بسم الله
 
EN

بازدیدها: 659

بحثي در فلسفه بشري و اسلامي-قسمت چهارم

  1392/2/29
قسمت قبلي


اصول و قوانين ديالكتيكي[14]:


الف ـ اصل تغيير تحولي (ديالك تيكي) : مراد از حركت و يا تغيير تحولي (ديالكتيكي) تغيير صورت و شكل شيئي خود بخودي يعني از ناحية عوامل داخلي آن (اتوديناميسم) مي باشد .

گفته مي شود اين قاعدة تحول در جميع امور عالم جاري است هيچ چيز بصورتي كه هست باقي نمي ماند . از نظر ديالك تيك چيزي ثابت و مطلق نيست و هيچ چيز بصورت امروزي خود باقي نخواهد ماند براي هر چيز گذشته و آينده و تاريخي است تنها چيزي كه ابدي است تغيير و تحول است تنها چيز معيني كه هميشگي دارد ، شدن است.

انگلس مي گويد: «ديالكتيك هيچ چيز را ثابت ، مطلق و مقدس نمي بيند خاصيت آفت داشتن را براي هر چيز و در هر چيز نشان مي دهد و باين قائل است كه هر چيزي عبارت است از يكرشته پيشرفتهائي كه با شدن و نابود شدن تكامل مي يابد».

ب ـ قانون تاثير متقابل ، اصل همبستگي حوادث ، همبستگي پيشرفتها (تكاملها): يعني همه چيز در همه چيز تاثير مي كند و سير تحولي موجودات با هم ارتباط دارند پس در مورد مطالعة موجودات نبايد آنها را جدا از يكديگر مورد مطالعه قرار داد.

از لحاظ فلسفة ديالك تيك سيب مثلا ميوة تنها درخت نيست بلكه ميوه تمام طبيعت و تمام موجودات مي باشد.

ج ـ قانون تضاد و يا تناقض : امور و اشياء عالم در هر حال هم خود و هم ضد خود هستند . هيچ امري با خود هم آهنگي ندارد . هر چيزي آبستن ضد خود مي باشد .

درون هر چيزي را قواي مخالف و متضاد گرفته است و اين قوا با هم در جنگ هستند و تكامل ، محصول جنگ قواي متضاد است پس هيچ چيزي از يك قوه يكجانبه حركت نمي كند بلكه در حقيقت هر حركت و تغييري كه در هر چيز حاصل مي شود ناشي از قواي مخالف آن مي باشد يكي از جهت ثبات ديگري از جهت نفي يكي از طرف زندگي و يكي از طرف مرگ . پس تحول و تغير هر امري از آن جهت است كه مشتمل بر ضد خود و محتوي تضاد مي باشد و هر تحولي و تكاملي محصول انهدام تحول پيشين است و بعبارت ديگر هر چيزي بضد خود مبدل مي گردد مثلا در داخل تخم مرغ دو قوه موجود است يكي آنكه مي خواهد تخم را به حالت خود نگه دارد ديگري قنه اي كه مايل است تخم را نابود نموده و آنرا تبديل بجوجه كند . جوجه اثباتي است كه از نفي تخم حاصل مي شود در جوجه نيز بين قوائي كه مي خواهند جوجه را بهمين حال نگهدارند و قوائي كه مي خواهند جوجه را بمرغ تبديل كنند تضاد و كشمكش است تا اينكه مرغ از تغيير شكل و تحول جوجه بوجود مي آيد.

مرغ نفي جوجه است و جوجه هم بنوبة خود محصول نفي تخم بوده پس مرغ نفي در نفي است و از اين ترتيب واضح مي شود كه هر تحولي محصول انهدام تحول پيشين است و نيز تحولات با هم همبستگي دارند.

د ـ قانون جهش ، قانون تحول ناگهاني ، تبديل كميت به كيفيت : تحول و تغيير اشياء دائما كميتي نيست بلكه در مرحلة معيني ناگهان بيك تغيير كيفي تبديل مي شود . مثلا مقداري آب را در تحت نظر بگيريم كه تدريجا حرارت آن از يكدرجه بالا رفته تا 99 درجه برسد تغييرات حاصلة در آن تا اينجا تدريجي و كمي خواهد بود ولي در صد درجه تغيير ناگهاني و كيفي در آن پيدا شده و آب به بخار تبديل مي شود چنانكه اگر از 99 درجه يك درجه يك درجه حرارت آب كم شود تا يكدرجه برسد باز تغيير آن تدريجي و كمي بوده ولي اگر بدرجة صفر برسد تحول ناگهاني و كيفي در آن بوجود خواهد آمد و آب مبدل به يخ خواهد شد .

ناگفته نماند كه در فلسفه ديالكتيك ، حركت تحولي و سير تكاملي كه براي امور قائلند خط سير آنرا غير مستقيم ولي نه دوري بلكه مار پيچي و يا پيچاپيچ دانند . مراد اين است كه از جهتي تكامل گر چه دوراني و مكرر است ولي اين دوران بر روي يك سطح نيست بلكه بر روي سطوح متفاوته و مترقيه مي باشد و هيچگاه به نقطه اولي باز نمي گردد و اينرا تكامل تاريخي نيز مي گويند بخلاف نظر فلسفة مكانيكي كه در آن «چنانكه گذشت» هر حادثه اي در سير تكاملي خود دائما تكرار مي گردد.

***

در اينجا ممكن است كساني از خود يا از ما پرسشهائي بنمايند:

1 ـ آيا صحيح است كه ما فلسفة اصل ماديت را ناشي از ترقي علوم اعصار اخيره بدانيم؟

2 ـ آيا صحيح است كه اصول و قوانين سطحي ماديت قرن هجدهم در عالم طبيعت «مراد اصول اربعة متافيزيكي سابق الذكر است» منتسب بفلسفة متافيزيك «ماوراء الطبيعه » باشد؟

3 ـ آيا راستي اصول و قوانين ديالكتيك در تمام امور عالم كليت دارد؟ مثلا اصل تحول در جميع امور جهان بدون استثناء جاري و ساري است؟ «چنانكه تعبيرات ماديين تندرو با حرارت عصري چنين است» آيا در قواعد رياضي و هندسي مانند بودن نه مجذور سه و 27 مكعب آن و يا مساوي بودن مجموع زواياي مثلث با دو قائمه تحول و تغييري از ابتداي عالم تا بحال پيدا شده و يا خواهد شد؟ و يا در قانون عقلي بدي ظلم و نيكي طرفداري از مظلوم تحولي و تبدلي راستي از نظر عقل نمودار شده است ؟ و چه صد ها امور ديگر از اين قبيل.

4 ـ آيا مقدار مسلم و صحيح اصول و قوانين ديالكتيك هم چيزيست كه اخيرا بشر بدان پي برده و آنرا بايد از افتخارات بشر قرن نوزدهم و بيستم وانمود كرد ؟ و آيا اين اصول اختصاص بفلسفة ماديت داشته و دارد و در فلسفة متافيزيك و نزد فلاسفة آن و يا مذاهب از اين اصول خبري و اطلاعي نبوده است؟

پاسخ ما اجمالا بتمام اين سؤالها منفي و كلمة نه مي باشد. و هر كس هم كه توجهي بتاريخ و تتبع كلمات و اقوال فلاسفة قديم و جديد و اعمال مقداري انصاف و احتراز از غرض راني در قضاوتهاي علمي و تاريخي بنمايد هم آهنگ با ما و شاهد صدق اين پاسخ ما خواهد شد . راجع بحقيت و بطلان اصل ماديت در مبحث فلسفة اسلام گفتگو خواهيم كرد و اكنون بمنظور كمكي بخوانندگان در تتبع اقوال فلاسفه براي هدف و مقصود مزبور با رعايت نهايت اختصار مي گوئيم:

از مائه ششم و پنجم قبل از ميلاد جماعتي از فلاسفه يوناان براي تشريح جهان بجستجوي وجود و امر اصيلي بوده اند كه اشياء عالم و احوال آنرا تحولات و تبدلات و تجليات آن دانسته و هم آنهارا منتسب بدان نمايند از آنجمله است : طالس ملطي «ثالس» [15] كه آبرا ماده المواد و اساس و اصل همه اشيا مي دانسته اين شخص مادي و قائل بتغير و تحول در وجود بوده است .

ديگري انكسيمانوس [16] هوا را اصل و قبض و بسط آنرا موجد عناصر ديگر دانسته است او نيز مادي و قائل بتحول بوده است.

يكي ديگر هرقليطوس «هراكليت» [17] كه در حدود 500 سال قبل از ميلاد متولد گرديده آتش را اصل و مبدء اشياء دانسته و از همه بيشتر توجه به بيقراري عالم نموده بقسمي كه گوئي وجود را نفي كرده و حركت و تبدل را اصل و حقيقت عالم پنداشته است عالم رابرودي تشبيه مي كند كه همواره روان است و يكدم مانند دم ديگر نيست و مي گويد هر چه را بنگري بيك اعتبار هست و بيك اعتبار نيست نسبت بهيچ چيز نمي توان گفت مي باشد بايد گفت مي شود همه چيز در جريان و حركت است و همه چيز همه چيز مي شود و همه چيز همه چيز است يعني ماده اي كه اشياء مختلف از آن درست شده اند هر دم صورت و شكل تازه اي مي پذيرد . علت اين تغيير و تحول و عدم ثباترا كشمكش اضداد دانسته است هر چيزي ضد خود را نيز حاوي مي باشد و دو اصل در هر چيزي موجود است يكي اصل ثبات كه مي خواهد شيئي بحالت خود باقي بماند و يكي اصل نفي كه كوشش مي كند شيئي را بصورت جديدي درآورد پس قانون تحول همان قانون اجتماع ضدين است و مي گويد : همه چيز در تغيير و تحول است و از صورتي بصورت ديگر در مي آيد ولي در عين حال قانون واحدي بر كليه موجودات حكمفرمائي مي كند و آن قانون تحول مي باشد . پس او نيز مادي و شديدا قائل باصل تحول بوده است و از كلمات او است كه مي گويد : «عالم بواسطة هيچ خدا و يا هيچ بشري خلق نشده شعلة جانداري است كه هميشه بوده و خواهد بود و مطابق نواميس ثابته ماده روشن و خاموش مي شود .» و از دفتر فلسفه لنين پيشواي انقلاب اخير روسيه نقل است كه مي گويد : «اين بيان شرح و تعبير كاملي است از اصول ماترياليسم ديالكتيك».

بازار فلاسفة قديم مادي ذيمقراطيس [18] جهان و همه اجسام را مركب از ذرات كوچك «اتم» تجزيه ناپذير دانسته و وجود ذرات را ابدي و متحرك بيك حركت مستدير دائمي كه ذاتي آنها است پنداشته است .

ديگري ابيقور «اپيكور» [19] در 341 قبل از ميلاد متولد شده و نزديك 70 سال زيست كرده مادري داشته كه بزعم خود جن گير و طلسم ساز بوده است ولي اپيكور نيز مانند ذيمقراط عالمرا جسماني و مركب از ذرات تجزيه ناپذير ابدي و قديم و متحرك دائم انگاشته است .

ديگر لوكرس [20] در يك قرن قبل از ميلاد بوده مي گويد بشريت بدبخت و بيچاره اديان است زيرا دين بانسان مي آموزد كه پس از مرگ روح باقي مي ماند و مي تواند تا ابد عذاب بكشد همين ترس باعث شده كه آدمي در زندگي از خوشي روي برتابد.

و چه مقدار اشخاص مادي نامي ديگري و نيز چه بسيار مردماني در تحت تاثير آنان در اقطار عالم از همان قديم الايام هميشه در مقابل صف الهيين بوده اند كه راستي محتاج بذكر نيست.

آيا با اين وضوح مي توان گفت اصل ماديت امروزه سخني است تازه و نو و ناشي از ترقي علوم اعصار اخيره و يا سخني است كهنه و ارتجاعي گرچه نزد ما تنها نفس كهنه يا نو بودن مطلبي هيچ دليل بر بطلان يا صحت آن نمي باشد ولي منظور اينست كه بآن جوانان مادي كه گاهي نام مقدس خدا را تنها باسم و بهانة كهنه و قديمي بودن پيدايش و منشاء آن در جامعة بشر مورد انتقاد قرار مي دهند گفته شود كه اگر در برابر اين انتقاد ، بنغمة مادي گري شما هم چنين انتقاد شود كه اينها افسانه هاي كهنه و ارتجاعي است شما چه جواب خواهيد داشت ؟ آيا شما كوچكترين مطلبي اساسي تازه اي در اين خصوص براي خودتان آورده و داريد كه مطلب صف مقابلتانرا بكهنه بودن بباد انتقاد گرفته ايد؟ آيا اين چنين انتقاد از ناداني و يا ضعف و ناتواني شما از راه منطق و برهان در برابر مطلب مقابل نيست؟

آيا اين اصل تحول در فلسفة ماديت ديالكتيكي كه امروزه در اطراف آن اينهمه نوشته ها و هياهو «و البته ما بهتر مي دانيم كه بيشتر براي منظورهاي سياسي است» در دست و دهن ها با آب و تاب و زرق و برق هر چه تمامتر انداخته شده سخن و مطلب بسيار كهنه اي نيست كه آنرا بلفافه هاي نو و لباس هاي الفاظ تازه ببازار آورده اند؟ و آيا اين اصل تحول را اختصاصي بفلسفة ماترياليسم «ماديت» مي باشد؟

فلسفه نامي ارسطو كه قرون متمادي با نفوذ و با عظمت شديد در جامعة بشر رائج و داراي فلسفة متافيزيك «ماوراء الطبيعه» بوده است، و در اجزاء عالم طبيعت علاوه بتغيير مكاني قائل بتغيير و حركت كميتي يعني كم و زياد و بزرگ و كوچك شدن و حركت و تغيير كيفيتي مانند رنگ برنگ شدن و تغيير بكون و فساد و حيات و ممات بوده است ارسطو مي گويد حركت از هر قسم كه باشد از جهت نقص و براي رسيدن بكمال مي باشد و مادام كه نقص باقي است حركت دوام دارد.

آيا مي توان گفت فلاسفة متافيزيكي شرق و غرب عالم در قرون عديده كه تابع همين فلسفه بودهاند قائل بحركت تحولي و سير تكاملي در اجزاء عالم طبيعت نبوده اند؟

پيشوايان مذهب شيعه از صدر اسلام روي وضوح و مسلميت همين اصل بسياري از اوقات استدلال بر وجود صانع غير متغير و متحول براي اين عالم متغير و متحول مي نمودند چنانكه گاه باصل همبستگي حوادث استدلال بر توحيد صانع مي نمودند «مدرك اين دو سخن از جمله كتاب احتجاج طبرسي در احتجاجات ائمه (ع) با زنادقه و ماديين عصر خود مي باشد» سپس علماء اين مذهب هم همين رويه و نظريه را داشته اند قضيه معروفه از متكلمين مذهب است كه گويند العالم متغير و كل متغير حاديث فالعالم حاديث.



نويسنده:حضرت آيت الله ميرزا جواد آقا تهراني (ره)






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان