بسم الله
 
EN

بازدیدها: 657

کليدهاي حل تعارض در خانواده-قسمت ششم

  1392/4/6
قسمت قبلي


در بخش قبل گفتيم که براي تغيير رويه ها و عادتهاي رفتاري لازم است که نوع نگاهمان به خود، ديگران و دنيا تغيير کند. باتوجه به يافته هاي روان شناختي، اولين سالهاي زندگي، 5 سال اول، در شکل گيري ديدگاه ما نقش کليدي را دارد. با مثالي چگونگي اين فرايند را توضيح مي دهم.

زينب وقتي بدنيا آمد مادرش دچار افسردگي بعد از زايمان شد. مادر زينب، نسرين، به دليل افسردگي نمي توانست دختر نوزادش را در آغوش بگيرد، گاهي زينب 10 دقيقه گريه مي کرد تا توجهي از مادرش بگيرد. نسرين دور از خانواده پدري اش زندگي مي کرد و دوست نزديکي نداشت، به دليل افسرگي نمي توانست با همسرش رابطه صميمانه و نزديکي داشته باشد. از صبح تا شب در خانه با دخترش سرمي کرد. وقتي زينب 6 ماهه شد و با مادرش ارتباط ديداري(از طريق نگاه) برقرار مي کرد، نسرين نمي توانست با عشق و محبت به دخترش نگاه کند. به دليل اينکه نسرين از افسردگي بعد از زايمان خبر نداشت و نمي دانست بي حالي و بي انگيزگيش مي تواند ناشي از شرايط روحي بعد از زايمان باشد، با اين مسئله 4 سال دست و پنجه نرم کرد. سالهاي کودکي زينب درحالي سپري شد که مادرش احساس تنهايي و غم داشت، زياد گريه مي کرد، نمي توانست با دخترش بازي کند و کمتر براي تفريح و شادي وقت مي گذاشت. زينب به خاطر بي توجهي هاي مادر ياد گرفته بود با گريه هاي بي وقفه و فرياد توجه مادر و پدر را جلب کند. پدرش ، حسين، وقتي دخترک گريه مي کرد او را در آغوش مي کشيد و مي بوسيد. حسين توان گريه هاي بي وقفه زينب را نداشت و گاهي توجه نمي کرد که زينب بي دليل و "بازي گونه"

گريه راه مي اندازد. زينب يادگرفته بود که از گريه و فرياد به عنوان يک حربه، جهت کسب توجه، استفاده کند. سالها گذشت ، بيماري نسرين به صورت مزمن درآمد . او درمانهاي مختلف را امتحان کرد، اما چندان اثرگذار نبودند . زينب در سنين نوجواني ساکت و گوشه گير شده بود، با مادروپدرش کمتر حرف مي زد. گاهي در اتاق را مي بست و ساعتها گريه مي کرد. مادروپدر نمي توانستند به او نزديک شوند. و البته زينب هم اجازه نمي داد اعضاء خانواده اش به او نزديک شوند. زينب 20 ساله شد، ازدواج کرد. گهگاهي با همسرش اختلاف پيدا مي کردند. وقتي مشکلي پيش مي آمد به جاي اينکه به دنبال حل مسئله باشد، همسرش را مقصر مي دانست. بعد از اينکه دعوا و مرافه راه انداخت، عذاب وجدان مي گرفت و با خود فکر مي کرد "من چقدر آدم بدي هستم". به خاطر اينکه عادت کرده بود با گريه توجه ديگران را جلب کند، نمي دانست وقتي از چيزي ناراحت مي شود، چگونه به همسرش ابراز کند. معمولا اولين راهکار زينب براي تخليه احساساتش گريه يا قهر بود. وقتي همسرش علت را جويا مي شد، نمي توانست راحت درباره مشکل حرف بزند و همسرش را به بي مسئوليتي يا بي توجهي متهم مي کرد. زينب انتظار داشت که همسرش "حال او را خوب کند" و "مشکلات را حل نمايد". وقتي زينب از گوشه کنايه هاي مادرشوهرش ناراحت مي شد، به همسرش مي گفت که بايد مداخله نمايد و از حق او دفاع کند. درواقع يکي از ريشه هاي مشکل زينب اين بود که نمي توانست راحت و مستقيم ارتباط برقرار کند، براي توجه گرفتن از ديگران از شيوه هاي ناسالم استفاده مي کرد. او مادر يا همسرش را مقصر مي دانست و بار مشکلاتش را بر دوش آنها مي گذاشت. گاهي فکر مي کرد "من خوب نيستم" يا " من مقصر بودم و باعث شدم مادرم افسردگي پيدا کند، اگر من به دنيا نمي آمدم مادرم افسرده نمي شد"، گاهي هم با خود مي گفت "مادرم باعث شد من دختري عصبي و ناراحت و غمگين باشم، او براي من وقت نگذاشته"، "مادرم درست عمل نکرده، او سهل انگار است". زينب دنيا را جاي ناامني مي دانست، او معتقد بود که " آدمها بد هستند" ، " هيچ کس او را دوست ندارد" و "نمي توان به کسي اعتماد کرد".

مي بينيم که نوع نگاه زينب بر روابط و رفتارهاي او تاثير دارد. از نظر روش تحليل رفتار متقابل، يک شيوه روان شناسي عوام فهم، ما زندگينامه هاي خود را در کودکي مي نويسيم. باتوجه به اينکه شرايط سالهاي ابتدائي زندگي خانوادگي بر نوع نگاه ما نسبت به "خود"، "ديگران" و "دنيا" اثر مي گذارد، تغيير ديدگاه ما شرط مهمي در بهبود اوضاع است. از نظر اين رويکرد روان شناختي، ما در سالهاي اوليه زندگي خود قدرت عملي و فکري محدودي داريم و بيشتر با درک و دريافتهاي حسي و تجربي شناخت خود را بدست مي آوريم. لازم است که در بزرگسالي تصميمات گذشته خود را مرور کنيم و ببينيم آيا اينکه فکر مي کنيم " به اندازه کافي خوب نيستيم" يا " ديگران خيرخواه ما نيستند" درست است، اينکه گاهي گمان مي کنيم "کسي ما را دوست ندارد" يا " ما تنها و بي کس هستيم" در دنياي واقعي عينيت دارد يا ما جنين تصور مي کنيم.

يادم مي آيد وقتي دختر کوچکي بودم و براي غذا خوردن بهانه مي گرفتم، و بزرگترها مي گفتند "ولش کن، اگه گشنه باشه سنگ رو هم مي خوره" با خودم فکر مي کردم "کسي من رو دوست نداره" و " احساس تنهايي مي کردم" اما آيا حقيقتا چنين بوده؟ در واقع آيا مي توان از يک اتفاق ساده چنين نتيجه گيري عام و کلي را بدست آورد. از نظر روش تحليل رفتار متفابل چون در آن موقعيت خاص توجه مورد نياز خود را دريافت نکرده ام، با خود فکر مي کنم "کسي به فکر من نيست". ما در کودکي نياز داريم که روابط آدمها و اتفاقات دنياي اطراف خود را تفسير کنيم و بفهميم که دنيا و آدمها چگونه اند تا احساس امنيت کنيم. بنابراين براساس داده هاي محدود خود قانون و فرضيه درست مي کنيم. البته بايد توجه داشت که لزوما همه فرضيات کودکانه غلط نيستند و اتفاقا در دوران کودکي به وي کمک مي کنند تا بتواند گليم خود را از آب بيرون بکشد. حال ، وقتي کسي در بزرگسالي موقعيتي را تجربه مي کند که شبيه وضعيت خردسالي است، در اينجا قهر کردن و بهانه گيري به خاطر غدا، ممکن است همان احساس يا فکر کودکي را "بازنوازي" کند و براي خود زنده نمايد. به طور مثال فرض کنيد فهيمه از نامزدش انتظار دارد هر روز با او تماس بگيرد و تلفني نيم ساعتي از اتفاقات روزمره با هم صحبت کنند، دو روز نامزد فهيمه با وي تماس نمي گيرد. روز سوم وقتي به خانه پدري فهيمه سري مي زند با اخم و بداخلاقي وي مواجه مي شود. سر درنمي آورد که مشکل چيست و از او جوياي احوال و اوضاع مي شود. فهيمه هم قهر مي کند و از اتاق نشيمن به اتاق خود مي رود و تا شب، موقع شام بيرون نمي آيد. موقع شام نامزد فهيمه به سراغ او مي رود و مي بيند وي درحال گريه کردن است. با تعجب مي پرسد " چيزي شده؟". واقعيت اين است که فهيمه توجه مورد نياز خود را نتوانسته از نامزدش بگيرد و احساس کرده " من دوست داشتني نيستم". دو روز وقفه در مکالمه تلفني باعث رنجش و خودخوري فهيمه شده. او چون با خود گمان گرده که "نامزدش وي را دوست ندارد"، خودش هم تماسي نگرفته و در فضاي ذهني خود غرق شده. شايد راه حل اين بود که به نامزدش زنگ بزند و بپرسد "چرا زنگ نزدي؟ گرفتار بودي؟ مشکلي پيش آمده؟". لازمه پيش قدم شدن در ارتباط اين است که پيش فرضهاي خود را کنار بگذاريم و به طرف مقابل حق بدهيم، نه اينکه تنها خود را محق ببينيم. تنها از زاويه خود به قضايا نگاه کردن، ما را از ديگران دور مي کند. براي اينکه ديگران را محق بدانيم لازم است که بپذيريم " من خوب هستم" ، " طرف مقابل خوب است" و " دنيا جاي امني است". منظور از "خوب بودن" اين نيست که با توجه به قضاوتهاي اخلاقي خود يا ديگران را "خوب " ببينيم، بلکه گريزي نداريم که خود و ديگران را ارزشمند و شايسته بدانيم. اگر آدمها کارهاي بدي انجام مي دهند، نمي توان نتيجه گرفت که آنها "ذاتا بد هستند". تا وقتي براي خود و ديگران ارزش قائل نباشيم نمي توانيم فرصت ارتباط سالم را فراهم کنيم. پيش فرضها و قضاوتهاي ما درباره ديگران مي توانند باعث گمراهي شوند، لازم است تامل کنيم و يک سويه نزد قاضي نرويم. در مثال زير بيشتر توضيح خواهم داد.

فرشاد و افشين دو همکار هستند. روزي فرشاد متوجه شد که افشين از رئيس ترفيع گرفته، خبر ترفيع را يکي ديگر از همکاران به فرشاد اعلام کرد. وقتي فرشاد متوجه شد با خود گفت "چه بي معرفت، چرا خودش به من نگفت اين خبر رو" و بعد گمان گرد " حتما با خودش فکر کرده من حسودي مي کنم يا زيرآب زني مي کنم". چند روز گذشت. فرشاد متوجه شد افشين ساکت و کم حرف شده. به کنايه گفت "چيه از وقتي ترفيع گرفتي خودت رو واسه ما مي گيري!". افشين جواب داد " نه، اينطوري نيست، چند روز هست که مادرم سخت مريض هست، احتمال سرطان داده اند!". فرشاد به خود مي آيد و با خود مي گويد "چقدر فکرهاي بدي کردم در باره اين بيچاره!". در واقع پيش فرضهاي ذهني فرشاد مدام او را از همکارش دورتر و دورتر مي کرد، او با فرض اينکه " افشين مغرور است" يا " نمي خواهد به من اطلاعات بدهد" يا..... يک تنه درباره رفتارهاي همکارش قضاوت کرد. مي توان گفت فرشاد به طور ناخواسته خود را صاحب حق و همکارش را ناحق قلمداد کرده. بهترين راه اين است که با خود بگوييم "شايد طرف مقابل دلايلي براي کار خود دارد" يا "ممکن است احتمالاتي وجود داشته باشند که من از آنها بي خبرم". شايد با خود بگوييد اينقدر بدي و نابساماني وجود دارد که جايي براي خوش بيني نمي ماند. در نوشتار بعد بيشتر توضيح خواهم داد که چطور چنين برخوردي مي تواند به ما کمک کند تا بهتر روابط خود را سامان دهيم و موثر عمل کنيم.







برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان