بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,395

بررسي نقش خانواده با تکيه بر نظم در خانواده-قسمت دهم

  1390/8/24
خلاصه: بررسي نقش خانواده به عنوان عامل و مانع بزهکاري نوجوانان (با تکيه بر نظم در خانواده)
5- نفع شخصي در برابر نفع جمعي :
اين تقسيم بندي دوگانه، گرايشات کنش به سوي منافع فردي يا منافع و اهداف گروهي را در بر مي گيرد. براي مثال، آيا کنشگر در يک کشتي در حال غرق بايد خودش را نجات دهد و يا اين که براي نجات ديگران کمک کند؟ (Hamilton, 1983:103)
لذا نتيجه مي گيريم که:
- بين دلبستگي عاطفي و نظم و ثبات در خانواده رابطه مستقيم وجود دارد.


- تمرکز اعضاي خانواده در جهت اهداف همسان با نظم در خانواده راطه مستقيم دارد.


- توجه به منافع شخصي راه را براي ايجاد انحراف هموار مي‌سازد.
- بين توجه به خواسته هاي اعضاء خانواده و نظم رابطه مثبت وجود دارد.
پارسنز به نکات عاطفي موجود بين همسران در خانواده توجه دارد و خانواده را بعنوان تنها نهاد موجود در جامعه در نظر مي گيرد که مي تواند عشق و محبت و مراقبت مورد نياز را براي رشد شخصيت انساني در بهترين حد ارائه دهد. يک خانواده با ثبات، تنظيمات عاطفي که يک بخش اجتناب ناپذير زندگي انساني است را آسان خواهد کرد. (Atkinson, 1987: 110)
پارسنز عقيده فرويد درباره مراحل فرايند جامعه پذيري را مي گيرد و آن را در مورد کنش هاي متقابل ميان کنشگران که کودک را از ميان اين مراحل رشد «پيش مي برند» قرار مي دهد و در قالب طرح AGIL بيان مي کند هر يک از پيش نيازهاي کارکردي L,I,G,A يک مرحله در تکامل شخصيت را نشان مي‌دهد که از طريق آن شخصيت بعنوان يک نظام دوباره سازماندهي مي‌شود. توالي که به طور موقت استقرار مي يابد يعني A,G,I,L است و هر مرحله با مراحل تکامل رواني- جنسي فرويد ارتباط دارد، در هر مرحله هدف، کنش متقابل شايسته است.

پارسنز در شکل نشان مي دهد که چگونه اين فرايند در قالب طرح AGIL قرار مي گيرد. (Hamilton, 1983:110-111)

پارسنز در سير تکويني و رشد شخصيت چهار مرحله تميز مي دهد.
G (C.4)
نوجواني A
(C.3)
مرحله اديپي (a.3) نهفتگي
(4 نظامهاي نقش در خانواده)
(b.3) تکذيب يا انکار متقابل (a.4) بلوغ (رشد)
(تناسلي يا جنسي)
نظام هدف
(b.4) ساختن پاداش (C.1)
بحران دهاني
(a.2) دلبستگي عاطفي والدين
تمايز و تفکيک خود
(b.2) پشتيباني و حمايت (a.1) وابستگي دهاني
(هويت و همانندي مادر- فرزند)
(b.1) بي‌بندوباري (سهل انگاري)
I (C.2)
مرحله مقعدي L

شکل 3: الگوهاي مرحله ايفاي نقش و کنترل اجتماعي (خانواده، جامعه‌پذيري و فرايند کنش متقابل: 41)،
راهنما: a(1.4) مرحله رشد رواني- جنسي، مراحل چهارگانه اصلي فرايند جامعه پذيري را نشان مي دهد که باثبات نسبي همراه است.
b(1.4) مراحل يادگيري فرايند کنترل اجتماعي.
c(1.4) بحران انتقال که دوره هاي ثبات را به هم مي زنند و باعث تغييراتي مي گردند که به دوره جديدي از سرگذشت شخصيت مي انجامد. (Hamilton, 1983:111)
لذا نتيجه مي گيريم که:
وجود روابط عاطفي ميان والدين و فرزندان و پشتيباني و حمايت از اعضاء خانواده با حفظ نظم در خانواده مثبت يا مستقيم دارد.


هرچه روابط عاطفي ميان والدين و فرزندان و پشتيباني از اعضاء بيشتر، خانواده با نظم و با ثبات تر و در نتيجه انحراف کمتر مي باشد.
- بين توجه به خواسته هاي اعضاء خانواده و نظم رابطه مثبت وجود دارد.
- بين همساني اهداف اعضاء و نظم رابطه مثبت وجود دارد. اگر هر کس به فکر منابع شخصي خود و اهداف شخصي باشد روي نظم خانواده تأثير منفي دارد.
- بين دادن پاداش و رضايتمندي رابطه مستقيم وجود دارد.
- بين رضايتمندي و نظم در خانواده رابطه مستقيم وجود دارد.
هر چه رضايت افراد کمتر باشد خانواده بي نظم و ثبات است و هر چه نظم و ثبات در خانواده کمتر باشد، انحراف نيز بيشتر مي باشد.
- ابهام در اهداف و ضعف تعهدات جمعي باعث ضعف وفاق اجتماعي مي‌گردند.
نهاد: پارسنز مجموعه اي از ترکيب نقش هاي نهادي شده و يا مناسبات پايگاه اجتماعي را که در يک نظام اجتماعي معيني داراي اهميت استراتژيکي هستند، نهاد مي خواند. منظور از اهميت استراتژيکي، اهميت ساختي است که براي دوام و استمرار يک نظام ضروري است پارسنز خانواده را بعنوان نهاد «ساختار خويشاوندي» يا مجموعه اي از نقش هاي والدين در نظر مي گيرد. (Hanson, 1997: 3)
نقش اجتماعي: عبارت است از مجموعه انتظارات رفتاري مبتني بر هنجار که توسط محيط اجتماعي به فردي که داراي يک موقعيت معيني است، القاء مي‌شود. حراست از قواعد و مقررات مربوط به نقش تا حد زيادي با پاداش و کيفر دادن تضميم مي شود. البته بايد اضافه کرد که اين گونه نقش ها تا حدي دورني شده و به صورت جزيي از شخصيت فرد درآمده است.
پارسنز مي گويد تا آن جا که انتظارات ميان دو طرف برآورده مي شود، تعادل خدشه ناپذير است و تأکيد مي کند که ارزشهاي مشترک اين پيوند را مستحکم مي سازد.
بر اساس ديدگاه پارسنزي نتيجه مي گيريم: در صورتي که دو نظام اجتماعي وشخصيتي نتوانند کارکردهاي اصلي خود را انجام دهند ميزان انسجام اجتماعي و به تبع آن ميزان دستيابي به اهداف اجتماعي کمتر شده و احتمال انحراف متصور خواهد شد.
قضيه مکمل يکديگر بودن نقش ها، مدتها يک کارکرد مهم در تحليل جامعه شناختي الگوهاي بستگي متقابل در خانواده را ارائه کرده است. (Crano & Aronoff, 1978: 464) پارسنز (1949) مي گويد که انسجام زندگي زناشويي بر نقش هاي مکمل ولي متمايز در زندگي زناشويي استوار شده است. چنانچه زنان کار خارج از خانه داشته باشند يا اگر درآمدي بيشتر از درآمد شوهران‌‍‌شان داشته باشند و يا از نظر مقام و پرستيژ بالاتر از او باشند، ثبات ازدواج و زناشويي مورد تهديد قرار مي گيرد. ولي بسياري از ادبيات يا آثار تجربي، اين فرضيه وضعيت رقابتي را تأييد نمي کنند.
پارسنز مي گويد ثبات خانواده مداماً ايجاب مي کند که زن در يک سطح شغلي پايين تر نسبت به سطح شغلي شوهرش قرار گيرد. اگر ثبات زناشويي حفظ شود، زن متأهل مي بايست از کار کردن بپرهيزد، يا در يک شغل که وضعيت رقابت نداشته باشد، کار کند. پارسنز اين موقعيت را هماهنگي (سازگاري) وضعيت مي نامد که در حفظ انسجام خانواده مهم است. (Oppenheimer, 1977: 387-389)
پارسنز دو نقش متمايز، يکي مربوط به وظيفه و عملکرد ابزاري و ديگري مربوط به نقش بيانگر يا احساسي که روي کنش متقابل عاطفي در گروه متمرکز مي باشد، را مطرح مي کند.
بنابراين، فرايند تخصيص نقش در خانواده تابع تفاوت هاي جنسي مي‌باشد به اين صورت که به مردها نقش ابزاري و به زنان نقش هاي عاطفي واگذار مي‌شود.
نقش ابزاري شوهر در خوشبختي زناشويي بسيار مهم است. نقش اوليه و اصلي شوهر تأمين حمايت مادي براي خانواده مي باشد و زن کارخانه و بچه‌داري را به عهده دارد. شوهر مسئوليت هاي سازگاري اصلي در ارتباط با موقعيت هاي خارج را دارد در حاليکه اساساً ارائه دهنده عشق و محبت است و اين هر دو نقش ابزاري و عاطفي، براي بقاء و حفظ گروه خانواده ضروري است. وقتي اين مبادلات بواسطه شکست يکي از دو طرف در به عهده گرفتن تعهدات و وظايف قطع شود، آن گاه ازدواج يک نيروي موثر و عمده را براي انسجام و هماهنگي از دست مي دهد.
(Oppcheimer, 1977: 389/ Brinkerhoff & White, 1978: 259-260/ Crano & Aronoff, 1978: 464/ Parsons & Bales, 1955: 151)
تباين موقعيت مرد و زن در زندگي خانوادگي و اجتماعي، ناخواسته متضمن نوعي پيش فرض کارکرد گرايي جهت حفظ و دوام وحدت و انسجام خانوادگي است. بدين نحو هر چه انسجام خانوادگي بيشتر مورد احتمال بروز انحراف کمتر مي شود.
پارسنز به بررسي تقسيم کار، سلسله مراتب و رهبري مي پردازد و آنها را با توجه به سهم کارکرد گرايي که در حفظ تعادل نظام دارند، مورد توجه قرار مي دهد.
نوک و کينگستون (1988) گزارش کردند، والديني که هر دو نان آور هستند به والديني که يکي از آنها نان آور است، وقتي کمتري را با فرزندانشان مي گذارند و فقط در تعطيلات آخر هفته وقت بيشتري را با آنها بسر مي‌بردند و در تمام انواع خانواده ها ارتباط پدران با بچه ها کمتر از مادران است (Demo 1992: 104-107)
زناني که شرايط تحصيلي و رفتن به کار را در اختيار داشته باشند احساس مي کنند بيشتر قادرند از خودشان مراقبت کنند و بنابراين کمتر احتمال دارد يک ازدواج ناموفق را تحمل کنند. (Atkinson, 1987: 125) به زنان استقلال بيشتري براي رهايي از مرد و از خانواده مي دهد و آزادي بيشتري براي گرفتن طلاق بدست مي آورند و ديگر اين که تشابه و همانندي نقش هاي زن و مرد، فرض شده، انسجام زناشويي کمتري را ايجاد مي کند.
اين مسئله روشن نيست که عامل اصلي و تعيين کننده آيا مشغوليت در خارج از خانواده، استقلال اقتصادي، تشابه نقش ها يا چيز ديگري است. (White, 1990: 905) گرين استاين (1990) و اشپينز و ساوت (1985) چنين مشاهده کرده اند که تنها معيار يا شاخص اشتغال زن را که بتوان به طور مثبت به طلاق ارتباط داد ساعات کاري اوست. در واقع گرين استاين مشاهده مي‌کند که احتمال طلاق کمتر است، در مواردي که درآمد زن و سهم زن از درآمد کل خانواده بالا است.
عاملي که بعنوان تأثير احتمالي بر فروپاشي ازدواج مطرح مي شود مقدار درآمد زن نسبت به مجموعه درآمد خانواده است. درآمد بالاي زن مي تواند انتظارت نقش زناشويي سنتي را واژگون کند (بخصوص از جانب شوهر)، فشارها، تضادها، و نارضايتي هاي زندگي زناشويي را افزايش مي دهد. دوم اين که درآمد بالاتر زنان جالب بودن زندگي انفرادي را افزايش مي دهد که از اين طريق احتمال جدايي يا طلاق نيز افزايش مي يابد. (Greenstein, 1990: 660) مسئله ديگر جهت گيري زن به طرف شغل خود است، ممکن است چنين باشد که اشتغال خطر از هم پاشيدگي زندگي زناشويي را براي زناني که جهت گيري شان قوياً به سمت شغل شان است و به کارشان عشق مي ورزند، تخفيف دهد و خطر طلاق را براي زناني که تعهدات شغلي زيادي ندارند و يا از وقوع کاري که انجام مي دهند چندان رضايتي ندارند، افزايش دهد. (Greenstein, 1990: 75) هر قدر زمينه اقتصاد و زندگي خانوادگي توسط زنان بيشتر اداره شود قدرت اجتماعي آنها نيز در خانواده بيشتر خواهد شد. اشتغال در کار خارج از خانه در چگونگي روابط عاطفي آنها با اعضاء خانواده اثر مي گذارد و خطر از بين رفتن تنها کارکرد باقي مانده خانواده يعني تربيت فرزندان در محيطي مملو از اعتماد و صميميت بيشتر مي شود.




نويسنده:عاليه شکربيگي


مشاوره حقوقی رایگان