بسم الله
 
EN

بازدیدها: 801

کليدهاي حل تعارض در خانواده-قسمت چهارم

  1392/2/25
قسمت قبلي


در سه نوشتار قبلي به صميميت و اهميت مبادله "توجه مثبت" در خانواده پرداختيم و مراحل اوليه يک گفتگوي سالم را توضيح داديم. بعلاوه برخي موانع براي ترميم روابط عاطفي را برشمرديم. پيش از اينکه وارد مراحل پيشرفته تر درحل تعارض بشويم ، يادآوري يک نکته ضروري به نظر مي رسد. دليل اينکه نقطه شروع بحث را صميميت قرارداديم، اين بود که تحقيقات نشان  داده اند پرداختن صرف به مشکلات و بحرانها در خانواده موثر نيست. بعلاوه تاکيد يک سويه بر اختلافات مي تواند زمينه ساز پاشيده شدن روابط عاطفي و خانوادگي باشد.مهم اين است که متوجه باشيم بحث و گفتگو بين اعضاء خانواده به کدام سمت و سو مي رود. با زبان تلخ، انتقادي، طلبکارانه و اتهام زدن به ديگري هيچ گفتگويي به جايي نمي رسد. با اين همه چنين شروعي براي بحث، مارا از پرداختن به خلاء ها و نقصانهاي روابط عاطفي و خانوادگي باز نمي دارد. اين روزها بيش از پيش متوجه بحرانهاي عاطفي، کرخي و آشفتگيهاي فردي و اجتماعي هستيم. در اين نوشتار، مراحل مقدماتي گفتگو را که پيشتر توضيح داده بوديم، از منظري متفاوت مرور مي کنيم و بيشتر بر آسيبهاي ارتباطات عاطفي انگشت مي گذاريم
شايد بتوان گفت يکي از عوامل تشديدکننده بحرانهاي عاطفي يا افسرگيهاي ما شناخت ناقص يا عدم آگاهي از احساسات است. تصور عمومي براين است که عواطف ما بايد از ديد پنهان بمانند يا کمرنگ شوند. گمان مي کنيم که اگر عواطف را ناديده بگيريم ، ديگر جلوي دست و پا نخواهند بود و مزاحم تصميمات منطقي و عقلاني ما نمي شوند.  گاهي توجه ما معطوف به عواملي چون بيکاري، درآمد پايين و شرايط سخت زندگي خانوادگي مي شود ودرنتيجه نقش آگاهي و توانايي فردي را در مديريت تنشهاي رواني کمرنگ مي بينيم. به زبان ديگر ما به عنوان موجودات عاقل و بالغ که توان شناخت دارند لازم است که مستقل از دشواريهاي زندگي "خود راباورکنيم". طبق نظر روان شناساني چون کلود استينر، پس زدن عواطف و بي اهميت دانستن آنها مي تواند منجر به کرخي عاطفي و افسردگي شود. يکي ديگر از عواقب احتمالي کم اهميت دانستن احساسات، بحرانهاي عاطفي است که يکباره رخ مي دهند(2009)[i] و مي توانند منجر به وقوع حوادث و جناياتي گردند که امروزه در کشور ما و نيز در نقاط ديگر دنيا شاهد آنها هستيم . قتل عام 90 نوجوان در نروژ توسط يک افراطي سياسي 32 ساله و يا کشته شدن دختري  با ضربات چاقوروي پل هوايي نشان از شيوع بحرانهاي عاطفي در عصر ما دارند.
شناخت و آگاهي نسبت به عواطف، توانايي ما را براي مديريت شرايطي که به لحاظ عاطفي چالش برانگيز هستند بالا مي برد. مثالهايي مي آورم:
مثال? :
نسترن سال اول ازدواج، وقتي به منزل مادرشوهر مي رفت دچار احساسات متناقض مي شد. گاهي دلشوره مي گرفت و گاهي متوجه مي شد که شکمش نفخ شديدي دارد. مادر شوهر نسترن خانم خوبي است اما گاهي با ايرادگيري يا زخم زبان عروس خود را مي رنجاند. يک بار مادرشوهرش به او گفت "مگه بارداري که اينطوري نشسته اي؟". نسترن اصلا حتي متوجه نحوه نشستن خود نبود، و نمي دانست که نفخ گاه و بيگاه مي تواند با ترس و اضطراب پنهانش مرتبط باشد، اواشرافي به عواطفش نداشت. نمي دانست که به خاطر اضطراب، شکمش واکنش نشان مي دهد.از بچگي گاهي دچار اختلالات گوارشي مي شد، وقتي امتحان داشت يا اوقاتي که براي کنکور درس مي خواند. نسترن و شوهرش، ميثم، وقتي سوار ماشين شده و از منزل مادرشوهرش برمي گشتند شروع مي کردند به جروبحث. نسترن از اينکه همسرش در سکوت ناظر نقد و تلخ گوييهاي مادر بود گله مي کرد و ميثم را به باد انتقاد مي گرفت. با دادوقال از ضعف شوهر مي گفت و او را بمباران مي کرد. ميثم از ترس و براي دعوت کردن همسرش به سکوت، هيچ نمي گفت و اين نسترن را کلافه تر و عصبي تر مي کرد.
مسئله اين است که آگاهي نسترن نسبت به احساساتش مي تواند به او کمک کند تا به نوعي مديريت شرايط را به دست بگيرد. نسترن نمي تواند رفتارهاي تلخ مادرشوهر 60 ساله را تغيير دهد، او نمي تواند ميثم را وادار کند تا در مقابل مادر بايستد. جروبحث ها تنها از لحظات اين زوج جهنم مي سازد. نسترن يک قابليت دارد و آن شناخت احساساتش است. اگر او خودش را دوست داشته باشد و به احساسات خودش احترام بگذارد، مي تواند رفته رفته به ديگران هم نشان دهد که حدود او محترمند. تا وقتي با فرياد زدن با همسرش صحبت کند، ميثم از او بيشتر مي ترسد و فرار مي کند.
مثال?:
مريم و شاهين 3 سال است که نامزد هستند و قرار است ازدواج کنند. شاهين با پيامهاي عاشقانه دل از مريم مي برد و به او ابراز علاقه ميکرد. بعد از بازگشت شاهين از يک سفر کاري، مريم متوجه شد که شاهين با يکي از همکارانش زياد تلفن صحبت مي کند. بعد از مدتي از شاهين سوال کرد که او کيست. شاهين عصباني شد و به او جواب داد "به تو چه ربطي داره؟ مگه من بچه ام که استنتاخ مي کني؟". مريم ترسيد و ديگر هيچ نگفت. بعد از چند هفته رابطه آنها چنان رو به سردي گذاشت که چند روز يکبار با هم تلفني حرف مي زدند. مريم مي ترسيد که اگر پيگير نامزدش شود، شاهين با خود خواهد گفت "چه دختر سبکي، خودش را به من تحميل مي کند!". شاهين هم که عصبي و کلافه شده بود نمي دانست چه مي کند. مدام با همکارش، سميرا، تلفني حرف مي زد و وقتي دوستش، رضا از او مي پرسيد "چيکار داري مي کني؟ پس مريم چي؟" هيچ جوابي نمي داد و فقط سکوت مي کرد. شاهين گاهي عذاب وجدان مي گرفت و به سميرا هم کم محلي مي کرد. اما سميرا پيگيرش مي شد و از او مي پرسيد "چرا دوروز بي خبرم گذاشتي؟". محبت سميرا، شاهين را مجذوب کرده بود. بالاخره رابطه مريم و شاهين بعد از چندماه به هم خورد. و شاهين بدون عذرخواهي نامزدش را ترک کرد.
شايد بتوان گفت که يکي از دلايل شکافهاي عاطفي اين است که درباره ناراحتي، عصبانيت و يا ترسهاي خود با طرف مقابل حرف نمي زنيم. اگرشاهين مي توانست با خود صادق باشد و کنکاش کند که چرا وارد رابطه عاطفي جديدي با سميرا شده، اگر مريم از او پيگيري بيشتري مي کرد و مسئوليت شاهين را در قبال عشقشان يادآوري مي کرد شايد اين جدايي رخ نمي داد. عدم تعهد به روابط عاطفي وقتي رخ مي دهد که مراقب احساسات خود نيستيم. مريم و شاهين که به هم نزديک شده اند و ? سال تلاش کرده اند تا علايق و حساسيتهاي همديگر را بشناسند، در واقع انرژي را صرف ساختن يک رابطه عاطفي کرده اند. اين رابطه نياز به مراقبت دارد، چراکه تنشها و اختلافات ميان زوجين طبيعي هستند و به مرور زمان تازگي ارتباط عاطفي و جنسي کمرنگ شده و زمينه فاصله پيش مي آيد. زمينه رابطه هاي موازي و تنوع طلبي وقتي شکل مي گيرد که طرفين خود را درقبال همديگر مسئول ندانند و درباره آنچه در ذهنشان مي گذرد با هم حرف نزنند. ما نيازمند امنيت و آرامش در روابط عاطفي خود هستيم، اگر به يکديگر ضربه بزنيم و درمقابل عمل انجام شده قرار بگيريم، پيوند و اتصالي نخواهد ماند که قابل تکيه کردن باشد.
براي اينکه بتوانيم از آنچه در ذهنمان مي گذرد بانامزدمان بگوييم لازم است که بدانيم چه احساساتي داريم و از يک رويداد چه حسي به ما دست مي دهد. وقتي شاهين تلفني با سميرا حرف مي زد، مريم غمگين مي شد و بعد از مدتي پر از خشم. مريم از کودکي فکر مي کرد که عصباني شدن غلط است و بايد خودش را کنترل کند، براي همين هيچوقت به خودش اجازه فرياد زدن نمي داد. از طرف ديگر، شاهين، از کودکي ياد گرفته بود که مردها نبايد احساساتي باشند، او فکر مي کرد زنها عاطفي اند و مردها منطقي. شاهين به ندرت گريه مي کرد و درباره احساساتش اصلا حرف نمي زد. حرف زدن از احساسات مي تواند به شناخت آنها کمک کند.
اگر رابطه عاطفي شما اجازه مي دهد و طرف مقابلتان آمادگي گفتگو در اين زمينه را دارد، گاهي تمرين کنيد و از احساسات خود بگوييد. همانطور که قبلا اشاره کرده ام روش گفتگو درباره احساسات مي طلبد که اول به طرف مقابل بگوييم " فرصت داري درباره يه چيزي باهات حرف بزنم؟" و بعد در زمان مناسب درباره ناراحتي يا ترسهاي خود بااو حرف بزنيم. يکي از اشتباهات ما اين است که در همان لحظه طغيان عواطف مي خواهيم آنها را بيرون بريزيم و نمي توانيم صبر کنيم تا طرف مقابلمان آماده شنيدن باشد. کسب اين توانايي نيازمند تمرين است. اگر مي خواهيم با حرف زدن از احساساتمان ، فقط خودمان را بيرون بريزيم شايد اين شيوه بکار بيايد اما هرگز به نزديک شدن دوطرف منتهي نخواهد شد. اجازه خواستن از طرف مقابل و مقدمه چيني پيش از وروود به بحثهاي عاطفي لازم و ضروري است و مي تواند نتايج بهتري را تضمين کند.
مثال:
حميد هروقت عصباني مي شود شروع مي کند به فرياد زدن. او مدتي است که به يکي از همکارانش، فريده، علاقه مند شده و به فکر خواستگاري افتاده. مادر حميد مخالف اين ازدواج است و گاهي گريزي به نامناسب بودن انتخاب حميد مي زند. حميد هروقت انتقادهاي مادر را نسبت به فريده مي شنود، با عصبانيت مي گويد " دوباره شروع نکنين!"، گاهي يک جروبحث مفصل به پا مي شود و گاهي سکوت همه جا را مي گيرد. مادر حميد مدام با خود فکر و خيال مي کند و مي خواهد نظر پسر را تغيير دهد. مادر حميد برخي اوقات متوجه نيست که حميد در شرايط روحي مناسبي براي صحبت قرار ندارد، او مي خواهد حرفهاي خود را بزند ، و متوجه نيست که عکس العملهاي عصبي و انتقادهاي بي وقفه، پسرش را مي ترساند و عصبي مي کند. حميد درمقابل حرفهاي مادر موضع تدافعي مي گيرد، چون حس مي کند به او حمله شده . معمولا گفتگو به نتيجه اي نمي رسد، ماهها جروبحث درباره اين ازدواج به تفاهمي منجر نمي شود و با قهر حميد از مادر و مهاجرت او به خارج از ايران قائله خاتمه مي يابد.
بعد از اجازه خواستن از طرف مقابل و اعلام آمادگي او براي وارد شدن به بحث، لازم است که از ناراحتي يا عصبانيت خود با طرف مقابل حرف بزنيم. جمله مناسب براي ابراز احساسات به اين شکل است "وقتي تو فلان کار را انجام دادي، من عصباني/ ناراحت شدم". درمورد مثال بالا مادر حميد مي تواند به او بگويد "من از نوع انتخاب تو مي ترسم ". وقتي مادر به حميد مي گويد "تو اشتباه مي کني يا اين انتخاب غلط است" در واقع غيرمستقيم به پسرش پيام مي دهد که "تو توانايي تصميم گيري و انتخاب درست را نداري". اين نوع برخورد مادر و ناتوان فرض کردن پسر يکي از دلايل موضع گيري حميد و برخورد تدافعي اوست. اگر مادر مي خواهد به پسرش کمک کند بهتر است به جاي وارد کردن فشار رواني يا درمقابل او قرارگرفتن، خود را درکنارپسر ببيند. اگر به جاي اينکه انگشت اتهام به سوي پسر بگيرد، با او از دغدغه هايش حرف بزند، حميد هم مي تواند منطقي تر عمل کند و به جاي لجبازي، مسئولانه وارد عمل شود.



[i] کتاب آموزش سواد عاطفي نوشته کلود استينر، 2009






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان