بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,329

بررسي نقش خانواده با تکيه بر نظم در خانواده-قسمت چهاردهم

  1390/9/27
خلاصه: بررسي نقش خانواده با تکيه بر نظم در خانواده-قسمت چهاردهم
عدم تشابه تحصيلي و موقعيت اجتماعي:
اختلاف عمده بين موفقيت تحصيلي شوهر و زن مي تواند چندمين مشکل ناسازگاري را ايجاد کند. وقتي که همسر در امر تحصيل نسبت به ديگري خيلي عقب باشد يک شکاف بزرگ در طرز تفکر، رفتار، علايق، گرايشات و ارزشهايشان ممکن است رخ دهد. (Pothen, 1986: 147) به نظر ترمان هنگامي نيکبختي زنان کامل تر خواهد شد که شوهر تقريباً پنج سال بيشتر از آنها تحصيل کرده باشد. هاميلتون مي گويد «ميان سعادت خانوادگي و همگوني تحصيلات بستگي مستقيمي وجود دارد. همگوني تحصيلي خود مظهر و مبين تناسب جهان بيني است». هر قدر زوجين از ديدگاه‌هاي اجتماعي نظير تحصيل، اشتغال، يا فردي و جسماني نظير سن و يا فرهنگ و يا طبقات تراز يکديگر باشند، به همان نسبت ميزان طلاق رو به کاهش مي‌گذارد.
بدرستي مي توان گفت هر قدر فاصله هاي اجتماعي، جغرافيايي، فرهنگي، شغلي و حتي زباني و ديني زوجين بيشتر باشد احتمالاً بيشتر در معرض تهديد طلاق قرار مي گيرند.
دين:
به نظر مي رسد که خانواده هايي که داراي مشخصه «پايبندي مذهبي» بالايي هستند کمتر متمايل به فروپاشي هستند. نتايج پيشنهاد مي کند که پايبندي زياد به سمت کاهش خطرات احتمالي فروپاشي زندگي زناشويي گرايش دارد. (Fergusson & Horwood, 1984: 540-547) عمدتاً عقايد مذهبي به صورت نيروي نيروي خاص و نگهبان ازدواج ديده مي شود که انسجام و پيوستگي آن را تقويت مي کند. (Booth, 1983: 390) رضايت و توافق زوجين به درجه توافق زوج در مورد موضوعاتي نظير موارد زيرين بستگي دارد: دارايي خانواده، امور تفريح و مذهب خود، الزام و تعهد نسبت به تداوم ارتباط مي باشد. (Wilson & Filsinger, 1986:147)
مذهب از طريق حمايت از ارزشها، فعاليت هاي خانواده و از طريق تسهيل در امر سازگاري با مشکلات زندگي ممکن است که ازدواج را جذاب تر کند. ويلکينسون و تنر مي گويد «پايبندي مذهبي تأثير مستقيم روي عاطفه خانواده مستقل از فعاليت‌هاي خانواده دارد». (Filsinger & Wilson, 1984: 664) لوينگر در سال (1976) الزام مذهبي را به همراه مفهوم ديگري که آن را «تعهد نسبت به پيوند خانوادگي» ناميد به عنوان مانعي بر سر راه طلاق مي‌شناخت. (Schaninger & Buss, 1986: 130)

3- چهار چوب تئوريکي
در فصل گذشته ضمن مرور ادبيات موضوع، علاوه بر بيان نظريه هاي گوناگون در مورد انحراف، نظريات برخي از جامعه شناسان از جمله ساترلند، بلومر، ماتزا، هيرشي، هال، دورکيم، گود، پارسنز، و ... مطرح شد. اين واکاوي نشان داد که هر ديدگاه به برخي از عوامل مؤثر بر نظم اشاره کرده اند، اما هيچ يک از اين نظريه ها به طور جامع، عوامل مؤثر بر نظم در سطح خرد را مطرح نکرده و هر يک تنها به يک يا دو عامل در اين زمينه توجه نموده اند، در اينجا به اختصار به اين نظريات اشاره مي کنيم.
ادوين ساترلند که نظريه معاشرت گوناگون را مطرح کرد، نقش کنش متقابل اجتماعي را در شکل گيري رفتار و گرايشات انسانها مورد تأکيد قرار داده و معتقد است رفتار مجرمانه در اثر تماس و همنشيني با الگوهاي جنايي، آموخته مي شود. هر چه تماس افراد با چنين محيطهايي زودتر آغاز شود (سن افراد)، تکرار تماس به دفعات بيشتر باشد (فراواني معاشرت)، ارتباط نزديکتر و عميق تر باشد (عمق معاشرت) و مدت زمان معاشرت طولاني تر باشد، احتمال اين که فرد در نهايت به يک بزهکار تبديل شود، بيشتر است. اين تئوري بر اين که چه چيزي آموخته مي شود (شامل فنون و تکنيک هاي خاص ارتکاب جرم) و از چه کسي آموخته مي شود، متمرکز شده است.
(Vander Zanden, 1996:141)
نظريه ساترلند حاکي از آن است که هر چه روابط اعضاي خانواده سالم و از صميميت بيشتري برخوردار باشد، امکان بروز انحراف کمتر مي باشد. به عبارت ديگر، وجود افراد مجرم در خانواده فرصت براي آموختن و ياد گيري انحرافات ساير اعضاء را فراهم مي سازد.
هم چنين، بر اساس آنچه گفته شد، از نظر بلومر واکنش افراد انساني در مقابل اشياء بر اساس معناي آنها صورت مي گيرد. وي کنش متقابل را بر سه قضيه ساده متکي مي دانست:
1- افراد انساني همه در مقابل اشياء و موضوعات بر اساس معنايي که آن اشياء براي آنها دارند، واکنش نشان مي دهند.
2- معني اشياء از کنش متقابل سر چشمه مي گيرد.
3- معاني مذکور در جريان کنش و برخورد فرد با چيزها مورد تعبير و تفسير قرار گرفته، تغيير مي کند.

هر کدام از افراد در برخورد و در کنش و واکنش با ديگري کاري را که آن ديگري انجام مي دهد، ارزيابي مي کنند و سپس سعي مي کنند رفتار و وضعيت خود را بر اساس ارزيابي خود از کنش ديگران جهت يا تغيير دهند.
بنابراين رفتار ديگران در عمل فرد حضور دارد تو در طرحي که فرد براي کنش خود ترسيم کرده است، مؤثر واقع مي گردد. لذا مي توان نتيجه گرفت که:
عمل انحرافي ديگران و تماس با افراد کجرو روي کنش فرد تأثير منفي دارد.
ماتزا نيز سه مفهوم اصلي را مطرح کرد که عبارت بودند از: ممنوعيت، ارتباط نزديک با پديده کجرو، مشخص شدن.
منظور از ممنوعيت هر چيزي است که فرد را در جامعه اي که اعتبار زيادي براي موفقيت هاي اقتصادي قائل است در وضعيت نامساعدي قرار مي دهد.
منظور از ارتباط نزديک با پديده کجرو، ارتباط با يک خرده فرهنگ کجرو است. در اينجا ماتزا اشاره مي کند به اينکه ارتباط نزديک با فرد کجرو مي‌تواند انحرافات بعدي را تحريک کند و منظور از مشخص شدن اشاره است به اهميت عمل از ديد جامعه، از آن جمله اقدام به بر چسب زدن.
ماتزا اضافه مي کند که اين سه به اتفاق هم تصوير کاملتري از انحراف و روند کجرو شدن به دست مي دهند.
(Stewart &Giynn, 1988:144) هيرشي نيز کجروي را معلول ضعف يا گسستگي تعلق فرد به جامعه مي داند.
او چهار علقه اجتماعي را مطرح کرد که عبارت بودند از: عقيده يا باور، دلبستگي و تعلق، و تعهد و مشغوليت. به نظر وي هر چه فرد در هر يک از اين عناصر نقش مهمتري داشته باشد، احتمال ارتکاب به انحراف کمتر است.
منظور از دلبستگي، عاطفه و حساسيت نسبت به ديگران است. هيرشي مي‌گويد افرادي که با گروه هاي ديگر مثل خانواده، مدرسه وگروه همسالان رابطه قوي و محکمي دارند، کمتر احتمال دارد مرتکب اعمال بزهکارانه شوند. تحقيقات او در زمينه تأثير دلبستگي به والدين، مدارس وگروه همسالان روي اعمال بزهکارانه نشان داد پسراني که شديداً دلبستگي به والدين دارند کمتر احتمال دارد مرتکب اعمال بزهکارانه شوند نسبت به پسراني که دلبستگي کمتري دارند. (Vold & Bernard, 1986:241-242)
نظريه هيرشي حاکي از آن است که: کاهش دلبستگي و صميميت در روابط متقابل اعضاء خانواده روي ميزان بزهکاري تأثير مثبت دارد. هر چه همبستگي ميان اعضاء بيشتر باشد، ميزان کنترل بيشتر مي شود و هر چه ميزان کنترل بيشتر، بزهکاري کمتر مي باشد. علاوه بر اين، نظريه هيرشي نشان مي دهد که مشغول بودن، فرصت براي فعاليت هاي بزهکارانه را محدود مي کند. به عبارت ديگر، بين بيکاري و شدت بزهکاري همبستگي وجود دارد.
همان طور که اشاره شد، گود شکل بحراني از بين رفتن نظم در خانواده را طلاق مي داند و مي گويد انواع ديگر گسيختگي خانواده احتمالاً به اين شيوه ختم مي شود. گود اشاره مي کند که اگر زن يا مرد عشق و علاقه اي را که انتظار آن را دارند، به دست نياوردند انگيزه ادامه زندگي خانوادگي سست مي‌شود و به همين جهت است که ميزان طلاق در چنين خانواده هايي نسبتاً بالا است. هم چنين گود مي گويد «کودکان خانواده هاي «تو خالي» کمتر احتمال دارد که از شادي و سلامت رواني برخوردار باشند دقيقاً به خاطر اين که اعضاي خانواده در وظايف عاطفي خود نسبت به همديگر کوتاهي کرده اند.» او عواملي چون گرمي (صميمت)، دلبستگي، عشق و محبت را در اجتماعي کردن فرزند مؤثر مي‌دانست. (Goode, 1989:165)
علاوه بر اين گفته شد، از بين رفتن نظم در خانواده پيامدهايي از جمله بزهکاري فرزندان را به دنبال خواهد داشت. مطالعات نشان مي دهد که بزهکاري نوجوانان با «خانواده هاي گسسته شده» ارتباط دارد. اغلب ميزان بزهکاري در خانواده هاي گسسته نسبتاً بالاتر از خانواده هاي سالم مي باشد و هم چنين ميزان بزهکاري کودکان خانواده هاي از هم گسسته شده در اثر جدايي يا طلاق بالاتر است تا در مورد کودکان خانواده هايي که در نتيجه مرگ يکي از والدين از هم گسسته شده اند، زيرا شخص داغدار از حمايت اجتماعي برخوردار است و کمتر امکان دارد دوره اي از مشاجرات، کينه توزيها وعدم وفاداري را پشت سر گذاشته باشند. هم چنين مطالعات نشان داده اند که کودکان بزرگ شده در خانواده هايي که والدين از هم طلاق گرفتن خود داري نموده ولي به جنگ و دعوا با يکديگر ادامه مي دهند نسبت به کودکان خانواده‌هاي طلاق گرفته داراي مشکلات عاطفي بيشتري هستند.
کيفيت روابط بين والدين داراي بيشترين اثر مي باشد، بنابراين دشمني، عصابيت، سردي و کناره گيري احتمالاً اثرات مخرب بيشتري روي کودکان دارد تا صرف غيبت يکي از والدين. (merton & Nisbet, 1971: 525-526/ Goode, 1989: 166-167) تضاد بين والدين تأثيرش از طلاق روي بچه‌ها بيشتر است.
جلوگيري از طلاق ممکن است بيش از طلاق در بوجود آوردن جرم جوانان مؤثر باشد. ترور گيبن اشاره مي کند که وضع خانواده غير گسسته به علت تيرگي روابط ممکن است در موقعيت هايي به بدي خانواده هاي گسسته باشد و اين خود روي بزهکاري تأثير مثبت دارد.







نويسنده:عاليه شکربيگي


مشاوره حقوقی رایگان