بسم الله
 
EN

بازدیدها: 712

استاد مطهري و روشنفکران-قسمت بيست و پنجم

  1392/3/18
قسمت قبلي


ريشه اصلي ديگر اين اشتباه را در رابطه اسلام با جهت‏گيري اجتماعي‏اش‏ بايد جستجو كرد . اين روشنفكران به وضوح مشاهده كرده‏اند كه در تفسير تاريخي قرآن از نهضتهاي پيامبران ، يك جهت‏گيري نيرومند از ناحيه آنها به سود مستضعفين مشاهده مي‏شود ، و از طرف ديگر ، اصل " تطابق ميان‏ پايگاه اجتماعي و پايگاه اعتقادي و عملي " كه اصلي ماركسيستي است ، از نظر اين روشنفكران خدشه ناپذير تلقي مي‏شده و نمي‏توانسته‏اند خلاف آن را تصور كنند ، در مجموع چنين به نتيجه‏گيري پرداخته‏اند كه چون قرآن جهت‏گيري‏ نهضتهاي مقدس و پيش برنده را به وضوح به سود مستضعفين و در جهت تأمين‏ حقوق و آزاديهاي آنان مي‏داند ، پس از نظر قرآن خاستگاه همه نهضتهاي‏ مقدس و پيش برنده ، طبقه محروم و غارت‏شده و مستضعف بوده است ، پس‏ از نظر قرآن ، تاريخ هويت مادي و اقتصادي دارد و اقتصاد " زيربنا " است . 

از آنچه تاكنون گفته‏ايم روشن شد كه نظر به اينكه قرآن به اصل فطرت‏ قائل است و به منطقي حاكم بر زندگي انسان قائل است كه " منطق فطرت " ناميده مي‏شود و نقطه مقابل منطق منفعت است كه منطق انسان منحط حيوان‏ صفت است ، لهذا اسلام اصل " تطابق خاستگاه و جهت‏گيري " و يا " تطابق‏ پايگاه اجتماعي و پايگاه اعتقادي " را نمي‏پذيرد و آن را اصلي غيرانساني‏ مي‏شمارد ، يعني اين تطابق در انسانهاي به انسانيت نرسيده و تعليم و تربيت انساني نيافته مصداق دارد كه منطقشان منطق منفعت است نه در انسانهاي تعليم و تربيت يافته و به انسانيت رسيده كه منطقشان منطق‏ فطرت است . 

گذشته از اينها اين تعبير كه مي‏گوييم اسلام جهت‏گيري‏اش به سود مستضعفين‏ است ، خالي از نوعي مجاز و مسامحه نيست . اسلام جهت‏گيري‏اش به سوي‏ عدالت و مساوات و برابري است . بديهي است كساني كه از اين جهت‏گيري‏ سود مي‏برند و منتفع مي‏گردند محرومان و مستضعفان‏اند و كساني كه از اين‏ جهت‏گيري زيان مي‏بينند ، غارتگران و استيثارگران و استثمارگران‏اند ، يعني‏ اسلام آنجا هم كه منافع و حقوق طبقه‏اي را مي‏خواهد تأمين نمايد ، هدف‏ اصلي‏اش تحقق يك ارزش و پايه گذاري يك اصل انساني است . اينجاست كه‏ بار ديگر ارزش فوق العاده " اصل فطرت " كه در قرآن صريحا مطرح است و در فرهنگ و معارف اسلامي " ام‏المعارف " بايد شناخته شود روشن مي‏گردد. 
درباره فطرت زياد سخن گفته مي‏شود ، اما كمتر به عمق و ژرفاي آن و ابعاد وسيعي كه در برمي‏گيرد توجه مي‏شود . غالبا مي‏بينيم كه افرادي دم از فطرت مي‏زنند ، ولي چون درست به ابعاد گسترده‏ آن توجه ندارند نظرياتي كه در نهايت امر انتخاب مي‏كنند بر ضد اين اصل‏ است . 
نظير اين اشتباه ، و وحشتناك‏تر از آن ، درباره خاستگاه خود مذاهب‏ پديد آمده است . آنچه تاكنون بحث كرديم درباره هويت و خاستگاه‏ پديده‏هاي تاريخي از نظر مذهب ( البته مذهب اسلام ) بود . اكنون بحث‏ درباره خود مذهب به عنوان يك پديده اجتماعي تاريخي است كه به هر حال‏ از فجر تاريخ تاكنون وجود داشته و دارد . خاستگاه و جهت‏گيري اين پديده‏ اجتماعي بايد روشن شود . 

مكرر گفته‏ايم كه ماترياليسم تاريخي ماركسيستي ، اصلي را طرح مي‏كند كه‏ طبق آن اصل ميان خاستگاه هر واقعيت فرهنگي و جهت‏گيري آن تطابق قائل‏ است . در حقيقت ، آن اصلي را كه عرفا و حكماي الهي در جريان كلي نظام‏ هستي قائل‏اند كه مي‏گويند : " النهايات هي الرجوع الي البدايات " ( پايانها بازگشت به آغازهاست ) ، به گفته مولوي : 
جزءها را رويها سوي كل است
بلبلان را عشق با روي گل است
آنچه از دريا به دريا مي‏رود
از همانجا كامد آنجا مي‏رود
از سر كه سيلهاي تيزرو
وزتن ماجان عشق آميزرو
ماركسيسم شبيه آن را در مورد امور فكري ، ذوقي ، فلسفي ، مذهبي و بالأخره پديده‏هاي فرهنگي - اجتماعي مي‏گويد . اين مكتب مدعي است كه جهت‏ هر انديشه همان سوست كه از آن سوبرخاسته است ( النهايات هي الرجوع الي‏ البدايات ) ، انديشه ، فكر ، مذهب ، فرهنگ بي‏طرف و خالي از جهت و يا جهت‏دار و اما خواستار سازندگي موضعي اجتماعي غير از موضع اجتماعي كه از آن برخاسته است وجود ندارد . از نظر اين مكتب هر طبقه از خود نوعي خاص تجلي فكري و ذوقي‏ دارد ، از اين رو در جامعه‏هاي طبقاتي ، و تجزيه شده از نظر حيات اقتصادي‏ ، دو گونه درد ، دو طرز تفكر فلسفي ، دو سيستم اخلاقي ، دو سبك هنر ، دو جور شعر و ادبيات ، دو نوع ذوق و احساس و نگرش به هستي و احيانا دو تيپ علم وجود دارد . زيربنا و روابط مالكيت كه دو شكل مي‏شود همه اينها دو شكلي و دو سيستمي مي‏گردند . 

ماركس شخصا دو استثنا براي اين دو سيستمي قائل است : مذهب و ديگر دولت . از نظر ماركس ايندو اختراع خاص طبقه غارتگر و متد ويژه بهره‏كشي‏ آن طبقه است و طبعا جهت‏گيري و جبهه‏گيري اين دو پديده به سود همان طبقه‏ است ، طبقه استثمار شده بر حسب موقعيت اجتماعي خود نه خاستگاه مذهب‏ است و نه خاستگاه دولت ، مذهب و دولت از طرف طبقه مخالف به او تحميل مي‏شود ، پس دو سيستم مذهب وجود ندارد ، همچنانكه دو سيستم دولت‏ وجود ندارد . 

برخي روشنفكران مسلمان ( 1 ) مدعي شده‏اند كه بر خلاف نظريه ماركس ، دو سيستمي بر مذهب نيز حاكم است . همان‏طور كه اخلاق و هنر و ادبيات و ساير امور فرهنگي در جامعه‏هاي طبقاتي دو سيستمي است و هر سيستم خاستگاه‏ وجهت‏گيري‏اش خاص طبقه خودش است - يكي تعلق دارد به طبقه حاكم و ديگري‏ به طبقه محكوم - مذهب نيز دو سيستمي است ، همواره در جامعه دو مذهب‏ وجود دارد : مذهب حاكم كه مذهب طبقه حاكم است ، و مذهب محكوم كه‏ مذهب طبقه محكوم است . مذهب حاكم مذهب شرك است و مذهب محكوم مذهب‏ توحيد ، مذهب حاكم مذهب تبعيض است و مذهب محكوم مذهب مساوات و برابري ، مذهب حاكم مذهب توجيه وضع موجود است و مذهب محكوم مذهب‏ انقلاب و محكوم كردن وضع موجود ، مذهب حاكم مذهب جمود و سكون و سكوت‏ است و مذهب محكوم مذهب خيزش و حركت و فرياد ، مذهب حاكم ترياك‏ جامعه است و مذهب محكوم انرژي جامعه . 

پس نظريه ماركس مبني بر اينكه جهت گيري مذهب مطلقا به سود طبقه‏ حاكم و عليه طبقه محكوم است و مذهب ترياك اجتماع است ، در مورد مذهبي‏ كه خاستگاهش طبقه حاكم است صادق است و تنها همان مذهب بوده كه عملا وجود داشته و حكومت مي‏كرده ، نه درباره مذهب محكوم يعني مذهب پيامبران‏ راستين كه هرگز نظامات حاكم مجال بروز و تجلي و عرض‏اندام به آن نداده‏ است . 

اين روشنفكران به اين وسيله نظريه ماركس را كه مطلقا جهت‏گيري مذهب‏ را به سوي منافع طبقه حاكم دانسته رد كرده‏اند و پنداشته‏اند كه به اين‏ وسيله ماركسيسم را رد كرده‏اند ، توجه نفرموده‏اند كه آنچه خودشان گفته‏اند نيز هر چند بر خلاف نظر شخص ماركس و انگلس و مائو و ساير پيشروان‏ ماركسيسم است اما عينا توجيهي ماركسيستي و ماترياليستي از مذهب است كه‏ سخت وحشتناك است و قطعا به آن توجه نداشته‏اند ، چون به هر حال براي‏ مذهب محكوم نيز خاستگاهي طبقاتي فرض كرده و اصل تطابق خاستگاه‏ وجهت‏گيري را مورد پذيرش قرار داده‏اند . به عبارت ديگر ، اصل ماديت ماهيت مذهب و ماهيت هر پديده فرهنگي را و اصل ضرورت تطابق‏ ميان خاستگاه يك پديده فرهنگي و جهت‏گيري آن را ناآگاهانه پذيرفته‏اند ، چيزي كه هست ، بر خلاف نظر ماركس و ماركسيستها به مذهبي هم كه‏ خاستگاهش و جهت‏گيري‏اش طبقه محروم و غارت‏شده باشد نيز قائل شده‏اند ، و در حقيقت براي مذهب محكوم از نظر جهت گيري توجيه جالبي به دست‏ آورده‏اند اما از نظر ماهيت خاستگاه كه بالأخره مادي و طبقاتي است ، نه. 

نتيجه‏اي كه گرفته مي‏شود چيست ؟ اين است كه مذهب شرك و مذهب حاكم‏ كه به طبقه حاكمه تعلق داشته و دارد ، تنها مذهب تاريخي عيني است كه در زندگي نقش داشته است ، زيرا جبر تاريخ پشت سر آنها بوده ، قدرت‏ اقتصادي و سياسي در اختيار آنها بوده ، لا جرم مذهب آنها هم كه توجيه‏كننده وضع آنها بوده استوار مي‏مانده و حكومت مي‏كرده است ، و اما مذهب توحيد خود به خود نتوانسته است به شكل يك تحقق خارجي و عيني در جامعه وارد شود ، مذهب توحيد هيچ نقش تاريخي در جامعه ايفا نكرده و 
نمي‏توانسته ايفا كند ، زيرا روبنا بر زيربنا نمي‏تواند پيشي گيرد ، از اين‏ رو نهضتهاي پيامبران توحيدي نهضتهاي محكوم و شكست خورده تاريخ است و نمي‏توانسته است جز اين باشد ، پيامبران مذهب توحيد ، مذهب برابري‏ آورده‏اند ، اما طولي نكشيده كه مذهب شرك در زير نقاب توحيد و تعليمات‏ پيامبران به حيات خود ادامه داده و با تحريف آن تعليمات از همان‏ تعليمات تغذيه كرده و بيش از پيش نيرومند شده و بر آزار طبقه محروم‏ تواناتر شده است . 

در حقيقت ، پيامبران راستين كوشش كرده‏اند قاتق ناني براي مردم آورند اما بلاي جان مردم شده ، ابزاري شده در دست طبقه مخالف كه حلقه طناب را تنگتر و گلوي محرومان و غارت‏شدگان را بيشتر بفشارند ، آنچه پيامبران از طريق تعليمات خود مي‏خواسته‏اند انجام يابد انجام نشده است و آنچه شده است آنها نمي‏خواسته‏اند ، به تعبير فقها : " 
ما قصد لم يقع ، و ما وقع لم يقصد " . 

-------------
پاورقي : 
1- دكتر شريعتي در كتاب مذهب عليه مذهب







برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان