بسم الله
 
EN

بازدیدها: 734

کتابي کامل درباره ازدواج موقت و حق وحقوق ها-قسمت سي و يكم

  1392/3/20
قسمت قبلي


سه نوع نفقه

در اسلام سه نوع نفقه وجود دارد:
نوع اول نفقه اى که مالک بايد صرف مملوک خود بکند.مخارجى که مالک حيوانات براى آنها مى کند،از اين قبيل است.ملاک اين نوع نفقه مالکيت و مملوکيت است.
نوع دوم نفقه اى است که انسان بايد صرف فرزندان خود در حالى که صغير يافقيرند و يا صرف پدر و مادر خود که فقيرند بنمايد.ملاک اين نوع نفقه مالکيت ومملوکيت نيست،بلکه حقوقى است که طبيعتا فرزندان بر به وجود آورندگان خود پيدامى کنند و حقوقى است که پدر و مادر به حکم شرکت در ايجاد فرزند و به حکم زحماتى که در دوره کودکى فرزند خود متحمل شده اند بر فرزند پيدا مى کنند.شرط اين نوع از نفقه،ناتوان بودن شخص واجب النفقه است.
نوع سوم نفقه اى است که مرد در مورد زن صرف مى کند.ملاک اين نوع از نفقه نه مالکيت و مملوکيت است و نه حق طبيعى به مفهومى که در نوع دوم گفته شد و نه عاجزبودن و ناتوان بودن و فقير بودن زن.
زن فرضا ميليونر و داراى درآمد سرشارى باشد و مرد ثروت و درآمد کمى داشته باشد،باز هم مرد بايد بودجه خانوادگى و از آن جمله بودجه شخصى زن را تامين کند. فرق ديگرى که اين نوع از نفقه با نوع اول و دوم دارد اين است که در نوع اول و دوم اگرشخص از زير بار وظيفه شانه خالى کند و نفقه ندهد گناهکار است اما تخلف وظيفه به صورت يک دين قابل مطالبه و استيفا درنمى آيد يعنى جنبه حقوقى ندارد.ولى در نوع سوم اگر از زير بار وظيفه شانه خالى کند،زن حق دارد به صورت يک امر حقوقى اقامه دعوا کند و در صورت اثبات از مرد بگيرد. ملاک اين نوع از نفقه چيست؟ان شاء الله درمقاله آينده درباره آن بحث خواهيم کرد.

آيا زن امروز مهر و نفقه نمى خواهد؟

گفتيم از نظر اسلام تامين بودجه کانون خانوادگى،از آن جمله مخارج شخصى زن به عهده مرد است.زن از اين نظر مسؤوليتى ندارد.زن فرضا داراى ثروت هنگفتى بوده و چندين برابر شوهر دارايى داشته باشد،ملزم نيست در اين بودجه شرکت کند. شرکت زن در اين بودجه، چه از لحاظ پولى که بخواهد خرج کند و چه از لحاظ کارى که بخواهد صرف کند،اختيارى و وابسته به ميل و اراده خود اوست.
از نظر اسلام با اينکه بودجه زندگى زن جزء بودجه خانوادگى و بر عهده مرد است،مرد هيچ گونه تسلط اقتصادى و حق بهره بردارى از نيرو و کار زن ندارد;نمى تواند او رااستثمار کند. نفقه زن از اين جهت مانند نفقه پدر و مادر است که در موارد خاصى برعهده فرزند است اما فرزند در مقابل اين وظيفه که انجام مى دهد هيچ گونه حقى از نظراستخدام پدر و مادر پيدا نمى کند.

رعايت جانب زن در مسائل مالى

اسلام به شکل بى سابقه اى جانب زن را در مسائل مالى و اقتصادى رعايت کرده است.از طرفى به زن استقلال و آزادى کامل اقتصادى داده و دست مرد را از مال و کاراو کوتاه کرده و حق قيمومت در معاملات زن را-که در دنياى قديم سابقه ممتد دارد و در اروپا تا اوايل قرن بيستم رايج بود-از مرد گرفته است،و از طرف ديگر با برداشتن مسؤوليت تامين بودجه خانوادگى از دوش زن،او را از هر نوع اجبار و الزام براى دويدن به دنبال پول معاف کرده است.
غرب پرستان آنگاه که مى خواهند به نام حمايت از زن از اين قانون انتقاد کنند،چاره اى ندارند از اينکه به يک دروغ شاخدار متوسل شوند.اينها مى گويند:فلسفه نفقه اين است که مرد خود را مالک زن مى داند و او را به خدمت خود مى گمارد.همان طورى که مالک حيوان ناچار است مخارج ضرورى حيوانات مملوک خود را بپردازدتا آن حيوانات بتوانند به او سوارى بدهند و برايش بارکشى کنند،قانون نفقه هم براى همين منظور حداقل بخور و نمير را براى زن واجب کرده است.
اگر کسى قانون اسلام را در اين مسائل از آن جهت مورد حمله قرار دهد که اسلام بيش از حد لازم زن را نوازش کرده و مرد را زير بار کشيده و او را به صورت خدمتکاربى مزد و اجرى براى زن درآورده است،بهتر مى تواند به ايراد خود آب و رنگ و سر وصورتى بدهد تا اينکه به نام زن و به نام حمايت زن بر اين قانون ايراد بگيرد.
حقيقت اين است که اسلام نخواسته به نفع زن و عليه مرد يا به نفع مرد و عليه زن قانونى وضع کند.اسلام نه جانبدار زن است و نه جانبدار مرد.اسلام در قوانين خودسعادت مرد و زن و فرزندانى که بايد در دامن آنها پرورش يابند و بالاخره سعادت جامعه بشريت را در نظر گرفته است.اسلام راه وصول زن و مرد و فرزندان آنها وجامعه بشريت را به سعادت،در اين مى بيند که قواعد و قوانين طبيعت و اوضاع واحوالى که به دست توانا و مدبر خلقت به وجود آمده ناديده گرفته نشود.
همچنانکه مکرر گفته ايم اسلام در قوانين خود اين قاعده را همواره رعايت کرده است که مرد مظهر نياز و احتياج و زن مظهر بى نيازى باشد.اسلام مرد را به صورت خريدار و زن را به صورت صاحب کالا مى شناسد.از نظر اسلام در وصال و زندگى مشترک زن و مرد،اين مرد است که بايد خود را به عنوان بهره گير بشناسد و هزينه اين کار را تحمل کند.زن و مرد نبايد فراموش کنند که در مساله عشق،از نظر طبيعت دونقش جداگانه به عهده آنها واگذار شده است.ازدواج هنگامى پايدار و مستحکم ولذت بخش است که زن و مرد در نقش طبيعى خود ظاهر شوند.
علت ديگر که براى لزوم نفقه زن بر مرد در کار است اين است که مسؤوليت و رنج وزحمات طاقت فرساى توليد نسل از لحاظ طبيعت به عهده زن گذاشته شده است.آنچه در اين کار از نظر طبيعى به عهده مرد است يک عمل لذت بخش آنى بيش نيست.اين زن است که بايد اين بيمارى ماهانه را(در غير ايام کودکى و پيرى)تحمل کند،سنگينى دوره باردارى و بيمارى مخصوص اين دوره را به عهده بگيرد،سختى زايمان وعوارض آن را تحمل نمايد،کودک را شير بدهد و پرستارى کند.
اينها همه از نيروى بدنى و عضلانى زن مى کاهد،توانايى او را در کار و کسب کاهش مى دهد. اينهاست که اگر بنا بشود قانون،زن و مرد را از لحاظ تامين بودجه زندگى در وضع مشابهى قرار دهد و به حمايت زن برنخيزد،زن وضع رقت بارى پيداخواهد کرد.و همينها سبب شده که در جاندارانى که به صورت جفت زندگى مى کنند،جنس نر همواره به حمايت جنس ماده برخيزد،او را در مدت گرفتارى توليد نسل درخوراک و آذوقه کمک کند.
بعلاوه زن و مرد از لحاظ نيروى کار و فعاليتهاى خشن توليدى و اقتصادى،مشابه و مساوى آفريده نشده اند.اگر بناى بيگانگى باشد و مرد در مقابل زن قد علم کند و به او بگويد ذره اى از درآمد خودم را خرج تو نمى کنم،هرگز زن قادر نيست خود را به پاى مرد برساند.
گذشته از اينها و از همه بالاتر اينکه احتياج زن به پول و ثروت از احتياج مردافزونتر است. تجمل و زينت جزء زندگى زن و از احتياجات اصلى زن است.آنچه يک زن در زندگى معمولى خود خرج تجمل و زينت و خودآرايى مى کند برابر است بامخارج چندين مرد.ميل به تجمل به نوبت خود ميل به تنوع و تفنن را در زن به وجودآورده است.براى يک مرد يک دست لباس تا وقتى قابل پوشيدن است که کهنه ومندرس نشده است،اما براى يک زن چطور؟براى يک زن تا وقتى قابل پوشيدن است که جلوه تازه اى به شمار رود.اى بسا که يک دست لباس يا يکى از زينت آلات براى زن ارزش بيش از يک بار پوشيدن را نداشته باشد.توانايى کار و کوشش زن براى تحصيل ثروت از مرد کمتر است،اما استهلاک ثروت زن به مراتب از مرد افزونتر است.
بعلاوه زن باقى ماندن زن،يعنى باقى ماندن جمال و نشاط و غرور در زن،مستلزم آسايش بيشتر و تلاش کمتر و فراغ خاطر زيادترى است.اگر زن مجبور باشد مانندمرد دائما در تلاش و کوشش و در حال دويدن و پول درآوردن باشد،غرورش در هم مى شکند،چينها و گره هايى که گرفتاريهاى مالى به چهره و ابروى مرد انداخته است درچهره و ابروى او پيدا خواهد شد. مکرر شنيده شده است زنان غربى که بيچاره ها در کارگاهها و کارخانه ها و اداره ها اجبارا در تلاش معاشند،آرزوى زندگى زن شرقى رادارند.بديهى است زنى که آسايش خاطر ندارد، فرصتى نخواهد يافت که به خودبرسد و مايه سرور و بهجت مرد نيز واقع شود.
لذا نه تنها مصلحت زن،بلکه مصلحت مرد و کانون خانوادگى نيز در اين است که زن از تلاشهاى اجبارى خرد کننده معاش معاف باشد.مرد هم مى خواهد کانون خانوادگى براى او کانون آسايش و رفع خستگى و فراموشخانه گرفتاريهاى بيرونى باشد.زنى قادر است کانون خانوادگى را محل آسايش و فراموشخانه گرفتاريها قراردهد که خود به اندازه مرد خسته و کوفته کار بيرون نباشد.واى به حال مردى که خسته و کوفته پا به خانه بگذارد و با همسرى خسته تر و کوفته تر از خود روبرو شود.لهذاآسايش و سلامت و نشاط و فراغ خاطر زن براى مرد نيز ارزش فراوان دارد.
سر اينکه مردان حاضرند با جان کندن پول درآورند و دو دستى تقديم زن خودکنند تا او با گشاده دستى خرج سر و بر خود کند اين است که مرد نياز روحى خود را به زن دريافته است;دريافته است که خداوند زن را مايه آسايش و آرامش روح او قرارداده است و جعل منها زوجها ليسکن اليها (7) ،دريافته است که هر اندازه موجبات آسايش و فراغ خاطر همسر خود را فراهم کند،غير مستقيم به سعادت خود خدمت کرده است و کانون خانوادگى خود را رونق بخشيده است;دريافته است که از دوهمسر لازم است لااقل يکى مغلوب تلاشها و خستگيها نباشد تا بتواند آرامش دهنده روح ديگرى باشد،و در اين تقسيم کار آن که بهتر است در معرکه زندگى وارد نبرد شودمرد است و آن که بهتر مى تواند آرامش دهنده روح ديگرى باشد زن است.
زن از جنبه مالى و مادى نيازمند به مرد آفريده شده است و مرد از جنبه روحى.زن بدون اتکاء به مرد نمى تواند نيازهاى فراوان مادى خود را-که چندين برابر مرد است رفع کند.از اين رو اسلام همسر قانونى زن(فقط همسر قانونى او را)نقطه اتکاء او معين کرده است.
زن اگر بخواهد آن طور که دلش مى خواهد با تجمل زندگى کند،اگر به همسرقانونى خود متکى نباشد به مردان ديگر متکى خواهد شد.اين همان وضعى است که مع الاسف نمونه هاى زيادى پيدا کرده و رو به افزايش است.

فلسفه تبليغ عليه نفقه

مردان شکارچى اين نکته را دريافته اند و يکى از علل تبليغ عليه نفقه زن بر شوهرهمين است که احتياج فراوان زن به پول اگر از شوهر بريده شود زن به آسانى به دامن شکارچى خواهد افتاد.
اگر در فلسفه حقوقهاى گزافى که در مؤسسات به خانمها پرداخته مى شود دقت کنيد،مفهوم عرض مرا بهتر درخواهيد يافت.شک نداشته باشيد که الغاء نفقه موجب ازدياد فحشا مى شود.
چگونه براى يک زن مقدور است که حساب زندگى خود را از مرد جدا کند و آنگاه بتواند خود را چنانکه طبيعتش اقتضا مى کند اداره کند؟
حقيقت را اگر بخواهيد،فکر الغاء نفقه از طرف مردانى هم که از تجمل و اسراف زنان به ستوه آمده اند تقويت مى شود;اينها مى خواهند با دست خود زن و به نام آزادى و مساوات،انتقام خود را از زنان اسرافکار و تجمل پرست بگيرند.
ويل دورانت در لذات فلسفه پس از آن که تعريفى از ازدواج نوين به اين صورت مى کند: «زناشويى قانونى با جلوگيرى قانونى از حمل و با حق طلاق وابسته به رضايت طرفين و نبودن فرزند و نفقه »مى گويد:
«زنان تجمل پرست طبقه متوسط سبب خواهند شد که به زودى انتقام مردزحمتکش از تمام جنس زن گرفته شود.ازدواج چنان تغيير خواهد کرد که ديگرزنان بيکارى که فقط مايه زينت و وحشت خانه هاى پر خرج بودند وجود نخواهندداشت.مردان از زنان خود خواهند خواست که خود مخارج خود را دربياورند. زناشويى دوستانه(ازدواج نوين)حکم مى کند که زن بايد تا هنگام حمل کار کند. در اينجا نکته اى هست که موجب تکميل آزادى زن خواهد شد و آن اينکه از اين به بعد بايد خود خرج خود را از اول تا آخر بپردازد.انقلاب صنعتى تايج بيرحمانه خود را(درباره زن)ظاهر مى سازد.زن بايد در کارخانه با شوهر خود کار کند. زن به جاى آنکه در اتاق خلوتى بنشيند و مرد را ناگزير سازد که براى جبران بى حاصلى او دو برابر کار کند،بايد در کار و پاداش و حقوق و تکاليف با او برابرباشد.»
آنگاه به صورت طنز مى گويد:«معنى آزادى زن اين است ».

دولت به جاى شوهر

اين جهت که وظايف طبيعى زن در توليد نسل ايجاب مى کند که زن از نقطه نظرمالى و اقتصادى نقطه اتکايى داشته باشد،مطلبى نيست که قابل انکار باشد.
در اروپاى امروز افرادى هستند که طرفدارى از آزادى زن را به آنجا رسانده اند که از بازگشت دوره «مادرشاهى »و طرد پدر به طور کلى از خانواده دم مى زنند.به عقيده اينها با استقلال کامل اقتصادى زن و تساوى او در همه شؤون با مرد،در آينده پدرعضو زائد شناخته خواهد شد و براى هميشه از خانواده حذف خواهد شد.
در عين حال همين افراد دولت را دعوت مى کنند که جانشين پدر شود و به مادران که قطعا حاضر نخواهند بود به تنهايى تشکيل عائله بدهند و همه مسؤوليتها را به عهده بگيرند،پول و مساعده بدهد تا از باردارى جلوگيرى نکنند و نسل اجتماع منقطع نگردد،يعنى زن خانواده که در گذشته نفقه خور و به قول اعتراض کنندگان مملوک مردبوده است،از اين به بعد نفقه خور و مملوک دولت باشد;وظايف و حقوق پدر به دولت منتقل گردد.
اى کاش افرادى که تيشه برداشته،کورکورانه بنيان استوار کانون مقدس خانوادگى ما را-که بر اساس قوانين مقدس آسمانى بنيان شده است-خراب مى کنند،مى توانستند به عواقب کار بينديشند و شعاع دورترى را ببينند.
برتراند راسل در کتاب زناشويى و اخلاق فصلى تحت عنوان «خانواده و دولت »بازکرده است.در آنجا پس از آن که درباره بعضى دخالتهاى فرهنگى و بهداشتى دولت درباره کودکان بحثى مى کند،مى گويد:
«ظاهرا چيزى نمانده که پدر علت وجودى بيولوژيک خود را از دست بدهد…يک عامل نيرومند ديگر در طرد پدر مؤثر است و آن تمايل زنان به استقلال مادى است. زنانى که در راى دادن شرکت مى کنند غالبا متاهل نيستند و اشکالات زنان متاهل امروز بيش از زنان مجرد است و با وجود امتيازات قانونى،در رقابت براى مشاغل عقب مى مانند…براى زنان متاهل دو راه است که استقلال اقتصادى خود را حفظکنند:يکى آن است که در مشاغل خود باقى بمانند و لازمه اين فرض اين است که پرستارى اطفال خود را به پرستاران مزد بگير واگذار کنند و بالنتيجه کودکستانها وپرورشگاهها توسعه زيادى خواهد يافت و نتيجه منطقى اين وضع اين است که ازلحاظ روانشناسى براى کودک نه پدرى وجود خواهد داشت نه مادرى. راه ديگرآن است که به زنان جوان مساعده اى بپردازند که خودشان از اطفال نگهدارى کنند. طريقه اخير به تنهايى مفيد نبوده و بايد با مقررات قانونى مبتنى بر استخدام مجددمادر پس از آن که طفلش به سن معينى رسيد تکميل شود.اما اين طريقه اين امتيازرا دارد که مادر مى تواند خود طفلش را بزرگ کند بدون اينکه براى اين امر تحت تعلق حقارت آور مردى قرار گيرد…با فرض تصويب چنين قانونى بايد انتظارعکس العمل آن را بر روى اخلاق فاميل داشت.
قانون ممکن است مقرر دارد که مادر طفل نامشروع حق مساعده ندارد و يا اينکه در صورت وجود دلايلى حاکى از زناى مادر مساعده به پدر خواهد رسيد.در اين صورت پليس محلى موظف خواهد بود که رفتار زنان متاهل را تحت نظر بگيرد.اثرات اين قانون چندان درخشان نخواهد بود،ولى اين خطر را دارد که در ذائقه کسانى که موجد اين تکامل اخلاقى بوده اند چندان خوشايند واقع نشود.بالنتيجه مى توان احتمال داد که دخالتهاى پليس در اين باره قطع شده و حتى مادرهاى اطفال نامشروع از مساعده برخوردار شوند.در اين صورت وظيفه اقتصادى پدر در طبقات کارگر بکلى ازميان رفته و اهميتش بيش از سگها و گربه ها براى اولادشان نخواهد بود…تمدن يالااقل تمدنى که تاکنون توسعه يافته متمايل به تضعيف احساسات مادرى است. 
محتملا براى حفظ تمدنى که تحول و تکامل زيادى يافته لازم خواهد شد به زنان براى باردارى آنقدر پول بدهند که آنان در اين کار نفع مسلمى بيابند.در اين صورت لازم نيست که تمام زنان يا اکثريتشان شغل مادرى را برگزينند،اين هم شغلى چون مشاغل ديگر که زنان آن را با جديت و وقوف کامل استقبال خواهندکرد.اما تمام اينها فرضياتى بيش نيست و منظورم اين است که نهضت زنان باعث زوال خانواده پدر شاهى است که از ما قبل تاريخ نماينده پيروزى مرد بر زن بوده است.جانشين شدن دولت به جاى پدر در مغرب زمين که با آن مواجه هستيم،پيشرفتى شمرده مى شود…»
الغاء نفقه زن(به قول اين آقايان:استقلال مادى زنان)طبق گفته هاى بالا نتايج و آثار ذيل را خواهد داشت:
سقوط و طرد پدر از خانواده و لااقل از اهميت افتادن پدر و بازگشت به دوره مادرشاهى، جانشين شدن دولت به جاى پدر و مساعده و نفقه گرفتن مادران از دولت به جاى پدر،تضعيف احساسات مادرى،درآمدن مادرى از صورت عاطفى به صورت شغل و کار و کسب.
بديهى است که نتيجه همه اينها سقوط کامل خانواده است که قطعا مستلزم سقوط انسانيت است.همه چيز درست خواهد شد و فقط يک چيز جاى خالى خواهد داشت و آن سعادت و مسرت و برخوردارى از لذات معنوى مخصوص کانون خانوادگى است.
به هر حال منظورم اين است که حتى طرفداران استقلال و آزادى کامل زن و طردپدر از محيط خانواده،وظيفه طبيعى زن را در توليد نسل مستلزم حقى و مساعده اى واحيانا مزد و کرايه اى مى دانند که به عقيده آنها دولت بايد اين حق را بپردازد،بر خلاف مرد که وظيفه طبيعى او هيچ حقى را ايجاب نمى کند.
در قوانين کارگرى جهان حداقل مزدى که براى يک مرد قائل مى شوند،شامل زندگى زن و فرزندانش نيز مى شود;يعنى قوانين کارگرى جهان حق نفقه زن و فرزندرا به رسميت مى شناسد.

آيا اعلاميه جهانى حقوق بشر به زن توهين کرده است؟

در اعلاميه جهانى حقوق بشر،ماده 23،بند3 چنين آمده است:
«هر کس که کار مى کند به مزد منصفانه و رضايت بخشى ذى حق مى شود که زندگى او و خانواده اش را موافق شؤون انسانى تامين کند.»
در ماده 25،بند 1 مى گويد:
«هر کس حق دارد که سطح زندگانى او سلامت و رفاه خود و خانواده اش را از حيث خوراک و مسکن و مراقبتهاى طبى و خدمات لازم اجتماعى تامين کند.»
در اين دو ماده ضمنا تاييد شده است که هر مردى که عائله اى تشکيل مى دهد بايدمتحمل مخارج و نفقه زن و فرزندان خود بشود;مخارج آنها جزء مخارج لازم وضرورى آن مرد محسوب مى شود.
اعلاميه حقوق بشر با اينکه تصريح مى کند که زن و مرد داراى حقوق مساوى مى باشند،نفقه دادن مرد به زن را با تساوى حقوق زن و مرد منافى ندانسته است. عليهذا کسانى که همواره به اعلاميه حقوق بشر و تصويب آن در مجلسين استنادمى کنند،بايد مساله نفقه را يک مساله خاتمه يافته تلقى کنند.و آيا غرب پرستانى که به هر چيزى که رنگ اسلامى دارد نام ارتجاع و تاخر مى دهند،به خود اجازه خواهند دادکه به ساحت قدس اعلاميه حقوق بشر هم توهين کنند و آن را از آثار مالکيت مرد ومملوکيت زن معرفى کنند؟
از اين بالاتر اينکه اعلاميه حقوق بشر در ماده بيست و پنجم چنين مى گويد:
«هر کس حق دارد که در موقع بيکارى،بيمارى،نقص اعضاء،بيوگى،پيرى يا درتمام مواردى که به علل خارج از اراده انسان وسايل امرار معاش از دست رفته باشد،از شرايط آبرومندانه زندگى برخوردار شود.»
در اينجا اعلاميه حقوق بشر گذشته از اينکه از دست دادن شوهر را به عنوان از دست دادن وسيله معاش براى زن معرفى کرده است،بيوگى را در رديف بيکارى،بيمارى،نقص اعضاء ذکر کرده است;يعنى زنان را در رديف بيکاران و بيماران و پيران و افراد ناقص الاعضاء ذکر کرده است.آيا اين يک توهين بزرگ نسبت به زن نيست؟ مسلما اگر در يکى از کتابها يا دفترچه هاى قانونى مشرق زمين چنين تعبيرى يافت مى شد،فرياد اعتراض به آسمان بلند بود،همچنانکه نظير آن را در مورد بعضى قوانين ايران خودمان ديديم.
اما يک انسان واقع بين که تحت تاثير هو و جنجال نباشد و تمام جوانب را ببيند،مى داند که نه قانون خلقت که مرد را يکى از وسايل معاش زن قرار داده و نه اعلاميه حقوق بشر که «بيوگى »را به عنوان از دست دادن وسيله معيشت ياد کرده است و نه قانون اسلام که زن را واجب النفقه مرد شمرده است،هيچ کدام به زن توهين نکرده اند،چون اين يک جانب قضيه است که زن نيازمند به مرد آفريده شده است و مرد نقطه اتکاء زن شمرده مى شود.
قانون خلقت براى اينکه زن و مرد را بهتر و بيشتر به يکديگر بپيوندد و کانون خانوادگى را-که پايه اصلى سعادت بشر است-استوارتر سازد،زن و مرد را نيازمندبه يکديگر آفريده است.اگر از جنبه مالى مرد را نقطه اتکاء زن قرار داده است،از جنبه آسايش روحى زن را نقطه اتکاء مرد قرار داده است.اين دو نياز مختلف،بيشتر آنها رابه يکديگر نزديک و متحد مى کند.



نويسنده:استاد شهيد مرتضي مطهري






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان