بسم الله
 
EN

بازدیدها: 812

آسيب شناسي اجتماعي زنان ، بررسي آثار پديده طلاق بر خانواده و جامعه-قسمت اول

  1392/3/15

1 - طلاق 

آسيب شناسي يا پاتولوژي (Pathologie) از جمله اصطلاحات زيست شناسي و پزشكي مي باشد كه در جامعه شناسي بكار گرفته شده است. اين اصطلاح حاصل تشبيه جامعه به يك كالبد زيستي و بررسي موضوعات اجتماعي همانند موضوعات زيستي مي باشد. آسيب شناسي اجتماعي به مطالعه بي نظمي ها و نابساماني هاي اجتماعي و اعمال و رفتاري مي پردازد كه در اجتماع غير طبيعي تلقي مي گردد و نيز شرايطي را مورد بررسي قرار مي دهد كه اصول و هنجارهاي ارزشمند جامعه مورد بي توجهي و يا تخطي قرار مي گيرد و اهداف متعالي زندگي فردي و اجتماعي انسان تحقق نمي يابد. 
اكثر جوامع كنوني با مشكلات و معضلات متعدد اجتماعي دست به گريبانند كه حيات جوامع بشري را با تهديد مواجه مي كند. از ديدگاه جامعه شناسان، مسائل اجتماعي شرايط يا وضعيتي است كه جامعه آنها را به منزله خطري براي راه و رسم زندگي مي داند و ناگزير درصدد رفع يا تعديل آنها برمي آيد. از نظر رابرت مرتن وقتي ميان معيارها و واقعيات اجتماعي فاصله و اختلاف بوجود مي آيد ـ خواه نيروهاي ايجاد كننده اين شرايط، انسان يا طبيعت باشد ـ مشكلات اجتماعي ايجاد مي شود و نهايتاً اعضاي جامعه نسبت به چنين وضعيتي واكنش نشان مي دهند. اهميت اين واكنش بر طبق اصول جامعه شناختي، عمدتاً تحت تأثير ساخت جامعه، نهادها و ارزشهاي آن مي باشد. 

در يك تقسيم بندي كلي مشكلات اجتماعي داراي جنبه ذهني و عيني مي باشد. جنبه ذهني آن در ادراكات و ارزشگذاري مردم جامعه در ردّ يا تأييد اينكه چه چيز مشكل اجتماعي مي باشد، ظاهر مي شود و جنبه عيني آن شرايط واقعي است كه در آن مشكلات ارزيابي مي شود. [1] از نظر ميلز (Mills) مطرح كردن موضوعي مانند طلاق به عنوان مسئله اجتماعي مستلزم تبديل آن از گرفتاريهاي خصوصي به مسائل عام ساخت اجتماعي است، زيرا گرفتاريهاي خصوصي ناشي از شخصيت فرد و رابطه نزديك با آن است، اما مسائل اجتماعي اموري است كه از سويي بر شرايط خاص و زندگي خصوصي افراد حاكم است و از سوي ديگر به شرايط و سازمان جامعه و چگونگي ساخت وسيع اجتماعي وابسته مي باشد. در واقع وقتي مردم احساس كنند كه ارزشهاي اجتماعي آنها ناديده گرفته مي شود و يا تهديد مي گردد و بين مطلوب اجتماعي و واقعيات اجتماعي اختلاف وجود دارد، بحران اجتماعي يا مسأله اجتماعي ايجاد مي شود.[2] 

برخي صاحبنظران معتقدند: طلاق زماني به صورت آفت يا بلاي اجتماعي تجلي مي يابد كه از حدود معيني خارج شده و فراواني آن غير متعارف گردد. جهت تشخيص اين وضعيت، مي توان آمار طلاق را با آمار ازدواج مقايسه نمود. در شرايط كنوني جامعه ايران، آمار رو به گسترش طلاق، آن را به سمت يك معضل اجتماعي سوق مي دهد. 
مطابق آمار منتشره، در طي سه ماهه نخست سال 79، حدود 110494 فقره طلاق به وقوع پيوسته است كه در مقايسه با سه ماهه نخست سال 78 حدود 13 درصد رشد نشان داده است. در حالي كه در طي سه ماهه نخست سال 79 تنها 114195 مورد ازدواج ثبت شده است كه در مقايسه با سال گذشته نرخ ازدواج 3 درصد افت داشته است ]

تبيين جامعه شناختي طلاق

وضعيت خانواده، چگونگي روابط بين اعضاي خانواده و انحلال و فروپاشي آن از يكسو بازتاب شرايط اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي است و خانواده به عنوان يكي از اجزاي نظام اجتماعي و دارا بودن ويژگيهاي يك نهاد اجتماعي، از تأثير پذيري متقابل برخوردار است و از سوي ديگر معلول عوامل دروني در خانواده (سطح خرد) و كيفيت و چگونگي آن مي باشد. بدين لحاظ جهت تبيين جامعه شناختي پديده طلاق از نظريات خرد و كلان استفاده شده است تا چرايي و چگونگي اين مسئله تبيين گردد.

1 – تئوريهاي كلان


1-1) بحران ارزشها
در جوامعي كه در حال انتقال از وضع اجتماعي و اقتصادي خاص به وضع و شرايط ديگري هستند، مشكلاتي پديد مي آيد كه نتيجه تصادم نوگرايي و پايبندي به سنتهاي ديرين و تشديد جنگ بين نسلهاست. در اين مرحله برزخي و حساس، عناصر اخلاقي و ارزشهاي اجتماعي بيش از هر چيز ديگر تغيير وضع و موضع مي دهند. بسياري از موضوعات بي ارزش ديروز، در محدوده عناصر نوين و مقبول امروزي پاي مي نهند و بسياري از عناصر مطلوب اجتماعي از قلمرو ارزشهاي اجتماعي خارج مي شوند. هر چقدر اين تحول سريع باشد، تضاد و جابجايي ارزشها چشمگيرتر خواهد بود. در چنين شرايطي نيروهاي حاكم بر جامعه جاي خود را به نيروهاي تازه مي سپارند و نظام ارزشهاي جامعه دستخوش آشوب مي گردد، بازتاب اين وضعيت را مي توان در نظام ارزشهاي خانواده مشاهده نمود. ولي از آنجا كه سرعت حركت هر فرهنگ با حركت اقتصادي و نوآوريهاي تكنولوژي يكسان نيست، نسل هايي كه در معرض چنين تحولات سريع اجتماعي قرار مي گيرند، نمي توانند معيارهاي همه پسندي براي وظيفه، فداكاري و ارزشهاي همانند آن داشته باشند، در اين احوال كشمكش درون خانواده ايجاد مي شود و نابساماني خانواده و طلاق افزايش مي يابد. [4] 
به بيان ديگر در هنگامه بحران ارزشها، ارزشهاي اساسي يك جامعه بر لذت طلبي( Hedonism)،تمتع آني، مصلحت گرايي فردي، سودگرايي(Utilitarianism) ، ماده گرايي( Materialism) و ابزار گرايي استوارند و انسانها صرفاً به تمتع مي انديشند و فقط مصالح خويشتن را در نظر مي آورند و همه چيز در چارچوب امور مادي، ملموس و حتي جسماني خلاصه مي شود، ارتباطات انساني نيز از اين شرايط تأثير مي پذيرند. روابط انسانها از بعد معنوي تهي مي شود و صرفاً در راه التذاذ آني است. اين نوع روابط بسيار سست و آسيب پذير و شكننده اند و به محض آنكه مصلحت ديگري روي نمايد يا بر اثر مرور زمان يا عوامل ديگر، رابطه ها از درون تهي شده و به بهانه هاي مختلف مي شكند، در اين شرايط روابط زوجيت نيز از اين قاعده مستثني نبوده و آمار طلاق روز به روز افزايش خواهد يافت.[5] 
بروس كوئن معتقد است اين يك واقعيت است كه ميزان طلاق در جوامع نوين زياد شده است. اين وضعيت از جامعه و ارزشهاي متغير ما سرچشمه مي گيرد تا از گسيختگي و تباهي خانواده به عنوان يك نهاد اجتماعي. امروزه از انواع كاركردهاي خانواده در گذشته كاسته شده است و زن و شوهر براي تأمين نيازمنديها و خدمات خود به خانواده متكي نيستند و گسست پيوند زناشويي آن هم در يك محيط زناشويي ننگ نيست.[6]

از منظر پيتريم سوروكين جوامع سه مرحله را طي مي كنند: 
1 – جامعه ايدئولوژيك (Ideological)
در چنين جامعه اي اولويت با پديده هاي مادي نيست، بلكه ستون جامعه را معنويت مي سازد و توجه انسانها به امور آسماني است. 
2 – جامعه معنوي مآب (Idealistic) 
در اين جامعه، ارزشهاي معنوي به طور رسمي وجود دارد، اما عمل نمي شود، زيرا در درون رسوخ نكرده است. انسانها به ظاهر پديده هاي معنوي اولويت مي دهند و آن را مقدس مي شمارند ولي در عمل و در رويارويي با واقعيت به آنچه كه گفته اند عمل نمي كنند، بين امور و مظاهر صوري (Formalistic)و واقعي تفاوت پديد مي آيد. همچنانكه بين گفتار و عمل و زبان و قلب انسانها تفاوت ايجاد شده است. 
3 – جامعه حسي 
در اين جامعه، تنها امور مادي، جسماني و ملموس ارزشمند است. در اينجا كالاها و اشياء ارزشگذاري مي شوند و بها و ارزش انسانها به ميزان دارايي هاي آنان تعيين مي شود،‌ و انسانها از جوهر و ذات خود بيگانه مي شوند، در چنين زمينه اجتماعي، طلاق بسط و تعدد مي يابد و اخلاق انساني سقوط مي كند و امنيت در روابط انساني كاهش مي يابد. در چنين جامعه اي ازدواج ديگر پيوند مقدسي نيست، بلكه رابطه اي است كه مانند ساير روابط اجتماعي كه مي تواند به سادگي قطع شود. [7]در واقع در اين جامعه فردگرايي مفرط (Rugged Individualism) پيوندهاي اجتماعي را متزلزل نموده است و آنچه كه براي جمع ضرورت دارد، در برابر منافع فردي خرد شمرده مي شود. در حالي كه حيات جمع (اعم از خانواده يا جامعه) موجد حيات يك يك اعضا و افراد است.[8] 
اودري (Udry) كاهش پايبندي به ارزشهاي مذهبي و ديني را در افزايش طلاق مؤثر مي داند و به نقش دين به عنوان عاملي در راه جلوگيري از طلاق اشاره مي كند. به نظر او افرادي كه ايمان مذهبي دارند، كمتر به طلاق روي مي آورند تا آنانكه چنين ايماني ندارند. با تضعيف ايمان و عدم پايبنديهاي مذهبي در اكثريت افراد و تغيير ارزشها ميزان طلاق در جامعه افزايش مي يابد.[9]متأسفانه امروزه در كشورهاي اسلامي نيز با تحولات اجتماعي و اقتصادي سده اخير، ايمان مذهبي به سستي گرائيده است و مردمان با ناديده گرفتن موانعي كه از لحاظ شرعي براي افزايش طلاق وجود دارد، از اختيار خود سوء استفاده مي نمايند و آمار طلاق رو به فزوني است.[10]

2-1) تئوري آنومي (Anomy)
از ديدگاه جامعه شناسان، آنومي به مفهوم فقدان اجماع در مورد اهداف اجتماعي، انتظارات جمعي و الگوي رفتار براي اعضا جامعه است. اين حالت منجر به محو و غيبت تدريجي آتوريته و ضابطه اخلاقي مي شود و جامعه كنترل اجتماعي خود را از دست مي دهد. هنگامي كه جامعه در حال گذار و دگرگوني است، بسياري از انسانها دچار سرگرداني مي شوند و قواعد و ارزشهاي جامعه، براي آنها بي اهميت و كم ارزش مي شود. از سوي ديگر ارزشهاي جديد و منطبق با شرايط نيز، هنوز در جامعه جا نيفتاده است. در واقع جامعه دو ساخت دارد. در اين جامعه برخي از ساخت كهن و برخي از ساخت نوين تبعيت مي كنند.[11] از هم پاشيدگي هنجارها و آنومي، وضعيتي را ايجاد مي كند كه آرزوهاي بي حد و حصر ايجاد مي شود و از آنجا كه طبعاً اين آرزوهاي بي حد نمي توانند ارضا شوند، در نتيجه وضعيت نارضايتي اجتماعي پديد مي آيد كه در جريان اقدامات منفي اجتماعي نظير طلاق، خودكشي و غيره ظاهر مي شود، كه از نظر آماري قابل سنجش است.www.zibaweb.com12

3-1) بحران وجدان جمعي
وجدان جمعي يكي از مهمترين ضمانتهاي تحقق اهداف و ارزشهاي جامعه است. شخص يا اشخاص مي توانند هنجارهاي جامعه را تحقير كنند، اما در برابر وجدان جمعي جز اطاعت راهي ندارند. به اعتقاد دوركيم هر چقدر وجدان جمعي قوي باشد،‌ خشم عمومي در مقابل هنجارشكني حادتر است. با ضعيف شدن وجدان جمعي، ارزشهاي منفي منتسب به طلاق كاهش مي يابد و جامعه مطلقه ها را به عنوان مطرودين اجتماعي تلقي نمي كند و بدين ترتيب بر ميزان طلاق افزوده مي شود. به عبارت ديگر جامعه اي كه طلاق را پديده اي عادي و طبيعي مي داند، رواج آن را نيز موجب خواهد شد، بر عكس آنجا كه طلاق منفور، زشت و ضد ارزش محسوب مي شود، خواه ناخواه از كميت آن كاسته مي شود. طلاق و تعدد آن در جامعه كنوني نوعي تساهل را نسبت به آن ايجاد مي كند كه از قبح آن مي كاهد و به تبع آن، انسانها در برخورد با اولين مشكل به طلاق مي انديشند.[13] از سوي ديگر در قرن حاضر اين گرايش وجود دارد كه طلاق را بيش از آنكه پديده اي اجتماعي بدانند، آن را امري حقوقي تلقي كنند، اين نگرش مي تواند موجب افزايش آمار طلاق شود.

4 –1) مشكلات اقتصادي
به نظر كانگر (Conger) دوران هاي سخت اقتصادي در جامعه نتايج زيانباري بر خانواده ها دارد، از جمله آنها، احتمال وقوع گسيختگي خانواده و بي ساماني آن است. محروميت اقتصادي تعاملات مثبت زوجين را كاهش مي دهد و آنها را به سوي طلاق سوق مي دهد. مشكلات اقتصادي در بين زوجيني كه منافع خانوادگي آنها براي بقاي زندگي در سطح استاندارد مناسب نمي باشد، زندگي زناشويي آنها را بي ثبات مي كند و مردان در اين خانواده ها بيشتر تعامل منفي دارند.[14] 
كاهش درآمدها و تورم در ايران، موجب افزايش تنشها و ستيز در داخل خانواده شده است و عليرغم آنكه هنوز نگرش منفي نسبت به طلاق در جامعه وجود دارد، اما ميزان آن رو به افزايش است. طلاق، نتيجه جامعه اي است كه هيچ رابطه نرمالي بين درآمد و هزينه برقرار نكرده است. از سوئي مانور تجمل در جامعه سرداده مي شود و از سوي ديگر برنامه تعديل اقتصادي ارائه مي شود كه موجب شكاف بين مطالبات و امكانات گرديده و معضلات اقتصادي منجر به افزايش طلاق شده است. به نظر مي رسد برنامه تعديل ساختاري از طريق تورم فزاينده و گسترش و تعميق فقر، علاوه بر اينكه در كوتاه مدت، اثر از هم گسيختگي و طلاق را بر جاي مي گذارد، در بلند مدت آثاري بر نهاد خانواده مي گذارد كه بسيار عميق تر است و بيشتر مترتب بر فرزندان مي باشد. [15]

2 – تئوريهاي خرد


1 – 2) تئوري توزيع قدرت
گاه بين زن و شوهر تضادي ايجاد مي شود و هر يك براي احراز منزلت خود و رسيدن به اهداف خويش، از طريق توسل به امكانات مالي، فرهنگي و …. قصد تسلط بر ديگري را دارد. تداوم اين وضعيت، تنش و كشمكش بين زوجين را افزايش داده و در نهايت منجر به جدايي و طلاق آنها مي شود. در چند دهه اخير با تغييرات اجتماعي و تقابل سنت و مدرنيته، درخواست نفوذ و كنترل هر يك از زوجين بر سرنوشت خود و خانواده افزايش يافته و اين وضعيت، يكي از عوامل مؤثر در ايجاد اختلاف و جدل در خانواده بوده است. از يكسو آشنايي بانوان با جايگاه حقوقي خويش، كسب استقلال اقتصادي، درخواست دخالت در امور خانواده و توزيع مساوي قدرت (البته در برخي موارد جهت تغيير قدرت به سمت قدرت زنانه بوده است) و از سوي ديگر عدم پذيرش و درك مردان از شرايط جديد و ناآگاهي آنها از حقوق و تكاليف متقابل زوجين، موجب اختلافات و تعارضات شديد در خانواده شده است. همچنين با پيشرفت اقتصادي ـ اجتماعي،گسترش رسانه ها و آموزش بيشتر، زنان از فرهنگ سنتي فاصله گرفته اند و اين امر باعث شده است تا آنها كمتر نقشهاي سنتي را بپذيرند و يا در صورت پذيرش آنها ارزيابي منفي نسبت به نقش خود داشته باشند و اين باعث نارضايتي از زندگي مي شود.

2-2) تئوري نياز ـ انتظار
هر موقعيتي هنجارهايي دارد كه صاحب آن موقعيت، بايد بر اساس آن عمل كند و افرادي كه با وي در كنش متقابل هستند، از او انتظار دارند بر اساس هنجارهاي آن موقعيت عمل كند.«انتظار» معياري براي ارزيابي فردي است كه داراي موقعيت معيني مي باشد. در واقع فرد بايد در آن موقعيت وظايفي را انجام دهد تا مناسب موقعيت مورد نظر باشد.[16] عدم تحقق انتظارات، عدم تعادل بين خواسته ها مي باشد. هر كدام از زن و شوهر با تصورات خاصي در باره زندگي زناشويي اقدام به ازدواج مي كنند و زندگي را با انتظارات مشخصي در مورد اينكه همسرشان چگونه با او رفتار خواهد كرد، آغاز مي نمايند. اگر اين انتظارات برآورده نشود، ناراضي و پشيمان خواهند شد. ازكمپ معتقد است كه احساس رضايت با نحوه انطباق كامل اميدها و انتظارات با پيشرفتهاي فرد تعيين مي شود، در حالي كه نارضايتي معلول ناكامي در رسيدن به انتظارات است.[17] 
در برخي جوامع، جوان درك رمانتيك از ازدواج دارد و بعد از پيوند زناشويي در بهترين صورت آن را خسته كننده و يكنواخت و در بدترين شرايط آن را رنجي رواني(Perceptual ache) مي يابد. در اكثر جوامع جوانان مي آموزند كه از همسر خود فقط انتظار احترام و انجام وظايف همسري داشته باشند نه الزاماً خوشبختي.[18]

3-2) تئوري تسري(Spill – over theory) 
گرونبرگ بيان مي كند كه رضايت و عدم رضايت از يك بخش از زندگي بر روي رضايت و عدم رضايت از بخشهاي ديگر زندگي تأثير دارد. بطور مثال نارضايتي فرد از زندگي اجتماعي مي تواند موجب نارضايتي او از زندگي خانوادگي شود.

4 -2) تئوري خود ميان بيني(Anthropomor phism theory)
هر گاه انسان يا انسانهايي، ديگري يا ديگران را با خود و ارزشهاي خود ارزيابي نمايند، دچار خود ميان بيني گرديده اند، اين وضعيت جلوه ايي از خود گرايي ( Egocentrism) است. اين حالت بر روابط انسان با ديگران تأثير منفي مي گذارد و به سستي ارتباط، عدم امنيت، انزواي اجتماعي در سطح زندگي خانوادگي و اجتماعي منجر مي شود. از همين روست كه امروزه سخن از بسط انسان گرايي نوين و ديگردوستي و تقويت همدلي مي شود.[19]گسترش اخلاق خودگرايي و عدم توجه به خواسته ها و نيازهاي فرد مقابل در زندگي زناشويي مي تواند موجب اختلاف و ستيزه در كانون خانواده گردد. امروزه با اصالت قرار گرفتن «خود»، ارقام طلاق روبه فزوني است.




نويسنده: حميدرضا ترکمندي






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان