بسم الله
 
EN

بازدیدها: 969

طلاق؛ پيامد خانواده‌هاي مخاطره‌گر و شکننده- قسمت اول

  1391/12/14
از مهم‌ترين مباحث در جامعه‌شناسي خانواده در جهان امروز، موضوع طلاق است؛ طلاق يا جدايي يک واقعه? عمده و تنش‌زاي زندگي براي بسياري از بزرگسالاني است که آن را تجربه مي‌کنند.

پايگاه خبري تحليلي زنان‌پرس ـ دکتر عاليه شکربيگي: از مهم‌ترين مباحث در جامعه‌شناسي خانواده در جهان امروز، موضوع طلاق است و شايد اصلي‌ترين ويژگي خانواده‌ها در قرن بيستم، نرخ افزايشي تغيير ساختاري خانواده در اثر جدايي والدين و طلاق مي‌باشد. تغييرات تجربه شده توسط بزرگسالان و بچه‌ها بين خانواده‌هاي دو و يک والدينه و درون خانواده‌هايي که مجددا تشکيل شده‌اند (خانواده  ناتني) و گاهي در بيرون آن‌ها، بازتاب بي‌ثباتي گسترده‌اي از شکنندگي زندگي خانوادگي در قرن بيست و يکم به جا گذاشته است.

اين شکنندگي به قول هوگان باعث سست‌شدن ارزش‌هاي سنتي و گسترش فزاينده اشتغال زنان شده و زنان به فهم جديدي از وظايف خانوادگي رسيده‌اند و اقتدار مردانه تضعيف و همه اين‌ها سهولت طلاق و جدايي را در اين قرن پرتلاطم سبب شده است. 
نرخ طلاق‌ها در بريتانيا و آمريکاي شمالي همواره در حال افزايش بوده است. فرانک فورشتنبرگ معتقداست نرخ بالاي طلاق در آمريکا نتيجه سلطه فرهنگ فردگرايانه است، زيرا در اين فرهنگ بر حق انتخاب فرد و آزادي عمل او تاکيد فراواني وجوددارد.

(Furstenberg، 1994) و از ابتداي قرن بيستم، نرخ‌ها به طور شديدي با يک افزايش بيست تا سي درصدي در بريتانيا بين سال‌هاي 1911 تا 1960، افزايش يافت.

در ايالات متحده در دهه 1920 نرخ‌ها، در يک دوره مشابه در حدود بيست برابر نرخ‌ها در انگلستان بود.

در حال حاضر، نرخ‌ها در آمريکا مشابه انگلستان، استراليا و نيوزيلند، دو تا سه برابر بالاست و در ايران هم نرخ طلاق هرسال افزايش و سير صعودي را طي مي‌کند.

هم‌چنين، تاثير طلاق بر فرزندان از جمله مباحث مهمي است که تحليل‌گران مسائل اجتماعي سعي کرده‌اند تا عواملي چون رشد فرهنگ فردگرايي را در وقوع طلاق مورد توجه قرار دهند، آن‌ها مطالعات خود را بر پيامدهاي طلاق بر فرزندان متمرکز کرده‌اند، چرا که تاثير طلاق بر آنان منفي است و بچه‌هايي که در اين شرايط بزرگ مي‌شوند در بسياري از موارد من جمله سطح آموزش و تحصيل وضعيت نامطلوبي دارند و به دليل مشاجره والدين در شرف مخاطره دائمي قرار دارند و چنين خانواده‌هايي، بستر‌هايشان شکننده است و لغزان و هر آن، احتمال درگيري وکشمکش وجود دارد.

مفهوم تغيير خانواده 

طلاق يکي از چند تغييرات اصلي است که اعضاي خانواده ممکن است، تجربه کنند. اين تغييرات در يک فضاي بسته رخ نمي‌دهد. بلکه در مفاهيم قانوني، تاريخي، فرهنگي و اجتماعي اتفاق مي‌افتد که تشکيل چارچوبي را مي‌دهند که در داخل آن، مي‌توانند درک شوند. مهم است که به خاطر داشته باشيم، روابط و ساختار خانواده هميشه در معرض تغيير بوده و بچه‌ها همواره با خطر از دست دادن يک يا هر دو والدين، مواجه بوده‌اند.

يک تفاوت اصلي بين حال حاضر و دويست سال پيش، آن است که دليل اصلي براي از دست دادن يک سرپرست، امروزه جدايي و طلاق مي‌باشد، در حالي که در زمان‌هاي قديم بيشتر از طريق مرگ بود.

در اين عصر، تمايل به ديدن خانواده  هسته‌اي، استاندارد مي‌باشد و در برابر ديگر ساختارهاي خانواده مقايسه مي‌شود. با اين حال يک نگاه مختصر به تاريخ اروپا به ما مي‌گويد که بچه‌ها همواره يا حتي به طور غالب با دو سرپرست (بيو لوژيکي ازدواج کرده)، و برادر‌ها يا خواهر‌هايشان در يک خانواده زندگي نکرده‌اند و تنوع خانوادگي که امروزه ما مشاهده مي‌کنيم، پديده  جديدي نيست.

به هر حال احتمالا اين نکته که ميزان يا نرخ تغيير بيشتر از گذشته بوده و اين‌که تغييرات متحمل شده توسط بچه‌ها کمتر قابل پيش‌بيني در زمان آن‌ها و طبيعتشان مي‌باشد، امري صحيح است. سوالي که ممکن است قابل طرح باشد: چرا نرخ تغيير خانواده، افزايش يافته است؟

براي اطلاع از تاريخ خانواده‌ها، مباحث لست و گيليس را مشاهده کنيد. چندين فاکتور، در تحولي که ما اکنون مشاهده مي‌کنيم و به ويژه در آسيب‌پذيري ازدواج از نظر آنان، شرکت داشتند:

ـ اول کاهش وابستگي اقتصادي زنان به همسرانشان که ناشي از ورود آن‌ها به نيروي کار مي‌باشد. زوج‌هاي ناراضي که وابستگي اقتصادي نداشتند، راحت‌تر مي‌توانستند از هم جدا شوند. مورد ديگر آن است که زن‌ها زمان بيشتري را در محل کار سپري مي‌کنند تا در خانه؛ و اين‌که بچه‌ها غالبا زماني که در مدرسه هستند بيشتر از زماني که در خانه‌هايشان هستند، تحت مراقبت‌اند. مرتبط با اين موضوع، انتقال فضاي خانه به يک مکان توليد اقتصادي مي‌باشد. بنابراين منبع درآمد بودن، علت بقا است تا خانواده‌ها، موجود باشند.

ـ فاکتور ديگر افزايش طول عمر است. زوج‌ها انتظار دارند، بعد از اين‌که بچه‌هايشان خانه را ترک کردند براي چندين دهه با هم ديگر زندگي کنند و به خاطر خودشان زنده بمانند. به علاوه افزايش طول عمر، بدين معني است که والدين بيشتر از گذشته، تمايل به زنده ماندن دارند. اگرچه «پدر بزرگ و مادر بزرگ‌ها» منبع فوق‌العاده گران‌بهايي براي خانواده‌ها در زماني که بچه‌ها درحال رشد هستند، مي‌باشند، اما آن‌ها بيش از موعد سن پيري به طور چشم‌گيري جهت مراتب و تامين اقتصادي به فرزندان خود وابسته مي‌شوند، بدين گونه فشاري به خانواده‌ها اضافه مي‌شود.

شايد عمده‌ترين تغييرات در خانواده‌ها، تغييرات عاطفي و روان‌شناختي هستند. با توجه به اين‌که ساختارهايي که حمايت‌کننده‌ي ازدواج هستند، داراي زمينه‌هاي نهادي و اقتصادي پايين‌تري مي‌باشند، مشارکت‌ها آن‌ها در اين زمينه احتمالا بيشتر بر پشتيباني‌هاي روان‌شناختي و عاطفي متمرکز است.

از اواخر قرن نوزدهم ما مي‌توانيم رشد ازدواج مشارکتي را دنبال کنيم که در آن اصول زندگي خانوادگي و عاطفي مشترک مورد حمايت قرار مي‌گرفتند در صورتي که تناقضات و پيچيدگي‌ها در ازدواج مشارکتي مورد حمايت قرار نمي‌گرفتند. چون اين عقيده تقويت شده است، احتمالا مطالبات مربوط به ازدواج، اقتصادي نيستند و براي تکميل روابط عاطفي مي‌باشند. (برنستين، 1970) 
انتقال از خانواده سنتي، که در آن سلسله ‌مراتب‌ها و قواعدي وجود دارد و جايي که فرمانبرداري مورد انتظار است، به خانواده? حضوري (شخصي) را که در آن وظايف مساوي يا تساوي نقش‌ها تاکيد مي‌شود، توصيف کرده است.

اين تغيير شکل اساسي روابط خانوادگي توسط فينچ و ماسورن (1993) توضيح داده شده و به اين نکته اشاره مي‌کند که که التزام به تشکيل خانواده، ديگر بر اساس خويشاوندي و هم خوني يا وابستگي‌هاي قانوني نيست؛ بلکه بر اساس تعهدات مذاکره فردي مي‌باشد.

گيدنز (1992) آن‌چه را که خودش وابستگي ناب مي‌نامد، اين طور شرح داده است: «زيستن‌ها براي دليل مخصوص به خود» براي آن‌چه که مي‌تواند توسط هر شخصي از يک انجمن حمايت با ديگري هدايت شود و اين هم تنها در افق دور ادامه داده مي‌شود. همان‌طور که توسط هر دو دسته جهت ايجاد رضايت کافي براي هر فرد جهت ماندن در کنار ديگري تصور مي‌شود.

بنابراين حوزه وسيعي از مشارکت‌ها که حقيقتا بر مبناي تعهدات مذاکره‌اي بوده، توسط وابستگي اصيل توصيف شده‌اند، تعهد براي پايداري به طور عمده به خود افراد تکيه مي‌کند تا عوامل خارجي آن‌ها.

تا اواخر قرن نوزدهم، به طور نسبي اندکي از امتيازات جهت دوران کودکي، لحاظ شده بود. زيرا بچه‌ها يک بخش ضروري از اقتصاد خانواده بودند. با رسيدن به انتهاي‌‌ همان قرن، به هر حال خانواده‌ها فرزندمحور شده بودند. يک عامل اصلي کمک به اين امر حذف آن‌ها از نيروي کار و ورود آن‌ها به عرصه? تحصيل بود که آن‌ها را هم وابسته اقتصادي و هم غالبا با تحصيلات بهتر نسبت به والدينشان بار مي‌آورد.

اخيرا هم‌چنان که بچه‌ها قادر مي‌شدند تا با ديدگاه‌هاي والدين خود رقابت کنند، به نابودي خانواده سنتي و طلوع خانواده? فردي کمک مي‌شد. بنابر اين، بچه‌ها به طور چشمگيري منابع خشنودي رواني و عاطفي والدينشان شدند و در اين جهت يک وابستگي متقابل که در دوره‌هاي قبلي به وجود نيامده بود، به وجود آمد.

فاکتور ديگري که به اين روند اضافه مي‌شد کاهش نرخ باروري مي‌باشد. بنابراين والدين نسبت به قرن نوزدهم نثار عاطفي خودشان را بر روي بچه‌هاي کمتري سرمايه‌گذاري مي‌کنند. به طور مهمي در روند تغييرات و انتقال خانواده‌ها، يک روند افزايشي بازنگري حقوق فرزندان و توانايي‌هاي آن‌ها جهت کمک به تصميمات خانوادگي وجود دارد که آن‌ها را همراه با جدايي و طلاق نتيجه مي‌دهد.


بزرگسالان و طلاق

طلاق يا جدايي يک واقعه عمده و تنش‌زاي زندگي براي بسياري از بزرگسالاني است که آن را تجربه مي‌کنند. به عبارت کلي يک سري از مطالعات انجام شده در فرهنگ‌هاي غربي طلاق را به پيامدهاي نامرغوب‌تر براي بزرگسالان مرتبط ساخته‌اند.

در بين بزرگسالاني که طلاق گرفته‌اند در مقايسه با افراد ازدواج کرده، سطوح مرگ و مير و شيوع مرض بالا و سطوح شادي، ارزش کمتر و سطوح اندوه رواني بيشتري را گزارش کرده‌اند. در حالي که اين يافته‌ها در حال نگراني مي‌باشند، يک آزمون نزديک‌تر از تحقيق پيشنهاد مي‌کند که تصوير قدري زياد پيچيده شده است. اگر چه پيام کلي آن است که طلاق همراه با پيامدهاي نامرغوب‌تر است. اما ما هنوز بايد مسائل تحقيقي بيشتري در مورد آنچه مضر است، براي چه کسي، چه مقدار و چرا بپرسيم. همانطور که مي‌دانيم، پيامدهاي روش‌شناختي و نظري وجود دارد.



نويسنده: دکترعاليه شکربيگي







برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان