بسم الله
 
EN

بازدیدها: 872

بحثي در فلسفه بشري و اسلامي-قسمت اول

  1391/10/19

فلسفه يعني چه؟


براي تعريف فلسفه عبارات گوناگوني بكار مي رود ولي مي توان گفت مراد همه يكي است مانند اينكه گفته مي شود فلسفه علم بحقايق اشياء بقدر نيرو و طاقت بشر است ، يا صناعتي است نظري كه چگونگي وجود بدان استفاده مي شود ، يا توضيح جهان است ، يا شرح و تفسير عالم طبيعت و وجود است ، يا بررسي و تحقيق مطالب و مسائل جهان است بطور كلي (نظر و دقت در مسائل خصوصي ، شعب مختلفة علوم را تشكيل مي دهد).

فلسفه بر دو قسم است : نظري و علمي.

فلسفة نظري علم بچگونگي اشياء و موجوداتي است كه وجودشان بيرون از دائره قدرت و اختيار بشر مي باشد.

فلسفة علمي علم باحوال موجوداتي است كه وجودشان تحت قدرت و اختيار بشر مي باشد ، از جهت نيكي و بدي . و بعبارت ديگر علم بچگونگي افعال اختيارية انسان از نظر صلاح و فساد و نيك و بد و سود و زيان آنها مي باشد (فلسفة اجتماعي يا علم الاجتماع بشرحي كه در محل خود مي آيد شعبه اي از فلسفة علمي است).

از اينرو اين كتاب بدو گفتار قسمت مي نمائيم : گفتار يكم ، در فلسفة نظري . گفتار دوم ، در فلسفة عملي (اجتماعي).

و در هر يك از دو گفتار پس از بيان عقايد و سخنان مهم فلاسفه ببيان عقيده و گفته هاي دين اسلام (مذهب شيعه) تحت عنوان فلسفة اسلام مي پردازيم.[1]

گفتار يكم


در فلسفة نظري (اصولي و اعتقادي)

ابتدا دو نكته را تذكر مي دهيم : الف ـ بايد دانست كه اساس فلسفه و علم در نزد محققين متاخر بر تجربه ، حس و تعقل مي باشد ولي در نزد قدماء نوعا فقط بر تفكر و تعقل و تخيلاتي بنام تعقل بوده است و حتي دربارة خصوصيات عالم اجسام بفكر و خيالات خود مدتها سخنها مي گفتند كه متاخيرن متفقا تمام آنها را در نموده و تحقيقات ديگري بميان آوردند.

قدماء مي گفتند : زمين ثابت و مركز جهان است ، و عالم اجسام دو قسمت است : علوي و سفلي . علوي عالم افلاك است كه اجرام آسماني در آنها قرار دارند . عالم سفلي عالم عناصر چهارگانه است كه هر يك مكان طبيعي مخصوص بخود دارند كرة خاك در مرگز و روي آن آب و هوا و آتش بترتيب قرار گرفته اند و فوق فلك الافلاك (بالاترين افلاك) عدم مطلق است . عالم سفلي كه عالم عناصر است عالم كون و فساد است يعني اجزاء آن همواره در حال تحول و تغيير و تبدلند . و عالم علوي يعني افلاك و اجرام آنها كون و فساد و تغيير و تبديل و خرق و التيام (گسستن و پيوستن) ندارند و گردش آنها بر گرد زمين و مستدير است . و تنها عالم سفلي را عالم طبيعت شمرده و عالم علوي را فوق طبيعت و نزديك بملكوتيت مي دانسته اند.

در اروپا تا قرن شانزدهم معلومات روي همين اساس بوده ولي از نيمة دوم قرن شانزدهم فلاسفه و دانشمنداني (مانند بيكن انگليسي ، دكارت فرانسوي ، كپرنيك لهستاني ، گاليلة ايطاليائي ، كپلر آلماني) پيدا شدند كه اين اساس را بهم ريختند و روش علمي خود را تنها فكر كردن و خيال بافي ، بمطالعة در عالم طبيعت و تجربه و مشاهده خورشيد قرار دادند : پس براي عالم مركزي قائل نشدند زمين را متحرك بگرد خورشيد دانستند . و بواسطة رصد اجرام آسماني (كواكب) با دوربين ها و سائل ديگر ، قائل شدند كه آنها هم اجسام عنصري هستند و خرق التيام دارند . گردش سيارات بر دور خورشيد بيضي است و در صخامت افلاكي واقع نشده بلكه در فضا معلق مي باشند و اساسا افلاكي كه قدماء قائل شده بودند وجود ندارند چنانكه كرة آتشي را كه بر بالاي كرة هوا قائل بودند بي حقيقت دانستند .

ب ـ در اين كتاب از فلسفة نظري تنها بمهمترين مسائل آن كه در نزد متاخرين بمسئله اساسي فلسفه ناميده شده و تماس با اصول عقايد مذهبي دارد نظر داريم و از اينجهت ما فلسفة نظري كتابمانرا فلسفة اصولي و اعتقادي نيز مي ناميم .

(اقسام فلسفه نظري)


در اين كتاب بمنظور ذكر نظريات و عقايد مختلفة فلاسفه در تشريح مهمترين مسائل فلسفه كه مقصود بحث ما است فقط بذكر سه قسم از اقسام فلسفة نظري مي پردازيم : 1 ـ فلسفة آگنوستيسيم ، حقيقت جهان شناختني نيست . 2 ـ فلسفة ايده آليسم ، حقيقت جهان روحاني است يعني مجموعه اي از تصورات روح است . 3 ـ فلسفة ماترياليسم ، حقيقت جهان مادي است يعني ماده و آثار و خواص آنست و چيز ديگري در خارج واقعيت ندارد .

اكنون بتوضيح اين سه فلسفه و سپس بذكر فلسفة اسلام يعني نظر و عقيدة اسلام در موضوع و مورد بحث اين سه فلسفه مي پردازيم .

1 ـ فلسفة آگنوستيسيسم [2] حقيقت وجود شناختني نيست .

جمعي از فلاسفة قديم و جديد را عقيده چنين است كه انسان نبايد در امور راي جزمي و حكم قطعي ابراز نمايد مدارك بشر براي كسب يقين بحقايق و واقعيات ناقص است و متاخرين اينان در حالي كه اساس علم را بر تجربه و حس مي دانند مي گويند حس خطاپذير است و براي ما تنها ادراك نمود و ظاهر اشياء ميسر و پي بردن به  واقعيت و ماهيت وجود ناميسر است ، ما جز ظواهر و عوارض اشياء را نمي توانيم شناخت آنهم آنان كه هر كس درك مي كند . حواس ما اشياء را از جنبه هاي خارجي و ظواهر آن نسبت به  ما كه به  زبان فلسفي (شيئي براي ما) ناميده اند مي شناسند . و ما نمي توانيم اشياء را به واقعيت خاص خود (اشياء براي خود) بشناسيم اين فلاسفه را شكاكان [3] و فلسفة آنانرا مكتب و فلسفة شكاكين (سپتي سيسم) و يا آگنوستيسيسم (يعني غير قابل شناخت) مي گويند .

از معروفين قدماي اين فلسفه پيرهون [4] مي باشد كه در قرن چهارم قبل از ميلاد معاصر اسكندر مقدوني و مردي بلند پايه بوده و مريدان بسيار داشته است و اروپائيان شكاكان را بدين مناسبت پيرهوني نيز مي گويند . ديگر از معروفين صاحبان اين فلسفه هيوم انگليسي و كانت آلماني در مائه هجدهم بوده اند .

دويد هيوم [5] انگليسي از مردم اسكاتلند است در سال 1711 ميلادي به  گيتي آمده و از آغاز جواني بلكه از كودكي آثار دانشمندي در او هويدا بود خانواده اش او را براي داخل شدن در حوزة قضائي تربيت مي كردند اما رغبت به آن كار نكرد خواست به كسب كار و تجارت بپردازد با طبعش سازگار نيامد ، سفري به فرانسه رفت و در گوشه اي به كار هاي علمي مشغول شد و اثري را كه از مهمترين آثار فلسفي اوست به نام كتاب «طبيعت انسان» در بيست و هشت سالگي منتشر ساخت و آن امروز از كتابهاي نامي به شمار مي رود وليكن آنزمان محل اعتناء نشد بعدها هيوم عقايد فلسفي خود را به صورتها و نامهاي ديگر منتشر نمود و بيشتر طرف توجه شد .

باري هيوم مي گويد : شك نيست كه در امور زندگاني چه در عمل و چه در نظر بر رابطة علت و معلول اعتماد مي کنيم و بايد بكنيم وليكن چون در مقام تحقيق فلسفي درآئيم مي بينيم اين اعتقاد ضروري نيست به اين معني كه چون مي بينيم سنگ متحركي به سنگ ساكني برخورد و سنگ ساكن به حركت آمد ، برخورد سنگ متحرك را علت حركت سنگ ساكن مي خوانيم وليكن اين عقيده از روي تجربه براي ما آمده است و پيش از آنكه اين تجربه حاصل شود عقل حكم به وجوب اين امر ، يعني حدوث اين معلول از آن علت ، نمي نمايد . آنچه علت و معلول مي خوانيم بكلي از يكديگر متمايزند و هيچگاه در آن واحد باهم نيستند و هيچ موردي نيست كه اگر تجربه نكرده باشيم رابطه علت و معلول را به قاعده عقلي ديابيم . و تجربه هم فقط معلوم مي كند كه فلان امر هميشه دنبال فلان امر ديگر است اما اينكه چرا اين دو امر دنبال يكديگرند معلوم نمي شود . علتها سرانجام به قوه و نيرو و مانند آن منتهي مي گردد ولي ما از اين امور هيچگونه ادراكي نداريم مگر اينكه قياس به اراده و به قوة دروني نفس خود بكنيم آنهم جز تعاقب امور چيزي نيست و علم ما بر آن قوه هم به تجربه است و با علم به قواي خارج از نفس تفاوتي ندارد . و دليل بر اينكه رابطه علت و معلول ضروري نيست اينست كه چون امري را دنبال امر ديگري مي بينيم نخستين بار حمل بر تصادف مي كنيم چون مكرر شد ميان آنها مقارنه مي يابيم و حكم رابطه عليت نمي کنيم مگر پس از آنكه تكرار امر چنان شود كه تخلف را ممكن نپنداريم به عبارت ديگر حكم به رابطة عليت نتيجة عادتي است كه براي ما حاصل مي شود از اينكه همواره امري را همراه امر ديگر ببينيم و اين عادت ، اعتقاد را به اينكه اين دو امر لازم و ملزوم يكديگرند در ذهن راسخ مي سازد پس در واقع منشاء تصور عليت هم در ذهن انسان همان قوة خيال است زيرا كه اساسا قوه خيال در ايجاد اعتقاد و رسوخ آن در ذهن مدخليت تام دارد .

مرحوم فروغي مي گويد : «هيوم را مي توان گفت نقاد فلسفه است و نتيجه نقادي او تشكيك در وجود ذوات است خواه ذوات ذهني و دروني يعني روحاني و نفساني خواه بيروني يعني جسماني و فقط چيزي كه به وجودش تصديق دارد عوارض و حادثات است كه در ذهن ايجاد تاثر و تصور يا صور و معاني مي كنند معاني مي كنند معاني را تصوير و شبح و رونوشت صور محسوس مي پندارد و به اين وجه معقولات را هم منتهي به محسوسات مي نمايد و علم انسان را منحصر در تجربه حسي قرار مي دهد و در نتيجه در اكثر عقايد راسخ فيلسوفان و فلسفه جزمي ايشان تزلزل مي اندازد و شكاف مي شود . »

ديگري مي نويسد : « هيوم مي گويد : بشر از ماهيت اشياء ابدا اطلاعي ندارد و هيچ احساسي نماينده ماهيت اشياء نيست آنچه ما مي شناسيم و مي دانيم صفات و اشكال اشياء است . اجسام عبارت از احساسات مختلفي است كه به وسيله اصل تداعي معاني « اصل قانون تداعي معاني در عالم افكار به منزله قانون جاذبه مي باشد » به يكديگر متصل شده اند . نسبت ثابتي را كه بين صفات يك جسم واحد و بين صفاتو اشكال اجسام مختلف موجود است بشر به منزله واقعيت موجودات تلقي مي كند در حالي كه آنچه را كه او واقعيت مي داند فقط ظواهر است و از ماهيت جداست فكر ماهيت مانند فكر عليت خيال و تصوري است كه در اثر عادت ذهن به وجود آمده است . »

و اما كانت [6] در سال 1724 ميلادي در كنيكسبرگ از شهرهاي آلمان متولد شده است پدرش شغل سراجي داشته ، پدر و مادرش هر دو مردماني مقدس و مهذب بودند تمام مدت هشتاد سال زندگاني را به دانش جوئي و دانش آموزي و تاليف و تصنيف گذرانيد و هيچ كار ديگر حتي مسافرت هم نكرد عمر خويش را وقف علم و حكمت نموده بود و از كساني بوده است كه از دانش جوئي جز دريافت حقيقت منظوري نداشته و از خودنمائي و شهرت طلبي و كسب جاه و مال يكسره دور بوده است و جز آنچه حقيقت مي دانسته نمي گفته و نمي نوشته است فلسفه اش در روزگار خود او در سراسر خاك آلمان قبول عامه يافت و به زودي به كشورهاي ديگر نيز تجاوز كرد آثار قلمي او بسار و هفتاد و هشتاد راساله و كتاب بزرگ و كوچك است در اكثر مسائل علمي رياضي و طبيعي و جغرافياي طبيعي و زمين شناسي و هيئت و آثار جوّ و منطق الهي و ديانت و سياست چيز نوشته است و لكن مهمترين آثار او در نقادي عقل و فلسفه است .

كانت در كشف حقيقت موجودات حس و تجربه را تنها وسيله علم دانست و معتقد شد كه انسان به معرفت ذوات نمي تواند دست بيابد و بايد به بحث در عوارض و حادثات اكتفا نمايد ، ولي باز انديشه كرد كه تا قوه تعقل به كار برده نشود از حس و تجربه علم حاصل نمي گردد و علم مباني عقلي مي خواهد ولي از طرف ديگر در تعقل هم تا مباني علمي بدست نيايد اطمينان نمي توان كرد و مي گويد اگر به فلسفه معرفت به كنه وجود دست نمي دهد لااقل بايد حدود عقل را معلوم كرد تا بدانيم كه چه مي توان دانست و تا كجا مي توان به يقين رسد . و مي گويد : من نه سوفسطائيم و نه اصالت تصوري نه نفي موجودات مي كنم نه منكر حقايقم نه علم و فلسفه را بي معني مي دانم من در عقل انسان صرافي مي كنم ميزانش را مي سنجم و حدودش را معين مي كنم تا معلوم شود كه دست عقل به كجا مي رسد و به كجا نمي رسد و مي گويم فهم و عقل ما از موجودات فقط ظهورات و عوارض را درك مي كند . و همين محسوسات تجربيات يعني عوارض كه من موضوع تعقل مي دانم وجودشان دلالت دارد بر اينكه ذواتي هست كه اين عوارض ظهورات آنها مي باشند زيرا كه ظهور ، ظهور كننده مي خواهد و شايد خداوند به مخلوق ديگري غير از ما فهم و عقلي داده باشد كه قوه ادراك آن ذوات را دارد آنسان كه ما عوارض را وجدان مي كنيم ولي عقل ما با آنكه حكم به وجود آن ذوات مي كند از آنها وجدان ندارد و جز ظهورات چيزي نمي تواند ادراك كند ـ و مي گويد ادراك ما نسبت به عوارض به وجهي است كه شرايط عقل و حس ما اقتضا دارد و براي ما حقيقت همين است كه ادراك مي كنيم و اگر از اين جهت به عجز قوة ادراك خود پي برديم از طرف ديگر حقيقت علم را بدست آورديم و مشكلي كه داشتيم كه علم چگونه دست مي دهد حل شد به اينكه دانستيم كه عالم با معلوم متحد است به اين وجه كه معلوم مصنوع خود عالم است . و اصحاب تجربه كه تنها حس را علم مي خوانند بر خطا هستند و اصحاب عقل هم تنها معقولات را حقيقت مي دانند و محسوسات را نمايش بي حقيقت مي شمارند اشتباه كرده اند فيلسوفان پيشين بلند پروازي و اشتباه نموده در اين ادعا كه در يافتن حقايق به صرف تعقل است ، پس حق اينست كه علم انسان تجربه اي است كه عقل آنرا مي پروراند يعني ماية علم هم حس است و هم تعقل .


نويسنده:حضرت آيت الله ميرزا جواد آقا تهراني (ره)






برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان