بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,049

تکبر بزرگترين مانع در راه تکامل بشري است

  1390/5/20
خلاصه: بزرگترين مانع و بدترين درد و بيمارى در راه تکامل بشرى، عبارت از خود را بزرگ ديدن، خود را پاک و بى‌غش ديدن، خود را قدرتمند و توانا ديدن و خود را برتر از ديگران مشاهده کردن است.
به گزارش خبرگزاري فارس، پايگاه اطلاع‌رساني حضرت آيت‌الله العظمي خامنه‌اي در ايام ماه مبارک رمضان، به صورت روزانه گفتار و توصيه‌هايي اخلاقي از رهبر معظم انقلاب اسلامي را منتشر مي‌کند. اين رهنمودها تحت عنوان "سي روز، سي گفتار " و در سحرگاه ايام ماه مبارک بر روي خروجي سايت قرار مي‌گيرد.
*روز دهم: "تکبر مانع تکامل "
يکى از صفاتى که مانع راه کمال انسانى است و در قرآن به عبارات گوناگون و در جاهاى فراوان و همچنين در روايات و فرمايش‌هاى ائمه عليهم‌السلام نسبت به آن صفت پرهيز داده شده‌ايم و برحذر داشته شده‌ايم، صفت تکبر و خودبزرگ‌بينى است. اين صفت براى پيشرفت انسان در مدارج معنوى، چيز بسيار خطرناکى است.
هدف نهايى از اين‌همه جنجال‌هايى که از اول تاريخ بوده است -يعنى آمدن پيامبران، مبارزات فراوان، دو صف شدن حق و باطل، جنگ‌ها، نبردها، درگيري‌ها، صبرها بر مشکلات، تلاش عظيم اهل حق، حتّى تشکيل حکومت اسلامى و استقرار عدل اسلامى- تکامل و کمال انسان و نزديک شدن او به خداست. همه‌چيز، مقدمه اين است؛ ولى تکبر حالتى است که اگر در کسى وجود داشت، او دچار خودشگفتى مى‌شود و وقتى خودش، کارش، معلوماتش و خصوصياتِ فرديش را مورد توجه قرار مى‌دهد، حس اعجاب به او دست مى‌دهد و به نظرش بزرگ و زيبا و مطلوب مى‌آيد. شايد بشود گفت که بزرگترين مانع و بدترين درد و بيمارى در راه تکامل بشرى، عبارت از خود را بزرگ ديدن، خود را پاک و بى‌غش ديدن، خود را قدرتمند و توانا ديدن و خود را برتر از ديگران مشاهده کردن است.
* سَم قاتل!
يکى از خصوصيات تکبر، اين است که انسان خودش را از ديگران بزرگتر ببيند. معناى تکبر اين نيست؛ اين يکى از خصوصيات تکبر است. اين چيز خيلى خطرناک و عجيبى است. انسان وقتى آيات قرآن را ملاحظه مى‌کند، مى‌بيند روى اين صفت -که با اسم‌هاى گوناگونى هم از آن ياد شده: استعلا، علوّ، استکبار، تکبر- خيلى تکيه شده و انسان مؤمن که در راه خدا حرکت مى‌کند، از اين خصوصيت خيلى برحذر داشته شده است.
براى کسى که خود را مقتدر ببيند، تکبر فرق نمى‌کند. اين نوعى از تکبر است. انسان خود را داراى قدرت و غنا و بى‌نيازى احساس کند يا خود را داراى علم و دانش احساس کند و هر چيزى که به او عرضه مى‌شود، چون به علم و دانش خود خيلى معتقد است، همه‌چيز را با دانش خود تطبيق بکند؛ هرچه در دايره علم او گنجيد، آن درست است؛ هر چيزى در دايره علم او نگنجيد، آن را رد خواهد کرد! اين هم شعبه‌اى از تکبر و يکى از انواع خطرناک آن است. حتّى براى کسانى هم که اهل عبادت و زهد و توجه به خدا و تلاش معنوى هستند، تکبر در کار و رشته خودشان وجود دارد. همان عُجبى که انسانِ عابد و زاهد به عبادت خود پيدا مى‌کند، يکى از شُعب تکبر است؛ خود را بزرگ ديدن، خود را پاک ديدن، خود را برتر از ديگران ديدن.
شب قدر را کسى به دعا و مناجات و گريه و توجه به خدا و نماز و استغفار و امثال اين‌ها بگذراند، بعد فرداى آن روز، وقتى که در بين جمع مى‌آيد و مردم را در خيابان‌ها مشغول کار خودشان مى‌بيند، در دل خود بگويد: اى بيچاره‌ها! شما ديشب در چه حالى بوديد، ما چه حالى داشتيم؛ شما غافل بوديد! يعنى خود را از ديگران بالاتر حساب کند و اينچنين بپندارد. هرکدام از اين‌ها باشد، براى پيشرفت تکاملى انسان، سم قاتل است.
امثال ما افراد معمولى، دچار تکبرهاى عاميانه هستيم. آن کسانى که در درجات معنوى سير مى‌کنند و مقامات بالاترى را مى‌بينند، آن‌ها هم در هر رتبه و شأنى که باشند، ممکن است دچار تکبر و اعجاب به نفس و خودبزرگ‌بينى بشوند که براى آن‌ها خطر عظيمى است. اين براى هر کسى در هر مرتبه‌اى خطر است.
* شکستن خويش
قدم اول در راه خدا، شکستن خويشتن و خود را فقير و تهيدستِ مطلق ديدن است. يعنى انسان در عين قدرت و ثروت و علم و برخوردارى از مزايا و محاسن و خصوصيات مثبت و در اوج دارايى و توانايى، واقعاً -نه به‌صورت تعارف- خود را در مقابل خدا، نيازمند و تهيدست و محتاج و کوچک و حقير ببيند. اين، آن روحيه کمال انسانى است که البته بايد با تمرين به اين‌جاها رسيد.
شنيدم مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى تبريزى معروف -که از بزرگان اوليا و عرفا و مردان صاحب‌دلِ زمان خودش بوده است- اوايلى که براى تحصيل وارد نجف شد، با اين‌که طلبه بود ولى به شيوه اعيان و اشراف حرکت مى‌کرد. نوکرى دنبال سرش بود و پوستينى قيمتى روى دوشش مى‌انداخت و لباس‌هاى فاخرى مى‌پوشيد؛ چون از خانواده اعيان و اشراف بود و پدرش در تبريز ملک‌التجار بوده يا از خانواده ملک‌التجار بودند. ايشان طلبه و اهل فضل و اهل معنا بود و بعد از آن‌که توفيق شامل حال اين جوان صالح و مؤمن شد، به درِ خانه عارف معروف آن روزگار، استاد علم اخلاق و معرفت و توحيد، مرحوم آخوند ملاحسينقلى همدانى -که در زمان خودش در نجف، مرجع و ملجأ و قبله اهل معنا و اهل دل بوده است و حتّى بزرگان مى‌رفتند در محضر ايشان مى‌نشستند و استفاده مى‌کردند- راهنمايى شد. روز اولى که مرحوم حاج ميرزا جوادآقا، با آن هيأتِ يک طلبه اعيان و اشراف متعين به درس آخوند ملاحسينقلى همدانى مى‌رود، وقتى‌که مى‌خواهد وارد مجلس درس بشود، آخوند ملاحسينقلى همدانى، از آن‌جا صدا مى‌زند که همان‌جا -يعنى همان دمِ در، روى کفش‌ها- بنشين. حاج ميرزا جواد آقا هم همان‌جا مى‌نشيند. البته به او برمى‌خورد و احساس اهانت مى‌کند اما خودِ اين و تحمل اين تربيت و رياضت الهى او را پيش مى‌برد. جلسات درس را ادامه مى‌دهد. استاد را -آن‌چنان‌که حق آن استاد بوده- گرامى مى‌دارد و به مجلس درس او مى‌رود.
يک روز در مجلس درس (يا) بعد که درس تمام مى‌شود، مرحوم آخوند ملاحسينقلى همدانى به حاج ميرزا جوادآقا رو مى‌کند و مى‌گويد: برو اين قليان را براى من چاق کن و بياور! بلند مى‌شود، قليان را بيرون مى‌برد؛ اما چه‌طور چنين کارى بکند؟! اعيان، اعيان‌زاده، جلوى جمعيت، با آن لباس‌هاى فاخر! ببينيد، انسان‌هاى صالح و بزرگ را اين‌طور تربيت مى‌کردند. قليان را مى‌برد به نوکرش که بيرون در ايستاده بود مى‌دهد و مى‌گويد: اين قليان را چاق کن و بياور. او مى‌رود قليان را درست مى‌کند و مى‌آورد به ميرزا جوادآقا مى‌دهد و ايشان قليان را وارد مجلس مى‌کند. البته اين هم که قليان را به‌دست بگيرد و داخل مجلس بياورد، کار مهم و سنگينى بوده است؛ اما مرحوم آخوند ملاحسينقلى مى‌گويد که خواستم خودت قليان را درست کنى، نه اين‌که بدهى نوکرت درست کند!
اين، شکستن آن منِ متعرض ِ فضولِ موجب شرکِ انسانى در وجود انسان است. اين، آن منيت و خودبزرگ‌بينى و خودشگفتى و براى خود ارزش و مقامى در مقابل حق قايل شدن را از بين مى‌برد و او را وارد جاده‌اى مى‌کند و به مدارج کمالى مى‌رساند که مرحوم ميرزا جواد آقاى ملکى تبريزى به آن مقامات رسيد. او در زمان حيات خود، قبله اهل معنا بود و امروز قبر آن بزرگوار، محل توجه اهل باطن و اهل معناست. بنابراين قدم اول، شکستن منِ درونى هر انسانى است که اگر انسان، دايم او را با توجه و تذکر و موعظه و رياضت -همين‌طور رياضت‌ها- پَست و زبون و حقير نکند، در وجود او رشد خواهد کرد و فرعونى خواهد شد.
همه مفاسد عالم، زير سر منيت‌هاى افراد بشر است. همه ظلم‌ها، همه‌ى تبعيض‌ها، همه جنگ‌ها و خونريزي‌ها، همه قتل‌هاى نابه‌حقى که در دنيا اتفاق مى‌افتد، همه کارهايى که زندگى را بر بشر تلخ مى‌کند و انسان را از سعادت خود دور مى‌نمايد، زير سر اين منيت و فرعون درونى‌اى است که در باطن من و شماست. اگر او را مهار نکنيم و اين اسب سرکش را که در وجود ماست دهنه نزنيم، بسيار خطرناک خواهد بود. نه فقط براى خود انسان خطرناک است، بلکه به قدر شأن و تأثير و شعاع وجودى هر کسى، براى دنياى خارج از وجود و باطن خود او، خطرناک است. اين منيت که خود انسان را به خاک سياه مى‌نشاند، به هر اندازه‌اى که يک انسان قدرت دارد در دنياى خارج و واقعى تأثير بگذارد، به همان اندازه فساد ايجاد خواهد کرد. به همين خاطر است که در قرآن مى‌فرمايد: "أ ليس فى جهنّم مثوى للمتکبّرين " جهنم جايگاه متکبران است. گناه‌ها، فسادها و بدبختي‌ها از تکبر ناشى مى‌شود. کبرِ انسان‌هاست که دنيايى را در باطن خود آن‌ها و همچنين در فضاى محيطِ به آن‌ها به‌وجود مى‌آورد که در آن دنيا، شيطان مسلط و همه‌کاره است.
* مُلک سليمان
در اين سوره مبارکه نمل، من تأمل مى‌کردم. ماجراى سليمان پيامبر على نبيناوعليه‌السّلام که در اين سوره مقدارى از آن ذکر شده، خيلى عجيب است. تقريباً همه قضايا، دور همين محور دور مى‌زند. سوره با ماجراى موسى شروع مى‌شود و به فرعون -که علوّ و استکبار فرعونى را ذکر مى‌کند- منتهى مى‌شود. يعنى اين‌که يک انسان به قدرت و عزت ظاهرى خود، آن‌قدر ببالد که دنيايى از او به‌وجود بيايد که از فرعون به‌وجود آمد. بلافاصله وارد قضاياى سليمان و داوود مى‌شود: "و لقد اتينا داود و سليمان علما ". خداى متعال، علم و مُلک و قدرت را به اين‌ها داد؛ تا جايى که سليمان به مردمى که در اطرافش بودند، خطاب کرد و گفت: "و اوتينا من کلّ شى‌ء ". همه امکاناتى که براى يک قدرت يگانه لازم است، خداى متعال به سليمان عطا کرده بود. مُلک سليمانى، حکومت سليمانى، محصول تلاش چندصد ساله بنى‌اسرائيل است؛ يعنى حق، همان حقى که موسى آن را بر فرعون عرضه کرد. آن کلمه توحيدى که در بنى‌اسرائيل ساليان درازى تعقيب شد، مظهر حکومت اين حق و کلمه توحيد، حکومت داوود است و بعد از او، حکومت سليمانِ پيامبر که حکومت عجيبى است.
تمام داستان سليمان، از اول تا آخر -تقريباً آن مقدارى که خداى متعال در اين سوره ذکر مى‌کند- پيرامون اين نکته است که اين انسان مقتدرِ عظيم‌الشأنى که نه فقط کليدهاى قدرت مادّى و معمولى و عادى، بلکه کليدهاى قدرت معنوى و همچنين کليدهاى قدرت غيرمعتاد و غيرمعمولى در اختيار او بوده و يک قدرت بى‌نظير داشته که هيچ‌کسى قبل از سليمان و بعد از سليمان به چنين حکومت و قدرتى نرسيده، در اوج اين قدرت، اين انسان در مقابل پروردگار عالم، خاضع و خاشع است: "نعم العبد إنّه اوّاب ". در آيات متعددى از قرآن -چه در سوره نمل، چه در سوره سبا، چه در سوره صاد، چه در سوره بقره- پروردگار عالم از سليمان اسم آورده و او را به‌عنوان "اوّاب " و بنده‌اى که براى خدا تواضع مى‌کند و به خدا برمى‌گردد و همه امور خود را به خدا محول مى‌نمايد، توصيف مى‌کند.
* ماجراي مورچه
در اين بخش از داستان سليمان هم که در سوره نمل آمده، همين‌طور است. اول از داستان مورچه‌ها شروع مى‌کند: "حتّى إذا اتوا على واد النّمل قالت نملة يا أيها النّمل ادخلوا مساکنکم لايحطمنّکم سليمان و جنوده ". سخن مورچه‌اى به مورچه‌هاست که مى‌گويد: "و هم لا يشعرون ". يعنى سپاهيان سليمان، در حالى که آن‌ها نمى‌دانند و نمى‌فهمند و توجه ندارند، شما را لگد نکنند. سليمان پيامبر، اين سخنان را مى‌فهمد. اين قدرت الهى است. حالا اين پيامبر چگونه امواجى را که از مورچه‌ها ساطع مى‌شود و وسيله ارتباط يک مورچه با مورچه‌هاى ديگر است و براى انسان غيرقابل فهم و درک است، درک مى‌کند؟ اين جزو قدرت‌هاى الهى است که "علّمنا منطق الطّير ". سليمان پيامبر، سخن گفتن پرندگان را مى‌فهمد و خصوصيات سخنان پرندگان را درک مى‌کند. اين‌ها چيزهايى است که هرچه علم پيشتر مى‌رود و خصوصياتى از پرندگان و جانوران و گياهان را براى ما روشن مى‌کند، بيشتر قابل فهم و قابل قبول مى‌شود...
بعد از آن‌که آن قدرت عظيم، سخن مورچه را مى‌شنود، "فتبسّم ضاحکاً من قولها ": از سخن مورچه تبسم مى‌کند! اين، يک چيز خيلى شيرين و سمبليک است. مورچه مظهر ضعف و خُردى و حقارت است و سليمان مظهر قدرت انسانى و مظهر عظمت است. از اين عظمت، بيشتر نمى‌شود. در مقابل سخن طعن‌آميزِ حقيرترين موجودات، خشمناک نمى‌شود و درصدد مقابله و انتقام برنمى‌آيد. اين، روحيه خيلى عجيبى است. البته در پيامبر، چنين روحيه‌هايى قابل تصور است اما براى انسان‌هاى معمولى، اين مقدار حلم و ظرفيت روحى ميسور نيست.
نکته‌اى در همين داستان‌هاى مربوط به سليمانِ پيامبر هست که در قرآن کريم روى آن تکيه شده و قابل توجه است. آن نکته هم در همين روال مى‌باشد. عرض کردم که اين بخش مربوط به سليمان در اين سوره، کأنّه همه‌اش در اطراف همين قضيه است؛ يعنى نشان دادن اين‌که انسان‌هاى قدرتمند، چگونه ممکن است در مقابل خداى متعال خاضع و خاشع بشوند، خودشان را نبينند، حيثيت و منيت خود را به‌حساب نياورند، در مقابل خدا هيچ باشند و چگونه اين، مايه کمال انسانى است. سعى شده، اين نشان داده بشود.
* ماجراي ملکه سبا
وقتى سليمان اطلاع پيدا کرد که حکومت ملکه سبا -بلقيس- وجود دارد، پيغام فرستاد که "الّا تعلوا على و اتونى مسلمين ". يعنى اين قدرت فايقه الهى، همه قدرت‌هاى فرعونى و شخصى و شيطانى را از بين مى‌برد و همه را در مقابل خداى متعال تسليم مى‌کند. شهر سبا، حدوداً محلى در يمن يا نزديک شمال آفريقا بوده که البته محل دقيق آن، مورد اختلاف است. سليمان به بلقيس پيغام مى‌دهد که بايستى در مقابل قدرت سليمانى تسليم بشويد. بلقيس هديه‌اى به خدمت سليمان مى‌فرستد ولى سليمان هديه آن‌ها را رد مى‌کند. نشان مى‌دهد که مسأله، مسأله مبادلات مالى و معامله نيست؛ مسأله ايمان و تسليم در مقابل خداست.
وقتى بلقيس وارد منطقه قدرت سليمان و مشرف به قصر او مى‌شود، سليمان دستور مى‌دهد که يک قصر و ايوان و محل مُعْظمى از جنس شيشه درست کنند؛ چون قدرت مافوق عادت در اختيار سليمان بود: "يعلمون له ما يشاء من محاريب و تماثيل ". قصر يا ايوان با عظمتى از جنس شيشه درست کردند. وقتى که بلقيس خواست وارد آن محوطه بشود، از شفافيت اين شيشه‌ها خيال کرد اين‌ها آب است. و چون ناچار بود که وارد بشود -گفته بودند بايد وارد بشوى- لباسش را بلند کرد که به آبْ تَر نشود. وقتى لباسش را بلند کرد، سليمان به او فرمود: "انّه صرح ممرّد من قوارير ": اين‌ها آب نيست، شيشه است. برو، نمى‌خواهد لباست را بلند کنى!
در اين‌جا، اين عظمت سليمانى -که علم و قدرت و عزت و ثروت و همه‌چيز را جمع کرده بود و در اختيارش قرار داده بود- ناگهان غرور بلقيس را شکست و آن مانع اصلى براى اسلام و مسلمان شدن و ايمان آوردنِ او را از سر راه برداشت. به‌هرحال، او هم پادشاه و فرد قدرتمندى بود. وقتى قدرتمندان در مقابل يکديگر قرار مى‌گيرند، بيشتر تکبر مى‌ورزند و روح کبرآلود و آن نفس سرکش خودشان را بيشتر ميدان و پرورش مى‌دهند؛ معارضه است ديگر. در مقام معارضه، خصوصيت فرعونى انسان بيشتر ظاهر مى‌شود. با اين وضعيت ممکن نبود که بلقيس ايمان بياورد. اگر ايمان هم مى‌آورد، ايمان ظاهرى و ايمان از روى ترس بود. چرا؟ چون حالت سلطنت و قدرت و جبروت در باطنش اجازه نمى‌داد که او ايمان بياورد. وقتى در مقابل اين عظمت قرار گرفت -عظمتى که در کمال قدرت و پيچيدگى در يک انسان جمع شده است اما در عين حال، اين انسان خودش را بنده خدا مى‌داند- ناگهان آن شيشه عجب و غرور درون بلقيس شکسته شد؛ "قالت ربّ إنّى ظلمت نفسى ". بعد از آن‌که اين آيت عظيم را ديد، اين‌جا بود که بلقيس زبان به مناجات پروردگار باز کرد و گفت: پروردگارا! من به خودم ظلم کردم. "و اسلمت مع سليمان ". از روى دل، اسلام آورد؛ يعنى آن مانع برطرف شد.
در اين‌جا هم خداى متعال نشان مى‌دهد که يک انسان، مادامى که اسير طلسم کبر و کبريايى و جبروت درونى خودش است، ممکن نيست ايمان بياورد. وقتى اين طلسم شکست، ايمان آوردنِ او هم آسان مى‌شود. اين، آن درس بزرگ قرآنى و اسلامى است.
* استغنا و طغيان
تمام مشکلاتى که در دنيا پيدا شده، به‌خاطر همين کبريايي‌ها پيدا شده است. افرادى که امروز در دنيا داراى قدرت هستند -قدرت‌هاى بزرگ پوشالى، قدرت‌هايى که هيچ‌چيز نيست- امروز قدرتمندند اما فردا به خاک سياه نشسته‌اند. امروز يک سلطان است اما دو روز بعد، يک هفته بعد، موجود عاجز و ناتوانى است که قدرت دفاع از جان خودش را هم ندارد! چه‌قدر تاريخ از اين قضايا پُر است. اين چه قدرتى است؟ اين چه جبروتى است که انسان به آن بنازد و ببالد؟ غني‌هايى که به غناى خودشان متکى هستند، غافل از آنند که اين، غنا و بى‌نيازى نيست. اين همان حالتى است که در سوره شريفه "علق " مى‌فرمايد: "إنّ الانسان ليطغى أن راه استغنى ". وقتى انسان طغيان مى‌کند که خود را غنى ببيند، غنى بيابد و بى‌نياز احساس کند. مايه طغيان، اين است.
اى بسا کسانى که پول زياد و ثروت و امکاناتى دارند اما خودشان را بى‌نياز احساس نمى‌کنند و تکيه‌اى به اين ثروت ندارند و خودشان را وابسته به خدا مى‌دانند. اين آدم، طغيان نخواهد کرد. سليمانِ پيامبر -که همه ثروت دنيا در اختيار او بود- مظهر کامل چنين چيزى است. حکومت‌هاى الهى در طول تاريخ و هرکدام از پيامبران و اوليا که به حکومت رسيدند، همين‌طور بوده‌اند. ثروت‌ها و امکانات جامعه در اختيار آن‌ها بوده ولى خود را از آن جدا مى‌کرده‌اند؛ مثل اميرالمؤمنين عليه‌الصّلاةوالسّلام که ثروت شخصى هم داشت و دائماً تحصيل مى‌کرد و صدقه مى‌داد. ثروت‌هاى جامعه و بيت‌المال هم در اختيار او بود، هرچه که مى‌خواست، مى‌توانست مصرف بکند؛ اما از اين غنا و ثروت، خودش را جدا مى‌کرد.
آن چيزى که براى انسان خطرناک است، همين احساس استغنا و بى‌نيازى و قدرت و اتکا به دانايى خويشتن است. قرآن کريم داستان قارون را نقل مى‌کند و مى‌گويد وقتى که به او نصيحت مى‌کردند، او در جواب مى‌گفت: "إنّما اوتيته على علم ": من از روى علم و دانش، اين ثروت را به‌دست آوردم و متعلق به خودم است. اين غرور، فخر، تکبر، تکيه به آنچه که در انسان هست و چيز کم و ناچيزى است و انسان آن را چيزى مى‌انگارد و خيال مى‌کند زياد است، بزرگترين بليه‌هاست.
* منتظر چه هستيم؟
در جمهورى اسلامى، همه قشرها، چه کسانى که مسؤوليتى در نظام جمهورى اسلامى دارند -که البته نسبت به اين‌ها، تکليف سنگين‌تر و فوري‌تر و واجب‌تر است- چه مردم معمولى جامعه که سمت و منصب و شغل و اعتبارى ظاهرى را يدک نمى‌کشند، اگر سعى کنند همين يک خصوصيت را -تواضع، زدودن روح تکبر و استعلا و علو که موجب طغيان است- در خودشان به‌وجود آورند، بسيارى از مشکلات حل خواهد شد و جامعه، جامعه حقيقتاً اسلامى خواهد شد. بايد اين کارها را بکنيم؛ منتظر چه هستيم؟ آن احساس و وسوسه‌اى که درون من و شما وجود داشته باشد، دايم به ما بگويد که ما از ديگران بالاتريم، حرف ما از حرف ديگران قابل قبول‌تر است، شأن ما از شأن ديگران بيشتر است؛ اين، موجب فساد و اختلاف و گسستن همه‌چيز در نظام اسلامى است؛ اين را بايد از بين برد. اگر ما اين صفت شيطانى را در وجود خودمان و در صحن جامعه از بين برديم، برادرى و همکارى به‌وجود خواهد آمد و روزبه‌روز، وحدت بهتر و بيشترى ايجاد خواهد شد و جامعه، التيام الهى و اسلامى خودش را به‌دست خواهد آورد.
اميرالمؤمنين صلواةاللَّه‌وسلامه‌عليه در کتاب شريف نهج‌البلاغه، درباره صفت تکبر و در مقام علاج و زدودن آن، مطالب عجيبى بيان فرمودند و کلمات دُرربارى از آن بزرگوار نقل شده و زندگى آن حضرت هم مظهر همين عبوديت براى خدا و در راه خدا بود. شايد بشود نقطه مقابل آن کبر و علوّ و استعلا در وجود انسان را عبوديت و بندگى و خضوع محض در مقابل خدا دانست که پذيرفتن احکام الهى و تسليم در مقابل خدا را به همراه دارد.
اين، خصوصيت اولياى الهى است و وجود مقدس اميرالمؤمنين عليه‌الصّلاة والسّلام بيشتر از همه‌کس به اين خصوصيت آراسته بود. وجود آن بزرگوار، از اول زندگى و از اول مبارزاتِ در راه اسلام تا زمانى که پيامبر خدا در جامعه حضور داشتند و همچنين بعد از رحلت پيامبر تا وقتى که حکومت و خلافت در اختيار آن بزرگوار قرار گرفت و همچنين در دوران خلافت و حکومت آن بزرگوار، در عين مبارزه با طاغوت‌ها و متکبران و مستکبران صحنه سياست، با آن روحيه استکبارى که در درون انسان‌ها هست نيز مبارزه مى‌کرد. عمل شخصى او اين‌طور بود. در وجود خود آن بزرگوار، خضوع و خشوع و تواضع در مقابل پروردگار، يک چيز عجيب و استثنايى بود و در ديگران هم اين حالت را ايجاد مى‌کرد.
سخنرانى در ديدار با مردم در روز بيست‌وسوم ماه مبارک رمضان؛ 30/01/69

تگ ها: خبر رهبر 




برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان