بسم الله
 
EN

بازدیدها: 865

حق چيست ؟- قسمت اول

  1392/4/5

معاني گوناگون حق 

واژه هايي در زبان هست كه بار معنايي آنها هم سنگين و هم متنوع است. حق يكي از اين واژه هاست. معنايي كه اين واژه در ذهن ما القا ميكند چندان سيّال و چندان غني و پيچيده است كه معمولاً وقت و حوصله و دقت كامل را از ما ميگيرد و چه بسا كه از كاربرد آن با يك تصور مبهم و ناروشن خرسند ميشويم. اين جملة معروف را شنيده ايد كه ميگويد: «حق گرفتني است نه دادني». كمتر ميتوان اطمينان داشت كه گوينده و شنوندة اين جمله به روشني بدانند كه از چه سخن ميگويند. آن چيست كه گرفتني است و دادني نيست؟ ميدانيم كه صحبت از امري خوب و مطلوب و سودمند و دلپذير است. چيزي را ميخواهيم اما تصوري كه از آن درذهن ما نقش ميبندد سخت ناروشن و ابهام آلود است. 
واژه حق چه در تبادل عام، يعني زبان مردم كوچه و بازار، و چه در زبان نويسندگان و اديبان و اهل علم بيشتر به صورت اسم بهكاربردهميشود. درهمان جملة بالا «حق گرفتني است نه دادني» حق به صورت اسم به كاررفته است. اما وقتي ميگوييم «سخن حق تلخ است» اين كلمه درمقام صفت قرارگرفته است. درزبان عربي حق به صورت فعل هم به كار ميرود كه ما در بحث كنوني نياز نداريم به آن بپردازيم. 
گفته ميشود «فلاني حقش آن نبود كه با او كردند»؛ يعني اين نه سزاي او بود. شعر معروف مولانا را در مثنوي ميخوانيم: 
كي توان حق گفت جز زير لحاف با تو اي خشم آور آتش سجاف
يعني با چون تو آدمي حرف راست آشكارا نميتوان گفت. در جايي ديگر از مثنوي حق به معني مطلق حقيقت و دربرابر باطل به كار رفته است: 
زانـكه بيحق مطلبي نـايد پـديـد قلب را ابـله بـه بـوي زر خــريــد
آن كه گويد جمله حق از ابله يست وانكه گويد جمله باطل او شقيست
مقصود شاعر آن است كه انديشه ها واعتقادات مردم نه همه با حقيقت وفق ميدهد و نه يكسره برخلاف حقيقت است. حقيقت انگاشتن و پذيرفتن همة آنها نشانة خامي و حماقت است؛ چنانكه باطل انگاشتن و ردّ همة آنها نشان از كوردلي و شقاوت دارد. وقتي كلمة حق را درمورد خداوند به كار ميبريم همين معني را درنظر داريم زيرا كه خداوند حقيقت مطلق و محض حقيقت است. خاقاني در مديحه اي گفته است: 
چون آدم و داوود خليفه تويي از حق حق زي تو پناهد كه پناه خلقاني
درلنگه اول اين بيت حق به معني خداوند است. شاعر خطاب به پادشاه ميگويد تو خليفة خداوندي، همچنان كه آدم و داوود خليفه گان او بودند. در لنگة دوم كه باز مخاطب آن پادشاه است ميافزايد: حق به تو پناه ميآورد زيراكه تو پناه همه مردماني. اين حق دوم كه خود را در ساية پناه پادشاه جاي ميدهد چيست؟ اينجا ديگر آن معاني كه براي حق برشمرديم: «سزاوار»، «راست»، «حقيقت» و «خداوند» درست درنميآيد. حق دراين لنگه از بيت به همان مفهوم ابهام آلود در عبارت «حق گرفتني است نه دادني» نزديك ميشود. 
راغب اصفهاني در مفردات الفاظ القرآن گفته است كه حق در اصل به معني مطابقت و موافقت است. خداوند كه اشيا را به مقتضاي حكمت ميآفريند حق ناميده ميشود و قول و فعل يا اعتقادي كه مطابق با واقع باشد حق است. اما گمان ميرود كه مطابق بودن و موافق بودن، چنانكه در انسيكلوپدي اسلام آمده است، معاني ثانوية حق اند نه معني اصلي آن. معني اصلي حق «ثبوت» است. بيضاوي در تفسير خود ميگويد: خدا را حق مينامند چرا كه ربوبيت و الهيت او ثابت است و ثبوت ديگر اشيا نيز بدواست (وبه تحقق الاشياء) و از اينجاست كه حق را معمولاً به هست ثابت تعريف كرده اند (هوالموجود الثابت). 

پرسشها در پيرامون حق 

پرسش به ظاهر سادة «حق چيست؟» يك رشته پرسشهاي اساسي ديگر را به دنبال ميآورد. مجموعة اين پرسشها كه براي متفكران درهردوره و زمان مطرح بود در دوران ما نيز همچنان مطرح هست و بحث و گفتگو دربارة آنها ادامه دارد. 
فيلسوف معاصر آيزايا برلين در گفتگوي با براينمگي فهرستي آورده است از پرسشهايي كه در پي سؤال «حق چيست؟» در ذهن انسان نقش ميبندد. بهتراست بخشي از گفتگوي اين دو انديشمند نامدار را عيناً نقل كنيم: 
مگي: ما اين حقايق را بديهي ميدانيم كه جميع آدميان برابر آفريده شده اند و آفريدگارشان به ايشان برخي حقوق انفكاك ناپذير اعطا فرموده است، از جمله حق حيات و آزادي و طلب خوشبختي … 
برلين: متشكرم، بسيار خوب، حقوق! حقوق چيست؟ اگر از يك آدم عادي در كوچه و خيابان بپرسيد حق دقيقاًچيست، گيج ميشود و نخواهد توانست جواب روشني بدهد. ممكن است بداند پايمال كردن حقوق ديگران يعني چه، يا معناي اين كار چيست كه ديگران حق او را نسبت به فلان چيز انكاركنند يا ناديده بگيرند؛ ولي خود اين چيزي كه مورد تجاوز قرارميگيرد يا انكار ميشود دقيقاً چيست؟ آيا چيزي است كه شما در لحظة تولد كسب ميكنيد يا به ارث ميبرد؟ آيا چيزي است كه روي شما مهر ميخورد؟ آيا يكي از ويژگيهاي ذاتي انسان است؟ آيا چيزي است كه كسي آن را به شما داده است؟ اگر اينطور است چه كسي؟ به چه ترتيبي؟ آيا حقوق را ممكن است اعطا كرد؟ آيا حقوق را ممكن است سلب كرد؟ چه كسي ميتواند سلب كند؟ به چه حقي؟ آيا حقوقي وجوددارد كه موجب اعطا يا سلب بعضي حقوق ديگر شود؟ معناي اين حرف چيست؟ آيا شما ميتوانيد حقي را از دست بدهيد؟ آيا حقوقي وجوددارد كه مثل فكركردن يا نفس كشيدن يا انتخاب اين وآن، جزء ذاتي طبيعت شما باشد؟ آيا مقصود از حقوق طبيعي همين است؟ اگر اين است غرض از «طبيعت» به اين معنا چيست؟ و از كجا ميدانيد كه اينگونه حقوق چيست؟ 

حق در قانون اساسي ايران 

ابهام در معاني الفاظ تا آنجا كه مربوط به خطابيات و ادبيات ميشود اشكالي پيدا نميكند و حتي عروس پرده نشين شعر تاريك روشن خيالانگيز حجلة ابهام را بيشتر ميپسندد. اما ابهام در يك متن علمي و قانوني صورتي ديگر دارد. مثلاً قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران كه جدّيترين و اساسيترين بيانية نظام و اركان آن است در چندين مورد اين كلمه را به كار ميبرد كه نمونه هاي آن را در زير ميآوريم: 
دراصل سوم قانون (بند14) بر «حقوق همه جانبة افراد از زن ومرد» تأكيد ميشود. 
دراصل بيستم از برخورداري افراد ملت از «همه حقوق انساني، سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي» سخن ميرود. 
دراصل سي و چهارم آمده است: «دادخواهي حق مسلم هرفرد است و هركسي ميتواند به منظور دادخواهي به دادگاه هاي صالح رجوع نمايد. همه افراد ملت حق دارند اينگونه دادگاه ها را در دسترس داشته باشند و هيچكس را نميتوان از دادگاهي كه به موجب قانون حق مراجعه به آن را دارد منع كرد». 
اصل شصت و هفتم، نمايندگان مردم در مجلس شوراي اسلامي را به اداي سوگند براي «حفظ حقوق ملت» ملتزم ميسازد. 
اصل يكصد و بيست و يكم رئيس جمهور را به قيد قسم به «پشتيباني از حق» و حمايت از «آزادي و حرمت اشخاص و حقوقي كه قانون اساسي براي ملت شناخته است» متعهد ميسازد. 
در اصل يكصد و پنجاه و چهارم آمده است كه جمهوري اسلامي ايران «حكومت حق و عدل را حق همة مردم جهان ميشناسد». 
اين دسته از اصول قانون «حق» يا «حقوقي» را براي مردم اثبات ميكند. از سوي ديگر اصل چهلم قانون ميگويد: 
«هيچكس نميتواند اعمال حق خويش را وسيلة اضرار به غير يا تجاوز به منافع عمومي قراردهد». 
پس بازميگرديم به پرسشي كه اول داشتيم: «حق چيست؟» از چه چيزي صحبت ميكنيم؟ و نفي و اثبات چه چيز را درنظر داريم؟ 

حق: امتياز و اختيار 

حالا اين دو بيت معروف را از مثنوي جام جم اوحدي مراغه اي ميآوريم: 
واجب آمـد برآدمـي شـش حق اولـش حـق واجب مطلق
بعد از آن حق مادر است و پدر و آن استاد و شاه و پيغمبر
اينجا شاعر از شش «صاحب حق» سخن ميگويد و مارا در برابر سؤالي كه در آغاز بحث مطرح كرديم ميگذارد. آن چيست كه خدا و شاه و پيغمبر دارند، پدر و مادر و استاد نيز دارند. و شاعر مراعات آن را واجب ميشمارد؟ با اندكي تأمل درمييابيم كه اينجا سخن از امتيازي در ميان است كه وجدان دسته جمعي آدميان آن را به رسميت ميشناسد و ميپذيرد و چون چنين است شاعر مارا به مراعات آن فرا ميخواند. 
آدمي براي خدا و پيغمبر و شاه (حكومت) و پدر و مادر و استاد «امتيازي» قايل است كه همگان بايد آن را محترم بدارند. «حقي» قايل است كه همگان مكلف به رعايت آن ميباشند. اينجا ديگر معني حق در برابر ناسزا، نادرست يا باطل قرارنميگيرد. اينجا حق در مقابله با تكليف است. 
وقتي از حق مالكيت سخن ميگوييم مراد ما امتيازي است كه كسي درمورد مال معيني دارد و ديگران آن امتياز را ندارند. از ميان همه مردم تنها مالك خانه است كه ميتواند درآن هرگونه كه ميخواهد تصرف كند،خود در آنجا منزل گزيند يا استفاده از آن را به ديگري واگذارد، حتي آن را خراب كند يا به غير انتقال دهد و ديگران بايد تصرفات وي رامحترم بشمارند و از دست اندازي به مال وي خودداري نمايند. 
از اين امتياز در زبان حقوقي به «سلطه و اختيار» تعبير ميشود. پس اگر بخواهيم تعريفي دقيق از حق –در اين معني كه مورد بحث ماست- ارائه دهيم بايد بگوييم كه حق عبارت از سلطه و اختياري است كه در جامعة معيني براي يك انسان دربرابر انسانهاي ديگر، يا براي يك انسان دربرابر اشيا به رسميت شناخته ميشود: حق فرد دربرابر افراد ديگر مانند حق بستانكار در برابر بدهكار، حق زن و شوهر در برابر يكديگر، حق پدر و مادر دربرابر فرزندان، و حق انسان دربرابر اشيا مانند حق مالك برخانه اي كه آن را خريده است و حق مستأجر براي استفاده از خانهاي كه آن را در اجارة خود دارد. دراين معني حق گستردة بسيار وسيعي را در چشم انداز قرارميدهد كه شامل اختيار رد و قبول،اختيار عمل و خودداري از عمل (كردن و نكردن) است. بدينسان وقتي از حق فرد براي انجام معامله يا امتناع از آن،حق طلاق براي شوهر يا زن، حق قاضي در بازپرسي از متهم، حق اداره و كنترل رسانه هاي عمومي خبري براي دولت يا حق نظارت در انتخابات براي شوراي نگهبان سخن ميرود تصوري از امتياز و اختيار در ذهن انسان نقش ميبندد. 

حق در نگاه فقها 

تعريف ماهيت حق به عنوان اختيار و امتيازي قانوني هم با برداشت فقهاي اسلام مطابقت دارد و هم با تحليلهاي صاحبنظران غربي مانند اسپينوزا كه حق را به همان معني قدرت و توانايي ميداند و ميگويد آنجا كه قدرت نيست حق هم نيست و كانت كه خصيصة حق را آن ميداند كه با قدرت براجبار توأم است و ما نمونه هاي ديگري از اينگونه تعابير را در زير خواهي مآورد. 
البته دايرة شمول حق در اصطلاح برخي از فقها محدودتر از آن است كه ما درنظر داشتيم؛ چه مطابق تعريف آنان حق «سلطنت فعلية قايم بر تصور دوطرف» است «الحق سلطنه فعليه لايعقل طرفيها بشخص واحد) پس سلطنت بايد فعليت داشتهباشد و تصور آن قايم است بر فرض وجود دوطرف: يكي صاحب حق كه از آن منتفع ميشود و ديگري آنكه حق بر ذمّه اوست و اداي آن را عهده دار ميباشد. اشكال ديگر اين تعريف آن است كه ضرورت مشروعيت سلطنت را ناديده ميگيرد و به فعليت آن اكتفا ميورزد. كسي كه به جبر و زور بر ديگري تسلط يافته و او را برانجام عملي واميدارد سلطنت فعليه برآن ديگري پيداكرده است. پس برحسب اين تعريف صاحب حق به شمار ميآيد و حال آنكه عرف اين معني را نميپذيرد. برخي ديگر از فقها گفته اند كه حق مرتبة ضعيفي از ملك بلكه نوعي از ملكيت است. حق در اين معني شامل حقوق عيني و ديني هردو ميشود و بدينگونه اشكال اول كه بر تعريف سابق وارد كرديم مرتفع ميگردد. متعلق حق در اين معني ممكن است عين باشد مانند حق رهن و حق تحجير و حق غرما در تركة ميت ممكن است متعلق آن غيرعين باشد مانند حق قصاص و حق حضانت كه متعلق به شخص اوست. 

نگرش حقوقدانان غرب 

از اقوال حقوقدانان غرب نزديكترين آنها به برداشت فقهاي ما بيان يوفندورف (1632-1694) است كه ميگويد: حق و سلطه يك چيزاند با اين تفاوت كه سلطه صرفاً به تصرف و استيلاي بالفعل دلالت دارد و روشن نميكند كه استيلا از چه راه و چگونه حاصل شده است و حال آنكه حق متضمن معني مشروعيت است و بايد از طريقي حاصل شده باشد. 
توجه به جنبة مشروعيت حق نكته اي است كه در تعاريف ديگر محققان غرب نيز نمودار است. جاناستين حقوقدان نامدار انگليسي (1790-1859) ميگويد: دارندة حق كسي است كه ديگري (يا ديگران) به حكم قانون در برابر او ملزم به انجام عملي (يا خودداري از انجام عملي) باشد. 
جان استوارتميل (1806-1873) متفكر ديگر انگليسي كه معاصر جاناستين بود بر تعريف وي خرده گرفته و آن را ناقص و حتي نادرست خوانده است. آن كس كه به حكم قانون محكوم به اعدام ميشود،ديگران به حكم قانون ملزم به كشتن او ميشوند. پس بنابرتعريف استين ميتوان گفت كه محكوم حق دارد اعدام بشود و حال آنكه اطلاق حق در چنين موردي برخلاف دريافتي است كه مردم از آن كلمه دارند. ميل ميگويد حق هميشه متضمن منفعتي براي صاحب حق است و پيشنهاد ميكند كه در تعريف استين قيدشود كه انجام عمل (يا خودداري از عمل) بايد به نفع حق باشد. 
جمعي ديگر از حقوقدانان مانند يرينگ (1818-1892) دركتاب هدف قانون در تعقيب همين خط فكري گفته اند: حق عبارت از منافعي است كه زير چتر حمايت قضايي قرارگرفته باشد. منظور از «منافع» دراينجا همان است كه در اصطلاح فقهاي ما «مصلحت» ناميده ميشود و آن شامل عناصر و عواملي است مانند آزادي، سلامت، آبرو و دسترسي به مواهب مادي گوناگون كه در بهبود حال و رفاه زندگي انسان مؤثر ميافتد. ديگران موشكافي بيشتري به خرج داده و اين قول را نپسنديدهاند؛ چراكه اولاً حق، نه خود منافع بلكه وسيله اي براي تأمين منافع است و ثانياً حق هميشه متضمن معني منفعت نيست. مثلاً حق تنبيه و مجازات مجرم منفعتي براي قاضي ندارد. مواردي هم داريم كه منفعتي دربرقراري حق ملحوظ است اما آن منفعت به صاحب حق نميرسد بلكه عايد شخص ثالث ميشود. مثلاً در وقف بر مصالح عامه نفع آن به متولي كه حق ادارة موقوفه را دارد نميرسد. امناي وجوه بازنشستگي، نفع شخصي در ادارة آن وجوه ندارند و همچنين است وضع وصي و ولي در ادارة اموال صغير و مولّي عليه كه در اين موارد هم وصي و ولي شخصاً منتفع نميشوند. زيد كسي را اجير ميكند تا از مادر پير او مواظبت نمايد. تعهد اجير دربرابر زيد است اما ذينفع در اينجا مادر زيد است نه خود او. 
درنهايت چنين پيشنهاد شده است كه درتعريف حق از عنصر قدرت نيز يادشود بلكه عنصر قدرت در اين تعريف جايگزين عنصر منفعت گردد؛ بدين گونه «حق قدرتي است متكي به قانون كه دارندة آن ميتواند با استعانت از قانون، ديگري را به انجام عملي وادار يا او را از انجام عملي مانع شود». 

نگرشي از نظرگاهي تازه تر 

اينك از نظرگاهي تازه تر در اين بحث مينگريم: پيشينيان ما اختلاف داشتند كه آيا دلالت الفاظ بر معاني يك دلالت ذاتي است يا دلالتي است برخاسته از وضع واضع؟ واژه ها درنظر متقدمين يك نوع نامگذاري براي اشيا بود. بشر براي هرچيزي كه ميديد نامي ميگذاشت و آن را به خاطر ميسپرد و دانسته هاي بشر همان علم به اسماء بود. مشكل آنجاست كه ما در زبان واژه هايي داريم كه دلالت بر مخلوقات غيرحقيقي و موجودات غيرموجود ميكنند. اين واژهها معجولات و مفاهيم غيرحقيقي هستند كه ما به ازاي واقعي درعالم خارج ندارند. وقتي ميگوييم سرخ، مصداق محسوس و واقعي رنگ سرخ در عالم خارج موجوداست و همچنين وقتي ميگوييم حيوان ميتوانيم مصداق آن را در خارج ببينيم و اوصاف آن را مشخص سازيم. اما الفاظي مانند قانون، حاكميت، شخصيت و حق از اين قبيل نيستند. و از همين رو تعريف حق با الفاظي كه تصور يك امر مادي يا اقتصادي يا معنوي را در ذهن ايجادكند درست نيست. زيرا حق درواقع تجسمي از يك «بايد» قانوني است يعني وجه امري قانون است كه به صورت اسم درآمده و منشاء اشتباه نيز همين است. 





نويسنده: دكتر محمدعلي موحد-وكيل پايه يك دادگستري






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان