بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,034

اسلام و مساله طلاق-قسمت اول

  1390/10/14
خلاصه: اسلام و مساله طلاق-قسمت اول در اين مقاله ضمن بيان منفور و مبغوض بودن طلاق در اسلام، ثابت شده است که به دليل طبيعت زن و مرد راه طلاق نبايد به طور مطلق بسته باشد بلکه در جايي که امکان ادامه زندگي نيست نبايد به زور قانون زن و مرد را در کنار هم نگه داشت و نيز ثابت شده است که طبيعت و روانشناسي زن و مرد اقتضا مي‌کند که حق طلاق به طور عادي و طبيعي در اختيار مرد باشد هر چند در مواردي نيز زن مي‌تواند از دادگاه تقاضاي طلاق نمايد يعني راه طلاق از ناحيه زن نيز بسته نيست هر چند محدود است.
سئوالات اصلي که اين مقاله در پي پاسخگويي به آنهاست عبارتند از:
1- چرا با آنکه طلاق، در اسلام بسيار مبغوض است، اما در عين حال حلال است؟ چرا طلاق تحريم نشده است؟
2- چرا حق طلاق در اسلام عمدتاً در اختيار مرد است؟ انحصار حق طلاق به مردان ظلم آشکار به زنان و نشانه سلطه مردان به زنان است، چرا اسلام چنين حکمي را تشريع کرده است؟

دنياي مدرن و طلاق:
با آنکه در گذشته زندگي بشر، تلاش‌هاي فکري و قانوني براي جلوگيري از طلاق، هرگز به اندازه امروز نبود و مانند امروز درباره علل پيدايش و افزايش و راه‌هاي جلوگيري از طلاق به فکر نبودند، اما طلاق در گذشته بسيار کمتر از امروز بود. طبيعي است علت افزايش طلاق در دنياي امروز وضعيت زندگي اجتماعي و روابط و اخلاق انسان مدرن است که علل طلاق و گسست خانواده را فزوني بخشيده است.
مجله نيوزويک چاپ آمريکا مي‌نويسد:
«سراب طلاق نه تنها تازه پيوندها، بلکه مادران آنها و زن و شوهران ديرينه­پيوند را هم به خود مي‌کشد، به طوري که از جنگ دوم به اين طرف، سطح طلاق در آمريکا به طور متوسط از سالي 000/400 طلاق پايين‌تر نرفته است. سن متوسط دو ميليون زن مطلقه آمريکايي 45 سال است. با وجودي که پس از طلاق، زن آمريکايي خويشتن را آزادتر از آزاد حس مي‌کند­، ولي مطلقه‌هاي آمريکايي - چه جوان و چه ميان­سال - شادکام نيستند و اين ناشادي را مي‌توان از ميزان روز افزون مراجعات زنان به روانکاو و روانشناس، يا از پناه بردن به الکل و يا افزايش سطح خودکشي دريافت. خلاصه اينکه زن آمريکايي همين که از دادگاه طلاق با پيروزي بيرون مي‌آيد، مي‌فهمد که زندگي بعد از طلاق آنچنان که مي‌پنداشته بهشت نيست.»[1]
«اکنون نرخ طلاق (شمار زوج‌هاي جدا شده در هر 1000 نفر) در ايالات متحده به طور قابل ملاحظه‌اي بالاترين نرخ در جهان است. اين نرخ بين سال‌هاي 1965 تا 1980 به بيش از دو برابر رسيد. پيش‌بيني مي‌شود که نيمي از ازدواج‌هايي که در سال 1986 صورت گرفته، به طلاق بيانجامد، و نزديک به دو سوم تمام ازدواج‌هاي منعقد شده در سال 1988 نيز منجر به جدايي گردد.
بين سال‌هاي 1970 و 1981، تعداد خانواده‌هايي که سرپرستي آنان را زنان طلاق گرفته بر عهده داشتند، از 956000 به 7/2 ميليون رسيد. از سال 1972، هر ساله بيش از يک ميليون کودک درگير مسئله طلاق شده‌اند؛ در سال 1984، از هر پنج کودک آمريکايي يک کودک در خانواده تک سرپرست زندگي مي‌کرد، و در سال 1986، 24 درصد تمام کودکان زير هيجده سال در خانواده‌هاي تک سرپرست زندگي مي‌کردند، در حالي که اين رقم در سال 1960، 9 درصد بود.[2]»
«در زمان‌هايي نه چندان دور، طلاق رويدادي غمبار و يا يک رسوايي تلقّي مي‌شد. افراد اندکي جرأت مي‌کردند از لزوم طلاق آسان سخن بگويند، زيرا با واکنش اکثر مردم مواجه مي‌گرديدند، اما در فاصله سال‌هاي 1960 و 1985، ميزان طلاق دو برابر شد، به طوري که تقريبا نيمي از ازدواج‌ها به دادگاه طلاق ختم مي‌شد. در حدود سال 1985، ديگر کسي طلاق را رسوايي به حساب نمي‌آورد.
حمايت از طلاق از دهه 1970 آغاز شد. امروزه سرزنش زن و مرد به خاطر طلاق، نه تنها از فرهنگ عامه مردم حذف شده، بلکه در کتاب‌هاي حقوقي نيز ديگر نشاني از آن وجود ندارد. اگر يکي از طرفين ازدواج مرتکب زنا شده باشد، هيچ مجازاتي در انتظارش نيست. زن و مرد به طور مساوي از حق طلاق، حق مشارکت در استفاده از دارايي‌ها، حق سرپرستي کودکان و حق دريافت نفقه برخوردار هستند.[3]»
«بين سال‌هاي 1960 و 1970 ميزان طلاق در بريتانيا به طور ثابت هر سال 9 درصد افزايش يافت و در طي آن دهه دو برابر شد. تا سال 1972، تا اندازه‌اي در نتيجه قانون سال 1969، که براي بسياري طلاق را آسان‌تر کرد که در بند ازدواج‌هاي از مدت‌ها پيش مرده مانده بودند، ميزان طلاق مجدداً دو برابر شده بود.[4]»

علل افزايش طلاق در عصر حاضر:
دنياي مدرن، انساني را پرورانده است که اصل در زندگي او لذت و بهره‌مندي فرد و ارضاء خواسته‌هاي شخصي اوست. مجله نيوزويک مي‌نويسد: «علت طلاق در ازدواج‌هاي ده يا بيست ساله ناسازگاري نيست، بلکه بي­ميلي به تحمل ناسازگاري‌هاي ديرين و هوس براي درک لذت بيشتر و کامجويي‌هاي ديگر است. در عصر قرص‌هاي ضد حاملگي و دوران انقلاب جنسي و اعتلاي مقام زن، اين عقيده در ميان بسياري از زنان قوت گرفته که خوشي و لذت، مقدم بر استواري و نگهداري کانون خانوادگي است. زن آمريکايي امروز، کامجوتر از زن ديروزي بوده و در برابر نارسايي آن کم تحمل‌تر از مادر بزرگ خويش است»[5]
نکته نگران‌کننده­اي که بايد به آن توجه داشت اين است که اکثر طلاق‌ها ناشي از درگيري و عدم همفکري زوجين نيست. مطالعات نشان مي‌دهد که تنها حدود يک سوم زوج‌هاي طلاق گرفته، گفته‌اند که آزار، بحث‌هاي مکرر و دعواهاي جدي، علت طلاق آنان بوده است. اين روزها آستانه تحمل افراد، براي مواجهه با ناراحتي‌ها بسيار پايين‌تر از گذشته شده و به همين دليل ازدواج‌ها به طلاق منجر مي‌گردد.
اگر اعتقاد داشته باشيم که طلاق کاري دشوار و نادرست است، زندگي مشترک را به خاطر فرزندان تحمل مي‌کنيم، اما اگر باور کنيم که طلاق آسان و قابل قبول است، رابطه زناشويي را به خاطر خودخواهي خودمان قطع مي‌کنيم.
متأسفانه اين معضل در کشورهاي اسلامي و در ايران نيز به تدريج گسترش يافته و گروهي از زنان و مردان مسلمان امروزي نيز متأثر از دنياي مدرن با ترجيح لذات فردي خويش و کاهش آستانه سازگاري، به آساني تن به طلاق مي‌دهند. طلاق در شهرهايي که تأثيرپذيري بيشتري از فرهنگ جديد غرب داشته‌اند، آمار بالاتري دارد.
عامل ديگر مهم افزايش طلاق در غرب، بي بند و باري جنسي و فراهم بودن کامجويي‌هاي جنسي براي مردان و زنان در سطح وسيع و دامن زدن به بي بند و باري است و اين کامجويي‌هاي خارج از خانواده، ميل به خانواده را کاهش داده و خانواده را در معرض سقوط و فروپاشي قرار داده است.
به گفته شهيد مطهري پيشقراولان قرن ‌ما، روز به روز عوامل اجتماعي طلاق و انحلال کانون خانوادگي را افزايش مي‌دهند و با يکديگر در اين راه مسابقه مي‌دهند و آنگاه فرياد مي‌کشند که چرا طلاق اينقدر زياد است؟ اين‌ها از طرفي عوامل طلاق را افزايش مي‌دهند و از طرف ديگر مي خواهند با قيد و بند کانون جلو آن را بگيرند.[6]





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان