بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,139

اسلام و مساله طلاق-قسمت سوم

  1390/11/8
خلاصه: اسلام و مساله طلاق-قسمت سوم
علت مجاز بودن طلاق در اسلام:
چرا اسلام با آنکه طلاق را بسيار مبغوض مي‌داند­، آن را تحريم نکرد؟ اگر طلاق حلال است، مبغوض بودن يعني چه؟ و اگر مبغوض است، حلال بودن يعني چه؟
مگر غير از اين است که اسلام هر عملي را که منفور و مبغوض مي‌داند - همچون شراب‌خواري و قمار و ظلم و قتل نفس - تحريم کرده است؟ پس چرا طلاق را تحريم نکرده است؟ اسلام از يک سو طلاق را منفور مي‌داند، از سوي ديگر موانعي در مقابل مرد قرار نمي‌دهد و او را در طلاق زن آزاد مي‌گذارد، چرا چنين است؟
در پاسخ بايد گفت که ازدواج و زندگي زناشويي يک پيوند طبيعي است نه پيوندي قراردادي همچون خريد و فروش، اجاره، وکالت و مانند آنها. اين امور صرفاً يک سلسله قراردادهاي اجتماعي‌اند که طبيعت و غريزه در آنها نقشي ندارد و قانوني هم از ناحيه طبيعت براي آنها جعل نشده است. بر خلاف ازدواج که بر اساس يک خواهش طبيعي از سوي طرفين شکل گرفته و از اين‌رو قوانين آن بايد با قوانين فطري و طبيعي ازدواج سازگار باشد.
پيماني که اساس آن بر محبت و يگانگي است، قابل اجبار و الزام نيست. با زور و الزام قانوني مي‌توان دو همکار و شريک را ملتزم به همکاري ساخت که بر اساس رعايت عدالت با يکديگر همکاري نمايند، اما نمي‌توان با زور و اجبار قانون دو نفر را وادار نمود که يکديگر را دوست داشته باشند و به هم محبت بورزند، براي يکديگر فداکاري کنند و سعادت ديگري را سعادت خود بدانند. اگر زن و شوهر در پيمان عاطفي ازدواج، به بن بست رسيدند و شعله محبت ميان آنها خاموش شد، راهي جز طلاق و جدايي نيست، چون زن و شوهر به هيچ وجه تعلق و وابستگي روحي نداشته و نمي‌توانند با يکديگر زندگي کنند. اسلام کوشش‌هاي فراواني به کار برده است تا زندگي خانوادگي از لحاظ طبيعي باقي بماند؛ يعني زن در مقام محبوبيت و مرد در مقام طلب و علاقه و حضور به خدمت باقي بماند، اما پس از آنکه مي‌بيند اساس طبيعي اين عُلقه و محبت خاموش شده و هيچ تعلق و دلبستگي وجود ندارد، نمي‌تواند خانواده را يک امرِ باقي و زنده فرض کند. لذا طلاق را به عنوان آخرين راه حل مي‌پذيرد.

چرا طلاق در اختيار مرد است؟
گفته شد که قوانين حاکم بر ازدواج، ناشي از طبيعت ازدواج است. از آنجا که ازدواج، وحدت و يکي شدن و طلاق انفصال و جدايي است و طبيعت زن و مرد اينگونه است که مرد طالب است و زن مطلوب، از سوي مرد اقدام براي تصاحب است و از سوي زن عقب نشيني براي دلبري و فريبندگي. طبيعت، احساسات مرد را بر اساس در اختيار گرفتن شخص زن و احساسات زن را بر اساس در اختيار گرفتن قلب مرد قرار داده است.
در چنين شرايطي، اگر شعله محبت مرد نسبت به زن خاموش شود، بزرگترين اهانت براي زن آن است که مرد بگويد تو را دوست ندارم اما قانون بخواهد زن را به اجبار در کنار مرد به عنوان همسر نگه دارد. قانون مي‌تواند زن را به اجبار در کنار مرد و در خانه او نگه دارد، اما نمي‌تواند زن را در مقام طبيعي خود در محيط زناشويي يعني مقام محبوبيت و مرکزيت نگهداري کند. قانون قادر است مرد را مجبور به نگهداري از زن و پرداخت نفقه و غيره نمايد، اما قادر نيست مرد را در مقام و مرتبه يک فداکار و به صورت يک پروانه در گرد شمع حفظ نمايد. از اين‌رو خاموش شدن شعله محبت مرد يعني مرگ ازدواج.
اما حيات خانوادگي با از بين رفتن علاقه زن به مرد از بين نمي‌رود. هر چند حيات خانوادگي وابسته به علاقه طرفين است، اما روانشناسي زن و مرد به گونه‌اي است که علاقه زوجين نسبت به يکديگر متفاوت است. طبيعت زن و مرد بدين‌گونه است که زن را پاسخ دهندة مرد قرار داده است. علاقه و محبت اصيل و پايدار زن، همان است که به صورت عکس­العمل به علاقه و اقدام يک مرد نسبت به او، پديد مي‌آيد. از اين‌رو علاقه زن به مرد، معلول علاقه مرد به زن و وابسته به اوست. اگر مردي از زن خود شکايت دارد، بايد بداند (به طور غالب) در اظهار دوستي و نياز به او کوتاهي کرده است، و هر زني که از شوهر خود شکايت دارد، بايد بداند (به طور غالب) در تزيّن براي او و در تسليم و اطاعت نسبت به او کوتاهي کرده است. طبيعت و خلقت حکيمانه خداوند، کليد محبت طرفين را در اختيار مرد قرار داده است. مرد است که اگر زن را دوست بدارد و نسبت به او وفادار بماند، زن نيز او را دوست مي‌دارد و وفادار مي‌ماند. طبيعت کليد فسخ طبيعي ازدواج را به دست مرد داده است؛ يعني مرد با بي‌علاقگي و بي‌وفايي خود نسبت به زن، او را سرد و بي‌علاقه مي‌کند. براي مرد اينکه محبوب زن نباشد، لطمه به شخصيت زن تلقي نمي‌شود، اما براي زن، محبوب نبودن در نزد مرد، بزرگترين لطمه به شخصيت زن است. سردي و خاموشي علاقه مرد به زن، مرگ ازدواج و پايان حيات خانواده است، اما سردي و خاموشي علاقه زن، خانواده را به صورت مريضي در مي‌آورد که اميد بهبودي دارد و اين بهبودي در دست مرد است. اين کار براي مرد اهانت نيست که محبوب رميده خود را به اجبار قانون نگه دارد تا به تدريج او را آرام کرده و به زندگي علاقه‌مند سازد و اتفاقا زن، اين حالت مرد را دوست دارد؛ اما براي زن، اهانتي غير قابل تحمل است که براي حفظ حامي و دلباخته خود به زور و اجبار قانون متوسل شود. اين کار بزرگترين شکست و ضربه روحي براي زن است.[17]
البته اسلام با طلاق‌هاي ناجوانمردانه؛ يعني با اينکه مردي پس از امضاي پيمان زناشويي و احيانا مدتي زندگي مشترک، به خاطر هوسراني، همسرش را از خود براند، سخت مخالف است. اما راه چاره اين نيست که ناجوانمرد را مجبور به نگهداري زن کند. اين نگهداري با قانون طبيعي زندگي خانوادگي مغاير است. زن مي‌تواند با زور قانون، خانه را اشغال نظامي کند، اما نمي‌تواند بانوي آن خانواده و رابط جذب احساسات از شوهر و دفع احساسات به فرزندان باشد و هم نمي‌تواند وجدان نيازمند به مهر خود را اشباع کند.
اسلام کوشش‌ها کرده که ناجوانمردي و طلاق‌هاي ناجوانمردانه از ميان برود و مردان جوانمردانه از زنان نگهداري و نگاهباني کنند. اما اجازه نمي‌دهند که زن به زور و اجبار، نزد مرد زندگي کند.
آنچه اسلام کرده است، درست نقطه مقابل کاري است که غربي‌ها کرده‌اند. اسلام با عوامل ناجوانمردي و بي‌وفايي و هوس بازي به سختي نبرد مي‌کند، اما حاضر نيست زن را به زور به ناجوانمرد و بي وفا بچسباند. اما غربي‌ها روز به روز بر عوامل ناجوانمردي و بي‌وفايي و هوس بازي مرد مي‌افزايند، آنگاه مي‌خواهند زن را به زور به مرد هوسباز و بي‌وفا و ناجوانمرد بچسبانند.
امروزه در بسياري از نقاط جهان اختيار طلاق مطلقا در دست قاضي است و تنها دادگاه مي‌تواند حکم طلاق را جاري کند، در حاليکه به نظر اسلام چنانکه گفتيم، وقتي شعله حيات زندگي خانوادگي، از ناحيه مرد خاموش شد، نمي‌توان با زور و اجبار دادگاه، زن را در کنار مرد نگه داشت، بلکه روال طبيعي فسخ و انحلال خانواده انجام شده و طلاق صورت مي‌گيرد.
خلاصه اين‌که از نظر اسلام اگر مرد نسبت به همسرش بي‌علاقه باشد، اسلام اجازه طلاق را به مرد داده است و اين اختيار و حق طلاق را از مرد سلب نکرده است و موافقت زن را شرط ندانسته است، چرا که عدم موافقت زن با طلاق يعني زن با اجبار قانون بخواهد خود را همچنان محبوب شوهرش قرار دهد که اين از نظر روانشناسي زنان، بدترين اهانت به زن و براي او بسيار شکننده است. اما در نقطه مقابل، اسلام حق طلاق را به طور طبيعي در اختيار زن قرار نداده است، چرا که اگر زن نسبت به شوهر بي‌علاقه گرديد، مرد از نظر روحي و رواني براي خود اهانت نمي‌داند که با اجبار قانون، همسرش را نزد خود نگه داشته و به تدريج او را به خود علاقه‌مند سازد و او را در کنار خود حفظ نمايد. البته آنچه در اين زمينه گفته شده است، وضعيت غالب و عمومي در روابط و روانشناسي زن و مرد است، هر چند موارد استثناء وجود داشته و نيز زن با رفتار خويش مي تواند محبت همسر را جلب کند، اما اينها موارد غالب و عمومي نيست و قوانين متناسب با عموم افراد، جعل مي‌شود.





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان