بسم الله
 
EN

بازدیدها: 2,151

بررسي نقش خانواده با تکيه بر نظم در خانواده-قسمت هفتم

  1390/7/19
خلاصه: بررسي نقش خانواده به عنوان عامل و مانع بزهکاري نوجوانان (با تکيه بر نظم در خانواده)
11-3-2-2 نظريه ويليام گود:
احساسات و عواطف بين زن و شوهر در يک واحد کوچک خانوادگي داراي اهميت است، خانواده زن و شوهري بر اساس عشق بوجود آمده و از افراد معدودي تشکيل شده که با هم در ارتباط نزديک و تماس بسيارند. اگر زن يا مرد در يک چنين خانواده اي عشق و علاقه اي را که انتظار آن را دارند به دست نياورند انگيزه ادامه زندگي خانوادگي سست مي شود و به همين جهت است که ميزان طلاق در چنين خانواده هايي نسبتاً بالا است.
گود گسيختگي خانواده را به اين صورت تعريف مي کند: فروپاشي واحد خانواده، انحلال يا تجزيه ساختي نقش هاي اجتماعي است، زيرا يک يا چند تن به طور شايسته از عهده انجام وظايف و تکاليف ناشي از نقش شان بر نيامده‌اند. توجه زيادي به طلاق کرده زيرا انواع ديگر گسيختگي خانواده احتمالاً به اين شيوه ختم مي شود.
انواع گسيختگي خانواده:
1- واحد خانوادگي کامل نشده است، عدم مشروعيت را مي توان به عنوان يک شکل از هم گسيختگي خانواده به دو دليل در نظر گرفت:
a) شوهر يا پدر در انجام تکاليف ناشي از نقش اش که به وسيله جامعه و مادر و فرزند تعريف شده ناتوان است.
b) اعضاء خانواده هم پدر و هم مادر از عهده انجام نقش شان بر نيامده‌اند مخصوصاً با توجه به کنترل اجتماعي، علت غيرمستقيم عمده براي عدم مشروعيت است.
2- خانواده به اين علت که يکي از دو همسر تصميم داوطلبانه بر جدايي، فسخ، متارکه، طلاق مي گيرد، تجزيه مي شود، ترک شغل را نيز مي توان در اين جا در نظر گرفت.
3- تغيير در تعريف نقش ناشي از تأثير متفاوت تغييرات فرهنگي. اين تغييرات ممکن است روي روابط بين شوهر و زن تأثير گذارد. اما نتيجه عمده، تضاد والدين- جوانان مي باشد.
4- خانواده توخالي که در آن اعضاء با يکديگر زندگي مي کنند اما کمترين ارتباط و تماسي را با يکديگر دارند و از عهده انجام وظيفه حمايت احساسي يکديگر برنيامده اند.
5- علت بحران خانوادگي ممکن است حوادث بيروني مثل فقدان يا غيبت موقتي يا دائمي يکي از همسران به علت مرگ يا زنداني بودن در زندان يا به علت فاجعه يا مصيبت هاي غيرشخصي مثل سيل، جنگ و رکود اقتصادي باشد.
6- مشکلات دروني که باعث عدم موفقيت غيرارادي در اجراي نقش مي‌شود. علت از هم گسيختگي خانواده ممکن است بيماري هاي رواني، احساسي و فيزيکي باشد. بچه اي ممکن است عقب افتاده رواني باشد، همچنين مي‌توان روان پريشي بچه يا همسر يا بيماري هاي مزمن و علاج ناپذير را ذکر کرد. (Merton & Nisbel. 1971: 168-169)
يک مجموعه حياتي، هنگامي سالم و منسجم است که دقيقاً بر اساس الگويي مشخص و منظم عمل نمايد. از اين رو هرگاه جامعه نظم خود را از دست دهد، آرامش آن نيز از بين رفته و سازمان بنديش نيز متزلزل مي گردد و نهايتاً انسجامش از هم پاشيده مي شود و ناگزير آن جامعه ديگر جامعه اي پايدار و سالم نيست بلکه جامعه اي بحران زده است که دچار «از هم گسيختگي اجتماعي» و «از هم پاشيدگي اجتماعي» شده است.
چه اتفاقي براي کودکان مي افتد هنگامي که کانون خانواده اي مادر يا پدر خود را از دست مي دهد؟
گود مي گويد کودکاني که در يک خانه شاد و خوشبخت پرورش يافته اند بسيار احتمال دارد که خود نيز تبديل به افرادي شاد و از نظر رواني سالم شوند.
بررسي هاي رواني نشان مي دهند که کودکان خانواده هاي «توخالي» کمتر احتمال دارد که از شادي و سلامت رواني برخوردار باشند دقيقاً به خاطر اينکه اعضاي خانواده در وظايف عاطفي خود نسبت به همديگر کوتاهي کرده اند و متخصصين رشد مي گويند که گرمي (صميميت) ، دلبستگي ، عشق و محبت براي اجتماعي شدن مناسب و کافي لازم است. گود عوامل موثر در اجتماعي کردن فرزند را بيان مي کند که از جمله اين عوامل، گرمي، پرورش و محبت والدين يا اشخاص ديگري (مانند معلم و گروه همسالان)، که براي اجتماعي کردن فرزند در تلاش هستند، مي باشد. اگر کساني که فرزند را اجتماعي مي‌کنند، با محبت باشند، اين احتمال وجود دارد که کودک هم آنها را دوست داشته باشد و به آرزوها و احساسات آنها توجه نمايد. والدين مهربان و با محبت، احتمالاً بيشتر از ديگران براي مواظبت از نيازهاي فرزند مناسب مي‌باشند. (Goode, 1989: 87, 165)
در رابطه با مشکلات رفتاري ساده، در طول چندين دهه نتيجه مطالعات اين بوده است که بزهکاري نوجوانان با «خانواده هاي گسسته شده» ارتباط دارد. که البته بيشتر اين گسستگي ها در نتيجه طلاق حاصل شده است. همچنين بزهکاري نوجوانان با وضعيت طبقاتي آنها رابطه داشته است به طوري که بالاترين ميزان در جهت طبقه پايين تر اجتماع است. بنابراين اين رابطه به نوبه خود نشان مي دهد که هم طلاق و هم بزهکاري جوان به احتمال بيشتر تجربه کودکان خانواده هايي است که از وضعيت خانوادگي خوبي برخودار نبوده اند.
مطالعات ثابت کرده اند که حتي در مواردي که وضعيت طبقاتي ثابت باشد ميزان بزهکاري در خانواده هاي گسسته نسبتاً بالاتر از خانواده هاي سالم مي‌باشد و بين کودکان خانواده هاي از هم گسسته شده در اثر جدايي يا طلاق بالاتر است تا در مورد کودکان خانواده هايي که در نتيجه مرگ يکي از والدين از هم گسيخته شده اند، زيرا شخص داغدار از حمايت اجتماعي برخودار است و کمتر امکان دارد دوره اي از اختلاف نظرها (مشاجره ها)، کينه توزيها و تعيين هويت يا عدم وفاداري را پشت سرگذاشته باشند. مطالعات همچنين روشن مي سازند که کودکان بزرگ شده در خانواده هايي که والدين از طلاق گرفتن خودداري نموده ولي به جنگ و دعوا با يکديگر ادامه مي دهند نسبت به کودکان خانواده هاي طلاق گرفته داراي مشکلات عاطفي بيشتري هستند. کيفيت روابط بين والدين داراي بيشترين اثر است بنابراين دشمني، عصبانيت، سردي و کناره گيري احتمالاً اثرات مخرب بيشتري روي کودکان دارد تا صرف غيبت يکي از والدين.
تضاد بين والدين تأثيرش از طلاق روي بچه ها بيشتر است، جلوگيري از طلاق ممکن است بيش از طلاق در به وجود آوردن جرم جوانان موثر باشد. (Merton & Nisbet, 1971: 525-526/ Goode, 1989: 166-167) بعضي مطالعات اشاره مي کنند به اينکه زندگي فرزندان با مادران بيوه از زندگي فرزندان با مادران طلاق گرفته و يا هرگز ازدواج نکرده بهتر است. (Aston & Mclanahan, 1991: 312) تضاد بين والدين بعد از طلاق مستقيماً مشکلات رفتاري افزايش يافته در فرزندان را پيش بيني مي کند. بچه هايي که در خانواده پر تنش (همراه با تضاد) زندگي مي کنند. احتمالاً بيشتر، مسائل و مشکلات عاطفي و رفتاري نشان مي دهند تا بچه هايي که در خانواده هاي بدون تضاد زندگي مي کنند. براي برخي يا تعدادي بچه ها، فايده اصلي طلاق والدين توقف يا قطع دشمني و کينه توزي والدين مي باشد.
از طرف ديگر اين طبيعي است که برخي از والدين بعد از طلاق درگير در اختلافات مي شوند. تضاد بين والدين بعد از طلاق بر سازگاري رفتاري فرزندان که متأثر از ارتباط فرزند با هر دو والدين، رابطه والدين- فرزند، فرايندهاي عاطفي (احساسي) فرزند است، تأثير مي گذارد. به همين اندازه نيز محتمل است که در طلاق هايي که زن و شوهر نسبت به هم دشمني نشان مي‌دهند، درصدد آن هستند که کودکانشان را در مشاجرات خود درگير کنند به کودکان شان مي گويند که طرف ديگر تا چه اندازه بد است بيشتر احتمال دارد اثر بدي روي رشد شخصيتي فرزندان داشته باشد. در حقيقت توجه به تأثير منفي تضاد بين والدين بعد از طلاق بر سازگاري فرزند يک موضوع عمده براي بحث سرپرستي ايجاد مي کند. (Lee, 1997: 61-62 Goode, 1989: 165)
روابط بين فرزندان و والدين خوني- مخصوصاً مادران- اغلب نشانه هايي از تنش و کشمکش را نشان مي دهد. براي مثال، هترينگتون و کاکس 1982 دريافتند که يک سال پس از طلاق، مادران خوني، محبت و دلبستگي کمتري نسبت به فرزندان دارند. آنها را بيرحمانه تر و شديدتر تنبيه مي کنند، در به کار بردن نظم، بي ثبات تر مي شوند نسبت به مادراني که طلاق نگرفته اند.
تحقيقات اخير نشان مي دهد که رسيدن به نوجواني بهبودي در روابط ضعيف و آسيب ديده بين فرزند و والدين ايجاد نمي کند. فرزند بزرگسال والدين طلاق گرفته دلبستگي کمتري را نسبت به والدين شان احساس مي‌کنند و ارتباط کمتري با آنها دارند. به هر حال چون مادران معمولاً سرپرستي از بچه را در اختيار دارند روابط بين فرزندان بزرگسال و پدران شان مخصوصاً پس از طلاق ضعيف و آسيب پذير مي باشد.

نمودار 4: مدل مسير روابط بين دلبستگي والدين به فرزند در سال 1988، طلاق بين سالهاي 1988-1980، مشکلات رابطه والدين- فرزند در سال 1980 و خوشبختي زندگي زناشويي والدين در سال 1980


دياگرام مسير نشان مي دهد: هر چه مشکلات رابطه والدين و فرزندان بيشتر، دلبستگي والدين- فرزند کمتر مي شود و خوشبختي زندگي زناشويي تأثير منفي روي طلاق دارد، هر چه خوشبختي زندگي زناشويي بيشتر باشد طلاق کمتر است.
هر چه خوشبختي زندگي زناشويي بيشتر، دلبستگي والدين- فرزند بيشتر مي‌باشد و تأثير منفي طلاق روي دلبستگي والدين- فرزند (در مورد پدر با فرزند) را نشان مي دهد. (Amato & Booth, 1996: 365, 361) شواهد قوي نشان مي دهد که رابطه مثبت فرزند با يکي از والدين مي تواند حفاظي براي تأثبير نامطلوب طلاق والدين بر دختر يا پسر باشد. کلاين و جانستون (1991) در مطالعه طولي از 184 خانواده در حال طلاق دريافتند که تضاد بين والدين به طور غيرمستقيمي با مشکلات رفتاري و عاطفي فرزند ارتباط دارد. چنين تضاد به زوال در روابط مادر- فرزند که بوسيله گرمي کمتر، همدلي کمتر و انتظار کمتر از کنترل خود مشخص مي شود، مي انجامد.
ادبيات مربوط به اين موضوع نشان مي دهد که يک رابطه خوب بين والدين- فرزند يک عامل مثبت در بهبود و افزايش سازگاري بعد از طلاق در فرزند مي‌باشد. (Lee, 1997: 63)
نمودار 5: «تحليل مسير از تضاد بين والدين بعد از طلاق و سازگاري رفتاري فرزندان»


رابطه فرزند با هر دو والدين با مسائل رفتاري فرزند Beta = -26 نشان مي‌دهد که ارتباط افزايش يافته فرزند با هر دو والدين در حقيقت مسائل رفتاري کمتري در فرزند ايجاد مي کند. همچنين ارتباط فرزند با هر دو والدين تأثير غيرمستقيمي از طريق خشم و جستجو حمايت از والدين بر مسائل رفتاري فرزند دارد. تأثير مستقيم تضاد بين والدين با مسائل رفتاري فرزندان، Beta= 25 مي باشد. يعني هر چه تضاد بين والدين بيشتر مي شود مسائل رفتاري فرزندان نيز بيشتر مي شود. مسير غيرمستقيم از طريق ارتباط فرزند با هر دو والدين، مسائل رفتاري کاهش يافته در فرزند را نشان مي دهد. (Lee, 1997: 74-75)
جدول 1: تجزيه تأثيرات متغيرهاي توضيحي بر مسائل رفتاري فرزندان در کل N=58
تأثيرات کل تأثيرات غيرمستقيم تأثيرات مستقيم
-22 -0.3 .25 تضاد بين والدين
-.11 .15 -.26 ارتباط فرزند با هر دو والدين
.43 .06 .37 روابط مادر- فرزند
.29 .07 .22 خشم
.27 - .27 جستجو حمايت از والدين
نقل از لي، 1997، ص 76
گود تعدادي از متغيرهاي مربوط به آمادگي براي طلاق را خلاصه کرده از جمله: پيشينه شهري، ازدواج در سنين نوجواني، آشنايي کوتاه يا کم قبل از ازدواج (کوتاه بودن دوران نامزدي)، زندگي ناموفق والدين زوج ها، عدم تأييد ازدواج از طرف دوستان و خويشاوندان، عدم تشابه در پيشينه و اختلاف در تعهدات و وظايف نقش متقابل زوجين. (Pothen, 1986: 116)
بر طبق نظر دوول و لوئيس يکي از علل طلاق در جوامع امروزي ازدواجهاي شتابزده و بي برنامه است. لنديس و لنديس متذکر شده اند که «کمبود آمادگي در ازدواج» يک علت طلاق است. (Pothen, 1986: 136)
ميزان طلاق و مرگ و مير در محله هاي فقيرنشين بالاتر مي باشد جايي که ميزان بزهکاري نيز بالاست، همچنين الگوهاي نقشي که والدين در مورد فرزندشان و کنترل اجتماعي به آنها اعمال مي کنند مورد توجه است اگر پدر و مادر نباشد دختر و پسر نمي توانند الگوهاي نقشي کافي براي پيروي داشته باشند و نمي توانند الگوهاي مناسب رفتار را ياد بگيرند. (Merton & Nisbet, 1971: 525)
وضعيت اقتصادي در خانواده هاي تک والديني متزلزل و بي ثبات است، به خصوص در خانواده هايي که فقط مادر وجود دارد، نسبت به خانواده هاي ديگر فقيرترند و فقر و کمبوداتشان عميق تر از گروه هاي ديگر مي باشد. به نظر دانکن و هوفمن 1985، در بين اين گونه خانواده ها و حتي در ميان خانواده هاي تک والديني که در بالاتر از خط فقر زندگي مي کنند، عدم امنيت اقتصادي وجود دارد، يا يک امر عادي است. متوسط درآمد خانواده ها با (مادر يا پدر خوانده) بيشتر از درآمد خانواده هاي تک والديني است، اما تا اندازه‌اي، کمتر از درآمد خانواده هاي طبيعي (با پدر و مادر طبيعي) است. (Aston & Mclanahan, 1991: 309) از جمله پيامدهاي وخيمي که مشکلات اقتصادي براي والدين و بچه ها به همراه دارد سطوح پايين پرورش والدين، بي‌ثباتي نظم و انضباط و افسردگي نوجوانان مي باشد. (Demo, 1992: 110)




نويسنده:عاليه شکربيگي


مشاوره حقوقی رایگان