بسم الله
 
EN

بازدیدها: 600

استاد مطهري و روشنفکران-قسمت بيست و چهارم

  1392/2/25
قسمت قبلي


مي‏بينيم كه جمله " « و نمكن لهم في الأرض »" و جمله " « و نري‏ فرعون و هامان ». . " . از آيه سوم ، عطف است به جمله " « أن نمن " از آيه دوم و متمم مفاد آن است و بنابراين اين دو آيه را نمي‏توان از يكديگر مجزا ساخت . از طرف ديگر مي‏بينيم محتواي جمله دوم از آيه سوم‏ يعني جمله " « و نري فرعون و هامان ». . . " مربوط است به محتواي آيه‏ اول ، و سرنوشت فرعون را كه در آيه اول جباريتهايش مطرح شده است مطرح‏ كرده است ، پس آيه سوم را از آيه اول نمي‏توان جدا كرد و چون آيه سوم‏ عطف به آيه دوم و متمم آن است ، آيه دوم را نيز از آيه اول نمي‏توان جدا كرد . 

اگر آيه سوم نبود يا در آيه سوم سرنوشت فرعون و هامان مطرح نشده بود ، ممكن بود آيه دوم را از آيه اول جدا كنيم و مستقل بگيريم و از آن يك اصل‏ كلي استفاده كنيم ، اما پيوند جداناشدني اين سه آيه به يكديگر مانع‏ استفاده يك اصل كلي است . آنچه استفاده مي‏شود اين است كه فرعون برتري‏ جويي و تفرقه‏اندازي و استضعافگري و فرزندكشي مي‏كرد ، در حالي كه در همان‏ وقت اراده ما بر آن قرار داشت كه بر همان مردم تحقير شده و مظلوم و محروم منت نهيم و آنها را پيشوايان و وارثان قرار دهيم ، پس "« الذين‏ " در آيه اشاره به " معهود " است نه عام استغراقي . 
بعلاوه نكته ديگري در آيه هست و آن اينكه جمله " « و نجعلهم أئمة ». . . " عطف شده بر جمله " « أن نمن »" كه مفادش‏ اين است : بر آنها منت نهيم و آنها را چنين و چنان قرار دهيم ، نفرموده‏ است " « بأن نجعلهم » . . . " كه مفادش اين بود : منتي كه بر آنها نهاديم عينا همان اعطاي امامت و وراثت بود چنانكه معمولا اين گونه تفسير مي‏شود . مفاد اين است كه اراده ما اين بود كه بر آن مستضعفان از راه‏ فرستادن پيامبر و كتاب آسماني ( موسي و تورات ) و تعليم و تربيت ديني‏ و توليد اعتقاد توحيدي منت نهيم و آنها را اهل ايمان و صلاح قرار دهيم و در نتيجه آنها را امامان و وارثان زمين ( زمين خودشان ) قرار دهيم . پس‏ آيه مي‏خواهد بگويد : " و نريد أن نمن علي الذين استضعفوا ( بموسي و الكتاب الذي ننزله علي موسي ) و نجعلهم أئمة . . . " . 

عليهذا مفاد آيه استضعاف هر چند خاص است عينا مفاد آيه استخلاف است‏ ، يعني مصداقي از مصاديق آن آيه را بيان مي‏كند . قطع نظر از اينكه عطف‏ جمله " « و نجعلهم أئمة ». . . " بر جمله " « أن نمن »" چنين حكم‏ مي‏كند ، اساسا نمي‏توان احتمال داد كه آيه مي‏خواهد بگويد بني‏اسرائيل به‏ دليل اينكه مستضعف بودند به امامت و وراثت مي‏رسيدند ، خواه موسي به‏ عنوان پيامبر ظهور مي‏كرد و خواه نمي‏كرد ، خواه تعاليم آسماني آمده بود و خواه نيامده بود ، خواه آنها به آن تعاليم آسماني گرويده بودند و خواه‏ 
نگرويده بودند . 
ممكن است طرفداران نظريه ماديت تاريخ از نظر اسلام ، مطلب ديگري مطرح‏ كنند و آن اينكه فرهنگ اسلامي از نظر روح و معني ، يا فرهنگ مستضعف‏ است و يا فرهنگ طبقه استضعافگر و يا فرهنگ جامع . اگر فرهنگ اسلامي‏ فرهنگ طبقه مستضعف است پس ناچار بايد رنگ طبقه خودش را داشته باشد ، مخاطبش ، رسالتش ، جهت‏گيري‏اش همه بر محور مستضعف دور بزند . و اگر فرهنگ‏ اسلامي فرهنگ طبقه استضعافگر باشد آنچنانكه ضد اسلام‏ها مدعي هستند ، علاوه‏ بر آنكه رنگ طبقاتي خواهد داشت و بر محور يك طبقه خواهد گشت فرهنگي‏ ارتجاعي و ضد بشري خواهد بود و بالضروره خدايي نخواهد بود . هيچ مسلماني‏ چنين نظريه‏اي را نمي‏پذيرد و بعلاوه سراپاي اين فرهنگ بر خلاف آن شهادت‏ مي‏دهد . باقي مي‏ماند كه بگوييم فرهنگ اسلامي فرهنگ جامع است . فرهنگ‏ جامع يعني فرهنگ بي‏طرف ، فرهنگ بي‏تفاوت ، فرهنگ بي‏مسؤوليت ، فرهنگ‏ نامتعهد ، فرهنگ اعتزالي كه مي‏خواهد كار خدا را به خدا و كار قيصر را به‏ قيصر واگذارد ، فرهنگي كه مي‏خواهد ميان آب و آتش ، ميان مظلوم و ظالم ، ميان استثمارگر و استثمار شده آشتي دهد و همه را زير يك سقف گرد آورد ، فرهنگي كه شعارش اين است كه نه سيخ بسوزد و نه كباب . چنين فرهنگي نيز 
عملا يك فرهنگ محافظه كارانه و به سود طبقه استضعافگر و استيثارگر و استثمارگر است . همان‏طور كه اگر يك گروه را بي‏طرفي و بي‏تفاوتي و بي‏مسؤوليتي و عزلت را پيش گيرند و در درگيريهاي اجتماعي كه ميان غارتگر و غارت‏شده جريان دارد شركت نجويند عملا از طبقه غارتگر حمايت كرده و دست او را باز گذاشته‏اند ، يك فرهنگ نيز اگر روحش روح بي طرفي و بي‏ تفاوتي باشد ، بايد آن را عملا فرهنگ طبقه استضعافگر دانست . پس نظر به‏ اينكه فرهنگ اسلامي فرهنگ بي‏تفاوت و بي‏طرف و يا طرفدار طبقه استضعافگر نيست ، بايد آن را فرهنگ طبقه مستضعف بشماريم و خاستگاه ، پيام ، جهت‏گيري و مخاطبش را همه در حوزه و بر محور اين طبقه بدانيم . 

اين بيان سخت اشتباه است . فكر مي‏كنم ريشه اصلي گرايش پاره‏اي‏ روشنفكران مسلمان به ماديت تاريخي دو چيز است : 
يكي همين كه پنداشته‏اند اگر بخواهند فرهنگ اسلامي را فرهنگ انقلابي‏ بدانند و يا اگر بخواهند براي اسلام فرهنگي انقلابي دست و پا كنند گزيري‏ از گرايش به ماديت تاريخي نيست . باقي سخنان كه مدعي مي‏شوند شناخت‏ قرآني ما به ما چنين الهام مي‏كند ، بازتاب شناخت ما از قرآن چنان است‏ ، از آيه استضعاف اين گونه استنباط كرده‏ايم ، همه بهانه و توجيهي است‏ براي اين پيش‏انديشه ، و همين جاست كه سخت از منطق اسلام دور مي‏افتند و منطق پاك و انساني و فطري و خدايي اسلام را تا حد يك منطق ماترياليستي‏ تنزل مي‏دهند . 
اين روشنفكران مي‏پندارند يگانه راه انقلابي بودن يك فرهنگ اين است كه‏ تنها به طبقه محروم و غارت‏شده تعلق داشته باشد ، از اين طبقه برخاسته‏ باشد ، به سوي اين طبقه و به سود اين طبقه جهت‏گيري كرده باشد ، مخاطبش‏ منحصرا اين طبقه باشد ، رهبران و راهنمايان و پيشتازانش پايگاه اجتماعي‏ و طبقاتي‏شان همان پايگاه اين طبقه باشد و رابطه آن فرهنگ با ساير گروهها و طبقات منحصرا رابطه ستيز و دشمني و جنگ باشد و نه هيچ چيز ديگر . 
اين روشنفكران مي‏پندارند كه راه فرهنگ انقلابي الزاما بايد به " شكم‏ " منتهي شود و همه انقلابهاي بزرگ تاريخ ، حتي انقلابهايي كه وسيله‏ پيامبران خدا رهبري شده ، انقلاب شكم و براي شكم بوده است . لهذا از ابوذر بزرگ ، ابوذر حكيم امت ، ابوذر خداپرست ، ابوذر مخلص ، ابوذر آمر به معروف و ناهي از منكر ، ابوذر مجاهد في سبيل الله ، يك " ابوذر شكم " و " ابوذر عقده‏اي " ساخته‏اند كه گرسنگي را خوب احساس مي‏كرده و به خاطر گرسنگي خودش ، شمشير كشيدن و افتادن به جان همه مردم را روا و بلكه لازم و واجب مي‏شمرده‏ است ، بالاترين ارزش وجودي‏اش اين بود كه چون درد گرسنگي را شخصا چشيده‏ بوده مي‏فهميده كه بر گرسنگان هم‏طبقه خود چه مي‏گذرد ، درد گرسنگي خلق را احساس مي‏كرده و نسبت به مردمي كه موجبات اين گرسنگيها را فراهم كرده‏ بودند " عقده " پيدا كرده و مبارزه پيگيري را با آن گروه تعقيب مي‏كرده‏ و ديگر هيچ ، تمام شخصيت اين لقمان امت و اين موحد عارف پروردگار و اين مؤمن مجاهد پاكباخته اسلامي و اين دومين مؤمن كامل اسلام در همين جا پايان يافته است . 

اين روشنفكران پنداشته‏اند كه همان‏طور كه ماركس نظر داده است : " انقلاب فقط مي‏تواند از يك جنبش قهرآميز و يك جنبش توده‏اي ناشي شود " ( 1 ) اينان نمي‏توانند تصور كنند كه اگر يك فرهنگ ، يك مكتب ، يك‏ ايدئولوژي خاستگاه الهي داشته باشد و مخاطبش انسان ، و در حقيقت فطرت‏ انساني انسان باشد و پيامش جامع و كلي باشد و جهت‏گيري‏اش به سوي عدالت‏ و مساوات و برابري و پاكي و معنويت و محبت و احسان و مبارزه با ظلم‏ باشد ، بتواند جنبشي عظيم به وجود آورد و انقلابي عميق بر پانمايد اما انقلابي الهي و انساني كه در آن شور الهي ، نشاط معنوي ، جذبه خدايي و ارزشهاي انساني موج زند ، آنچنانكه نمونه‏اش را مكرر در تاريخ مشاهده‏ كرده‏ايم و انقلاب اسلامي نمونه روشن آن است . 
اين روشنفكران نمي‏توانند تصور كنند كه براي متعهد و مسؤول بودن ( 2 ) و بي‏طرف و بي‏تفاوت نبودن يك فرهنگ ، ضرورتي نيست‏ كه خاستگاه آن فرهنگ ، طبقه محروم و غارت‏شده باشد ، پنداشته‏اند كه يك‏ فرهنگ جامع لزوما بي‏طرف و بي‏تفاوت هم هست ، نتوانسته‏اند تصور كنند كه‏ يك مكتب جامع و فرهنگ جامع اگر خاستگاه خدايي داشته باشد و مخاطبش‏ انسان ، يعني فطرت انساني انسان باشد ، محال است كه بي‏طرف و بي‏تفاوت‏ و غيرمتعهد و غيرمسؤول باشد . آنچه تعهد و مسؤوليت مي‏آفريند ، وابستگي‏ به طبقه محروم نيست ، وابستگي به خدا و وجدان انسانيت است . 
اين يك رشته اصلي اشتباه اين آقايان كه در رابطه اسلام با انقلاب دچار آن شده‏اند . 


----------
پاورقي : 
1- ماركس و ماركسيسم / ص . 39
2- اشاره است به مطالب كتاب چرا انسان متعهد و مسؤول است ؟ نوشته حبيب الله پيمان . 







برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان