بسم الله
 
EN

بازدیدها: 758

خاطرات واقعي يک حقوقدان(21) نماز واقعي

  1392/3/15



زماني که تصدي يکي از شعبات مجتمع امام خميني «ره» را داشتم، در ظهر يکي از روزهاي ماه مبارک رمضان مانند هر روز صداي اذان بلند شد. از پشت ميز خارج شدم و آستين‌ها را بالا زدم و به منشي گفتم من ميروم براي نماز. از اتاق شعبه بيرون آمدم و در راهرو وارد شدم که ناگهان صدايي از پشت سر گفت کجا ؟ برگشتم ديدم آقايي ايستاده درب شعبه. با غرور مسخره اي که اينروزها گريبانگير بعضي قضات است، گفتم مگه نمي بيني دارم ميرم...
 نماز! سرم را برگرداندم که بروم، آقا گفت، حق نداري بري نماز ! بايد کار مرا انجام بدي ! برگشتم و گفتم تو نميتوني براي من تعيين تکليف کني و به راهم ادامه دادم. چند قدم نرفته بودم که آقا گفت، ببين من اگه رفتم و فردا بيام و يه ماشين بمن زد، خونم گردن توست! اين کلام او مانند پتکي بر مغزم فرود آمد. «کاش دلامون رو آنقدر سياه نکرده باشيم که هيچ سخنِ حقي برايش اثر نداشته باشد» يه لحظه فکر کردم خدايا اين چه حرفي بود اين آقا زد ! برگشتم بطرف اتاق شعبه و آستين‌ها را پايين زدم و وارد شعبه شدم و به آقا گفتم بفرماييد.
منشي گفت حاجي نماز خوندي؟ گفتم الان ميخوام نماز واقعي بخونم ! کار آقا را انجام دادم.
بسيار تشکر و عذر خواهي کرد.گفتم من بايد از شما تشکر کنم!
آقا از شهبه خارج شد و درسي را که به من داده بود تا آخر خدمتم فراموش نکردم، زيرا کسي سراغ ندارد که ارباب رجوعي داشته باشم و براي نماز و دعا با همه ارزش و اهميتي که براي آنها قائل بوده و هستم، اتاقم را ترک کنم. زيرا انجام کار مردم در ساعات خدمت، عبادتي واجب است ولي نماز اول وقت عملي است مستحب.
خدايا به همه ما توفيق خدمت واقعي و بي ريا و صادقانه به مردم را عنايت بفرما، آمين.
تاخاطره اي ديگر بدرود .



نويسنده: علي بناکار-قاضي دادگستري







برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان