بسم الله
 
EN

بازدیدها: 862

خاطرات واقعي يک حقوقدان(16)درس بزرگ

  1391/6/5
خلاصه: خاطرات واقعي يک حقوقدان---درس بزرگ
شايد در تصورشما نگجد که يک قاضي با آن غرور کاذب که بعضا گريبانگير است، چگونه ممکن است از يک وکيل کروات زده درس بگيرد ؟ بله من گرفتم .کاش قلبهامون را آنقدر سياه نکرده باشيم که جايي براي نشستن ذره اي از نور هم در آن نمانده باشد .
در مجتمع امام خميني «ره» متصدي شعبه اي از محاکم عمومي بودم. منشي بيرون درب صدا کرد: طرفين پرونده وقتي ساعت 10 بيان داخل ! پرونده راجع به علائم تجاري بين المللي بود . دو وکيل باتفاق دو موکل خود وارد شعبه شدند .
 يکي از وکلا آقاي دکتر...بود که به محض ورود به شعبه بوي ...ادکلن فرانسويش فضاي شعبه را پر کرد و کراوات بسيار زيبايي با لباس ست او همراه با موي کاملا سپيدش وقار خاصي به او بخشيده بود .
قصد شروع محاکمه راداشتم ناگهان متوجه شدم آقاي دکتر در حال جويدن آدامس بودند . موقعيت را مناسب ديدم و ضمن اعتراض گفتم آقاي دکتر از شما بعيده ! اين مکان مکان مقدسيه .شما چطور به خودتان اجازه ميديد در محضر دادگاه آدامس بخوريد ؟ شما با يک بچه هم که صحبت ميکنيد اخلاقا مجاز به چيز خوردن نيستيد . 
آقاي دکتر با اين برخورد در حاليکه مشغول در آوردن آدامس از دهانشان بود عذر خواهي کرد و گفت من دهانم کمي بو ميداد باين لحاظ از آدامس استفاده کردم و قصد اسائه ادب نداشتم و عذر خواهي کرد . جلسه محاکمه حدود دو ساعت طول کشيد .
طرفين حاضر به پاي ميز دادگاه آمدند تا صورتجلسه را امضا کنند . پس از امضا آقاي دکتر آمد کنار ميز و آهسته گفت من از شما تشکر ميکنم که در اين مورد به من تذکر داديد . اما من هم يک گله اي از شما دارم .گفتم بفرماييد . گفت من اشتباه خود را قبول دارم ولي شما هم نبايستي در جمع و جلوي موکل به من تذکر ميداديد .
 لحظه اي فکر کردم و گفتم کاملا حق با شماست ! اما من هم يک گله از شما دارم ! ايشان با تعجب پرسيد چرا ؟ من گفتم شما هم بايد در جمع به من متذکر ميشديد که در جمع نبايد اين موضوع را به شما ميگفتم . 
آقاي دکتر با لبخندي معني دار که هيچگاه آنرا از ياد نميبرم به موهاي سفيد خود اشاره کرد و گفت: پسرم من اين موها را بيهوده سفيد نکرده ام .اين مکان مکان مقدسي است که من و امثال من براي تظلم و احقاق حق بان مراجعه ميکنيم. من و امثال من بايد با گوشت و پوست و استخوانمان اين قداست را حفظ کنيم تا شان و منزلت محکمه براي اجراي قانون و عدالت محفوظ بماند . براي لحظه اي در چشمان دکتر خيره شدم . احساس کردم حلقه اي از اشک دور چشمان دکتر را احاطه کرده . لحظه اي بعد خودم هم چنين احساسي داشتم، شايد شديد تر ! چون وقتي چشمانم را براي لحظه اي بستم دو قطره اشک از چشمانم فرو ريخت. 
با خود مي انديشيدم اگر از اين اشکها رود قانون و عدالت در جامعه جاري شود و قاضي و وکيل هر دو براي اجراي قانون و گسترش عدل تلاش کنند، جامعه ما آنگاه مدينه فاضله خواهد بود. اکنون پس از گذشت بيش از چهارده سال افتخار دوستي و شاگردي آقاي دکتر را دارم.



نويسنده:علي بناکار-قاضي بازنشسته دادگستري





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان