بسم الله
 
EN

بازدیدها: 861

استاد مطهري و روشنفکران-قسمت نوزدهم

  1391/6/10
خلاصه: استاد مطهري و روشنفکران-قسمت نوزدهم
از نظر شما قرآن جز " فلسفه مدون حزب خدا " نيست ، فلسفه‏اي كه تنها يك هدف دارد و آن پيروز گردانيدن محروم شدگان بر قدرتمندان است ، تمام‏ مسائل قرآن بر محور انقلاب و فلسفه انقلاب است ، خداوند حزب تشكيل داده‏ و حزب خدا همه نيروهاي متكامل جهان - داراي هر عقيده و مذهب - مي‏باشند  و خداوند مي‏خواسته است يك حزب تشكيل دهد و يك فلسفه انقلابي براي حزب‏ بنويسد و همين كار را هم كرده است ، براي فهم فلسفه انقلاب ، انقلابي‏ بودن كافي است و شرط ديگري ندارد و با انقلابي نبودن هيچ شرطي مفيد نيست‏ . لهذا آنجا كه خواسته‏ايد به مفسر بزرگ معاصر - كه البته گناه بزرگش‏ تأليف كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم و نقد ماترياليسم ديالكتيك است‏ - اهانت كنيد ، گفته‏ايد : 
" مفسر قرآن در نظام استعماري بايد كوهي از سواد و فلسفه و منطق و حكمت و كلام و فقه و اصول و صرف و نحو . . . باشد كه سنگيني آنها او را آزار داده و از ميان " تن " ها به " تنهايي " بكشاند ، زيرا به مفاد آيه كريمه هر كس وزنش سنگين‏تر باشد پيروز است . . . " ( 1 ) . 
بدون شك برنامه مبارزه با طواغيت جزء برنامه قرآن است و بدون شك‏ اسلام يك دين انقلابي است ، ولي آيا همه مسائلي كه در قرآن مطرح شده در اين جهت و براي اين منظور است و قرآن برنامه ديگري جز اين برنامه ندارد و در نتيجه همه آيات و رواياتي كه درباره لوح و عرش و ملك و قيامت و نماز و روزه است ، بايد در اين زمينه پياده شود ؟ آيا انقلاب قرآن و " حزب الله " ، انقلاب شكم است و ريشه‏ اقتصادي و طبقاتي دارد ، يا انقلاب " سر " است و ريشه در فطرت آدمي‏ دارد ؟ 
شما مي‏گوييد منظور از اينكه امام بايد تفسير كند ، اين است كه : " انديشه مفسران به سان انديشه امام باشد و برمبناي آموزشها و اعمال‏ او شكل گرفته باشد ، يعني تفسيرگو كسي باشد كه در شرايط حساس و درگيريهاي سخت و تضادهايي كه امامان ما با آنها روبرو بوده‏اند ، قرار بگيرد و از آگاهي و شناخت مخصوص امام برخوردار باشد تا از عهده حل اين‏ گونه تضادها برآيد . . . " . 
خلاصه براي اينكه تفسير ، تفسير امام باشد دنبال سخن امام رفتن ضرورتي‏ ندارد ، بايد تفكر ، تفكر امام باشد و تفكر آنگاه تفكر امام خواهد بود كه‏ فرد از نظر طبقاتي در طبقه امام ( طبقه محرومان تاريخ ) باشد و عملا درگيريهاي طبقاتي او را داشته باشد تا مانند او تجربه كند و بينديشد . 
آيا واقعا معني رجوع به ائمه در تفسير آيات همين است ؟ آيا شما خودتان به اين مطلب معتقديد ، يا مي‏خواهيد بدين وسيله ديگران را اغفال‏ كنيد ؟ شما از وجدان انقلابي و صداقت انقلابي دم مي‏زنيد ، همان وجدان و صداقت انقلابي شما را به گواهي مي‏طلبم . آيا واقعا شما نمي‏دانيد تعبيراتي‏ از اين قبيل : اراده خدا انقلابي است ، طرز تفكر خدا چنين است و خداوند براي تحقق خواست خودش حزب تشكيل داده است و قرآن جز يك فلسفه مدون‏ حزب انقلابي محتوايي ندارد ، صحيح نيست ؟ 
شما حتي اطلاع از تاريخ صدر اسلام و شأن نزول آيات را هم لازم نشمرده و زحمت يك بررسي مختصر تاريخ اسلام را هم به خود نداده‏ايد و آنگاه به تفسير قرآن و تدوين ايدئولوژي اسلامي دست زده‏ايد . شما آنجا كه مي‏خواهيد دو قطبي شدن جامعه اسلامي را بلافاصله بعد از پيغمبر توجيه‏ كنيد و خانه فاطمه را مركز محرومان و كساني كه دستشان به اصطلاح به دم‏ گاوي بند نبوده معرفي كنيد و به گرايشهاي شيعيان از قبيل ابوذر و مقداد و بلال جنبه مادي و طبقاتي بدهيد ، درباره خانه فاطمه ( عليهاالسلام ) و مظلوميت اهل اين خانه و به آتش كشيده شدن آن خانه داد سخن مي‏دهيد ، آنگاه مي‏گوييد : " در همان حال [ كه خانه فاطمه ( عليهاالسلام ) به آتش كشيده مي‏شود ] در خانه روحاني بزرگ و يهودي منافق " عبدالله بن ابي " كه مدتها بر ضد انقلاب مي‏جنگيد و اكنون وارد انقلاب شده و جبهه خارجي را مبدل به جبهه‏ داخلي كرده و بالاتر آنكه مفسر قرآن هم شده و حتي پس از گذشتن هزار و چهارصد سال هم مي‏بينيم كه نبوغ تفسيري عده‏اي از مفسرين ما هم مرهون تجزيه‏ و تحليلها و برداشتها و اقوال همين مفسر شهير است و البته از موقعيت‏ خاصي هم برخوردار است - چه از قدما مي‏باشد - هر روز صدها نفر در پاي‏ كرسي تفسير او حاضر مي‏شوند " . 
عبدالله بن ابي همان منافق مشهور است كه از اشراف مدينه بود و موقعيت مهمي داشت و به واسطه اسلام متزلزل شد و تا چند سال بعد از ورود رسول خدا زنده بود و در حيات رسول خدا مرد و آيه نازل شد : " براينان‏ نماز مگزار و استغفار تو هم براي آنها مفيد فايده‏اي نيست " . 
عبدالله بن ابي هيچ وقت با پيغمبر نجنگيد كه جبهه خارجي را تبديل به‏ جبهه داخلي‏كند ، از اول در جبهه داخلي اخلال مي‏كرده است . عبدالله بن ابي‏ به هيچ وجه روحاني نبوده و هرگز يك آيه هم از قرآن تفسير نكرده و در هيچ‏ تفسيري هم از او به عنوان مفسر ، نامي برده نشده و همه مفسران بالاجماع او را منافقي بزرگ مي‏دانند . او اساسا بعد از رسول خدا زنده نبود كه در خانه او صدها نفر براي تفسير شركت كنند . آيا اينها نشانه كمال بي‏اطلاعي‏ شما از تاريخ اسلام نيست ؟ 
شما در پاورقي همين قسمت ، از واقعه " يمامه " - كه در حدود يك سال‏ بعد از پيغمبر رخ داد و نبردي سهمگين ميان مسلمانان و پيروان مسيلمه‏ كذاب واقع شد - نام مي‏بريد و مي‏گوييد : " تعداد زيادي از مسلمانان به قتل رسيدند كه تعداد كشته شدگان از هزار و تا هزار و دويست نفر گفته شده است و در ميان آنان هفتصد و يا چهارصد و پنجاه و يا به كمترين شماره هفتادتن از حاملان و حافظان قرآن بودند كه‏ در تارك درخشان اين گروه نام سالم موسي بن حذيفه ( مولي ابي حذيفه ) ديده مي‏شود . . . پيداست كه بنيانگذاران اين جنگ چه كساني بودند " . 
آيا مي‏دانيد اين آقاي " سالم " كه شما او را در تارك درخشان شهداي‏ حافظ قرآن در يمامه قرار مي‏دهيد كيست ؟ اين سالم همان فردي است كه گروه‏ يورش به خانه علي و زهرا و به آتش كشيدن آن خانه را رهبري مي‏كرد . اين‏ شخص در گروه همان كساني بود كه شما هم آنها را به طنز " صحابه كبار " مي‏خوانيد و در قطب مخالف علي قرار مي‏دهيد . اين فرد همان است كه خليفه دوم هنگام‏ مرگ گفت : اگر سالم زنده مي‏بود كار را به شورا نمي‏افكندم ، يعني در تقدم او بر علي و پنج عضو ديگر شورا ترديد نداشتم . 
سالم يك ايراني آزاد شده اهل اصطخر است . من مي‏دانم كه اين همه‏ عنايت و لطف شما به او از آن جهت است كه او به تعبير شما از محرومان‏ تاريخ و از به اسارت گرفته شده‏ها و مستضعفين تاريخ است . اسارت و بردگي سالم به دوره قبل از مدينه و قبل از جنگهاي اسلامي منتهي مي‏شود . 
شما طبق فلسفه‏اي كه از آن پيروي مي‏كنيد و آن را يكي از معيارهاي تفسير قرآن قرار داده‏ايد ، فكر كرده‏ايد كه چون سالم از محرومان تاريخ است ، پس يك انقلابي واقعي و مؤمن واقعي است و از نظر موضع اجتماعي همرديف‏ سلمان و ابوذر و مقداد و بلال است ، يعني موضع طبقاتي او كافي است كه او را يك انقلابي واقعي قرار دهد و بر تارك درخشان همه شهيدان و حافظان‏ قرآن يمامه بنشاند ، غافل از آنكه آن خانه‏اي كه به اعتراف خود شما خانه‏ مردم و خانه توده بوده است ( خانه فاطمه عليهاالسلام ) به دست همين فرد توده‏اي به آتش كشيده شد . 
آيا اينها دليل بي اطلاعي شما از تاريخ صدر اسلام نيست ؟ آيا اينها معيارهاي شما را در فلسفه تاريخ به كلي بي اعتبار نمي‏كند ؟ آيا اينها كافي نيست كه شما در ارزيابيها و تفسيرهاي خود از تاريخ تجديد نظر كنيد و في المثل قضاوتها و انديشه‏ها و گرايشها و تفكرات هزار ساله مفسرين و فقها و حكما و عرفا و زهاد و عباد را آن گونه توجيه مادي و طبقاتي‏ نفرماييد ؟ ! 
شما در تفسير آيه كريمه " « الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون « الصلوش و مما رزقناهم ينفقون »" (2 ) درباره ايمان به غيب اينچنين‏ مي‏گوييد : " مفسرين ، غيب را آنچه كه ديدني نيست ، اعم از خداوند يا فرشتگان . . . و از اين قبيل دانسته‏اند ، حال آنكه اولا خداوند و فرشتگان و . . . غيب نيستند ، ثانيا با طرح عنوان متقين ، مسأله ايمان به خدا مطرح شده و گذشته است " . 
آنگاه خودتان ، غيب و ايمان به غيب را اينچنين تفسير مي‏كنيد : " منظور از غيب معهود و شناخته شده ، (3 ) همان مراحل ابتدايي رشد انقلاب توحيدي و زمان انجام تحولات كمي است " . خلاصه مدعي هستيد كه مقصود از ايمان به غيب كه در قرآن آمده ، اين است‏ كه مؤمنين بدانند انقلاب مرحله پنهاني دارد و در آن مرحله مبارزه بايد پنهاني باشد ، اين مرحله مرحله‏اي است كه نظام حاكم هنوز مسلط است و انقلاب مرحله رشد تدريجي را مي‏پيمايد تا تغيير تدريجي كمي تبديل به تغيير كيفي شود ( اصل چهارم ديالكتيك ) و نظام جديد مستقر گردد و انقلاب از مرحله غيب به مرحله شهادت برسد . 
من سخنم اين نيست كه انقلاب مرحله غيب و شهادت دارد يا نه ، قطعا دارد . انقلاب اسلام - كه بر خلاف تصور شما انقلاب سر بود نه انقلاب شكم ،انقلاب انساني و فطري بود نه انقلاب طبقاتي - مرحله پنهان را در مكه طي كرد و مرحله آشكار را در مدينه . سخن من اين‏ است كه آيا شما واقعا در وجدان خودتان احتمال مي‏دهيد كه منظور اين آيه‏ همين مطلب باشد ؟ آيا انقلابيون عصر پيغمبر از قبيل سلمان و ابوذر و مقداد مفهومشان از ايمان به غيب همين معني بود ؟ آيا آنها در دوره مدينه‏ موضوع ايمان به غيب را منتفي شده تلقي مي‏كردند ؟ ! 
شما در تفسير جمله " « و بالاخره هم يوقنون »" ( 4 ) مي‏گوييد : " اينان به نظام برتر در مرحله شهادت انقلاب يقين دارند و مي‏دانند كه‏ اين موضعگيريهاي خاص و اين روش انقلابي ، سر انجام آنان را به هدف‏ خويش كه رسيدن به نظام برتر است ، مي‏رساند . . . " . شما هر جا كه نام " دنيا " آمده آن را با كلمه " زندگي پست‏تر " ترجمه كرده‏ايد ، كه اصل ترجمه درست است ، ولي مقصود از زندگي پست‏تر را منحصرا زندگي در نظام به اصطلاح سرمايه داري قرار داده‏ايد و " آخرت " را كه به " نظام برتر " ترجمه كرده‏ايد ، به معني نظام عادلانه سوسياليستي - كه بعد از اين نظام برقرار خواهد شد - دانسته‏ايد . 

پاورقي : 
1- از ادامه نقل اين اهانتها معذورم . 
2- بقره / . 3 
3- يعني الف و لام " الغيب " ، الف و لام عهد است . 
4- بقره / . 4 





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان