بسم الله
 
EN

بازدیدها: 647

مطالعه جامعه شناختي فرديت سازي شدن و کاهش سرمايه اجتماعي خانواده ايراني دررويارويي سنت و مدرنيته-قسمت پنجم

  1391/4/19
خلاصه: مطالعه جامعه شناختي فرديت سازي شدن و کاهش سرمايه اجتماعي خانواده ايراني دررويارويي سنت و مدرنيته-قسمت پنجم
ما درخصوص بحران در زندگي خانوادگي با يک علم معنا روبرو هستيم ولي خانواده دليل تضاد تاريخي بين زن و مرد نيست، بلکه سطح روئين آن چيزي است که اين تضاد در آن بچشم مي خورد. هرچيزي که ازبيرون به خانواده اصابت کند (مثلا تناقض بين تقاضاي بازار کار و نياز مناسبات، نظام اشتغال و قانون)، درخصوص شخص تحريف مي شود. تنش در خانواده امروزي عبارت از اين واقعيت است که برابري زن و مرد نمي تواند در ساختار خانوادگي نهادي که نابرابري شان از پيش مفروض است، شکل گيرد. درمناسبات شخصي تضادها توسط بازگشايي فرصت ها و امکانات ظهور مي يابد: درنيازهاي متضاد بر دوره زندگي افراد، در تقسيم کار خانگي و نگهداري از فرزندان، درتصميم گيري مردم و در شرايط زن و مرد اگاه مي شوند. با نبود راهکارهاي نهادي، مردم ناگزير از يادگيري اين امر هستند که چطور مناسبات را بر مبناي برابري، مصالحه و مشورت برپا کنند. اين آنچيزي است که منظور از دگرگوني در خانواده است(بک2002).همچنين بايد به اين نکته اشاره کرد که:

فردگرايي اصطلاحي است که از يک سو هنگامي که با رهايي از اجبارهاي اجتماعي و شرايط ستم گرانه در ارتباط است، معمولا به صورت مفهومي با بار ارزشي مثبت تصوير مي شود. از سوي ديگر هنگامي که به فردگرايي از جهت جدايي از ديگران و نبود احساس تعهد متقابل نگريسته مي شود، به صورت مفهومي با بار ارزشي منفي در نظر گرفته مي شود. برعکس واژه جامعه به حس هويت عمومي و مشترک هر قوم و به احساس تعلق و ارتباط متقابل اطلاق مي شود. در اين قسمت به صورت اجمالي به ديدگاه هاي موافقان و مخالفان فردگرايي پرداخته مي شود. 
دو گونه فردگرايي که امروزه اهميت بسيار دارد، عبارتند از: فردگرايي سودگرايانه و فردگرايي بيانگر. فردگرايي سودگرايانه در حوزه اقتصاد بازار آزاد بازتاب خاصي دارد. در اين حالت افراد به شيوه اي رفتار مي کنند که هدفشان به حداکثر رساندن منافع شخصي خودشان است. 
فردگرايي بيانگر ظاهرا در پاسخ به فردگرايي سودگرايانه بوجود آمده است و ريشه در رمانتيسم قرن نوزدهم دارد و در قرن بيستم با فرهنگ درماني روانشناسي مدرن پيوند يافته است. اين نوع فردگرايي، «فرد» را همچون موجودي بي همتا در نظر مي گيرد که بايد از طريق فرايند خوديابي کشف کند. زندگي جست وجويي براي تحقق ماهيت حقيقي فرد به شمار ميآيد. اين گونه فردگرايي به طور همزمان در پي خود شکوفايي است و هم به جست وجو براي زندگي بخش دوباره به اجتماع مي شود.
معمولا فردگرايي به صورت يکي از ويژگي هاي مشخص جهان مدرن در نظر گرفته مي شود; زيرا مردم توانسته اند خود را از اجبارهاي جوامع سنتي رها سازند و عموما نيز فرض مي شود آنگاه که فردگرايي در فرهنگ و روانشناسي اجتماعي جامعه اي ريشه مي گيرد، وجود پايه هاي جديد نظام اخلاقي ضروري مي شود. 
ديدگاه آلکسي دوتوکويل درباره فردگرايي نشان مي دهد ، توکويل در کتاب دموکراسي واژه فرد گر ايي را اينگونه معرفي مي کند:
واژه فردگرايي ،واژه اي است که به تازگي براي بيان انديشه اي نو ابداع گرديده، راتوصيف و معرفي مي کند. او رابطه با فرد را در دوران پيشامدرن به رغم اين واقعيت که هويت مردم با هويتي جمعي در آميخته بود و ممکن است در شيوه پيوند و ارتباط مردم با جامعه شان دشواري هاي بسياري وجود داشته باشد و اين پيوندها ممکن بود گسيخته شود، رمانتيک در نظر نمي گرفت. 
وي در کتاب دموکراسي مي گويد: «مردم در جوامع پيشامدرن هميشه به شيوه اي رفتار نمي کردند که منافع جامعه را افزايش دهد و به وضعيتي اشاره مي کند که در آن مردم از جامعه جدا مي شوند کناره گيري مي کنند يا منافع جامعه بزرگتر را به دليل خودخواهي که او آن را در تقابل با فردگرايي قرار مي دهد تا نشان دهد چگونه اين اصطلاح نتيجه تاريخي ويژه عصر دموکراسي است و آشکارا به رويارويي فرا مي خواند: «فردگرايي احساسي ملايم و سنجيده است که هر شهروند را به جدا کردن خود از توده همگنانش و کناره گيري از دايره خانواده و دوستان متمايل مي کند. شهروند با اين جامعه کوچکي که مطابق ميل و سليقه اش تشکيل شده است شادمانه جامعه بزرگتر را ترک مي گويد و آن را به حال خود رها مي کند.» 
به زعم توکويل در اين معنا ديگر نميتوان گفت: فردگرايي حالتي اجتماعي است که فرد در آن تنهاست. فردگرايي درباره بيگانگي، يا آنچه «فيليپ اسليتر»، «تعقيب تنهايي» ناميده است نيست. در واقع، در حالتي از فردگرايي، فرد در موقعيتي است که پيوندهاي عاطفي نزديکي با آنها که دوستشان دارد برقرار مي کند و آن را گسترش مي دهد. 
نگراني و دغدغه توکويل در اينجا اين است که با اين کار مردم به جامعه بزرگتر پشت مي کنند و از پذيرفتن وظايف شهروندي سرباز مي زنند، وظايفي که الزامات و تعهداتش فراتر از قلمرو نزديکان است و به افرادي که آنها را نمي شناسند و به آن واقعيت انتزاعي تر يعني ملت گسترش مي يابد. 
فردگرايي که ممکن است در جوامع دموکراتيک تر رشد کند، از رويارويي نخستينش با فضيلت هاي عمومي فراتر مي رود و به ديگران نيز حمله مي کند وهمه آنها را نابود مي کند و سرانجام در خودخواهي مستهلک مي شود. ارتباط با گذشته، سنت و با دنياي معاصران از دست مي رود. بنابراين خطر فردگرايي اين است که هر کس دوباره تا ابد تنها به حال خود رها مي شود و اين خطر وجود دارد که در تنهايي دل خويش زنداني شود. 

? ديدگاه رالف والد و امرسون نسبت به فردگرايي 

امرسون، نويسنده بزرگ آمريکايي در قرن نوزدهم معتقد بود اتکا به نفس فضيلت و استقلال خواستني است. براي او مساله، فردگرايي نبود، بلکه جامعه است که مانع تحقق اتکا به نفس مي شود و مردم را مجبور به پذيرش الگوهاي همنوايي و وابستگي مي کند. بدين سان، وي استدلال مي کند که فردگرايي نياز به ناهمنوايي دارد و در برابر وسوسه تقليد از ديگران مقاومت مي کند. فردگرايي به فرد تنها اختيارارزيابي خوب و بد و درست ونادرست را مي دهد; اهميتي به افکار عمومي نمي دهد يا در آن تاييد نيست. 
بنابراين به نظر امرسون فردي که حقيقتا متکي به نفس است کسي است که در ميان جماعت با آرامش کامل استقلال تنهايي را حفظ مي کند. 

? اختلافات امرسون با توکويل 

در حالي که امرسون فردگرايي مورد نظر خود را در اتکا به نفس چيزي مثبت که بايد دنبال شود، مي يافت; اما توکويل آن را چيزي مي دانست که در عصر دموکراتيک اجتناب ناپذير است، ولي در عين حال معتقد بود که پيامدهاي زيان آورش بايد به حداقل رسانده شود. جالب اينکه امرسون مي انديشيد که شرايط اجتماعي آمريکاي قرن نوزدهم فردگرايي را تهديد مي کند، در حالي که توکويل بر اين باور بود که دقيقا در کشور آمريکاست که فردگرايي سريع تر از هر جاي ديگر شکوفا مي شود. 

? ديدگاه اميل دورکيم نسبت به فردگرايي 

به زعم دورکيم، فردگرايي محصول جامعه است، نتيجه ويژگي هاي معين جوامع صنعتي مدرن که در نهايت از رشد تقسيم کار ناشي مي شود; اما فردگرايي، صرفا فردگرايي فيلسوفان فايده باور نيست که مردم را افرادي خودخواه مي دانستند که تنها نفع شخصي انگيزه آنهاست. برعکس نوع ديگر فردگرايي براي پيشبرد همبستگي ارگانيک ضروري است. اين فردگرايي قالبي مذهبي به خود مي گيرد; زيرا در آن فرد از معناي مقدسي برخوردار مي شود. 
وي مي گويد: «فرد داراي ويژگي اسرارآميزي تصور مي شود و دقيقا اين ويژگي است که احترامي را که خود موضوع آن است به وجود مي آورد و هر کس قصد نابودي جان انسان و آزادي و شرافت انساني را داشته باشد ما را دچار وحشتي مي کند...» وي در جاي ديگري اين مفهوم را «کيش فرد» مي نامد که به معني احترام به تماميت همه افراد است. 
دورکيم برداشت تازه اي از رابطه ميان افراد و جامعه را مطرح کرد. او در اين باره با آگوست کنت و بسياري از انديشمندان ديگر اختلاف نظر داشت; زيرا آنان چنين مي پنداشتند که همبستگي و وابستگي اجتماعي عصاره احساسات افراد عضوجامعه بوده و جامعه مجموعه اي حاصل از افراد است. 
دورکيم اين نظر را مطرح کرد که هويت احتماعي افراد فراتر از حاصل جمع علائق و روانشناسي هاي افراد است. وجدان جمعي، با درآميختن ابعاد فکري و اخلاقي، افراد را به نظام هاي اجتماعي پيوند داده، اميال آنان را شکل داده، رفتار آنان را با خير همگاني منطبق ساخته و راه پيشرفت خاص خود را پي مي گيرد. 
دورکيم با مطالعه در جوامع مختلف دريافت انسجام يک نظام اجتماعي در جوامع کوچک سنتي به صورتي متفاوت با جوامع بزرگ پيچيده شکل مي گيرد. 
در جوامع کوچک، افراد در مجموعه اطلاعات و علايق مشابهي سهيم بوده، نقش مشابهي را در جامعه ايفا مي کنند. 





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان