بسم الله
 
EN

بازدیدها: 819

مطالعه جامعه شناختي فرديت سازي شدن و کاهش سرمايه اجتماعي خانواده ايراني دررويارويي سنت و مدرنيته-قسمت چهارم

  1391/4/1

چارچوب نظري

فرديت‌سازي يك مبنا و يك شاخص مهم مدرنيته و تجددگرايي است. 
اين واژه يك تبيين متقاعدكننده به‌دست مي‌دهد از آنچه كه در جامعه در حال وقوع است: دگرگوني كار، كاهش اقتدار عمومي،‌ افزايش انزواي شخصي، تأكيد بيشتر بر اتكاي به خود،‌ توازن در حال تغيير قدرت بين زن و مرد، بازتعريف رابطه مرد و زن،‌ بازشناسي رابطه بين زندگي شخصي و حوزه عمومي، ظهور يك فرهنگ صميمي، غيررسمي‌بودن و خودماني با صراحت شخصي. (بك ، 2002: 214-202)
 «فرديت‌سازي مفهومي است كه به توصيف دگرگوني ساختاري و جامعه‌شناختي نهادهاي اجتماعي و رابطه فرد با جامعه مي‌پردازد. فرديت‌سازي مردم را از نقش‌هاي سنتي و محدوديت‌هاي آن به روش‌هاي مختلف آزاد مي‌سازد. نخست افراد از طبقات مبتني بر منزلت خلاص مي‌شوند. طبقات اجتماعي سنت‌زدايي مي‌شوند. ما مي‌توانيم اين امر را كه از پيآمدهاي مدرنيته و تجددگرايي مي‌باشد، در ساختار خانواده،‌ شرايط سكونت، فعاليت اوقات فراغت، توزيع جغرافيايي جمعيت، عضويت در اتحاديه‌هاي تجاري و باشگاه‌ها، الگوهاي رأي‌گيري و غيره مشاهده كنيم. دوم اين‌كه زنان از «سرنوشت منزلتي» كارخانگي اجباري و حمايت توسط شوهر رهايي مي‌يابند. 
جامعه سنتي به موقعيت نابرابر زن و مرد وابسته شده است ولي مدرنيته و تجددگرايي در مقابل زندگي خانوادگي تمكين نمي‌كند. در همين حين، ساختار تام و تمام پيوندهاي خانوادگي تحت فشار فرديت‌سازي قرار گرفته و يك خانواده جديد رو به گسترش مشورتي مركب از روابط چندگانه خانواده پست مدرني در حال ظهور است. 
سوم اين‌كه اشكال كهن رشته‌ها و روال عادي كار نيز با ظهور ساعات كارشناور، بيكاري چندگانه شده يا متكثر و تمركز زدايي محل كار، رو به كاهش است. (همان منبع)
در همين دوره هم‌چنان‌كه اين آزادي يا عدم جاسازي رخ مي‌دهد، اشكال جديدي از يكپارچگي مجدد و كنترل (جاسازي مجدد) به وقوع مي‌پيوندد. با افت طبقات و گروه‌هاي منزلتي،‌ فرد بايد كارگزار هويت‌سازي و زندگي خودش باشد. اين فرد و نه طبقه او، واحدي براي بازتوليد زندگي اجتماعي خودش مي‌شود. افراد ناگزير از توسعه بيوگرافي شخصي و سازماندهي آن در ارتباط با ديگران هستند. اگر شما يك نمونه از زندگي خانوادگي تحت شرايط فرديت‌ساخته را در نظر بگيريد، هيچ مجموعه پيش‌فرض‌شده‌اي از تعهدات و فرصت‌ها، هيچ شيوه سازماندهي كار روزمره، رابطه بين مرد و زن و بين والدين و فرزندان وجود ندارد كه بتواند عيناً رونوشت يا كپي شود. (همان منبع) 
در طول آزادي افراد از چنبره‌هاي سنتي، يك معيارسازي جديد از طريق وابستگي افراد به بازار اشتغال نيز به وقوع مي‌پيوندد. اين فرديت‌سازي و معيارسازي همزمان در زندگي ما، يك تجربه خصوصي ساده نيست. (همان منبع) بلكه امري ساختاري و نهادي است. فردآزادشده، به بازار كار وابسته مي‌شود و به همين دليل مثلاً به آموزش، مصرف، مقررات رفاه و حمايت آن، امكانات و شيوه‌هاي مراقبت پزشكي، روان‌شناختي و آموزشي نيز وابسته مي‌شود. وابستگي به اين بازار در همه عرصه‌هاي زندگي گسترانده مي‌شود. چنان‌كه زيمل اشاره كرده پول به فرديت‌سازي، معيارسازي و جهاني‌سازي مي‌پردازد. علي‌رغم اين چنبره‌هاي جديد وابستگي به بازار كار، فرهنگ‌هاي فرديت‌ساخته‌شده، يك باور را در كنترل فردي تقويت مي‌كند. يك اشتياق خود فرد، در همين جا يك ناسازه يا پارادوكس وجود دارد. 
از يك سو تغييرات عصري در حال وقوع است: بخصوص در قلمرو رابطه جنسي، قانون و آموزش. از سوي ديگر به جز در مورد رابطه جنسي، اين تغييرات بيشتر در آگاهي مردم و بر روي كاغذ وجود دارد تادر رفتار و شرايط اجتماعي. اين امر از نظر تاريخي آميزه‌اي است از آگاهي نوين و شرايط قديم كه در اذهان مردم،‌ نابرابري مستمر و برهم‌انباشته بين زن و مرد و فقير و ثروتمند را شدت مي‌بخشد. (همان منبع) اولريخ بک ،يکي از نظريه پردازني اسن که در مورد فردگرايي و فرديت سازي متاثر از شرايط زندگي در يک جامعه مدرن در دنياي معاصر بسيار صحبت کرده و نظراتي در اين مورد داده است ، وي در باره فرديت سازي شدن انسان ها از انسان هاي زامبي صحبت مي کند و مسئله(مرده هاي متحرک)در خانواده ها را مطرح ميکند و در اينمورد مي گويد: درباره مفهوم فرديت سازي سوءبرداشت هاي زيادي شده است. اين مفهوم نه بمعناي فردگرايي individualism است و نه بمعناي فرديت يابي individuation - اصطلاح فرديت يابي توسط روانشناسان بصورت عميقي براي توصيف فرايند خود مختار شدن استفاده مي شود. 
همچنين اين مفهوم با خود مداري تاچري در بازار نيز ارتباط ندارد. آن حتي با "رهايي" چنانكه هابرماس مي گويد نيز مرتبط نيست. فرديت سازي مفهومي است كه به توصيف دگرگوني ساختاري و جامعه شناختي نهادهاي اجتماعي و رابطه فرد با جامعه مي پردازد. اين مفهوم بك پديده متعلق به قرن بيستم هم نيست. در مراحل پيشين تر تاريخي، فرديت سازي در رنسانس رخ داد: درفرهنگ شايسته دربارعصر مياني، در رياضت دروني پروتستانتيزم، در رهايي دهقانان از بستگي فئودالي و در ازدست رفتن پيوند هاي خانوادگي بين نسلي در قرون 19 و اوايل 20. مدرنيته اروپايي مردم را از نظر تاريخي ازنقش هاي انتسابي رهايي بخشيده است. من از مفهوم فرديت سازي براي تشريح نه تنها اينكه مردم چگونه با اين دگرگوني ها برحسب هويت و آگاهي شان ارتباط مي يابند، بلكه براي توضيح اينكه چطور موقعيت زندگي و الگو هاي بيوگرافي شان تغيير مي كند‏، بهره مي گيرم.(بک،2002).
فرديت سازي مردم را ازنقش هاي سنتي و محدوديت هاي آن به روش هاي مختلف آزاد مي سازد. نخست افراد از طبقات مبتني بر منزلت خلاص مي شوند. طبقات اجتماعي سنت زدايي مي شوند. ما مي توانيم اين امر را در ساختار خانواده، شرايط سکونت، فعاليت اوقات فراغت، توزيع جغرافيايي جمعيت، عضويت دراتحاديه هاي تجاري و باشگاه ها، الگو هاي راي گيري و غيره مشاهده کنيم. دوم اينکه زنان از "سرنوشت منزلتي" کارخانگي اجباري و حمايت توسط يک شوهر رهايي مي يابند. جامعه صنعتي به موقعيت نابرابر زن و مرد وابسته شده است ولي مدرنيته درمقابل زندگي خانوادگي تمکين نمي کند. درهمين حين، ساختار تام و تمام پيوند هاي خانوادگي تحت فشار فرديت سازي قرار گرفته و يک خانواده جديد رو به گسترش مشورتي مرکب ازروابط چند گانه- خانواده پستي- درحال ظهور است. 
سوم اينکه اشکال کهن رشته ها و روال عادي کار نيز با ظهور ساعات کارشناور، بيکاري چندگانه شده يا متکثر، و تمرکززدايي محل کار، روبه کاهش است.درهمين دوره همچنانکه اين آزادي يا عدم جاسازي disembedding رخ مي دهد، اشکال جديدي ازيکپارچگي مجدد و کنترل (جاسازي مجدد) بوقوع مي پيوندد. با افت طبقات و گروه هاي منزلتي، فرد بايد کارگزار هويت سازي و زندگي خودش باشد. اين فرد و نه طبقه او، واحدي براي بازتوليد زندگي اجتماعي خودش مي شود. افراد ناگزير از توسعه بيوگرافي شخصي و سازماندهي آن در ارتباط با ديگران هستند. اگر شما يک نمونه از زندگي خانوادگي تحت شرايط فرديت ساخته را درنظر بگيريد، هيچ مجموعه پيش فرض شده اي از تعهدات و فرصت ها، هيچ شيوه سازماندهي کار روزمره، رابطه بين مرد و زن، و بين والدين و فرزندان وجود ندارد که بتواند عينا رونوشت يا کپي شود.(همان منبع).
درطول آزادي افراد از چنبره هاي سنتي، يک معيار سازي جديد از طريق وابستگي افراد به بازار اشتغال نيز بوقوع مي پيوندد. اين فرديت سازي و معيار سازي همزمان در زندگي ما، يک تجربه خصوصي ساده نيست. بلکه امري ساختاري و نهادي است. فرد آزاد شده و به بازار کار وابسته مي شود و بهمين دليل مثلا به آموزش، مصرف، مقررات رفاه و حمايت آن، امکانات و شيوه هاي مراقبت پزشکي، روانشناختي و آموزشي نيز وابسته مي شود. وابستگي به اين بازار درهمه عرصه هاي زندگي گسترانده مي شود. چنانکه زيمل اشاره کرده پول به فرديت سازي، معيارسازي و جهاني سازي مي پردازد.
عليرغم اين چنبره هاي جديد وابستگي به بازار کار، فرهنگ هاي فرديت ساخته شده، يک باور را درکنترل فردي تقويت مي کند: يک اشتياق براي زندگي خود فرد. درهمين جا يک ناسازه يا پارادوکس وجود دارد. از يکسو تغييرات عصري درحال وقوع است:بخصوص رد قلمرو رابطه جنسي، قانون و آموزش. از سوي ديگر بجز درمورد رابطه جنسي، اين تغييرات بيشتر در آگاهي مردم و بر روي کاغذ وجود دارد تا در رفتار و شرايط اجتماعي. اين امر از نظر تاريخي آميزه اي است از آگاهي نوين و شرايط قديم که در اذهان مردم، نابرابري مستمر و برهم انباشته بين زن و مرد و فقير و ثروتنمد را شدت مي بخشد.(بک همچنين در باره فرديت سازي شدن خانواده ها مي گويد.به اعتقاد من فرديت سازي شدن يعني به وجود آمدن مجموعه مرده هاي زنده شده يا مرده هاي متحرک zombie ،وبه دليل همين فرديت سازي ما با حجم بزرگي از مجموعه مردگان زنده شده و متحرک يا زامبي ها زندگي مي کنيم که مي ميرند و درعين حال زنده مي شوند. که خانواده، طبقه، پديده همسايگي.
نمونه هايي از همين نوع فرديت سازي شدن مي باشدو بنظر من مردم بيشتر از نهادها از واقعيت جديد آگاهند. ولي درعين حال اگر شما به يافته هاي تحقيقات تجربي بنگريد، هنوز خانواده دريک معناي کلاسيک آن بشدت با ارزش است. به اطمينان مسائل عظيمي در زندگي خانوادگي وجود دارد ولي هر شخص فکر مي کند که او همه مسائل را حل خواهد کرد چيزي که والدين شان حق نداشتند.وخانواده مثال خوبي از زامبي هاست. از خودتان بپرسيد واقعا خانواده امروز چيست؟ به چه معناست؟ البته اينها فرزندان شما، من و ما هستند. ولي حتي پدر و مادر بودن بعنوان هسته اصلي زندگي خانوادگي تحت شرايط طلاق، درحال شروع به گسيختگي است. فرض کنيد که بر اثر طلاق و ازدواج مختلف پدربزرگ ها و مادربزرگ هاي متعددي وجود دارند. آنان بدون هر وسيله اي از مشارکت خودشان درتصميم گيري درباره فرزندان دختر و پسرشان، خودي و غير خودي شده اند. 
از نقطه نظر فرزندان ارشد، معناي پدر و مادر بزرگ ها بايد توسط تصميمات و انتخاب هاي فردي تعيين شود. افراد بايد انتخاب کنند که چه کسي پدراصلي من، مادر اصلي من است و چه کسي پدر بزرگ و مادر بزرگ است. ما درحال دستيابي به مناسبات اختياري در خانواده هستيم که با هويت يابي بمعناي تجربي و عيني بسيار مشکل دارند چرا که آنها ديدگاه ها و تصميمات ذهني هستند و اينها مي تواند بين مراحل زندگي تغيير کنداگرشما بپرسيد خانوار چيست، جواب اين است که مستقيم به ده يا بيست سال پيش برويد. امروزه پاسخ ساده اي براي اين پرسش وجود ندارد. امروز خانواده مي تواند بعنوان واحد جغرافيايي يک محل، واحد اقتصادي که درآن افراد از نظر اقتصادي تحت حمايت و وابسته به يکديگرند، يا واحد اجتماعي که از افراد مي خواهد با يکديگر زندگي کنند، تعريف مي شود. و البته اين تعاريف مي تواند متناقض با يکديگر باشند. 
همچنين در طي بيست سال گذشته رشد چشمگيري درشکل گيري خانواده هاي مجرد يا تک نفري بچشم مي خورد. در شهرهايي مانند لندن و مونيخ، بيش از 50 درصد همه خانوارها، خانوارهاي مجرد هستند که ميل به افزايش نيز دارد. ولي فقط اين موضوع نيست. بيوه هاي قديمي، مردان بعد از طلاق، شايد پس از ازدواج مجدد نيز وجود دارند و شما جايي که مردم در رابطه کاملا نزديک بهم زندگي مي کنند يا نه نيز با خانوار مجرد روبرو هستيد.





نويسنده:عاليه شکربيگي





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان