بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,864

بررسي نقش خانواده با تکيه بر نظم در خانواده-قسمت پنجم

  1390/7/8
خلاصه: بررسي نقش خانواده به عنوان عامل و مانع بزهکاري نوجوانان (با تکيه بر نظم در خانواده)
طبقه، دولت، جرم:
يک ديدگاه معاصر در مورد مسئله انحرافات که تحت تأثير مارکسيست است، نظريه اي است که توسط ريچارد کوئيني (1980-1974) ابراز شده است. کوئيني مي گويد: «که نظام قانوني(حقوقي) امريکا منعکس کننده منافع و ايدئولوژي طبقه حاکم سرمايه داري است. قانون بعضي از رفتارهاي مشخص و معين را که با اعتقادات اخلاقي طبقه حاکم در تضاد است و امتيازات و منافع آن را به مخاطره مي اندازد غيرقانوني اعلام مي کند. قانون ابزار دست طبقه حاکم است تا نظم موجود را حفظ کند. در ايالات متحده امريکا، حکومت و سيستم قانوني آن به اين علت وجود دارد که منافع سرمايه داري طبقه حاکم را حفظ و پايدار سازد».
کوئيني مي گويد اگر مي خواهيم «جرم را بشناسيم، بايد توسعه اقتصاد سياسي جامعه سرمايه داري را بشناسيم». از آن جائي که حکومت در خدمت منافع طبقه سرمايه دار و حاکم است جرم نيز در نهايت يک عمل سياسي مبتني بر طبقه اجتماعي است که در نظم اجتماعي سرمايه داري قرار گرفته است.
کوئيني مي گويد در واقع «يکي از تناقض‌ات سرمايه داري اين است که بعضي از قوانين آن بايد زير پا گذاشته شوند تا نظام موجود حفظ شود». اين جرايم عبارتنداز جرايمي که از طرف سازمان ها و موسسات انجام مي شود و در طيف تعيين قيمت ها و آلودگي محيط زيست در نوسان است. ولي در کنار آن جرايم دولتي نيز وجود دارند که سردمداران حکومت سرمايه داري مرتکب مي‌شوند. برعکس، بسياري از اعمال جناي مردم عادي و يا جرايم سرقت، معاملات مواد مخدر در يک «نظم اجتماعي سرمايه داري در جهت احتياج به ادامه حيات صورت مي گيرد». جرايم شخصي- قتل، حمله، تجاوز «توسط کساني انجام مي گيرد که شرايط سرمايه داري نسبت به آنها خشونت اعمال نموده است» و سپس جرايم مقاومت که در آن کارگران کم کاري مي کنند و اتحاديه هاي کارگري بر عليه صاحب کار خرابکاري مي کنند. به طور خلاصه جرم از مظاهر خاص سرمايه داري است. (Vander Zanden, 1996: 143)
نظريه آلبرت کوهن :
آلبرت کوهن توضيحات ساترلند را در مورد خرده فرهنگ ها با تئوري آنومي مرتون ترکيب کرده و در مطالعات خود در زمينه گروه هاي کجرو (باند تبهکاران) آورده است. (Stewart & Glynn, 1988: 143) کوهن دو انتقاد عمده از نظرات مرتون در باره انحراف طبقه کارگر به عمل مي آورد: نخست اين که وي استدلال مي کند که بزهکاري يک واکنش جمعي است تا فردي و به پيوستن افراد به يکديگر در يک واکنش جمعي اعتقاد دارد. در حاليکه مرتون واکنش فرد نسبت به پايگاه اجتماعي خود در ساختار طبقاتي را مورد ملاحظه قرار مي‌دهد. دومين انتقاد کوهن اين است که عقيده دارد، مرتون تبهکاري غيرسود جويانه از قبيل ويرانگري و الواطي نوجوانان را که پاداش مالي در برندارد، حساب نمي آورد.
کوهن مي گويد که پسران منحرف طبقه پايين اجتماع تلاش دارند تا در چشم گروه خود آدم موفقي جلوه کنند و اين موقعيت در توانايي در کلاه گذاشتن بر سر مقامات مدرسه، ترساندن پليس و همسايه ها و وارد کردن صدمات خطرناک سنجيده مي شود.
در اين جا مسئله پيشرفت و اهداف مربوط به کار و موفقيت در کسب پول به هيچ وجه مطرح نيست، در پشت سر انحرافات افراد طبقه پايين اجتماع بيان نارضايتي و عدم علاقه بر عليه جامعه اي پنهان است که به نظر آنها به هيچ وجه نمي توان به هنجارهاي پذيرفته شده، در آن دست يافت. (Stewart & Glynn, 1988: 143)
نتيجه اين عمل به يک فرهنگ فرعي بزهکاري منتهي مي شود. اين فرهنگ به بزهکاران پاداش مثبت مي دهد. و آنها نزد همسالان بزهکار خود شهرت و وجهه کسب مي کنند و بدين وسيله مسئله «محروميت از پايگاه و منزلت اجتماعي» را حل مي کنند.
7-3-2-2 نظريه ديويد ماتزا- بزهکاري و دنباله روي Delinquency and Drift
ماتزا مي گويد براي اين که منحرفين را درک کنيم بايد:
اول به اين مسئله از ديد يا از نقطه نظر فاعل نزديک شويم و به عبارت ديگر، ما بايد بتوانيم موقعيت موردنظر را از ديد يک منحرف نگاه کنيم نه اين که از ديد ارزش هاي مورد قبول خودمان.
دوم اين که بايد اين حقيقت را در نظر بگيريم که انحراف در ميان سيستم پيچيده اي از معاني و ارزش ها پديدار مي شود.
سوم اين که ما بايد از مقاصد انحراف آگاه شويم، همچنانکه يک فرد فرايند انحراف را طي مي کند.
چهارم ما نبايستي عکس العمل اجتماع را در قبال اين منحرفين ناديده بگيريم.
ماتزا اين جهت گيري را در سه «مفهوم اصلي» در اثر خود تحت عنوان فرايند کجرو شدن مطرح مي سازد که عبارتنداز: ممنوعيت ، ارتباط يا همبستگي و مشخص شدن .
ممنوعيت: به معني هر چيزي است که فرد را در جامعه اي که اعتبار زيادي براي موفقيت هاي اقتصادي قائل است در وضعيت نامساعدي قرار مي دهد، فقر، تبعيض نژادي و عقب ماندگي ذهني در اين طبقه بندي دلايل کمک کننده براي انحراف قرار مي گيرند.
ارتباط نزديک با پديده کجرو: به معني ارتباط با يک خرده فرهنگ کجرو است. در اينجا ماتزا اشاره مي کند به اين که ارتباط نزديک با عمل کجرو مي‌تواند انحرافات بعدي را تحريک کند.
مشخص شدن: اشاره است به اهميت عمل از ديد جامعه، از آن جمله اقدام به برچسب زدن. مشخص شدن مي تواند عکس العمل منطقي جامعه باشد يا به قول يکي از طرفداران ماتزا ماهيت خود کامه و استهزاء آميز درگيري دولت در زندگي کساني است که از گروه خود جدا شده اند و بايد آنها را مجرم يا چيزي شبيه آن نامگذاري کند. هر يک از اين مفاهيم اصلي اگر به صورت جداگانه مدنظر گرفته شوند. بسيار ساده تر از آن هستند که پيشامد انحراف را توضيح دهند ولي ماتزا مي گويد که اين سه به اتفاق هم تصوير کاملتري از انحراف و روند کجرو شدن بدست مي دهند. اين مفاهيم تئوري معاشرت گوناگون، تئوري خرده فرهنگي و تئوري برچسب را در يک برداشت واحد ادغام مي‌کنند. (Stewart & Glynn, 1988:144)
نمودار 2: دياگرام متغيرها و روابط علي تئوري ماتزا
ديويد ماتزا بزهکاران را بعنوان افرادي که نسبت به ارزش هاي انحرافي پايبند باشند، نمي نگرد. او بر آن است که چون بسياري از بزهکاران از اعمالي که مرتکب شده اند، ابراز شرمساري و گناه مي کنند بايد تا حدودي نسبت به نظم اجتماعي حاکم بر جامعه متعهد باشند. رفتار ممکن است انحرافي باشد اما علت آن مردود دانستن هنجارها و ارزشهاي اصلي جامعه نيست بلکه توسل به عذر و بهانه هايي از قبيل توجيهات و دليل تراشي براي انحراف است که ماتزا آنها را فنون سترون سازي مي نامد. با استفاده از چنين فنوني بسياري از سرزنشها و زشتي هايي که با اعمال انحرافي همراه هستند، پذيرفتني مي‌شوند. فنون سترون سازي عبارتنداز ناديده گرفتن مسئوليت در قبال يک عمل انحرافي- بزهکار ممکن است با مقصر شمردن والدين يا محيطي که در آن زندگي مي کند از خود سلب مسئوليت کند و بدين طريق صدمه اي را که از عمل وي ناشي مي شود، ناديده انگارد.
8-3-2-2 نظريه بوم شناسي انحراف- مکتب شيکاگو
بوم شناسي به رابطه ميان ارگانيسم ها و محيط اشاره مي کند اعضاي مکتب شيکاگو اين مفهوم را در باره رشد شهرهاي بزرگ به کار بردند و چنين استدلال کردند که رفتار انسان را مي توان بر حسب محيط شهري او تبيين کرد. شهرهاي بزرگ بخصوص قسمت مرکزي آن، اغلب صحنه جرايم سازمان يافته است و در آن جا براي جوانان فرصت يادگيري راههاي موفقيت آميز ارتکاب جرايم زياد است. (stewart & Glynn, 1988:140) کتليفوارد شاو و هنري مک کي ، با استفاده از اين ديدگاه در مطالعه انحراف، شهر شيکاگو را به پنج ناحيه تقسيم کردند و دريافتند که ميزان بزهکاري به ترتيب از ناحيه يک، که مرکز تجارت است به سمت ناحيه پنج که در حاشيه خارجي شهر قرار دارد، کاهش مي يابد.
شاو و مک کي نتايج بدست آمده را اين گونه توضيح مي دهند: ناحيه يک، محل تردد و جابجايي زياد جمعيت است. دو دليل عمده در اين باره وجود دارد: نخست اينکه مهاجراني که از روستا به شهر مي آيند چون اغلب پول کافي ندارند و مخارج زندگي در ناحيه يک کمتر است معمولاً زندگي شهري خود را از اين ناحيه آغاز مي کنند. گسترش مرکزيت تجاري در اين ناحيه از شهر، دومين دليل جابجايي جمعيت محسوب مي شود. شاو و مک کي استدلال مي کنند که اين فرايند رشد شهري، دليل تمرکز جنايت و بزهکاري در ناحيه انتقال جمعيت است.
جابجايي زياد جمعيت، از شکل گرفتن جامعه اي با ثبات جلوگيري مي کند و به بي سازماني اجتماعي منتهي مي شود. نشانه هاي بي سازماني اجتماعي عبارتنداز: بزهکاري، فحشاء، قمار بازي، مصرف غيرقانوني داروهاي مخدر، زياده روي در مصرف مشروبات الکلي، خشونت و خانواده هاي از هم گسيخته، اين ها ويژگي هاي مرکز تجارت و بازرگاني است. اين اعمال به اين دليل رخ مي دهند که در مراکز انتقال و جابجايي جمعيت، کنترل اجتماعي ضعيف است و کنترل هايي از قبيل عقيده عمومي، نظارت همگاني و کنترل خانوادگي آن قدر قوي نيستند که از پيدايش ارزش ها و هنجارهاي انحرافي جلوگيري کنند.
مطالعه شاو و مک کي در بعضي از مناطق شيکاگو نشان مي دهد که مناطق «بد» شهر (با ارزيابي نبود فرصت ها، خانه هاي مخروبه و وجود مظاهر فساد اخلاقي) داراي ميزان بالاي بزهکاري نوجوانان هستند که در بعضي موارد بيست بار بيشتر از مناطق خوب است. (Stewart & Glynn, 1988: 140-142) لذا مي توان نتيجه گرفت که بين فقر و وجود فساد اخلاقي در محيط زندگي و ميزان بزهکاري نوجوانان رابطه مثبت (مستقيم) وجود دارد. همچنين بين ميزان کنترل و شدت بزهکاري رابطه معکوس وجود دارد.
ارزيابي نظريه مکتب شيکاگو در مورد انحراف:
ديدگاه مکتب شيکاگو از اين مزيت برخوردار است که تئوري هاي ساختاري و خرده فرهنگي را با جامعه پيوند مي دهد. شاو و مک کي خاطر نشان مي‌سازند که ميزان بزهکاري با عوامل اقتصادي دقيقاً تطبيق مي کند، درآمدها از ناحيه يک به سمت ناحيه پنج به تدريج افزايش مي يابد. نرخ بزهکاري نيز به ترتيب از نواحي مرکزي به سمت نواحي کناري کاهش مي يابد.
9-3-2-2 نظريه ويليامزهال- عوامل خانواده موثر بر بزهکاري
طبيعي است که بايد تحقيق در مورد توضيح جامعه شناختي جنايت را با مطالعه تأثيرات خانواده شروع کنيم. چرا که جامعه شناسان با روانشناسان و روانکاوان در اين مسئله متفق القولند که هيچ چيز بيشتر از تجارب بدست آمده کودک در حين رشد در خانواده، بر رفتار کودک تأثير نمي گذارد. گرچه تأثير عوامل ديگر نيز گاهي چشمگير است ولي عاملي موثرتر از اين وجود ندارد.
عوامل خانواده که نيازمند بحث مي باشند را مي توان به پنج عنوان ذيل تعقسيم بندي کرد:
الف) خانواده گسسته شده (از هم پاشيده)
ب) کشش يا فشار خانواده
ج) انضباط و روابط خانواده
د) محروميت در خانواده
ه‍( اهمال و غفلت
الف) خانواده گسسته شده:
بحث بزهکاري عموماً حول محور تأثير خانواده گسسته مي گردد. اغلب به نظر مي رسد که خانواده گسسته که به دليل فوت يکي يا هر دو والدين، طلاق، يا فرار يکي از زوجين گسسته و فرو پاشيده، عامل اصلي جرم است. گسستگي روابط خانواده منجر به عدم رضايت اعضاء مي شود.
آقا و بانو گلوک در مطالعات سال 1950 دريافتند که خانواده هاي گسسته شده عموماً در مورد گروه آزمايش (بزهکاران)، در مقايسه با گروه کنترل تقريباً 2 برابر هستند. (2/34%، 4/60%)
خانواده گسسته شده باعث افزايش امکان بزهکاري در کودکاني مي شود که از نظر عاطفي ناپايدار هستند و احساس ناتواني- ناکامي مي کنند.
تحقيقات اف- ايوان ناي ، نيز ثأثير خانواده گسسته را بر بزهکاري فرزندان نشان مي دهد. ناي اختلاف جزيي ولي مشخصي را در رفتار بزهکاران جوان از خانواده هاي گسسته (ناسالم) و خانواده هاي سالم مشاهده کرد که اين امر را ناشي از فقدان کنترل بر روي فرزندان خانواده هاي تک والديني دانست و به علت وجود ناپدبري يا نامادري دچار آشفتگي مي شدند. يک کشف چشمگير اين بود که ميزان بزهکاري در خانواده هاي گسسته شده کمتر از خانواده هاي غيرگسسته، اما غيرخوشبخت بود که موجب شد ناي پيشنهاد کند که «عامل خوشبختي» ارتباط خيلي نزديکتري با بزهکاري دارد تا وضع رسمي خانواده ترورگيبن اشاره مي کند که وضع خانواده غير گسسته ممکن است در موقعيت هايي به بدي خانواده هاي گسسته باشد، در موارد که والدين با هم زندگي مي کردند روابطشان تيره بود (55% کل موارد)، ناي همچنين در رابطه با سني که در آن در خانواده گسست ايجاد مي شود، اطلاعاتي دارد و به نظر وي اهميتي ندارد که در چه سنيني اين اتفاق مي افتد. در حاليکه مطالعات ديگر به آسيب پذيري کودکان نزديک سنين نوجواني، در هنگام گسسته شدن خانواده اشاره دارد. در دوره قبل از بلوغ نسبت به والديني که ممکن است در اثر گسست آسيب ببينند وفاداري و علاقه يا دلبستگي بيشتري وجود دارد. کودک خيلي بيشتر از آن چه که تصور مي‌شود از نظر عاطفي درگير مي شود.
به نظر مي رسد نتيجه عمومي چنين باشد که والدين ناراضي شانس کودکان را براي بزهکار شدن تا دو برابر افزايش مي دهند. همچنين عوامل ديگري مثل کيفيت روابط خانوادگي و درجه گرمي و ملاطفت و محبت و عشق و فشار و اضطراب يا تضاد در خانواده مورد بحث قرار گرفته اند. (Hall Williams, 1982: 89-94)
اگر خانواده گسسته شده نباشد، اما در آن روابط تيره و اختلاف وجود داشته باشد روي انحراف تأثير مثبت دارد. نوشته هاي جمعيتي و ارتباطي، خانواده را مسئول ميزان هاي بالاي اعمال جنسي جوانان، حاملگي، بزهکاري و استفاده از مواد مخدر و الکل مي داند و اغلب سطوح پايين کنش متقابل والدين- فرزند و سطوح بالاي تضاد و خانواده گسسته را عامل آن مي دانند.
ب) کشش يا فشار خانواده:
اهميت چشمگير جو خانواده و درجه گرمي يا عاطفه و محبتي که يکي يا هر دو والدين به بچه ابراز مي کنند، بايد مشخص شود.
شاو و مک کي در گزارش دهه 1930 نتيجه گرفتند که گسستگي در ميان افراد خانواده نيست که عامل تعيين کننده بزهکاري مي شود بلکه اثر فزاينده فشار دروني و اختلاف عامل تبيين کننده است.
ديويد آبراهامسون روانشناس برجسته امريکايي دريافت، خانواده هايي که جنايتکاران را بوجود مي آورند نسبت به خانواده هاي گروه غيربزهکاران شيوع بيشتر شرايط عاطفي ناسالم را در افراد خانواده نشان مي دهند- که فشار خانواده ناميده مي شود. اين فشار خانواده با خصومت، تنفر، عصبانيت، آزردگي، پرخاشگري، اختلالات رواني، آشفتگي هاي عاطفي بوجود آمده و حفظ شده، در هر دوي والدين و فرزندان آشکار مي شود.
ج) انضباط و روابط خانواده:
بارت با پي بردن به اين موضوع که 9/60 درصد از بزهکاران مورد مطالعه‌اش متعلق به خانواده هاي داراي نظم و انضباط ناقص هستند (در مقايسه با 5/11 درصد در گروه گواه)، او نظم ناقص را در رأس ليست عوامل خود قرار داد. مطالعات آقا و بانو گلوک نظم ناکافي و بي ثبات شامل کنترل کاملاً سست يا کنترل شديد و سخت را در مردان بزهکار و تقريباً زنان بزهکار نشان داد. کتاب آنها تحت عنوان محيط خانواده، رابطه بين نظم در خانه و رشد ويژگي هاي شخصيتي فرزند را نشان داد.
د) مجرميت در خانواده:
تأثير اعضاي ديگر خانواده که قبلاً بزهکار بودند نه فقط برادر يا خواهران، بلکه نسبت هاي ديگر، نيز از طرف جرم شناسان علاقمند به تحقيق آسيب شناسي خانواده در ارتباط با جرم بررسي شده است. بارت دريافت که فساد و جرم در خانواده هاي بزهکاران مورد مطالعه اش از نظر فراواني پنج برابر بيشتر نسبت به خانواده غيربزهکار (گروه گواه) مي باشد.
آقا و بانو گلوک دريافتند که بخش زيادي (بالاي 80درصد) از متخلفين در خانواده هايي که اعضاي بزهکار ديگري وجود داشته و در آن عرق خوري، جرم و بي بند و باري اخلاقي وجود داشته، پرورش يافته اند. ساترلند و کرسي به اين نتيجه رسيدند که بزهکاران در خانواده هايي رشد مي کنند که در وضعيت غيرعادي هستند و در آنها الگوهاي بزهکارانه، ارائه مي شود.
تأثير داشتن برادر بزهکار تقريباً مانند داشتن پدري بزهکار مهم است. وست و فارينگتون ابراز مي دارند که اگر پدر بچه بزهکار باشد احتمال دارد که سرپرستي و نظارت کافي و صحيح کاهش يابد و احتمال بزهکاري در کودک وجود دارد.
ه‍( اهمال و غفلت:
برخي از جرم شناسان تأثيرات غفلت از بچه در الگوي رفتار بچه به هنگام رشد و بويژه رفتار بزهکارانه را مطالعه و بررسي کرده اند.
ويلسون پي برد که اين واقعيت محض يعني غفلت از بچه نخستين عامل و مسبب مي باشد که مي تواند سطح بزهکاري موجود در بين نمونه هايش را تشريح کند. (Hall Williams, 1982: 95-100) شواهد تجربي فراواني نشان مي‍دهد که فقدان کنترل رفتاري بچه ها ارتباطي مثبت با گونه هاي متعدد مسائل رفتاري دارد. مطالعات شواهد معتبري را فراهم کرده که موضع گيري هاي مديريتي ضعيف والدين (بعنوان مثال فقدان نظارت و کنترل) با رفتار مشکل ساز بچه ها، بزهکاري، مصرف مواد مخدر، زودرسي جنسي ارتباط دارد. (Barber, 1992: 72)




نويسنده:عاليه شکربيگي


مشاوره حقوقی رایگان