بسم الله
 
EN

بازدیدها: 737

بحثي در فلسفه بشري و اسلامي-قسمت دوم

  1391/11/23
قسمت قبلي


2 ـ فلسفه ايده آليسم [7] اصالت معني ، تصور.


جمعي ديگر از فلاسفه مي گويند كه حقيقت وجود عالم ماده همان تصورات و افكار روح است طبيعت فقط ايده يعني تصور است و ماده در خارج وجود ندارد وجود او تابع وجود روح و فكر ما است . از انگلس [8] نقل است كه در كتاب «لودويك فوير باخ» مي نويسد : «مسئله اساسي فلسفه بخصوص فلسفه جديد، ارتباط ميان وجود و فكر ، ميان روان و طبيعت مي باشد : يعني آيا روان در مرحله اول قرار گرفته است يا طبيعت؟ پاسخهايي كه فلاسفه به اين مسئله مي دهند آنها را به دو دسته بزرگ تقسيم مي نمايد آنهائيكه معتقد به تقدم ذهن بر طبيعت مي باشند و بالاخره پيدايش دنيا را به يك تئوري فرض مي نمايند ، در دسته ايده آليستها قرار دارند و آنهائيكه طبيعت را جلوتر از ذهن مي دانند متعلق به مكاتب مختلف ماترياليسم مي باشند.»

معروفترين فلاسفه ايده آليست بركلي اسقف انگليسي مي باشد.

جرج بركلي [9] انگليسي در سال 1685 ميلادي تولد و در 1753 وفات يافته است در عقيده ديني مسيحي راسخ بوده و بصنف كشيشان درآمده و در نوشته هاي خود همواره با افكار كسانيكه در ديانت سست اعتقاد بودند مبارزه داشته در سن بيست و چهار سالگي شروع بنگارش فلسفة خود نموده است و گذشته از فلسفه بمعلومات ديگر از جغرافيا و باستان شناسي و امور اقتصادي نيز متوجه بوده است .

بركلي مي گويد : وجود براي هيچ چيز نمي توان تصديق كرد مگر اينكه ادراك كننده باشد يا ادراك بتواند بشود. آنچه ادراك كننده است شبهه اي نيست در اينكه روح است اما آنچه ادراك مي شود جز تصوراتي كه در ذهن ما صورت مي بندد چيزي نيست و اينكه مردم تصورات ذهني را نماينده و عكس اشياء خارجي مي دانند و چنين مي پندارند كه وجود آن اشياء را ادراك مي كنند اشتباه است زيرا كه آن اشياء يا ادراك شدني هستند يا نيستند اگر ادراك شدني نيستند موجود دانستن آننها معني ندارد و اگر بگوئيد ادراك مي شوند ، ادراك ما از آنها جز صورتهائي كه در ذهن ما هست چيست ؟ اين چيزهائيكه براي آنها وجود خارجي قائل هستيد آيا از آنها جز صوري كه بتوسط حواس در ذهن ما حاصل شده چيز ديگري درك مي کنيم ؟ پس اشياء خارجي يعني اجسام كه آنها جوهر مي پندارند و موضوع اعراض مي خوانند و در خارج از ذهن براي آنها وجود قائل هستند جز مجموعه اي از تصورات ذهني چيزي نيستند ايراد مي كنند كه اگر چنين باشد پس ما تصور مي خوريم و تصور مي پوشيم بركلي جواب مي دهد اين نوعي مغالطه هست من مي گويم آنچه ما مي خوريم و مي پوشيم علم مابر آنهاجز آنچه بتوسط حواس ادراك مي كنيم و تصوري كه در ذهن ما از آنها نقش مي بندد چيزي نيست و من جز آنچه ادراك مي كنم وجودي قائل نيستم . و اينكه ايراد مي كنند كه پس اگر من نباشم خورشيد و ماه هم نخواهند بود جواب مي گويم اگر من نباشم نفوس ديگر هستند كه آنها را ادراك كنند و اگر فرض كنيم هيچ نفسي نباشد كه چيزي را ادراك كند بچه دليل چيزي موجود خواهد بود ؟ و چگونه مي توان تصديق كرد وجود چيزي را كه بهيچ ادراكي درنيايد ؟ زيرا چنانكه گفتيم موجود يعني چيزي كه يا ادراك كند يا ادراك شود و گفتگوهائي كه مي کنيم از جوهر و چيزهاي ديگري كه بادراك در نمي  آيد و حقيقت آنها را نمي توانيم دريابيم اباطيلي است كه ذهن خود ما آنها را اختراع كرده است . و فرقي كه لاك [10] ميان خاصيتهاي نخستين و دومين گذاشته است مورد ندارد وجود خاصيتهاي نخستين هم مانند خاصيتهاي دومين جز بوجه مفهوم ذهني يعني بودن در ادراك نفس مدرك معني ندارد. بركلي مي گويد از بيانات من گمان مبريد من از طايفه سوفساطائيم و در وجود موجودات عالم خلقت شك دارم يا منكرم من وجود موجودات طبيعي را تصديق دارم وليكن معني وجود و موجود را غير از آن مي دانم كه ديگران مي پندارند. خواهيد گفت وجود محسوسات را بمعني وبدن در ادراك نفس مدرك مي گيري و بيرون از صورتها چيزي معتفد نيستي صورهم كه بخودي خود فعلي و عملي نمي كنند و اين فقره را تصديق داري كه صور انفعالي هستند نه فعال از آنطرف مي بينيم تصورها همواره مي آيند و مي روند و تازه و كهنه مي شوند پس اگر براي جوهر جسماني حقيقتي قائل نيستي ايجاد كنندة اين تصورها در ذهن ما چيست؟ جواب بركلي اينست كه آري من حقيقتي قائل نيستم جز آنچه ادراك بشود يا ادراك بكند . آنچه ادراك مي كند نفس يا روح است و آنچه ادراك مي شود تصور است (يا مفهوم يا معني يا معلوم) روح ذاتيست بسيط و غير منقسم و فعال و فعلش دو جنبه دارد يكي ادراك و يكي ايجاد . جنبه ادراكش را علم و عقل مي گويند و جنبة ايجادش را اراده مي نامند و آنچه اراده ايجاد مي كند همان صور است . و هر كس درست تامل كند مي بيند كه در ذهن خود مي تواند صورتهائي ايجاد كند و آنها را تبديل و تازه و كهنه نمايد و اين عمل را كه نفس مي كند كه در ذهن ايجاد صور مي نمايد تخيل مي نامند . 
با تصديق باين فقره شك نيست كه صور تخيلي غالبا قوت و روشني و انتظام محسوسات را ندارند از اين گذشته مي بينيم ايجاد محسوسات باختيار ما نيست مثلا وقتيكه روز ، چشم را باز مي کنيم ديدن و نديدن اشياء از اختيار ما بيرون است هر چه بخواهيم نمي توانيم به بينيم يا پديدار كنيم و آنچه مي بينيم ديدن يا پديد كردنش را اراده نكرده ايم پس يقين است كه ذات ديگري هست كه بر ايجاد اين تصورات در ذهن ما توانا مي باشد و آن ذات باري است و من بجاي اينكه محسوسات خود را بجوهر جسماني خارجي منتسب سازم بارادة خداوند نسبت مي دهم پس ذاتي كه مي توانم بحقيقتش معتقد شوم نخست ذات باري است دوم نفوس يا ارواحند كه مخلوقند پس صور محسوس را خداوند در اذهان ايجاد مي كند و آنها را اشياء و حقايق مي گوئيم و تصورهاي مخيل كه نفس پديدار كننده آنست عكس و شبح صور محسوس است و بهمين جهت قوت و روشني آنها كمتر از محسوسات مي باشد در هر حال محسوسات هم صورتهاي ذهني هستند و در خارج حقيقتي ندارند وليكن ارتباط آنها با يكديگر بحكمت بالغة الهي منتظم و در تحت ترتيب و ضابطه است و آ‹ انتظام و انضباط را قوانين طبيعي مي ناميم و چون بتجربه دريافتيم در امور زندگاني خود از آنها استفاده مي کنيم . بركلي محسوساترا بمعاني تشبيه مي كند و احساساترا بالفاظ يعني همچنانكه از الفاظ پي بمعاني مي بريم و مطالب استنباط مي کنيم همان قسم هم از حواس پي باموري مي بريم كه براي ما سود و زيان دارند و ما را خوش يا ناخوش مي كنند . و نيز حادثات طبيعت و جريان امور طبيعي را دال و مدلول يكديگر مي داند نه علت و معلول مي گويد علت حقيقي امور ، خدا است كه بحث از او مربوط بفلسفة اولي است . و علم طبيعي فقط علم بدال و مدلول است .

بركلي براي همين مدعاي خود كه محسوسات تنها موجود بوجود ذهني هستند و در خارج ابدا وجود ندارند از جمله چنين استدلال مي كند : «آيا اين عقيده باطل نيست اگر كسي تصور كند كه يك شيء واحد در زمان واحد بتواند متفاوت باشد؟ مثلا در عين حال هم گرم باشد و هم سرد اكنون فرض كنيد كه يكي از دستهاي شما گرم باشند و ديگري سد و اكنون شما هر دو دست خود را در آب نيم گرمي فرو ببريد آيا دست گرم شما آب نيم گرم را سرد و دست سرد شما آنرا گرم تصور نمي كند؟ چون تصور اين قضيه باطل است كه شيئي واحد در زمان واحد مي تواند متفاوت باشد پس چنين نتيجه مي گيريم كه اين شيئ جز در ذهن ما جاي ديگر موجود نيست»

و نيز بركلي چنين مي نويسد : «ماده آن چيزي نيست كه ما در حين تفكر معتقد مي شويم كه در خارج از ذهن ما موجود است . ما فكر مي كنيم كه اشياء موجودند زيرا آنها را مي بينيم و لمس مي كنيم و از آنجا كه اشياء در ما چنين محسوساتي توليد مي كنند ما بوجود آنها معتقد مي گرديم ولي محسوسات ما چيزي جز تصوراتي كه در ذهن داريم نيست پس اشيائي كه بمدد حواس ادراك مي كنيم چيزي جز تصورات نيستند و تصورات نيز نمي توانند در خارج از ذهن موجود باشند .»

بطلان اين فلسفه از جهت انكار واقعيت ماده در خارج با وجود استدلال بركلي بر هر كسي واضح و محتاج بذكر نيست.



نويسنده:حضرت آيت الله ميرزا جواد آقا تهراني (ره)






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان