بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,758

بررسي نقش خانواده با تکيه بر نظم در خانواده-قسمت دوم

  1390/6/23
خلاصه: بررسي نقش خانواده به عنوان عامل و مانع بزهکاري نوجوانان (با تکيه بر نظم در خانواده)
طلاق:
طلاق در لغت جدا شدن زن و مرد، رها شدن از قيد نکاح و رهايي از زناشويي است. طلاق رابطه‌اي اجتماعي (بين دو نفر و از خلال آن دو گروه اجتماعي) است، با نظارت مقامات ذي‌صلاح (به عنوان نمايندگان جامعه) و با تحقيق تمهيدات لازم.
طلاق در زمره غم انگيزترين پديده‌اي اجتماعي است. تعادل انسانها را ناپديد مي‌سازد، همان طور که بر جامعه آثاري شوم برجاي مي‌گذارد. به درستي مي‌توان گفت هيچگاه مطالعه آسيب شناسي اجتماعي و انحرافات اجتماعي و بزهکاري اجتماعي بدون شناسايي طلاق صورت پذير نيست. به تعبير ديگر هر جامعه که در جستجوي سلامت است بايد اين پديده را مهار کند. (ساروخاني،10118:1376)
فروپاشي خانواده «يک موقعيت که در آن والدين فرزند به قصد فسخ يا انحلال ازدواج از هم جدا شده‌اند و اين دوره جدايي از سه ماه بيشتر ادامه مي‌يابد». (Fergusson,…,1984:540)
ادبيات و نوشته‌هاي طلاق مشخص مي‌کند که بيشترين موارد طلاق يک بحران توأم با فشار و تنش است که بر همه اعضاء خانواده تأثير مي‌گذارد. مطالعات نشان مي‌دهد که به طور متوسط براي هر کودک 18 تا 24 ماه طول مي‌کشد تا با طلاق سازگار شوند. (Benjamin Schlesinger, 1996:93)
کونيگ، طلاق را معلول تناسب نداشتن خصوصيات زوجين مي‌داند نه معلول ساخت ازدواج و خانواده موجود.
عدم ثبات زناشويي کم وبيش مترادف با مفاهيمي نظير فسخ زناشويي، طلاق، کيفيت پايين زندگي زناشويي به کار رفته است. (Booth,…, 1983:387)
خانواده:
برگس و لاک 1953 مي‌نويسد،
«خانواده گروهي است متشکل از افرادي که از طريق پيوند زناشويي، همخوني و يا پذيرش (به عنوان فرزند) با يکديگر به عنوان شوهر، زن، مادر،پدر، برادر و خواهر در ارتباط متابلند وفرهنگ مشترکي پديد آورده و در واحد خاصي زندگي مي‌کنند»
خانواده در زمره عمومي‌ترين سازمانهاي اجتماعي است و بر اساس ازدواج بين دست کم دو جنس مخالف شکل مي‌گيرد و در آن مناسبات خوني واقعي يا اسناد يافته به چشم مي‌خورد. (به همراه اين مناسبات شاهد پيوندهايي قرار دادي مبتني بر پذيرش فرزند نيز هستيم)،خانواده معمولاً داراي نوعي اشتراک مکاني است، هر چند همواره چنين نيست و همين نيز وجه تمايز مفاهم خانواده و خانوار است و کارکردهاي گوناگون شخصي، جسماني، اقتصادي و تربيتي و ... را به عهده دارد. هرگز هيچ جامعه‌اي نمي‌تواند به سلامت رسد مگر آنکه از خانواده‌هايي سالم برخوردار باشد.
خانواده به عنوان يک نهاد اجتماعي در جامعه است. منظور از نهاد خانواده شبکه نقش‌ها و يا شبکه انتظارات و تکاليف د رخانواده است اما وقتي از خانواده به عنوان يک اجتماع طبيعي کوچک صحبت مي‌شود، منظور «مايي» است که در يک ميدان تعاملي گرم با حريم نسبتاً مشخص به وجود آمده و اعضاء «ما» نسبت به آن احساس تعلق و وابستگي عاطفي مشترک دارند و در مقابل «ما» نيز به آنها نوعي هويت جمعي مشترک اعطاء مي‌کند.
نظم:
نظم حالت ساختي دارد. معني لغوي نظم بسيار صريح و روشن است، نظم در لغت به معني آرايش، ترتيب و توالي است. (چلبي، 31:1375)
در معنا يعني برقرار نمودن مقررات و هنجارها و اجراي هنجارها و وجود ضمانت اجرايي براي اجراي هنجارها، اگر جامعه منظم نباشد نشانگر عدم رعايت هنجارها در آن جامعه است.
تعادل نيز علاوه بر اينکه حالتي ساختي دارد، در عين حال، رابطه‌اي متعادل و متوازن روانشناختي را بين اجزاء ساختي مشخص مي‌کند. يعني، آيا رعايت هنجارها به شکلي متعادل و متوازن است. يا خير؟ پارسنز ابعاد مختلف نظم اجتماعي را به بعد هنجاري تقليل مي‌دهد.
آلکساندر نظم جمعي را به نوعي تعهدات دروني مشترک مي‌داند. طبق اين ديدگاه نظم اجتماعي نظمي است هنجاري و فوق فردي، در واقع اين هنجارها هستند که افراد را به عنوان مجموعه‌اي مشبک به صورت بين ذهني به هم مرتبط مي‌سازند. وجدان جمعي دورکيم بيانگر چنين نظمي است به همين دليل هم است که دورکيم در تحليل نهايي خود پايه هر نظم اجتماعي را عاطفي مي‌داند. در صورتي که نظم دروني اجتماعي، صبغه عاطفي خود را از دست بدهد، خود نيز همزمان محو مي‌شود.
پارسنز مي‌گوييد که در نظرش نظم نه يک آرزو است، نه يک آرمان بلکه يک مسأله است. پارسنز پايه و اساس زندگي را در دروني شدن هنجارها و ارزشهاي نهادي شده اجتماعي از سوي اشخاص مي‌داند.
هومانز آزادي انسان را تنها به عنوان دروني کردن کامل هنجارهاي گروهي به مثابه نظم مطلوب معرفي مي‌کند.
2-2 بررسي تئوريها و نظريات بزهکاري (انحراف) و نظم خانواده
در مورد رفتارهاي انحرافي نظريات مختلفي وجود دارد که هر کدام بر اساس فرضها و يافته‌هاي خود به بررسي اين اعمال مي‌پردازند. در اين زمينه مي‌توان به سه رويکرد عمده يعني روانشناسي و جامعه‌شناسي اشاره کرد.
ابتدا روانشناسي انحراف را مرور مي‌کنيم و سپس نظريات جامعه‌شناسي انحراف را مورد بررسي قرار مي‌دهيم که عبارتند از:
نظريه فشار ساختاري
نظريه برچسب يا عکس‌العمل اجتماعي
نظريه انتقال فرهنگي
نظريه کنترل اجتماعي
2-2-2 نظريه روانشناختي در مورد انحرافات
نظريه‌هاي روانشناختي، کجروي را عکس‌العملي نسبت به مشکلات شخصيتي مي‌داند. اطلاق عناوين «ديوانه»، «مريض» و امثال آن به افراد کجرو حاکي از مرتبط دانستن نابهنجاري با خصوصيات شخصيتي و روانشناختي است.
زيگموند فرويد شخص «روان‌ رنجور» را حاصل توسعه نيافتگي و نقصان «خود برتر» دانسته و آن را نيز معلول «جامعه پذيري» غير طبيعي در دوران کودکي مي‌شمارد.
اغلب تئوريهاي روانشناسي بر آنند که در فرايند اجتماعي شدن فرد منحرف و معمولاً در رابطه بين والدين و فرزند، نقصان وجود داشته است. اين نقصيه شامل ناراحتي عاطفي است که به تشکيل خصلتهاي شخصيتي کژ سازگار منتهي مي‌شوند. گفته مي‌شود که تجارب دوران کودکي مي‌تواند تأثير ديرپاي در رفتار دوران بلوغ و بزرگسالي داشته باشد. جان باولبي استدلال مي‌کند که کودک نيازهاي دارد و مهمترين نياز او امنيت عاطفي است که مؤثرترين وجه ممکن مي‌تواند با رابطة صميمانه‌اي که بين مادر و فرزند برقرار مي‌شود، تامين گردد. چناچه کودک به ويژه در اوان کودکي از عشق مادري محروم شود اين امکان وجود دارد که به شخصيت روان‌رنجور مبتلا گردد. افراد روان‌رنجور معمولاً بون تأمل و انديشه عمل مي‌کنند، بندرت احساس مي‌کنند و در مقابل مجازات و درمان واکنش چنداني نشان نمي‌دهند.
هانس آبزيک، بر آن است که بين ويژگيهاي شخصيتي که جنبه ژنتيک دارند و رفتار انحرافي رابطه‌اي وجود دارد. وي مدعي است که بين خصايص شخصيتي از قبيل برون‌گرايي با رفتار جنايي رابطه وجود دارد. يک فرد برون‌گرا ماجراجوست، مغرور است، سريعاً واکنش نشان مي‌دهد و بدون تأمل و انديشه عمل مي‌کند. برعکس، شخصيت درون‌گرا که شخصيتي آرام و کنترل شده است.
آلبرت باندورا و ريچارد والترز گفته‌اند که هم تنبيهات بدني مستمر و هم بي‌مبالاتي زياد در کنترل رفتار پسران جوان توسط والدين به بزهکاري جوانان مي‌انجامد، توسط والدين به بزهکاري جوانان مي‌انجامد، به نظر آنان، پسراني که اغلب توسط پدران خود کتک مي‌خورند به کنترلهاي خارجي متکي مي‌شوند، يعني در انجام هر عملي به جاي آنکه اساس تصميمات خود را بر احساس دروني خود از درستي و نادرستي آن عمل بگذارند بيشتر احتمال به دام افتادن را محاسبه مي‌کنند. از سوي ديگر پسراني که هميشه و در مقابل هر نوع عملي با تأييد و تشويق والدين مواجه بوده‌اند، با اين ذهنيت رشد يافته‌اند که هر چه بکنند پسنديده و مقبول است.
لازم به تذکر است که هنوز هيچ صفت خاصي از شخصيت انسان را به طور کلي علمي با کجروي مرتبط ندانسته‌اند و هيچ اختلاف مستمر روانشناختي بين کجروان و راستروان شناخته نشده است.
3-2-2 نظريات جامعه شناختي انحراف StructuralStrain
همانطور که قبلاً اشاره شد، نظريات جامعه شناختي انحراف خود به شش بخش عمده تقسيم مي‌شود که در اينجا به بررسي و ارزيابي هر يک از نظريات مي‌پردازيم:
نظريه فشار ساختاري
1-3-2-2 در سال 1938 رابرت کي.مرتون ، جامعه‌شناس هاروارد، يک مقاله تحت عنوان ساختار اجتماعي و آنومي به چاپ رساند نظريه خود را بر اساس عقايد دورکيم از آنومي (بي‌هنجاري) و انسجام اجتماعي بنا کرده است.( ander Zanden, 1996:138/Hall Williams,1982:136) مرتون بر آن است که انحراف از ساختار و فرهنگ جامعه سرچشمه مي‌گيرد. وي استدلال خود را با معيار توافق جمعي درباره ارزشها آغاز مي‌کند و معتقد است که تمام اعضاي جامعه در ارزشهاي مشترک سهيم‌اند. اما از آنجايي که اعضاي جامعه از لحاظ ساختارهاي اجتماعي در موقعيتهاي مختلفي قرار مي‌گيرند، براي درک ارزشهاي مشترک از فرصتهاي مساوي برخوردار نيستند. چنين وضعي ممکن است موجب انحراف شود. به بيان مرتون ساختار اجتماعي و فرهنگي جامعه براي رفتار منحرف اجتماعي مردمي که در جايگاههاي مختلفي قرار گرفته‌اند، ايجاد فشار مي‌کند.
به خاطر شکافهاي ساختي از نظر اجتماعي بين آرزوها (اهداف مشترک) و دستيابي واقعي (دسترسي به ابزار اجتماعي براي رسيدن به اين اهداف) آنومي (بي‌هجاري) در نظام اجتماعي ايجاد شده است.
(Hamitlton, 1987:120-121)
مرتون ايالات متحده امريکا را مورد مثال قرار داده و تئوري خود رابه شرح زير طراحي مي‌کند: او مي‌گويد که براي تعداد زيادي از آمريکاييها موفقيت مادي، مخصوصاً حالت رفاه مادي (تملک و ثروت اندوزي) يک هدف فرهنگي است. در آنجا پول به عامل موفقيت به حساب مي‌آيد. همينطور تنها ابزار و راههاي قابل قبول از لحاظ فرهنگي براي کسب موفقيت، داشتن تحصيلات عالي و شغلهاي با درآمد بالا مي‌باشد.
ممکن است مشکلي وجود نداشته باشد، اگر همه امريکايي‌ها دسترسي يکساني به ابزارهاي مورد تأييد و قانوني براي بدست آوردن موفقيت پولي داشته باشند. اما تأکيد خاص در امريکا بر تبليغ اهداف بدون توجه يکسان به حصول ابزار براي دستيابي به اين اهداف مي‌باشد. فقرا و اقليتها اغلب خودشان را از نظر دستيابي به حداقل آموزش رسمي و منابع اقتصادي ناچيز در وضع نامساعدي مي‌بينند. لذا فشار زياد افراد را به سمت ناهمنوايي و استفاده از اعمال نامتعارف سوق مي‌دهد. آنها نمي‌توانند اهداف تأييد شده از لحاظ فرهنگي را از طريق استفاده از ابزار قانوني بدست آورند. از اينرو براي بدست آوردن اهداف به هر ابزار و شيوه‌اي مثل شرارت، فسادو جرم‌ روي مي‌آورند. (Vander Zanden, 1996:138/Hamilton, 1987:121)
مرتون پنج شيوه عمل يا انطباق را مطرح مي کند، اولين شيوه همنوا و چهار شيوه ديگر که از عدم قبول وسايل يا هدف هاي قانوني يا هر دو آنها حاصل مي شود، انحراف به شمار مي رود. ساخت فرصت موقعيت‌هاي اجتماعي را که در سه دسته همنوا، منحرف، ناهمنوا، سازمان يافته شامل مي شود.
تيپولوژي (نوع شناسي)مرتون از انواع انطباق فردي
ابزار نهادي شده اهداف فرهنگي انواع انطباق
+ + همنوايي
- + نوآوري
+ - شعائرگرايي
- - انزواطلبي
شورش
پذيرش=+
رد کردن= -
رد ارزشهاي موجود و جايگزيني ارزشهاي جديد=
(Vander Zanden, 1996: 139/Hamilton, 1987: 108/Merton 1957:194)
همنوايي:
وقتي که مردم هم اهداف فرهنگي موفقيت مادي و هم ابزارهاي قانوني از لحاظ فرهنگي براي رسيدن به اين اهداف را مي پذيرند، ايجاد مي شود، چنين رفتاري پايه محکم يک جامعه باثبات است.
نوآوري:
در نوآوري افراد اهداف تأييد شده موفقيت از نظر فرهنگي را مي پذيرند در حاليکه ابزار و راههاي تأييد شده و قانوني از لحاظ فرهنگي براي جستجوي آن اهداف را رد مي کنند. چنين افرادي ممکن است به فاحشگي يا روسپيگري، فروختن( قاچاق) مواد مخدر، چک جعلي، کلاهبرداري، اختلاس کردن، دزدي، دستبرد زدن يا لخت کردن و اخاذي کردن براي بدست آوردن پول و نمادهاي موفقيت دست زنند. (Vander Zanden, 1996: 139)
شعائرگرايي:
شامل رها کردن اهداف عالي موفقيت مي‌شود د رحاليکه برده‌وار و بي‌اختيار از ابزارهاي تأييد شده، پيروي مي‌کنند. براي مثال، اهداف سازمان براي عده‌اي از ديوان‌سالاران علاقه‌مند نامربوط مي‌شود در عوض آنها ابزاهايي را به خاطر خودشان بدست مي‌آورند، يک بت از مقررات و بوروکراسي افراطي مي‌سازند. (Vander Zanden, 1996:139)
انزواطلبي:
انزواطلبي هم اهداف فرهنگي و هم ابزار تأييد شده يا قانوني از لحاظ فرهنگي را در مي‌کنند بدون جايگزين کردن شيوه‌هاي جديد. براي مثال، آدمهاي الکلي، معتاد به مواد مخدر، آدمهاي ولگرد و کساني که از جامعه به بيرون پرت شدند، آنها در جامعه هستند ولي جزيي از جامعه نيستند.
شورش:
شورشيان هم اهداف فرهنگي و هم ابزار تأييد شده و يا قانوني از لحاظ فرهنگي را رد مي‌کنند و براي آنها شيوه‌هاي جديدي جانشين مي‌کنند. چنين افرادي خود را از رفاداري و طرفداري از نظم اجتماعي موجود عقب مي‌کشند و طرفداري‌شان را به گروههاي جديد با ايدئولوژيهاي جديد منتقل مي‌کنند. جنبشهاي اجتماعي راديکالي (تندرو) يک نمونه خوبي از اين نوع اطباق هستند. (Vander Zanden, 1996:139-140)
به طور خلاصه، مرتون در تحليل خود نشان مي‌دهد که چگونه فرهنگ و ساختار جامعه موجب انحراف مي‌شود. تأکيد بيش از حد بر هدفهاي فرهنگي در جامعة آمريکايي که به قيمت زير پا گذاشتن راههاي متعارف کسب موفقيت تمام مي‌شود، تمايل براي ايجاد انحراف فشار وارد مي‌سازد، فشاري که با توجه به پايگاه شخص در ساختار اجتماعي متفاوت است. همچنين شيوه واکنش شخص در مقابل اين فشار به پايگاه او در طبقه اجتماعي بستگي خواهد داشت. مرتون انحراف را بر حسب ماهيت جامعه تبيين مي‌کند، نه ماهيت فرد منحرف.
به نظر مرتون هرگاه فردگرايي مفرط غالب شود و تنها هدف کسب موفقيت باشد، دگرگوني ظريفي اتفاق خواهد افتاد. در اين حال قواعد و مقررات غير رسمي توانايي خود را براي نظام بخشيدن از دست مي‌دهند، مجازاتهاي نهادي شده که ابزارهاي نظم اجتماعي هستند، اثر بخشي خود را از دست مي‌دهند و همه افراد به مهارت و کارداني شخصي خود باز مي‌گردند فرديت جاي مشارکت اجتماعي را مي‌گيرد، آن همان نتايجي است که بعضي جامعه‌شناسان آنرا ويرانگر «وحدت اجتماعي» مي‌نامند.
نظريه عکس‌العمل اجتماعي تأکيد مي‌کند که از طريق برچسب زدن يک عمل به عنوان منحرف زنجيره‌اي از حوادث را به حرکت در مي‌آوريم که فرد را به سوي انحرافات بزرگتري مي‌راند و بالاخره به آغوش يک تشکيلات و ساختار زندگي انحرافي مي‌اندازد. (Horton & Hunt, 1984: 171)
بيکر در کتاب خود به نام «بيگانگان- مطالعاتي در جامعه‌شناسي انحراف» نشان مي‌دهد که انحراف عبارت است از کنش متقابل بين آنهايي که مرتکب يک عمل انحرافي مي‌شوند و (يا گفته مي‌شود که مرتکب شده‌اند) و بقيه افراد جامعه که احتمالاً خود به گروه‌هاي مختلفي تقسيم شده، مي‌باشند. باز در جاي ديگر اشاره مي‌کند که: «انحراف، چگونگي عملي که شخص مرتکب مي‌شوند، نيست. بلکه نتيجه عملي است که ديگران بر حسب ضمانت اجرايي قوانين به يک متخلف نسبت مي‌دهند. اين برچسب به ايده‌اي درست يا غلط خود اجتماع و يا حتي به خرده گروههاي درون جامعه بستگي دارد. بيکر ظاهراً با اين نظريه عمومي که «قوانين مجرمين را بوجود مي‌آورد» موافق است.
گاهي اوقات برچسب مورد نظر اساساً غلط است چنانکه در مواردي که جوانان به بازداشتگاههاي جوانان سپرده مي‌شوند تنها به اين علت که والدين آنها ايشان را ترک کرده و هيچگونه امکانات حمايتي در اختيارشان نمي‌باشد، گاهي اوقات اين جوانان در ذهن عمومي به عنوان بزهکار برچسب زده مي‌شوند و اين عنوان منحرف به نظر مي‌ رسد گروه اجتماعي هويت جديدي به اين افراد مي‌دهد يا يک نقش جديد، يک سري انتظارات جديد به او نسبت مي‌دهد. از آن پس اين گروه اجتماعي بر اساس همين انتظارات به اين فرد پاسخ مي‌دهد و از اين راه برچسب را در جاي خود محکمتر کرده و روي کليه عکس العملها وکنش هاي متقابل آينده فرد تأثير مي گذارد. اين مساله برچسب زدن به خصوص در مورد افرادي که بيماريهاي ذهني دارند و عموماٌ تحت عنوان رفتارهاي منحرف آورده شده اند جدي است زيرا اينگونه افراد قادر به ايفاي نقشي که جامعه از ايشان انتظار دارد، نيستند. فردي که برچسب بيمار ذهني به او خورده است مشکل بتواند آن را از روي خود بردارد، صرف نظر از اينکه تا چه حد بتواند با جامعه خود دوباره سازگار شود. (Stewart & Glynn,1988:136/Horton & Hunt, 1984:170)
نظريه پردازان برچسب» اشاره مي‌کنند که ما همگي درگير رفتار منحرف هستيم،زيرا بعضي از هنجارها را نقض مي‌کنيم. آنها اين ايدة عمومي را رد مي‌کنند که انسانها را مي‌‍توان به دو گروه بهنجار و نا بهنجار تقسيم کرد. به عنوان مثال بعضي از ما حداکثر سرعت در رانندگي را نقض مي‌کنيم، مقدار درآمد واقعي خود را به مقامات مالياتي اطلاع نمي‌دهيم، به طور غير مجاز در ملک خصوصي ديگران وارد مي‌شويم و ... نظريه‌پردازان برچسب اين کارها را «انحراف اوليه» مي‌نامند. (Vander Zanden. 1996:145) مفاهيم انحراف نخستين يااوليه و انحراف دومين يا ثانويه که بوسيله لمرت ارائه شده است، کمک مي‌کند به اين که نشان دهد که چگونه مردم به عنوان منحرفين تأييد مي‌شوند.
انحراف اوليه رفتار انحرافي کسي است که در بقيه تشکيلات و ساختار زندگي خود يک همنوا است. رفتار انحرافي آنقدر جزيي يا از طرف همه پذيرفته شده و يا آنقدر خوب پوشيده نگهداشته مي‌شود و اغلب از طرف عاملين کنترل اجتماعي اظهار نمي‌شود که فرد به صورت علني يک منحرف خوانده نمي‌شود بلکه به عنوان يک « فرد محترم و شايسته» که کمي مرموز يا غير عادي است؛ شناخته مي‌شود.
انحراف ثانويه آن است که هويت اجتماعي فرد را به عنوان يک منحرف به دنبال دارد. گاهي اوقات کشف يک عمل انحرافي خاص (تجاوز، نزديکي به محارم، همجنس بازي، دزدي، استعمال مواد مخدر) و يا حتي يک تهمت دروغ کافي است که برچسب آدم منحرف بر يکي زده شود (تجاوزگر، معتاد و غيره).
فرايند برچسب زدن اهميت زيادي دارد زيرا همين مي‌تواند نقطه غير قابل برگشت در سازماندهي يک زندگي انحرافي باشد. فردي که دچار انحراف اوليه است هنوز قادر است يک مجموعه‌اي از نقش‌ها و وضعيت‌هاي متعارف را حفظ و مراعات کند و مي‌تواند در فشارها و روابط گروه همنوا سهيم باشد. ولي هنگامي که برچسب «منحرف» به افراد مي‌خورد از شغل خود محروم مي‌شوند و يا از حرفه‌اي که دارند، دور مي‌افتند، مردم عادي آنها را از خود مي‌رانند، احتمالاً زنداني مي‌شوند و براي هميشه نام «مجرم» روي آنها باقي مي‌ماند. اين طردشدگي و منزوي شدن، افرادي را که برچسب خورده‌اند به طرف گروه افراد منحرف مي‌کشاند تا با افرادي سرکنند که داراي سرنوشت يکسان و وضعيتي مشابه او هستند، شرکت در خرده فرهنگ کجرو راهي براي کنار آمدن با وضعيتهاي نااميد و دلسرد کننده و براي يافتن حمايت‌هاي عاطفي و پذيرش فردي است. اين همراه شدن با يک گروه افراد منحرف تصوير از خود فرد را به عنوان منحرف استحکام مي‌بخشد و يک شيوه زندگي توأم با انحراف را در پيش مي‌گيرد و از انحرافات به منظور دفاع در مقابل جامعه متعارف استفاده مي‌کند.(Horton & Hunt, 1984:174/Vander Zandn, 1996:145) بطور خلاصه نظريه‌پردازان برچسب مي‌گويند که پاسخ يا عکس‌العمل اجتماع به يک عمل، نه خود رفتار، انحراف مشخص و تعريف مي‌کند، هنگاميکه رفتار مردم به عنوان رفتاري که از هنجارهاي متعارف دور است، ارزيابي شد اين کار «زنجيره‌اي از عکس‌العملهاي اجتماعي را سبب مي‌شود» و ديگر افراد اين رفتار را تعريف کرده، ارزيابي مي‌کنند و برچسب بر آن مي‌زنند، به طور کلي، انحراف بستگي به اينکه چه قوانيني را يک جامعه انتخاب و در چه موقعيت‌ها و در مورد چه افرادي مورد تأکيد قرار دهد. اهميت عمده تماشاگران و ناظران اجتماعي اين است که آيا عمل فرد به عنوان منحرف برچسب مي‌خورد يا نه. پس به نظارت اجتماعي، ماهيت قوانين و برچسبهايي که به افراد زده مي‌شود توجه شده است و بر اين امر تأکيد دارند که آنچه که براي يک نفر کجرو به حساب مي‌آيد ممکن است از نقطه نظر ديگري کجرو نباشد. (Vander Zanden, 1996:145)
نويسنده:عاليه شکربيگي


مشاوره حقوقی رایگان