بسم الله
 
EN

بازدیدها: 790

بحثي در فلسفه بشري و اسلامي-قسمت ششم

  1392/4/15
قسمت قبلي


(فلسفه اسلام)


فلسفه اي كه از حد افراط و تفريط بركنار است و راه مستقيم و نظر معتدلي را بر اساس فطرت سليم و عقل صحيح براي سعادت و هدايت ، و خلاصي و نجات بشر از ناداني ها و گمراهيها آورده همانا فلسفة اسلام است . در اين فلسفه نه واقعيت ماده در خارج و اصالت و استقلال آن از روح و افكار انساني انكار شده . و نه واقعيت روح و اصالت و استقلال آن از ماده رد شده است . بلكه روح و ماده از يكديگر ممتاز و مستقل در وجود هستند ولي هر دوي اينها يعني ماده و روح در مقابل ذات صانع عليم حكيم قدير ازلي غير مستقل در وجود مي باشند.

پس اساس اين فلسفه بر اصالت و واقعيت ماده و استقلال آن از روح و افكار آدمي و نيز بر اصالت و واقعيت روح آدمي و استقلال آن از ماده ، و عدم استقلال و احتياج هر دوي اينها يعني ماده و روح بذات حكيم عليم ازلي مي باشد [23] بنابراين در نقل سخنان و شبهات ماديين هم ما همانرا متعرض مي شويم كه با اين دو مطلب اساسي و اصولي و اعتقادي [24] فلسفة اسلام منافات داشته باشد .

اجمالا بايد دانست ماديين از قديم و جديد در مقابل اين دو مطلب اساسي فلسفه اسلام كه آنان بعكس قائلند : 1 ـ به تبعيت روح و شعور از ماده و مغز پس گويند براي انسان روح و شعوري جز همين افكار تراويدة از مغز و خواص دماغي وجود ندارد و بمرگ بدن آنها هم از بين مي روند .

2 ـ بازليت عالم ماده و استقلال و غناي آن از صانع عليم حكيم پس گويند عالم حادث و مخلوق نيست و خدا وجود ندارد.

كوچكترين دليل صحيح مثبتي بر مدعاي خود ندارند جز اينكه با دماغي پر از نخوت و خودخواهي يك سلسله هياهو و رجز خواني و سفسطه كاري و منفي بافي بنام اتكاء بر علوم در ميان انداخته و افكار ساده لوحان و اطفال در وادي فكر و عقل را به خود فريفته اند چيز ديگري نياوده اند مانند اينكه مي خواهند مثلا بگويند ما تا بحال در تشريح بدن انسان روح را بدم انبرك خود نديده ايم . ـ خدا را در عالم مشاهده ننموده ايم . ـ حدوث و بدء جهان را احساس نكرده ايم  و ... و اساس علوم ما بر تجربه و حس است پس هر چيزي كه تا بحال محسوس ما نشده است آنرا انكار مي نمائيم باري تفصيل سخنان آنها بمقداري كه فراخور مجال باشد بقرار ذيل است :

1 ـ سخنان مادّيّين در انكارِ وجود روحِ مستقلّ از مادّه بدني


ماديين دربارة نفس شناسي و حقيقت انسان جز بهمين اجزاء محسوسه از قبيل گوشت و پوست و استخوان و رگ و پي و خون و مغز قائل به چيز ديگري نيستند.

آري وجود افكار را نيز انكار نمي كنند و چنانكه قبلا اشاره نموديم آنها را فقط محصول مغز و دماغ گفته و وجود آنها را غير مستقل و تابع وجود مغز مي دانند و گاه هم از همين افكار تعبير بروح انساني مي كنند چنانكه حيوت و شعور و فهم و عقل و خلاصه ، منشاء اصلي تمام ادراكات را بنام آثار و خواص دماغي تعبير و تفسير نموده و همه را محصول ماده و مغز سر آدمي مي دانند و با تعبيرات ديگري قريب بهمين تعبيرات براي مبهم نمودن مسئله در نتيجة بي اطلاعيشان از اين حقايق نموده اند پس در دستگاه وجود انساني جز بمادة محسوسه و آثار و خواص آن بحقيقت ديگري ابدا قائل نيستند و قول بحقيقت و چيز ديگري را كه بنام حيوت و شعور و عقل و يا روح باشد شديدا انكار و استهزاء مي نمايند .

دكتر هرمن شفلر [25] مي گويد : « هوش يكي از قواي ماده محسوب مي شود و بس كه در نتيجة فعاليت عصبي ايجاد مي گردد .»

وير شوكه يكي از اطباء و مردمان سياسي پروس بوده مي گويد : « حيات فقط يك شكل مخصوص ميكانيكي مي باشد و بس .»

بوخنر آلماني [26] مي گويد : « انسان يكي از تركيبات توليد ماده مي باشد و بس » و نيز مي گويد : « روح عبارت است از مجموع وظائف دماغيه».

كارل وگت آلماني مي گويد : « قواء و استعدادات روحي فقط عمليات و وظائف ماده مغزي مي باشند و بس ، رابطة اين عمليات و وظايف با مغز تقريبا بمنزلة همان رابطه است كه بول با كليتين دارد .»

ملسكوت مي گويد: «حس طبيعي و وجدان فقط تاثير و احساس حركات مادي مي باشد و بس كه در اعصاب با جريانات الكتريكي ارتباط داشته و بوسيلة مغز محسوس مي گردد .»

فردريك انگلس [27] كه از پيشوايان كمونيسم و سوسياليسم انقلابي است مي گويد : « روح خود چيزي جز محصول عالي ماده نيست.» و نيز مي گويد : «شعور و فكر ما ، هر قدر كه بنظر ما ماوراء ادراك و عالي بنظر آيد چيزي جز محصول يك عنصر مادي و جسماني يعني مغز نيستند .»

ژرژ پوليستر [28] استاد دانشكده كارگري پاريس در فلسفه ماركسيسم [29] مي گويد :« فكر همان روح است . و مي گويد : در نظر ماترياليستها «ماديين» انديشه و فكر بدون مغز و بدون جسم موجود نيست . و باز مي گويد : در نظر ماترياليستها روح بدون ماده نمي تواند موجود باشد و از اينجا نتيجه مي گيريم كه روح بي مرگ ، مستقل از جسم وجود ندارد .»

دكتر تقي اراني مي گويد :« فقط با مغز مي توان فكر كرد مغز ماده ، و فكر يكي از خواص اينماده است » و نيز مي گويد : «روح مجموعه اي از خواص ماده است . »

ما مي گوئيم: اين آقايان چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند . و بقول دانشمند نجومي بزرگ ، فلامايون فرانسوي : اينان تصور مي كنند كه بوسيلة اين بيانات و عباراتا مبهمه و غير قابل ادراك خود بحل مسئله موفق گرديده و حقيقت را خواهند يافت . اكنون بذكر دليل ماديين و جواب آن مي پردازيم :

 
-----------------
[1]  ـ آنچه در اين كتاب از شرح حال و نظريات فلاسفة غرب نقل شده ، مؤلف از ترجمه هاي مورد اعتماد خود مانند كتاب (سير حكمت در اروپا) نقل نموده است .
[2]  ـ Agnosticisme .
[3]  ـ Sceptiques .
[4]  ـ Pyrrhon .
[5]  ـ David Hume .
[6]  ـ Immanuel Kant .
[7]  ـ Idealisme .
[8]  ـ (Engels) مادي و از پيشوايان مسلك سوسياليسم انقلابي بوده است و در اين كتاب شرحي از اين مسلك خواهد آمد .
[9]  ـ George Berkeley .
[10]  ـ جان لاك John Loche يكي از بزرگترين حكماي انگليس (1632 ـ 1704 ميلادي) بوده است تحصيلات طبي نيز داشته و در مسائل اخلاقي و تربيتي و اقتصادي و مذهبي و سياسي رساله هاي چند نوشته است ولي تصنف مهم او در كتاب فلسفه اوست بنام (تحقيق در فهم و عقل انساني) لاك حس و تجربه را مبدء كل علم دانسته و گفته آنچه انسان درك ميكند خاصيتهائي است كه باصطلاح پيشينيان عرضها ميباشند و وجود جوهر كه موضوع اعراض است فرضي است كه حكماء كرده اند و حقيقت آن معلوم نيست و خاصيتهاي اجسام هم دو نوعند بعضي خاصيتهاي نخستين اند كه در خارج وجود دارند و حقيقي هستند (بعد و شكل و حركت) و بعضي خاصيتهاي دومينند (بو و رنگ و مزه و مانند اينها) كه حقيقت ندارند و وجودشان بسته باحساس انسان است يعني مخلوق حواس اند.
[11]  ـ Materialisme .
[12]  ـ با حركت تحولي در اصطلاح عبارت است از تغيير شكل شيئي آنهم خود بخودي يعني از ناحية عوامل داخلي آن مانند تغيير تدريجي ميوه درخت اما حركت مكاني و يا حركت تغيير شكل شيئ را كه از ناحية عوامل طبيعي داخلي نباشد مانند اينكه سيبي را كسي با پاي خود له نمايد حركت مكانيكي (ماشيني) گويند.
[13]  ـ مراد از مسئله اصلي فلسفه اين است كه آيا ماده اصيل است يا روح.
[14]  ـ از نظر لغت (ديالكتيك) فن مباحثه را گويند از اينرو شخص زبان آور بحاث را (ديالك تيسين) خطا ب ميكنند . و يا بخصوص رحث و روش منطقي و استدلاليرا گويند . ولي در اطلاقات ، اكنون مراد روش خاصي از استدلال است كه آن روش بر اصول نامبردة در فوق است . بلكه غالبا بمعني تغيير و تحول استعمال ميشود.
[15]  ـ Thales de millet .
[16]  ـ Anaximene .
[17]  ـ Heraclite .
[18]  ـ Democrite .
[19]  ـ  Epicure .
[20]  ـ Lucrece .
[21]  ـ بدين معني كه موجودات زنده از بدو خلقت بدينگونه كه امروزه مي بينيم نبوده بلكه در آغاز خلقت و تكونشان قسم ديگر بوده و بمرور زمانهاي كثيره بتدريج تحول يافته و بصورتهاي كنوني منتهي شده اند.
[22]  ـ چنانكه خود داروين را هم مي گويند تا آخر عمر ايمان بخدا داشته است و كليه تكاليف مذهبي پروتستان ارتدوكس را Orthodoxe كه از آن پيروي داشته عمل مينموده است.
[23]  ـ پوشيده نماند كه ميتوان گفت نظريه و عقيدة اكثر فيلسوفان متافيزيك در اين اساس با فلسفة اسلام موافق ميباشد .
[24]  ـ راجع بروح از جهت عقيده ببقاي آن پس از مرگ .
[25]  ـ Hermann Scheffler .
[26]  ـ Buchner .
[27]  ـ Engels .
[28]  ـ G . Politzer .
[29]  ـ شرحي از ماركسيسم يعني فلسفه ماركس كه كمونيستها پيرو آنند و در اين كتاب خواهد آمد.




نويسنده:حضرت آيت الله ميرزا جواد آقا تهراني (ره)






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان