بسم الله
 
EN

بازدیدها: 730

نظام حقوق زن در اسلام-قسمت پانزدهم

  1392/5/25
قسمت قبلي



انطباق يا نسخ؟

مطلب دومي که لازم است در اينجا يادآوري کنم اين است که بعضي از افرادمشکل «اسلام و مقتضيات زمان» را با فرمول بسيار ساده و آساني حل کرده اند، مي گويند دين اسلام يک دين جاوداني است و با هر عصر و زماني قابل انطباق است. همينکه مي پرسيم کيفيت اين انطباق چگونه است و فرمول آن چيست؟ مي گويند: اگرديديم اوضاع زمان عوض شد، فورا آن قوانين را نسخ مي کنيم و قانون ديگر به جاي آنها وضع مي کنيم! !
نويسنده «چهل پيشنهاد» اين مشکل را به همين صورت حل کرده است؛ مي گويد:
«قوانين دنيوي اديان بايد حالت نرمش و انعطاف داشته و با پيشرفت علم و دانش وتوسعه تمدن، هماهنگ و سازگار باشد و اين قبيل نرمشها و انعطاف و قابل تطبيق به اقتضاي زمان بودن نه تنها بر خلاف تعاليم عاليه اسلام نيست بلکه مطابق روح آن مي باشد (مجله زن روز، شماره 90، صفحه 75) .»
نويسنده مزبور، در قبل و بعد اين جمله ها مي گويد: چون مقتضيات زمان در تغييراست و هر زماني قانون نويني ايجاب مي کند و قوانين مدني و اجتماعي اسلام متناسب است با زندگي ساده عرب جاهليت و غالبا عين رسوم و عادات عرب جاهلي است وبا زمان حاضر تطبيق نمي کند، پس بايد قوانين ديگري امروز به جاي آنها وضع شود.
از اين گونه اشخاص بايد بپرسيد: اگر معني قابليت انطباق با زمان قابليت آن براي منسوخ شدن است، کدام قانون است که اين نرمش و انعطاف را ندارد؟ کدام قانون است که به اين معني قابل انطباق با زمان نيست؟ !
اين توجيه براي نرمش و قابليت انطباق اسلام با زمان، درست مثل اين است که کسي بگويد: کتاب و کتابخانه بهترين وسيله لذت بردن از عمر است. اما همينکه از اوتوضيح بخواهيد، بگويد: براي اينکه انسان هر وقت هوس کيف و لذت بکند، فوراکتابها را حراج مي کند و پول آنها را صرف بساط عيش و نوش مي کند.
نويسنده مزبور مي گويد:
«تعليمات اسلام بر سه قسم است: قسم اول اصول عقايد است از قبيل توحيد ونبوت و معاد و غيره. قسم دوم عبادات است از قبيل مقدمات و مقارنات نماز و روزه و وضو و طهارت و حج و غيره. قسم سوم قوانيني است که به زندگي مردم مربوط است.
قسم اول و دوم جزء دين است و آن چيزي که مردم بايد براي هميشه براي خودحفظ کنند همانها هستند. اما قسم سوم جزء دين نيست، زيرا دين با زندگي مردم سر و کار ندارد و پيغمبر هم اين قوانين را به عنوان اينکه جزء دين است و مربوط به وظيفه رسالت است نياورده بلکه چون اتفاقا آن حضرت زمامدار بود به اين مسائل هم پرداخت و گرنه شان دين فقط اين است که مردم را به عبادت و نماز و روزه وادارکند. دين را با زندگي دنياي مردم چه کار؟»
من نمي توانم باور کنم يک نفر در يک کشور اسلامي زندگي کند و اين اندازه ازمنطق اسلام بي خبر باشد.
مگر قرآن هدف انبيا و مرسلين را بيان نکرده است؟ ! مگر قرآن در کمال صراحت نمي گويد: لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الکتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط(1)ما همه پيامبران را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها کتاب و مقياس فرود آورديم تامردم به عدالت قيام کنند. قرآن عدالت اجتماعي را به عنوان يک هدف اصلي براي همه انبياء ذکر مي کند.
اگر مي خواهيد به قرآن عمل نکنيد، چرا گناه بزرگتري مرتکب مي شويد و به اسلام و قرآن تهمت مي زنيد؟ اکثر بدبختيهايي که امروز گريبانگير بشر شده، از همين جاست که اخلاق و قانون يگانه پشتوانه خود را که دين است از دست داده اند.
ما با اين نغمه که اسلام خوب است اما به شرط اينکه محدود به مساجد و معابدباشد و به اجتماعي کاري نداشته باشد، در حدود نيم قرن است که آشناييم. اين نغمه ازماوراء مرزهاي کشورهاي اسلامي بلند شده و در همه کشورهاي اسلامي تبليغ شده است. بگذاريد من اين جمله را به زبان ساده تر و فارسي تر تفسير کنم تا مقصودگويندگان اصلي آن را بهتر توضيح دهم.
خلاصه معني آن اين است: «اسلام تا آنجا که در برابر کمونيسم بايستد و جلو آن رابگيرد، بايد بماند اما آنجا که با منافع غرب تماس دارد بايد برود» . مقررات عبادي اسلام از نظر مردم مغرب زمين بايد باقي باشد تا در مواقع لزوم بتوان مردم را عليه کمونيسم به عنوان يک سيستم الحادي و ضد خدا به حرکت آورد. اما مقررات اجتماعي اسلامي که فلسفه زندگي مردم مسلمان به شمار مي رود و مسلمانان با داشتن آنها در مقابل مردم مغرب زمين احساس استقلال و شخصيت مي کنند و مانع هضم شدن آنها در هاضمه حريص مغرب زمين است، بايد از ميان برود.

متاسفانه ابداع کنندگان اين تز کور خوانده اند:
اولا چهارده قرن است که قرآن اصل «نؤمن ببعض و نکفر ببعض» را از اعتبارانداخته است و اعلام داشته است که مقررات اسلام تفکيک ناپذير است 
ثانيا گمان مي کنم وقت آن رسيده است که مردم مسلمان، ديگر فريب اين نيرنگهارا نخورند. قوه نقادي مردم کم و بيش بيدار شده است و تدريجا ميان مظاهر پيشرفت و ترقي که محصول شکفتن نيروي علمي و فکري بشر است و ميان مظاهر فساد وانحراف هر چند از مغرب سرچشمه گرفته باشد فرق مي گذارند.
مردم سرزمينهاي اسلامي بيش از پيش به ارزش تعليمات اسلامي پي برده اند وتشخيص داده اند يگانه فلسفه مستقل زندگي آنها اسلام و مقررات اسلامي است و باهيچ قيمتي آن را از دست نخواهند داد. مردم مسلمان پي برده اند که تبليغ عليه قوانين اسلامي جز يک نيرنگ استعماري نيست.
ثالثا ابداع کنندگان اين تز بايد بدانند اسلام هنگامي قادر است در مقابل يک سيستم الحادي يا غير الحادي مقاومت کند که به صورت يک فلسفه زندگي بر اجتماع حکومت کند و به گوشه مساجد و معابد محدود نباشد. اسلامي که او را به گوشه معابدو مساجد محصور کرده باشند، همان طوري که ميدان را براي افکار غربي خالي مي کند براي افکار ضد غربي نيز خالي خواهد کرد. غرامتي که امروز غرب در برخي کشورهاي اسلامي مي پردازد ثمره همين اشتباه است.

اسلام و تجدد زندگي (2)

انسان تنها جانداري نيست که اجتماعي زندگي مي کند؛ بسياري از حيوانات بالاخص حشرات زندگي اجتماعي دارند و از يک سلسله مقررات و نظامات حکيمانه پيروي مي کنند؛ اصول تعاون، تقسيم کار، توليد و توزيع، فرماندهي و فرمانبري، امر واطاعت بر اجتماع آنها حکمفرماست.
زنبور عسل و بعضي از مورچه ها و موريانه ها از تمدن و نظامات و تشکيلاتي برخوردارند که سالها بلکه قرنها بايد بگذرد تا انسان - که خود را اشرف مخلوقات مي شمارد - به پايه آنها برسد.
تمدن آنها، بر خلاف تمدن بشر، ادواري از قبيل عهد جنگل، عهد حجر، عهد آهن، عهد اتم طي نکرده است. آنها از اولي که پا به اين دنيا گذاشته اند داراي همين تمدن وتشکيلات بوده اند که امروز هستند و تغييري در اوضاع آنها رخ نداده است. اين انسان است که به مصداق و خلق الانسان ضعيفا(2)زندگي اش از صفر شروع شده و به سوي بي نهايت پيش مي رود.
براي حيوانات مقتضيات زمان هميشه يک جور است؛ اقتضاهاي زمان زندگي آنهارا دگرگون نمي کند. براي آنها تجدد خواهي و نو پرستي معني ندارد، جهان نو و کهنه وجود ندارد. علم براي آنها هر روز کشف تازه اي نمي کند و اوضاع آنها را دگرگون نمي سازد، صنايع سبک و سنگين هر روز به شکل جديدتر و کاملتري به بازار آنهانمي آيد، چرا؟ چون با غريزه زندگي مي کنند نه با عقل.
اما انسان. زندگي اجتماعي انسان دائما دستخوش تغيير و تحول است. هر قرني براي انسان دنيا عوض مي شود. راز اشرف مخلوقات بودن انسان هم در همين جاست. انسان فرزند بالغ و رشيد طبيعت است؛ به مرحله اي رسيده است که ديگر نيازي به قيمومت و سرپرستي مستقيم طبيعت، به اينکه نيروي مرموزي به نام «غريزه» او راهدايت کند ندارد. او با عقل زندگي مي کند نه با غريزه.
طبيعت، انسان را بالغ شناخته و آزاد گذاشته و سرپرستي خود را از او برداشته است. آنچه را حيوان با غريزه و با قانون طبيعي غير قابل سرپيچي انجام مي دهد، انسان با نيروي عقل و علم و با قوانين وضعي و تشريعي که قابل سرپيچي است بايد انجام دهد.
راز فسادها و انحرافهايي که انسانها از مسير پيشرفت و تکامل پيدا مي کنند، رازتوقفها و انحطاطها، راز سقوطها و هلاکتها نيز در همين جاست.
براي انسان همان طور که راه پيشرفت و ترقي باز است، راه فساد و انحراف وسقوط هم بسته نيست.
انسان رسيده به آن مرحله که به تعبير قرآن کريم بار امانتي که آسمانها و زمين وکوهها نتوانستند کشيد، به دوش بگيرد؛ يعني زندگي آزاد را بپذيرد و مسؤوليت تکليف و وظيفه و قانون را قبول کند، و به همين دليل از ظلم و جهل، از خودپرستي واشتباهکاري نيز مصون نيست.
قرآن کريم آنجا که اين استعداد عجيب انسان را در تحمل امانت تکليف و وظيفه بيان مي کند، بلافاصله او را با صفتهاي «ظلوم» و «جهول» نيز توصيف مي نمايد.
اين دو استعداد در انسان، استعداد تکامل و استعداد انحراف، از يکديگرتفکيک ناپذيرند. انسان مانند حيوان نيست که در زندگي اجتماعي نه به جلو برود و نه به عقب، نه به چپ برود و نه به راست. در زندگي انسانها گاهي پيشروي است و گاهي عقبگرد. در زندگي انسانها اگر حرکت و سرعت هست توقف و انحطاط هم هست، اگر پيشرفت و تکامل هست فساد و انحراف هم هست، اگر عدالت و نيکي هست ظلم وتجاوز هم هست، اگر مظاهر علم و عقل هست مظاهر جهل و هواپرستي هم هست.
تغييرات و پديده هاي نوي که در زمان پيدا مي شود ممکن است از قسم دوم باشد.

-------
1 - حديد/ 25.
2 - نساء/ 28.



نويسنده:استاد شهيد مرتضي مطهري






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان