بسم الله
 
EN

بازدیدها: 830

سلسله گزارش هاي زندان ؛معتاد غرور و ايمان ندارد!

  1391/5/22
خلاصه: سلسله گزارش هاي زندان ؛معتاد غرور و ايمان ندارد!
براي او همين خواستگار بهترين بود و با چشمان کور در مقابل مادر ايستاد و مي گفت يا همين يا مرگ! کودکي ها چه شيرين بود! عروسک و بازي و خنده و بعد سن تکليف و روزه، لحظه افطار منتظر خوراکي هايي مي شد که مادرش به عنوان جايزه براي اين ته تغاري مي خريد و نگاه حسادت خواهران را روي صورتش احساس مي کرد. مادر مي گفت: کمي که بيشتر کار کنم، خانه را تعمير مي کنم و يک خانه بزرگتر مي خريم. شيرين هميشه با اين جمله با روياهايش پرواز مي کرد و خود را مي ديد که قلمويي در دست راست دارد. هميشه دوست داشت پنجره هاي خانه شان آبي باشد ولي يک روز اعتماد مادر رفت، خانه رفت و هرگز نتوانست به رويايش رنگ عمل بپوشاند. اما حالا ديگر رويايي برايش وجود ندارد. مادر، افيون را مي ديد، بدبختي را مي ديد و او نمي ديد.

شيرين آهي مي كشد و زير لب زمزمه مي كند: چه قدر ساده بودم دنياي کودکي ها ساده بود و قدرش را ندانستيم! او زني 36 ساله است. مي توان سادگي باقي مانده کودکي را كه از آن دم مي زند در رفتار و گفتارش ديد. وي به خاطرنگه داري موادمخدر از نوع کراک به 6 سال زندان محکوم شده است. شيرين صفحات زندگيش را اينگونه ورق مي زند: کلاس اول دبستان را مي خواندم که پدرم در يک تصادف رانندگي فوت كرد. مادرم مغازه نانوايي پدرم را با کمک دايي ام مي چرخاند تا من و دو خواهر بزرگتر دوقلويم نغمه و ترانه كه ده سال اختلاف سني داشتيم زندگي كنيم ولي افسوس که دايي ام سر مادرم را کلاه گذاشت و با تصاحب مغازه، ارثيه ما سه خواهر را خورد و مغازه را فروخت و رفت و ديگر هرگز او را نديديم. 

دايي ات خيلي بزرگتر از مادرت بود؟
فکر مي کنم 15 سال بزرگتر بود.
بعد از آن، مخارج زندگيتان چگونه تأمين مي‌شد؟
مادرم براي مردم لباس مي بافت. يک ماشين کهنه قديمي داشت که هر بار کاموايش پاره مي شد و او مجبور بود دايم دسته سنگين ماشين را به چپ و راست ببرد و رج ها را ببافد. بيچاره مادرم هميشه از درد کتف هايش مي ناليد!
چشمان شيرين پر از اشک مي شود و ادامه مي دهد: خانه محقرمان که تنها دارايي ما بود، نه در تابستان خنک مي شد و نه در زمستان گرم. مادرم هميشه مي گفت کمي بيشتر کار مي کنم و بعد از تعمير خانه، آن را مي فروشيم و يک خانه بزرگتر مي خريم. هميشه آرزو داشتم پنجره خانه جديدمان آبي باشد و خودم آن را 
رنگ بزنم. خواهرانم بزرگتر از من بودند و نمي توانستند همبازي من باشند. همبازي من فقط کتاب و دفترهايم بود. 
عاقبت چه شد؟
نغمه و ترانه با تلاش مادرم ديپلم گرفتند و با دو برادر دوقلو ازدواج کردند. آنان زندگي خوبي دارند ولي من بدبخت شدم.
چرا تو مثل خواهرهايت خوشبخت نشدي؟
كلاس چهارم دبيرستان را مي خواندم و مادرم كار مي كرد. هميشه مي گفت نغمه و ترانه به دانشگاه نرفته اند ولي تو ته تغاري من بايد خانم دکتر شوي! اما يك روز سرد اواخر زمستان بود كه در راه مدرسه سوار ماشين شدم. نگاه راننده روي صورتم، آزارم مي داد ولي به روي خود نمي آوردم. راننده پسري حدود 22 ساله بود. 
خود را با نام اميرسام معرفي کرد و گفت مدتي بوده مرا زير نظر داشته و هميشه به دنبال دختري به زيبايي و متانت من بوده است. نگاهم به آينه خورد. من زيبا نبودم، قيافه معمولي داشتم ولي نمي دانم چرا همين يک جمله اش احساس عجيبي در من ايجاد کرد. او آن روز کرايه نگرفت و گفت اصلاً مسافرکش نيست و يک مغازه فروش قطعات ماشين دارد. به نظرم وضع ماليش خيلي خوب بود! اميرسام بعد از آن هر روز مرا به مدرسه مي رساند! 
ادامه اين دوستي چه بود؟
اين ارتباط حدود سه ماه ادامه داشت. نمي خواستم مادرم از موضوع مطلع شود. مطمئن بودم مخالفت مي كرد و از ادامه اين دوستي بايد صرف نظر مي کردم. اما يک روز مادرم مرا در خيابان همراه اميرسام ديد و تصور کنيد چه آشوبي به پا شد. تمام اعتماد مادرم را از دست داده بودم!
وقتي يک فرزند اعتماد مادرش را دارد، دعايش هم بدنبالش است و عاقبت به خير مي شود! من در مقابل مادرم ايستادم بدون آن که چشمانم را باز کنم و چهره واقعي خواستگارم را با نصايح مادرم ببينم. 
در نهايت با او ازدواج كردي؟
بله، اميرسام با مادرش براي خواستگاريم آمد ولي مادرم به شدت مخالف بود و مي گفت شيرين بايد به دانشگاه برود. دو هفته در مقابل مادرم ايستادم و به مدرسه نرفتم و گفتم اگر با ازدواجمان مخالفت کند، پيش عموهايم مي روم و با آنان زندگي مي کنم. مادرم که هميشه مي ترسيد عموها با آن زن و بچه هاي مغرورشان به خانه ما رفت و آمد کنند و موضوع کلاهبرداري دايي ام را بر سر مادرم بزنند، مجبور شد موافقت کند. آن روز وقتي به اميرسام زنگ زدم، از شدت خوشحالي در پوستم نمي گنجيدم اما کاش مي مردم و با او ازدواج نمي کردم!
چرا؟
تمام حرف هاي اميرسام دروغ بود. او فقط به عنوان پادو در مغازه دوستش کار مي کرد ولي آن قدر در حساب ها دست برد که دوستش او را اخراج کرد و بعد از آن ديگر سر کار ديگري هم نمي رفت!
معتاد هم بود؟
بله، اوايل شيشه و بعد كراك... من هم معتاد شدم.
در فاميل ما هيچ دختري به سمت کارهاي خلاف نرفته بود
مي دانستم خانواده ام به من به عنوان يک لکه ننگ نگاه مي کنند! بيچاره مادرم هميشه گريه مي کرد و از من مي خواست اعتياد را ترک کنم. حتي دو بار هم مرا در بيمارستان بستري كرد.
روزهاي بدي بود. با آن که دارو مي خوردم ولي باز دلم مي خواست به سوي کراک بروم، يك سال بعد از ازدواج، اميرسام دستگير شد. از او خواستم تا طلاقم بدهد اما قبول نمي کرد. متأسفانه فهميدم كه باردار هستم و تلاشم براي سقط فايده اي نداشت. هشت ماه بعد اميرسام آزاد شد و من هم دخترمان را به دنيا آوردم. اسمش را باران گذاشتم شايد اين اسم اميدي باشد براي يك زندگي خوب و دور از اعتياد!
خودت نمي خواستي اعتياد را ترك كني؟
چرا، خيلي دوست داشتم ولي اراده اش را نداشتم. مادرم خيلي تلاش كرد و بعد وقتي ديد عرضه ندارم، مرا به حال خود رها كرد و گفت آن قدر كراك بكش تا بميري، تو باعث سرشكستگي من در فاميل شده اي! خواهرانت مي گويند خجالت مي کشيم که شيرين خواهر ماست و باعث سرشکستگي ما شده است. حقت است كه بميري و من راحت شوم! حالا مادرم مرگم را مي خواست ولي من ديگر نمي توانستم خودم را بكشم! نگران باران بودم ولي خيلي وقت ها يادم مي رفت فرزندي دارم و بايد به خاطرش اعتياد را ترك كنم.
سابقه داري؟
دو بار به خاطر داشتن مواد كم دستگير شدم ولي خيلي زود آزاد و به خانه رفتم.
تا حالا در عمرت روزه گرفته اي؟
بچه که بودم، روزه مي گرفتم. همان موقع که تازه به سن تکليف رسيده بودم، يادم هست که مادرم سعي مي کرد خوراکي هاي ارزان قيمت و خوشمزه اي براي افطارم بخرد تا تشويق شوم. آن موقع ها هم که من روزه گرفتن را شروع کرده بودم، ماه رمضان اوايل تابستان بود و هوا خيلي گرم. بعضي روزها بي طاقت مي شدم و يواشکي آب مي خوردم. تا زماني که کنار مادرم بودم، روزه مي گرفتم ولي بعد از ازدواج به خاطر اعتياد ديگر نتوانستم.
بيشتر توضيح بده!
خوب، وقتي آدم معتاد مي شود، ديگر غرور و ايماني برايش 
نمي ماند! اعتياد دين را هم از من گرفت، به چيزي فکر نمي کردم، جز ساعت ها نشئگي و بي خبري از زندگي!
اگر معنويات و دين برايت اهميت زيادي داشت مي دانستي استفاده از اين گونه مواد برايت حرام بود و از عواقب آن هم مطلع بودي!
بله، متأسفانه من حتي همان ايمان ضعيفم راهم خيلي زود از دست دادم.
ديگر با مادرت در ارتباط نبودي؟
نه، او نمي خواست ريختم را ببيند ولي مي دانستم نگرانم است.
باران كجا بود؟
پيش مادر شوهرم همان زن كه با تأييد دروغ هاي پسرش در خواستگاري مرا بدبخت کرد. او فقط مي خواست براي پسر خلافكارش زن پيدا كند كه مرا به چاه انداخت!
چطور دستگير شدي؟
مجيد باز هم مواد مي فروخت و يكي دو بار ديگر دستگير شد و در مدتي كه زنداني مي شد، من كار خريد و فروش را انجام 
مي دادم. آخرين بار كه زنداني شد، من با دو گرم كراك در خانه خودمان دستگير شدم. انگار يكي ما را لو داده بود.
از خواهرانت خبر داري؟
گاهي فقط به آنان زنگ مي زنم ولي مي گويند تو عزيزدردانه مامان، لياقت محبت را نداشتي و حالا که خلافکار شده اي، به ما زنگ نزن و آبرويمان را پيش شوهر و فاميل ها نبر.حرف هاي شيرين تمام مي شود ولي نگاه حسرت بارش به پنجره اي دوخته شده که به رنگ قهوه اي است. شايد او به کودکي ها و رنگ آبي روياهايش بازگشته که ديگر گذشته و به روزگاران پيوسته است و نمي توان به آن دوران بازگشت. سال هايي دور و دست نيافتني!
برداشت آخر
اين زن در فضاي خانه پدري ،هم شاهد کلاهبرداري دايي بود و هم حسادت خواهرهاي دوقلويي که تصور مي کردند تمام محبت مادر نثار شيرين شده است. مادر شيرين زني زحمتکش بود ولي با فريب خوردن از سوي برادر ناجوانمردش، از فاميل همسر فوت شده اش هراس داشت. در اين تنهايي ها شيرين بزرگ شد و سن کم و نداشتن همدم و همراز، او را به دوستي هاي خياباني کشاند که نتيجه آن بدبختي امروز و سابقه زندان و اعتياد است. اگر ايمان به خدا در وجود شيرين تقويت شده بود، هرگز به اين عاقبت دچار نمي شد..





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان