بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,549

بررسي نقش خانواده با تکيه بر نظم در خانواده-قسمت نهم

  1390/8/5
خلاصه: بررسي نقش خانواده به عنوان عامل و مانع بزهکاري نوجوانان (با تکيه بر نظم در خانواده)
بل و وگل (1960) نيازهاي کارکردي پارسنز را در قالب فرايندهاي داخلي خانواده براي ابقاء سيستم به کار بردند که به ترتيب زير مي باشد:
1- دستيابي به هدف (اقتصاد) بعنوان ايفاي نقش و وظيفه همسران مفهوم سازي شد.
2- تطابق يا سازگاري (سياست) به معني رهبري خانواده مي‌باشد (مثل حل مشکل و فرايندهاي تصميم گيري).
3- يگانگي (اجتماع) بعنوان يکپارچگي و انسجام مفهوم سازي مي شود (مثل گروه هاي مرجع براي شوهران و زنان).
4- حفظ الگو (نظام ارزش يا فرهنگ) به کمک نظام ارزش خانوادگي ارائه مي‌شود (مثل عواطف مربوط به درست بودن يا نبودن با توجه به جنبه‌هاي مختلف خانواده).
بل و وگل آشکارا اهميت برتر کارکرد اقتصادي (اينجا ايفاي نقش) را پيشنهاد مي‌کنند. اسکانزوني تعريف عملياتي خرده نظام هاي کارکردي را بدين صورت مطرح مي کند.
1- ايفاي نقش: ميزان نزديکي و انسجام همسران در نقش هاي شغلي يکديگر مثل رضايت زن از دستاوردهاي شغلي شوهرش و يا رضايت شوهر نسبت به کار کردن يا کار نکردن زن.
2- رهبري خانواده: مقدار تضاد و کشمکش بين همسران (اقتدارگرايي شوهر در فرايندهاي حل تضاد).
3- انسجام، يگانگي: محدوده همساني در زمينه شغل پدرها، همساني تحصيلي شوهر و همسر.
4- نظام ارزش: معياري که بر مبناي آن باورها، ازدواج ثابت مي ماند. (Osmond & Martin, 1987: 316-317)
پارسنز براي «مسئله حفظ نظم اجتماعي» اهميت فوق العاده اي قائل است. اجتماعي کردن و کنترل اجتماعي مکانيزم هاي اصلي هستند که نظام اجتماعي از طريق آنها تعادل خود را حفظ مي کند. (Ritzer, 1988: 212/Hamilton, 1983:106) از نظر پارسنز اجتماعي شدن کودک که بوسيله خانواده مي شود، در حقيقت تداوم و استحکام نظام اجتماعي جامعه را، که حياتش وابسته به آن است، تضمين مي کند.
پارسونز تأکيد خاصي بر دروني کردن هنجارها و ارزشهايي که از سوي اجتماع تعيين مي شود، دارد. به علاوه هر نظام کنش به يک ساز و کار تطابق که به تعادل منجر مي شود، نياز دارد. نياز به تعادل يا «وحدت ساختي» دومين جنبه از نظريات پارسونز را تشکيل مي دهد که به حل مشکل حفظ نظم کمک مي‌کند. در نظر او نظام اجتماعي به گونه اي عمل مي کند که نيازهاي کارکردي تأمين گردد و وحدت نظام اجتماعي حفظ شود. پارسونز مي نويسد، کنش اجتماعي در قالب هنجارها و ارزشهاي اجتماعي سازمان مي يابد و هنجارهاي اجتماعي کنش فرد را در جهت همنوايي نهايي نظام ارزش هاي اجتماعي سوق مي‌دهد. در نظريه پارسنز فرد در تحليل نهايي هميشه طريقي را پيش مي گيرد که خواست نظام اجتماعي در آن منظور شده است، يعني انگيزه هاي فردي به طور آرماني با ارزش هاي اجتماعي موجود نظام اجتماعي انطباق مي يابد و به همين دليل نظام اجتماعي مي تواند دوام يابد. (توسلي، 1370: 189)


براي مثال خانواده به دلايل مختلف نظير فقر مالي، قطع پيوندهاي عاطفي، گسيختگي روابط، توجه به منافع فردي و... ديگر قادر به انجام رفتار تطابقي نمي‌باشد. پارسنز راه حل اساسي نظم اجتماعي را در نظام فرهنگي و هنجاري جامعه جستجو مي کند و روابط از نوع اجتماعي را مسئول نظم و انسجام اجتماعي مي داند، روابطي که به تعبيري خاص گرا- انتشاري (يعني پيوندهاي اظهاري قوي) هستند. دورکيم و پارسنز هر دو قائل به نوعي مفهوم نهادينه کردن در ارتباط با نظم اجتماعي مي باشند. (چلبي، 1375: 35، 25) بدين شکل هر چه فرزند در محيط خانوادگي اي پرورش يابد که اعضاي آن بدليل پيوستگي، انسجام و عدم گسيختگي روابط دائماً در حال آموزش فرزندان خود باشند روي نظم خانواده تأثير مي گذارد و لذا احتمال انحراف کمتر خواهد شد.
چنانکه خانواده نتواند به دليل عدم استحکام روابط در انگيزه هاي اعضاي خود اعمال کنترل و نظارت نمايد، افراد از منافع جمعي دور شده و به سمت منافع شخصي جهت گيري مي کنند و اين مسئله روي نظم تأثير منفي دارد.
گرايشات اعتقادي و اخلاقي خانواده يا حاکميت وجوه اظهاري و ابزاري در خانواده مي تواند در کنش افراد تأثير گذار باشد هر چه حاکميت به سمت وجه ابزاري ميل کند، شدت وجه اظهاري کاهش يابد و ميل به منافع شخصي افزايش يابد روي نظم خانواده تأثير منفي دارد و اين نيز به نوبه خود مسير انحرافات را هموار مي نمايد.
پارسنز ساز و کارهاي کنترل را چهار مورد مي داند:
حمايت. به منظور تخفيف دادن اضطراب و نياز مبادرت به واکنش هاي خصومت يا دفاعي. رواداري که اجازه مي دهد احساسات نيرومندي را که تاکنون سرکوب شده يا ابراز نشده اند، ابراز کرد. امتناع از معامله به مثل که نمي گذارد خصومت با خصومت و اضطراب پاسخ داده شود. استفاده از اهرم ضمانت اجراهاي مثبت و منفي (پاداش و تنبيه)
به طور کلي وقتي که ساز و کارهاي کنترل، کار ساز و موثر نباشند يا ديگر نتوان از آنها استفاده کرد کنترل اجتماعي ضعيف شده و از بين مي رود و عرصه را براي جولان انواع کجروي ها و رفتارهاي انحرافي باز مي گذارد.
اگر نظامي بخواهد نظم مستمر و ثابتي را بنيان نهد و يا روند رشد و توسعه منظمي را (عليرغم) تشتت پشت سر گذارد، بايستي ضوابط کارگردگرايي متعددي را متقبل شود:
1- ارضاي حداقل نيازهاي افراد عامل.
2- حفظ و ارائه کنترل رفتارهاي ناهنجار.
3- تضمين مناسب جهت شرکت تعداد کافي از افراد در نظام اجتماعي «يعني، ترغيب آنان به حد کافي براي اجراي اعمالي که جهت تداوم نظام اجتماعي مورد بحث ضرورت دارد، در واقع ضرورت ارضاي حداقل نيازهاي عاملان از اين جهت فرض قبلي به شمار مي آيد که شرط لازم براي تداوم نظام اجتماعي است.
يگانگي و وحدت نظام کنش هاي متقابل مستلزم به رسميت شناختن يک نظم هنجاري بوسيله افراد و اعضاي آن گروه است اين وحدت يافتن مجموعه الگوهاي ارزشي از يکسو و ساخت نيازهاي دروني شده افراد سازنده اجتماع از سوي ديگر، هسته پديده پويايي نظام هاي اجتماعي را تشکيل مي دهند. هنجارها عناصر مرکزي تشکيل دهنده نقش ها و نهادهاي اجتماعي محسوب مي‌شوند. معناي عبارت فوق به بياني ديگر اين است که هنجارها اساسي ترين رکن ساخت کلي نظام اجتماعي را تشکيل مي دهند. بنابراين توافق، تفاهم و يگانگي تمامي اعضاء در مورد هنجارها و نقش ها زير بناي هر نظام اجتماعي است.
متغيرهاي الگوي پارسنز
متغيرهاي الگويي، نظام تقسيم بندي دو قسمتي پنج گانه اي را در بردارند که مي توان از آنها براي تقسيم بندي چگونگي جهت گيري کنشگران در نظام شخصيتي، نيازمنديهاي هنجاري در نظام اجتماعي و الگوهاي ارزشي نظام فرهنگي استفاده کرد. کنشگر در هر موقعيتي «با مجموعه اي از انتخابها که او مي بايست از ميان آنها انتخاب کند تا اين که موقعيت براي او معناي معيني داشته باشد، رودرو است».
پارسنز در کتاب به سوي يک تئوري عمومي کنش بيان مي دارد که کنشگر مي بايست از ميان تقسيم بندي هاي دو قسمتي پنج گانه انتخاب خود را بکند. اين متغيرها عبارتنداز:

1- عاطفي بودن در برابر خنثي بودن از لحاظ عاطفي :
به مقدار انگيزه يا دلبستگي که براي يک موقعيت کنش متقابل مناسب است، ربط دارد. بايد دلبستگي زياد ابراز شود يا دلبستگي کم؟
اين متغير بود يا نبود عاطفه و احساس مناسب براي هر موقعيت خاصي را در بر مي گيرد (Hamilton, 1983: 103) شقي که فرد نسبت به موضوع علاقمند يا بي علاقه و بي اعتناست. ما انتظار داريم کنش متقابل والدين با فرزندان بسيار عاطفي باشد، در حاليکه رابطه پزشک و بيمار احتمالاً بيشتر بوسيله خنثي بودن از نظر عاطفي مشخص مي شود. (Hamilton, 1983: 103)
2- پراکنده بودن در برابر ويژه بودن :
اين متغير به دامنه يا گستره وظايف و تعهدات در يک موقعيت کنش متقابل ارتباط دارد. چه اين تعهدات يا وظايف دامنه وسيع و گسترده اي داشته باشند- براي مثال توجه والدين به همه جنبه هاي زندگي فرزندشان- و چه محدود به زمينه ويژه اي باشد، مثل توجه يا دلبستگي دندانپزشک به دندان و نه ديگر جنبه هاي زندگي بيمارانش. (Hamilton, 1983: 103) به عبارت ديگر نظر عامل متوجه کل موضوع است يا متوجه بخشي از آن.
3- عام گرايي در برابر خاص گرايي :
اين دو گانگي در کنش هاي متقابلي ايجاد مي شود که نوع معيارهاي ارزيابي که به کار برده مي شوند يا کلي (عام) و بر اساس توافق دو طرفند يا کاملاً منحصر به کنشگران خاص هستند. براي مثال پدر و مادر ممکن است هنگام ارتباط با کودکاني که آنها را نمي شناسند با معيارهاي عام «هوش» برخورد نمايند، اما وقتي با بچه خودشان سرو کار و ارتباط دارند با معيارهاي خاص و ويژه نگر برخورد نمايند. (Hamilton, 1983: 103) به عبارت ديگر، بدين نکته اشاره دارد که در يک موقعيت کنش متقابل، ارزيابي و قضاوت ديگران بايد مبتني بر ملاکهاي ميزان شده و مورد توافق باشد يا بر پايه معيارهاي ذهني و خصوصي تر.
4- اکتسابي در برابر انتسابي :
به اين مسئله مربوط است که آيا بايد دگر را با معيارهاي عمومي ارزيابي کرد (مثل مدرک تحصيلي، موفقيت شغلي و ...) يا بر اساس ويژگي هايي که بر مبناي ارث، مادرزادي بدست آمده (مانند سن، جنس، نژاد، کاست و غيره) سنجيد. (Hamilton, 1983: 103) آيا کنشگر بايد بر اساس خصوصيات اکتسابي فرد ديگر با او رفتار کند يا بر پايه خصوصيات انتسابي که ربطي به عملکرد ندارند.



نويسنده:عاليه شکربيگي


مشاوره حقوقی رایگان