بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,470

بررسي نقش خانواده با تکيه بر نظم در خانواده-قسمت هشتم

  1390/7/27
خلاصه: بررسي نقش خانواده به عنوان عامل و مانع بزهکاري نوجوانان (با تکيه بر نظم در خانواده)
خصوصيات خانواده هاي تک والديني
- اکثراً زن سرپرست خانواده است، بيشتر طلاق گرفته و جدا شده اند، درآمد کم و معمولاً در فقر به سر مي برند، زندگي در خانه هاي اجاره اي يا دولتي، شغل هاي کم درآمد.
والد تنها، وظايف خانه داري و نقش هاي پدر و مادري را در يک زمان مي‌بايست انجام دهد و مي بايست به فرزندانش حمايت عاطفي ارائه دهد. (Schlesinger, 1996: 95-96)
جدول 2: خصوصيات خانواده هاي تک والديني
موضوعات احساسي (عاطفي) موضوعات مادي (عيني
وظيفه عاطفي
جدايي
زمان کم براي خود
تنهايي
تصور از خود منفي
بار اضافي مسئوليت (سنگيني وظايف مراقبت بچه
استخدام
وضع مالي
خانه اجاره اي
کمک قانوني
زندگي جنسي- اجتماعي کنترل و محدود شده
نقل از شلسينگر، 1996، ص 95
اخيراً جامعه شناسان به عامل ديگري که خود متأثر از ساخت خانواده است، توجه کرده اند و آن نحوه ترتيب فرزند (بچه چندم خانواده) مي باشد و روي سلامت و رفاه فرزندان در بلند مدت تأثير دارد. مطالعات والرستين ، استينبرگ 1987، هترينگتون، کاکس 1978، نشان مي دهد که بچه هاي خانواده‌هاي از هم پاشيده کمتر مورد توجه و کنترل اجتماعي والدين قرار مي‌گيرند نسبت به بچه هايي که با والدين طبيعي شان زندگي مي کنند. کيفيت روابط والدين- فرزندان در خانواده هاي تک والديني و ناپدري و نامادري نسبت به خانواده هاي سالم ممکن است به علت فشار روحي مربوط به طلاق، ازدواج دوباره، يا هر دو اختلاف بين والدين طبيعي يا اختلاف بين فرزندان و ناپدري و نامادري، پايين تر باشد. مطالعات متعددي نشان داده است که فرزندان در خانواده هاي تک والديني و يا ناپدري و نامادري کمتر به پدران خود احساس نزديکي مي کنند نسبت به بچه هايي که با پدر و مادر طبيعي خود زندگي مي کنند.
به نظر دوتيت شواهدي وجود دارد که رابطه مادر و فرزند در خانواده هاي از هم پاشيده متفاوت از خانواده هاي سالم است. چون مادران تنها ساعت هاي مديدي وقت خود را در خارج از خانه صرف مي کنند، نسبت به مادران ازدواج کرده، يعني زمان کمتري براي نظارت بر فرزندان خود دارند. (Aston & Mclanahan, 1991: 310-311)
به نظر نوک و استينرگ 1988، دي وال 1986 و ويس 1979 ساخت قدرت والدين در خانواده هاي تک والديني و ناپدري يا نامادري ضعيف تر است. به خصوص در خانواده هايي که فقط مادر وجود دارد، در رابطه با فرزندان خود قدرت کمتري را اعمال مي کنند و اغلب راز نگه دار بچه هايشان هستند بچه ها در خانواده تک والديني کمتر مشمول نظارت و دقت خانواده در مورد کارهاي مدرسه و خارج از خانه هستند و نوجوانان فرصت بيشتري براي تصميم گيري هاي مستقل از والدين دارند.
(Aston & Mclanahan, 1991: 311-315/ Demo, 1992: 110)
تفاوت در ترتيب فرزندان در خانواده تک والديني در مقايسه با خانواده طبيعي محدوديت وقت و انرژي را براي فرزندان مطرح مي کند. در خانواده تک والديني، بزرگسال وقت و انرژي کمتري براي فرزند خود دارد در خانواده‌اي که مادر براي مدتي خودش به تنهايي با فرزندش زندگي کرده است، پدر خوانده ممکن است مانند يک مزاحم و يا رقيب در وقت مادر به حساب آيد. بچه‌ها در خانواده ناپدري و نامادري داراي آرزوهاي تحصيلي کمتر از جانب والدين و دقت و نظارت کمتر والدين در امور مدرسه هستند. اما در مورد نظارت کلي بر کار بچه ها تفاوتي بين خانواده هاي ناپدري و نامادري و خانواده طبيعي وجود ندارد. تعداد والدين مي تواند عنصر کليدي در کنترل و نظارت در امور خارج از منزل باشد.
جالب اين که، فرزندان در خانواده هاي تک والديني بيش از ساير فرزندان وقت صرف گفتگو و صحبت با والدين خود (پدر يا مادر) مي کنند. فقدان رابطه بين والدين و فرزندان در خانواده هاي ناپدري و نامادري ديده مي شود زيرا در اين گونه خانواده‌ها به ويژه در خانواده ناپدري روابط متقابل بين مادر و فرزند به خاطر صرف وقت و زمان مادر براي همسر تازه اش کاهش مي يابد.
از هم پاشيدگي خانواده و زندگي زناشويي به کاهش صرف وقت والدين براي فرزندان در زمينه کارهاي مدرسه و نظارت بر امور آنان مي انجامد و به کاهش روابط متقابل والدين و فرزندان منجر مي شود. اين تغييرات در نظارت پدر بر امور تحصيلي فرزند شديدتر است که احتمالاً نشان دهنده اين واقعيت است که بيشتر فرزندان بعد از طلاق با مادر خود زندگي مي کنند. فرزندان در خانواده هاي تک والديني و ناپدري يا نامادري احتمالاً بيشتر از خود علايم ترک تحصيل را نشان مي دهند.
سرمايه اجتماعي يعني رابطه بين والدين و فرزندان تعيين کننده سرمايه مالي و انساني است که والدين دارا مي باشند و فرزندان مي توانند از آن برخوردار شوند. کلمن معتقد است که تعداد والدين در خانه شاخص سرمايه اجتماعي فرزندان است. ما اضافه مي کنيم که همچنين قوت و دلبستگي و تعلق خاطر بين فرزندان و والدين تعيين کننده سرمايه اجتماعي است. بدين ترتيب که فرزندي ممکن است با والدين خود زندگي کند اما دسترسي اش به سرمايه اجتماعي بستگي به دو امر دارد:
1- تمايل و توانايي والدين در تخصيص وقت و توجه به فرزند.
2- قابليت پذيرش فرزند از اين پيش درآمد عمل. (Aston & Mclanahan, 1991: 311-319) بعضي طبقات بچه ها آسيب پذير باقي مي مانند، فرزندان جوان و کم سن و سال در خانواده هاي فقير و محروم احتمالاً بيشتر مورد اذيت و خشونت قرار دارند. بعلاوه بيشترين موارد تجاوز جنسي به فرزندان توسط والدين انجام شده، اغلب پدر يا نامادري، دختران را از نظر جسمي مورد اذيت و تعدي قرار مي‌دهند. (Demo 1992: 112)
12-3-2-2 نظريه تالکوت پارسنز
پارسنز با جديت تمام، مسئله هابزي را بنيان کار تئوري سازي جامعه شناختي خود قرار مي دهد. در حقيقت مسئله اساسي نظريه تحليلي کنش پارسونز، مسئله نظم اجتماعي است.
پارسنز واحد اساسي و ساده کنش را «واحد کنش» مي نامد که به عنوان قسمتي از نظام عيني و واقعي کنش داراي معنا مي باشد. واحد کنش عناصر زير را شامل مي شود:
1- يک عامل که پارسنز آن را کنشگر مي نامد.
2- يک هدف، وضعيتي آتي که فرايند کنش به سمت آن جهت گيري شده و جنبه غايي دارد.
3- ورود به «وضعيتي» متفاوت از آن چه که کنش به سمت آن سوء گرفته است (هدف) و دو عنصر را شامل مي شود: آنهايي که کنشگر نمي‌تواند آن را تغيير دهد يا تحت نظارت داشته باشد- شرايط- و آنهايي که کنشگر قادر است آنها را کنترل کند- ابزار.
4- هنجارها و ارزشها در جهت تعيين گزينش وسايل دستيابي به هدفها نقش بازي مي کنند.
پارسنز همه تئوري خويش را بر نقش کانوني گرايش هنجاري در تبيين کنش اجتماعي قرار مي دهد.

(Hamilton, 1983: 70-71/ Ritzer, 1988: 446)
پارسنز در تئوري خود خطوط زير را ترسيم مي کند:
- کنشگران قادر به کنش اختياري نسبت به ديگران مي باشند،
- اهداف که آنها در تلاش براي بدست آوردن آن هستند از طريق،
- انتخابهايشان از ميان ابزارها و شيوه هاي متفاوتي که بستگي دارد به،
- مجموعه اي از هنجارها، ارزشها، اخلاقيات و عقايد و ... که بر جهت انتخاب اهداف و ابزار رسيدن به اهداف تأثير مي گذارند،
- کنش در يک شرايط (موقعيت هايي) بيولوژيکي و محيطي انجام مي گيرد که حد و مرزهاي انتخاب و تحقق واقعي اهداف را تعيين مي‌کند. (Hamilton 1983: 77)
مفروضات پارسنز در نظم کارکرد گرايي ساختي:
پارسنز به شيوه کارکرد گرايي ساختاري پاخش را به مسئله نظم بيان مي‌کند و مجموعه مفروضات زير را مطرح مي کند:
1- نظام ها از نظم و وابستگي اجزاء نسبت به يکديگر برخوردارند.
2- نظامها به سمت حفظ نظم و تعادل گرايش دارند.
3- نظام ها مي توانند ايستا باشند يا در يک فرايند تغيير منظم عمل کنند.
4- ماهيت هر جزء از نظام شکلي که قسمتهاي ديگر مي‌تواند به خود بگيرد، تأثير مي گذارد.
5- نظامها، مرزها با محيط شان را حفظ مي کنند.
6- تخصيص و ترکيب، دو فرايند اساسي است که براي وضعيت تعادل در نظام ضروري مي باشند.
7- نظام ها به سمت حفظ خود يعني حفظ مرزها و روابط اجزاء با کل، کنترل گوناگوني هاي محيطي و کنترل تغيير در درون نظام گرايش دارند. (Ritzer, 1988: 210)
منظور پاسنز از نظام اجتماعي، شبکه کنش متقابل ميان افراد است که از طريق آن دو نفر (دو عامل) يا بشتر با يکديگر ارتباط مي يابند، يکديگر را تحت تأثير قرار داده و در حد امکان جمعي عمل مي کنند و نقش هاي محول شده هنجاري را ايفا مي کنند. (توسلي، 1370: 247/ ترنر، 1977: 51-50)
در قالبهاي زير سه سطح انتزاعي از خرده نظام هاي جامعه مشاهده مي‌شود.
شکل 2: سطوح انتزاعي خرده نظام هاي جامعه
G A G A
نظام شخصيت نظام ارگانيسمي هدف يابي تطابق
جامعه فرهنگ همبستگي (انسجام) حفظ تداوم الگو
I L I L
2) دومين سطح انتزاع، خرده نظامهاي نظام کنش 1) اولين سطح انتزاع: نظريه عام کنش
G A G A
شکل حکومت اقتصاد شخصيت ارگانيزم رفتاري
اجتماع جامعه‌اي جامعه پذيري جامعه فرهنگ
I L I L
4) خرده نظام هاي جامعه 3- سومين سطح انتزاع: مفاهيم با اطلاق مشخص

سطوح نخست: هر نظام اجتماعي مي بايست، «چهار مسئله کارکردي» عمده را داشته باشد. اين چهار مسئله به عنوان طرح AGIL مطرح گرديدند.
تطابق به مسئله بدست آوردن منابع کافي، تجهيزات يا امکاناتي از محيط بيروني نظام و توزيع بعدي شان در نظام اشاره مي کند.
هدف يابي به خصوصيات يک نظام عمل که در آن براي حفظ و تأمين اهداف به انگيزه و بسيج تلاش و انرژي در نظام به منظور دستيابي به آنها، اشاره مي کند (دستيابي به هدف، به مسئله برقرار کردن اولويت ها در ميان هدفهاي نظام و بسيج منابع نظام براي حصول آنها دلالت مي کند).
همبستگي به مسئله حفظ انسجام يا يکپارچگي اشاره مي کند که شامل عناصري مي شود که به استقرار کنترل، حفظ هماهنگي يا تعادل خرده نظام ها و جلوگيري از گسستگي عمده در نظام کمک مي کند.
نهفتگي «حفظ و نگهداري الگوها» ارائه سنبل ها، ايده ها، سليقه ها و قضاوتها از نظام فرهنگي و اداره تنش، يعني حل فشارهاي دروني تنش هاي کنشگران.
حفظ الگو به اين مسئله که چگونه مطمئن شويم که کنشگران در نظام اجتماعي خصوصيات «درخور» (انگيزه ها، نيازها، مهارتهاي ايفاي نقش و جزء اينها) از خود نشان مي دهند، مربوط مي شود. (آموزش و پرورش و جامعه پذيري با ميانجيگري خانواده در بسياري از جوامع بزرگتر، همين نقش را ايفا مي‌کند). اين انتزاعي ترين و عامترين سطح است زيرا بر هر نظامي از کنش، از هر نوع که باشد، قابل انطباق است. دومين سطح از انتزاع مرحله اي است که پارسنز طي آن ميان چهار خرده نظام شامل ارگانيزم رفتاري، نظام شخصيت، نظام اجتماعي و نظام فرهنگي در درون نظام کنش، فرق مي گذارد. کارکرد عمده خرده نظام «نظام فرهنگي» ايجاد پايداري در جامعه است، اين کارکرد موجب بقاي سيستم مي شود اين کار بوسيله اجتماعي کردن صورت مي گيرد. اگر اجتماعي شدن موفق باشد سيستم «پايدار» مي ماند در غير اين صورت جامعه از بين خواهد رفت. سرانجام سومين سطح از تحليل آن است که در آن مفاهيم با واقعيت مشخص تطبيق داده مي شوند و اين موردي است که با در نظر گرفتن جامعه مي تواند به نوبه خود به خرده نظام ها تجزيه شود. (توسلي، 1370: 249-248/ ترنر، 1977: 58/ تنهايي، 1371: 157-156/ Hamilton, 1983: 107-108) پارسنز در معناي محدود کلمه، مشکل اساسي نظم اجتماعي را عمدتاً در بعد انسجامي مي بيند و هسته اصلي مسئله نظم را در کم و کيف انسجام هنجاري مي بيند که مبتني بر اصول مشترک ارزشي در جامعه است، به بيان دقيق تر، در وهله اول، حل مسئله نظم منوط است به تنظيم هنجاري روابط بين واحدها بر مبناي اصول مشترک ارزشي که از طريق نهادينه شدن اجتماعي و نهادينه شدن فرهنگي ميسر مي شود. او در وهله دوم حل مشکل نظم را با تنظيم هنجاري درون واحدي از طريق دروني کردن فرهنگ ممکن مي داند. اصولاً مبناي انحرافات از ناهماهنگي و کارکردهاي نامطلوب چهارم نظام است. اما نظام فرهنگي و نظام شخصيتي دو محور عمده توليد انحراف تلقي مي شود، در نظام پارسنزي کارکردهاي G و L ضامن سلامت يا انحراف هستند.





نويسنده:عاليه شکربيگي


مشاوره حقوقی رایگان