بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,874

بررسي نقش خانواده با تکيه بر نظم در خانواده-قسمت دوازدهم

  1390/9/11
خلاصه: بررسي نقش خانواده به عنوان عامل و مانع بزهکاري نوجوانان (با تکيه بر نظم در خانواده)
15-3-2-2 نظريات ديگران:
نياز به عشق و عاطفي در هر انساني قوي است، پيوندهاي خوني تأمين کننده عاطفي طبيعي بين والدين و فرزندان، برادران و خواهران است. عشق حاصل از ازدواج نزديکترين رابطه انسان ها محسوب مي شود. به کمک توسعه زندگي شهري امروزي، تأثير فرهنگ غربي، آموزش نوين، ارزشها و ايده هاي در حال تغيير، اهميت روبه رشد زندگي جنسي و غيره، رابطه عاطفي بين زن و شوهر اهميت قابل ملاحظه اي را بدست آورده است. جهت برآوردن نيازهاي اساسي رواني از قبيل عشق، محبت، همدردي، هر شخص به خانواده خود وابسته است. به عبارت ديگر، خانواده صميمي هسته اي تنها جايي است که شخص مي تواند انتظار واکنش هاي عاطفي را داشته باشد. اگر اين امر در خانه برآورده نشود، شخص طبيعتاً ناراضي خواهد بود.
برگس و لاک با تأکيد روي اهميت عاطفه متقابل گفته اند که «اگر زن يا شوهري نيازي و آرزويي داشته باشد و به آن از طريق طرف مقابل برسد، رضايت حاصل از نياز رواني نظير اظهار عاطفه، تشويق به تفاهم همدلانه ، انسجام رابطه از اين طريق افزايش مي يابد. در جاي ديگر جامعه شناسان اظهار نموده اند که نياز مشترک براي تفاهم همدلانه يکي از قوي ترين پيوندهاي زندگي خانوادگي مي باشد.
مک آيور خاطر نشان نموده که در مقايسه با خانواده پدر سالاري، زندگي امروزي بر پايه يک حس صميمي تر نسبت به روابط شخصي شکل مي‌گيرد. (Pothen, 1986: 155-156)

شکل 4: عوامل موثر در پايداري ازدواج
عوامل ثبات و پايداري
- انتخاب دقيق همسر
- مشورت در ازدواج
- تحصيلات بيشتر
- افزايش درآمد عوامل ناپايداري و عدم ثبات
- کاهش کارکردهاي خانواده
- آشنايي خويشاوندي کمتر
- وابستگي کمتر زوجه
- کاهش همکاري اقتصادي
- آزادي بيش از حد از قيود
- تأکيد بر فرد و منافع شخصي
- کاهش مخالفت عمومي، مذهبي و قانوني با طلاق
نقل از استيوارت و گلاين، 1988، ص 372
جودي تود و آريلا فريدمن تحقيقي روي افرادي انجام دادند که پنجاهمين سالگرد ازدواج خود را جشن گرفته بودند. آن محققين با تعجب دريافتند که 60 درصد زوجها ازدواج هاي ناموفق داشته اند، 40 درصدي که خوشحال بودند سعادت زناشويي خود را به اني حقيقت نسبت مي دادند که قدرت تصميم گيري يکساني داشتند (در تصميم گيري ها مشترک عمل کرده اند). در اين خانواده ها، مردان در مسئوليت هاي خانه داري و پرورش فرزند مشارکت کرده اند و بيشتر نسبت به همسران خود صميمي ، معاشرتي (ارتباطي) و با احساس بوده اند. در ازدواج هاي ناموفق صميميت کمي وجود داشته و شوهران احساسات واقعي خود نسبت به همسرشان را مخفي مي کردند، تمامي تصميم گيري هاي مهم، کجا زندگي کنند، چگونه پول خود را صرف کنند، چه بکنند- بعهده مردان بود. جداي از اقتدار مرد، عدم ارتباط متقابل (فقدان ارتباط) و کاهش صميميت، سابقه تحصيلي در زمان شروع ازدواج به نظر شاخص اصلي موفقيت يا فسخ ازدواج مي‌باشد. (Stewart & Glynn, 1988: 371-374)
کونيک با استناد به نظريه گيگر تشريک مساعي را در تبديل من و تو به ما جستجو مي کند «يعني هر فرد از اعضاي يک گروه به منظور همدردي وايجاد آسايش گروهي با يکديگر تشريک مساعي مي کنند».
کونيک براي گروه خانوادگي خصوصياتي ذکر مي کند و بيان مي کند: «خانواده به عنوان گروه، اعضايش را با احساس صميميت، همکاري و تشريک مساعي به هم پيوند مي دهد، يعني رابطه اعضاي خانواده بر پايه صفت صميميت و زندگي اجتماعي در داخل گروه است».

مساوات طلبي مربوط به فرايند تصميم گيري يک متغير بسيار مهم در توصيف سالم ماندن زناشويي است در گروه هايي که فرايندهاي تصميم گيري بصورت آزاد منشانه تر و مساوات طلبانه تر گزارش مي شوند حداقل 72 درصد از پاسخگويان در ازدواج هاي سالم قرار دارند برعکس در گروه‌هايي که تصميم گيري مستبدانه و از طرف شوهر است فقط 27 درصد ازدواج ها سالم ماندند (يعني به انفصال و جدايي نينجاميده است). (Osmond & Martin, 1978: 328) تاورمينا بر مبناي اين که چه کسي تصميمات اساسي و مهم را در خانواده مي گيرد به سه الگو رسيده است. الگوي حاکميت شوهر، الگوي حاکميت زن و الگوي برابرانه و مشارکتي بودن اخذ تصميمات. (Tavormina, 1978: 424) بلود معتقد است که بهترين و مطلوبترين نوع تصميم گيري ها نه تنها بايد برابرانه و صميمانه باشد بلکه بايد دو جانبه بودن را نيز در بر گيرد. (Blood, 1969: 205)
در مطالعات انجام شده توسط اسکاپ زوجهايي که افسرده نيستند رضايتمندي بيشتري از جنبه هاي اجتماعي عاطفي روابط خود ابراز داشته‌اند در حاليکه زوج هاي افسرده داراي تضاد بيشتر بوده و وقت بيشتري صرف تضاد کرده اند. مسائلي که بيشتر باعث ايجاد تضاد شده عبارتنداز: طرز ارتباط ، مسائل جنسي و مشخصه هاي اخلاقي زوجين مي‌باشد.
در بررسي کرچلر 1989، زوج هاي خوشبخت نشان داده اند که روزانه حدود هفت ساعت را در کنار هم مي گذرانند. در حاليکه زوج هاي غير خوشبخت تنها پنج ساعت را در روز با هم هستند. زوجهاي خوشبخت بيشتر وقت خود را صرف صحبت، بحث در باره مسائل شخصي خود مي‌کنند و نسبت به زوج هاي ديگر زمان کمتري را صرف تضاد و مشاجره مي‌کنند.
اسکاپ و ديگران (1988) دريافتند که زوج هاي غيرخوشبخت بيشتر احتمال دارد که امر و نهي کنند، مخالفت کنند، انتقاد کنند، رد کنند و متهم کنند در حاليکه زوج هاي خوشبخت احتمال بيشتري دارد که توافق کنند، بپذيرند، کنار بيايند و از مزاح و خنده استفاده کنند. نسبت توافق به عدم توافق نيز يک معيار يا شاخص قوي از سازگاري زناشويي است.
بررسي هاي طولي نشان داده اند که مهارتهاي ضعيف در امر ارتباط مقدم بر شروع ناراحتي هاي زناشويي هستند. (Noller & Fitzpatrick, 1990: 835-837)
جدا از آن چه که مردم نياز دارند آنها به واکنش صميمي يا عاطفي انسانها نياز دارند. عقيده روانشناسان بر آن است که احتمالاً مهمترين علت مشکلات عاطفي ، مسائل رفتاري و حتي بيماريهاي جسمي، کمبود محبت و دلبستگي يعني کمبود رابطه عاطفي گرم در يک محيط کوچک از اعضاء صميمي يا بستگان است. (Horton & Hunt, 1984: 240) انسجام معيار حمايت کننده کنش و روابط متقابل است. نتايج تحقيقات بابر و بوهلر بر وي 471 دانش‌آموز قبل از سن بلوغ (9 تا 12 سالگي) تا اواسط سن نوجواني حاکي از اين بود که رابطه انسجام با مشکلات رفتاري دروني و بيروني نوجوانان، رابطه اي منفي است (يعني هر چه انسجام بيشتر باشد مشکلات رفتاري نوجوانان کمتر است).
انسجام خانواده را دلبستگي (عاطفه) متشرک ، کمک و پشتيباني و حمايت ، مسئوليت و توجه افراد خانواده تعريف مي کنند. (Barber & Buehler, 1996: 433/Barber, 1992: 73) انسجام گروهي عناصري چون حفاظت، پشتيباني مشترک، رابطه دوستي و نيت و منظور مشترک و هنجارهاي مشترک را شامل مي شود. در گروه منسجم شبکه روابط دوستي يک مکانيزم اصلي براي توسعه و تحقق استراتژي ها و اهداف جمعي است. (Hodson & Welsh & Rieble,… 1993: 399)
نوشته هاي مينوشين (1974)، استرلين و اولسون نشان مي دهد که انسجام خانواده، يعني «پيوند عاطفي ميان افراد خانواده».
در مدل مک مستر از «کارکرد خانواده» اپستين و ديگران يک مفهوم جديد با نام رابطه يا درگيري عاطفي را که شبيه به تعريف مفهوم «انسجام» اولسون (1983) مي باشد، اضافه کردند. طبق تعريف اپستين «درگيري عاطفي» يعني، «حدي که خانواده علاقه را بروز مي دهد و فعاليتهاي شخصي و علايق فردي اعضاء خانواده را ارزش مي‌نهد».
شش سطح اين رابطه مشخص شدند عبارتنداز: فقدان رابطه ، رابطه فاقد احساسات ، رابطه خود شيفتگي ، رابطه همدلي ، رابطه بيش از حد و رابطه همزيستي ، رابطه همدلي براي سلامتي، مطلوب شناخته شده است.
موس انسجام را با اين عنوان به کار برده است «ميزاني که افراد خانواده در خانواده درگير و متعهد بوده و با هم مشارکت دارند و براي يکديگر مفيد و پشتيبان هستند». از نظر موس انسجام، حد پايين و بالا دارد که سطوح بالايي آن در سلامتي موثرترند.
طبق نظريه معاصر در مورد بالندگي نوجواني، رشد مطلوب زماني فراهم مي‌شود که جوان خود را به ا فراد خانواده نزديک حس کند و با اين وجود آزادي عقيده و احساسي را درک نمايد. (Barber & Buehler, 1996: 433-434)

تحقيق باربر و بوهلر نشان داد که انسجام به طور معناداري روي بزهکاري نوجوانان تأثير منفي دارد. پايه تحصيلي و جنسيت نيز با تخلف و بزهکاري ارتباط دارد. طبقه گزارش، پسرها رفتار بزهکارانه و تخلفي نسبت به دخترها داشتند. (Barber & Buehler, 1996: 437) در محبث نظم و کنترل اجتماعي، موضوع عواطف اهميت خود را بيشتر باز مي نمايد. کمپر در تحليل جامعه شناختي خود به پنج احساس منفي يعني تقصير، خجالت، اضطراب، افسردگي و عصبانيت که مي توانند مولود روابط اجتماعي باشند، توجه مي کند. او دو بعد براي روابط اجتماعي در نظر مي گيرد بعد قدرت و بعد منزلت (ميزان روابط اجتماعي مثبت). بعد رابطه قدرت حاوي زور گفتن و اجبار و تهديد و تنبيه کردن و سلطه يابي و غيره است. بعد رابطه منزلتي حاوي ايثار، حمايت عاطفي، دوستي و تمجيد و غيره است.






نويسنده:عاليه شکربيگي


مشاوره حقوقی رایگان