بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,376

گزارش کتاب نظام حقوق زن در اسلام-قسمت چهارم

  1390/6/17
خلاصه: گزارش کتاب نظام حقوق زن در اسلام-قسمت چهارم
مسأله‌ ارث‌
کتاب‌ در اين‌ خصوص‌ (صص‌ 226 - 217) يادآوري‌ مي‌کند که‌ در دنياي‌ قديم‌ به‌ زن‌ اصلاً‌ ارث‌ نمي‌دادند و يا با او مانند صغير، رفتار کرده‌ و از استقلال‌ اقتصادي‌اش‌ محروم‌ مي‌کردند. در برخي‌ از قوانين‌ قديم‌ جهان، اگر به‌ دختر، ارث‌ مي‌داده‌اند به‌ فرزندان‌ دختر، ارث‌ داده‌ نمي‌شده‌ و يا حق‌ ارث‌ دختر را منوط‌ به‌ خواست‌ مرد مي‌کردند يعني‌ مرد اگر خواست‌ چيزي‌ براي‌ زن‌ به‌ ارث‌ بگذارد. محروميت‌ زنان‌ از ارث‌ علل‌ مختلفي‌ داشته‌ و علت‌ عمده، منع‌ انتقال‌ ثروت‌ از خانواده‌اي‌ به‌ خانواده‌ ديگر بوده‌ است‌ زيرا آنان‌ سهم‌ زن‌ را در توليد مثل، کم‌ مي‌دانسته‌اند و براي‌ مردان، نقش‌ اصلي‌ در توليد مثل‌ را قائلند.
يکي‌ ديگر از عوامل‌ محروميت‌ زنان‌ از ارث، ضعف‌ قدرت‌ رزمي‌ و سربازي‌ آنها بوده‌ است.
اعراب‌ نيز به‌ همين‌ دليل‌ زن‌ را از ارث‌ محروم‌ مي‌کرده‌اند ولذا آيه‌ شريفه‌ ارث‌ بشدت‌ سنت‌شکن‌ بوده‌ و باعث‌ تعجب‌ اعراب‌ شد:
«للرَّجال‌ نَصيبٌ‌ مِما تَرَکَ‌ الوالدانِ‌ و الأ‌قرَبوُنَ‌ وَ‌ لِلنَّسأ نَصيب‌ مِمَّا تَرَکَ‌ الوالِدانِ‌ و الأ‌قرَبوُن‌ مِما قَلَّ‌ مِنهُ‌ اَو‌ کَثُرَ‌ نَصيباً‌ مَفروضاً.»(29)
در دوران‌ جاهليت‌ عرب‌ براي‌ ارث‌ نيز رسوماتي‌ بود که‌ اسلام‌ آنها را منسوخ‌ کرد از آنجمله‌ ارث‌ پسرخوانده‌ که‌ پسرخوانده‌ از ارث‌ آن‌ بهره‌مند مي‌گشت‌ در حالي‌ که‌ دختران‌ نسبي‌ آن‌ فرد از ارث، محروم‌ بودند، همچنين‌ ارث‌ هم‌ پيماني‌ که‌ دو نفر با يکديگر پيمان‌ مي‌بستند که‌ تا پايان‌ عمر از يکديگر محافظت‌ کنند و تعرض‌ به‌ هر يک، تعرض‌ به‌ ديگري‌ حساب‌ شود و هر يک‌ از ديگري‌ ارث‌ ببرند، اسلام‌ اين‌ رسومات‌ ضد‌ زن‌ را نيز از بين‌ برد. يکي‌ ديگر از رسومات‌ دوران‌ جاهليت، اين‌ بود که‌ زن‌ را نيز جزء ارثية‌ ميت‌ مي‌دانستند و اگر ميت، پسري‌ از زن‌ ديگر داشت‌ آن‌ پسر مي‌توانست‌ زن‌ ميت‌ را هم‌ تصاحب‌ کند و يا براي‌ ديگري‌ عقد کند و اسلام‌ اينرا نيز منسوخ‌ کرد. وضعيت‌ ارث‌ زن‌ در ايران‌ دوره‌ ساساني‌ نيز دست‌ کمي‌ از ديگر تمدنها نداشته‌ است. در اين‌ دوران‌ زن‌ شخصيت‌ حقوقي‌ نداشته‌ و اين‌ پدر و شوهر بوده‌اند که‌ اختيارات‌ وسيعي‌ در دارايي‌ زن‌ دانسته‌اند. دختري‌ که‌ به‌ خانه‌ شوهر مي‌رفت‌ ديگر از پدر يا کفيل‌ خود ارث‌ نمي‌برد. همچنين‌ اگر دختري‌ ازدواج‌ نامشروع‌ مي‌کرد از پدر خود ارث‌ نمي‌برده‌ است. با وجود همة‌ اين‌ موانع‌ مي‌بينيم‌ که‌ اسلام‌ براي‌ زن‌ حق‌ ارث‌ قائل‌ مي‌شود و او را در ارث، سهيم‌ مي‌کند. اما علت‌ اينکه‌ اسلام‌ سهم‌الارث‌ زن‌ را نصف‌ سهم‌الارث‌ مرد قرارداد وضع‌ خاصي‌ است‌ که‌ زن‌ از لحاظ‌ مهر و نفقه‌ و سربازي‌ و برخي‌ قوانين‌ جزائي‌ دارد؛ يعني‌ وضع‌ خاص‌ ارثي‌ زن، معلول‌ وضع‌ خاصي‌ است‌ که‌ زن‌ از لحاظ‌ مهر و نفقه‌ و غيره‌ دارد. اسلام، مهر و نفقه‌ را اموري‌ لازم‌ و مؤ‌ثر در استحکام‌ زناشويي‌ و تأمين‌ آسايش‌ خانوادگي‌ و ايجاد وحدت‌ ميان‌ زن‌ و شوهر مي‌شناسد. الغأ مهر و نفقه، موجب‌ تزلزل‌ اساس‌ خانوادگي‌ و کشيده‌ شدن‌ زن‌ به‌ سوي‌ فحشأ است‌ حال‌ که‌ مهر و نفقة‌ زن‌ بر مرد لازم‌ شد قهراً‌ از بودجه‌ زندگي‌ زن‌ کاسته‌ شده‌ و تحميلي‌ از اين‌ نظر بر مرد است، لذا اسلام‌ مي‌خواهد اين‌ تحميل‌ از طريق‌ ارث، جبران‌ بشود پس‌ مهر و نفقه‌ است‌ که‌ سهم‌الارث‌ زن‌ را تنزل‌ داده‌ است‌ و نقصان‌ ارث‌ در جاي‌ ديگري‌ جبران‌ شده‌ است.(30)
‌حق‌ طلاق‌
کتاب‌ در خصوص‌ مسأله‌ طلاق‌ (صص‌ 282 - 227) به‌ افزايش‌ آمار آن‌ در اين‌ عصر اشاره‌ کرده‌ که‌ هرچه‌ قانونگذاران‌ و حقوقدانان‌ و روانشناسان‌ کوشش‌ مي‌کنند نمي‌توانند جلوي‌ افزايش‌ طلاق‌ را بگيرند. بايد به‌ ريشه‌هاي‌ مسأله‌ پرداخت. در اين‌ دوران‌ سرشت‌ و خوي‌ انسانها تغيير نکرده‌ بلکه‌ محيط‌ زندگي‌ آنان‌ تغيير نموده‌ است. محيط‌ و آموزه‌هاي‌ آن‌ است‌ که‌ رشد طلاق‌ را دامن‌ مي‌زند، محيطي‌ که‌ اخلاق‌ را، عواطف‌ را، کانون‌ گرم‌ خانواده‌ را از بين‌ مي‌برد و به‌جاي‌ آن‌ ترويج‌ لذت‌طلبي‌ و کامجويي‌ مي‌کند زمينه‌هاي‌ طلاق‌ را بوجود مي‌آورد. انساني‌ که‌ بدنبال‌ لذت‌ بدن‌ و کامجوييهاي‌ فراوان‌ است‌ ديگر به‌ خانواده‌ و فرزندان‌ خود نمي‌انديشد و اين‌ است‌ که‌ جامعة‌ نوين‌ بشري‌ آنرا بوجود آورده‌ است.
بهترين‌ راه‌ جلوگيري‌ از طلاق‌ و کاهش‌ آن‌ اين‌ است‌ که‌ جامعه، محيط‌ طلاق‌ آماده‌ نکند بلکه‌ محيطي‌ مانع‌ طلاق‌ بسازد. اما ببينيم‌ که‌ آيا اصل‌ طلاق، لازم‌ است؟ و به‌ چه‌ شکلي؟ پنج‌ فرضيه‌ وجود دارد:
«1. بي‌اهميتي‌ طلاق‌ و برداشتن‌ همة‌ قيد و بندهاي‌ قانوني‌ و اخلاقي‌ «طلاق».
2. ازدواج، يک‌ پيمان‌ مقدس‌ و وحدت‌ دلها و روحهاست‌ و بايد براي‌ هميشه‌ ثابت‌ بماند و طلاق‌ از قاموس‌ بشري‌ بايد حذف‌ شود. زن‌ و شوهري‌ که‌ با يکديگر ازدواج‌ مي‌کنند، بايد بدانند که‌ جز مرگ‌ چيزي‌ آنها را از يکديگر جدا نمي‌کنند. (نظرية‌ کليساي‌ کاتوليک).
3. ازدواج‌ از طرف‌ مرد، قابل‌ فسخ‌ و انحلال‌ باشد و از طرف‌ زن، غيرقابل‌ انحلال.
4. ازدواج، مقدس‌ و کانون‌ خانوادگي‌ محترم‌ است، اما راه‌ طلاق‌ در شرايط‌ مخصوص‌ براي‌ هر يک‌ از زوجين‌ بايد باز باشد و راه‌ خروجي‌ طرفين‌ از بن‌بست‌ بايد به‌ يک‌ شکل‌ باشد. (مدعيان‌ تشابه‌ کامل‌ حقوق‌ زن‌ و مرد در حقوق‌ خانوادگي، قائل‌ به‌ اين‌ نظريه‌ هستند).»
5. ازدواج، مقدس‌ و کانون‌ خانوادگي، محترم‌ و طلاق، امر منفوري‌ است. اجتماع، موظف‌ است‌ که‌ علل‌ طلاق‌ را از بين‌ ببرد. در عين‌ حال، قانون‌ نبايد راه‌ طلاق‌ را براي‌ ازدواجهاي‌ ناموفق‌ ببندد. راه‌ خروج‌ از قيد و بند ازدواج، هم‌ براي‌ مرد بايد باز باشد و هم‌ براي‌ زن، اما راهي‌ که‌ براي‌ خروج‌ مرد از اين‌ بن‌بست‌ تعيين‌ مي‌شود با راهي‌ که‌ براي‌ خروج‌ زن، تعيين‌ مي‌شود، دو تاست‌ و از جمله‌ مواردي‌ که‌ اختيار زن‌ و مرد نامشابه‌ است، طلاق‌ است».(31)
در عصر ما طلاق‌ يک‌ مسأله‌ بزرگ‌ جهاني‌ است. همه‌ مي‌نالند و شکايت‌ مي‌کنند. آنانکه‌ طلاق‌ را در قوانينشان‌ به‌ طور کلي‌ ممنوع‌ کرده‌اند از نبود طلاق‌ و آنانکه‌ راه‌ طلاق‌ را بر روي‌ زن‌ و مرد به‌ طور مساوي‌ باز گذاشته‌اند، از افزايش‌ طلاق‌ و نااستواري‌ بنياد خانواده‌ها مي‌نالند. همچنين‌ آنانکه‌ حق‌ طلاق‌ را فقط‌ به‌ مرد داده‌اند يکي، از طلاقهاي‌ ناجوانمردانه‌ مردان‌ و يکي، از امتناعهاي‌ ناجوانمردانه‌ بعضي‌ از مردان‌ براي‌ طلاق‌ مي‌نالند و شکايت‌ دارند. بايد ديد راه‌ حل‌ طلاق‌ چيست. آيا فقط‌ قانون‌ مي‌تواند از طلاق‌ جلوگيري‌ کند و با قهر قانون‌ مي‌توان‌ آمار طلاق‌ را کاهش‌ داد؟
«فرق‌ اسلام‌ و برخي‌ نظريات‌ ديگر در حل‌ مشکلات‌ اجتماعي، اين‌ است‌ که‌ بعضي‌ تصور مي‌کنند همة‌ مشکلات‌ را با قانون‌ مي‌توان‌ حل‌ کرد. اسلام‌ توجه‌ دارد که‌ قانون‌ فقط‌ در دايرة‌ روابط‌ خشک‌ و قراردادي‌ افراد بشر، مي‌تواند مؤ‌ثر باشد اما آنجا که‌ پاي‌ روابط‌ عاطفي‌ و قلبي‌ در ميان‌ است‌ تنها از قانون، کار ساخته‌ نيست، از علل‌ و عوامل‌ ديگر و از تدبير ديگر نيز بايد استفاده‌ کرد».(32)
اسلام، طلاق‌ را عملي‌ بسيار ناشايست‌ مي‌داند پيغمبر اکرم9 فرمود:
جبرئيل‌ آنقدر به‌ من‌ دربارة‌ زن‌ سفارش‌ و توصيه‌ کرد که‌ گمان‌ کردم‌ طلاق‌ زن‌ جز وقتي‌ که‌ مرتکب‌ فحشأ قطعي‌ شده‌ باشد سزاوار نيست.
امام‌ صادق7 از پيغمبر اکرم9 نقل‌ کرده‌ که‌ فرمود:
«چيزي‌ در نزد خدا محبوبتر از خانه‌اي‌ که‌ در آن‌ پيوند ازدواجي‌ صورت‌ گيرد، وجود ندارد و چيزي‌ در نزد خدا مبغوضتر از خانه‌اي‌ که‌ در آن‌ خانه، پيوندي‌ با طلاق‌ بگسلد وجود ندارد.»
پس‌ چرا اسلام‌ با وجود چنين‌ تنفر‌ي‌ از طلاق، آنرا تحريم‌ نکرده‌ است؟ زيرا زندگاني‌ زناشويي، يک‌ علقة‌ «طبيعي» است‌ نه‌ «قراردادي». قوانين‌ خاصي‌ در طبيعت‌ براي‌ آن‌ وضع‌ شده‌ است‌ و با تمام‌ پيمانهاي‌ ديگر متفاوت‌ است. بنابراين‌ بايد قوانين‌ آنرا از طبيعت‌ و فطرت‌ بدست‌ آورد. طبيعت‌ احساسات‌ مرد را بر اساس‌ در اختيار گرفتن‌ زن‌ و احساسات‌ زن‌ را بر اساس‌ در اختيار گرفتن‌ قلب‌ مرد قرار داده‌ است، و هر يک‌ از آن‌ دو را در محور خود قرار داده‌ پس‌ براي‌ طلاق‌ که‌ جدايي‌ و انفصال‌ است‌ نيز قانون‌ خاصي‌ قرار داده‌ است.
در ازدواج، وحدت‌ و اتصال‌ جز با محبت‌ و يگانگي‌ بوجود نمي‌آيد و پايان‌ کار او نيز هنگامي‌ است‌ که‌ شعله‌هاي‌ محبت‌ خاموش‌ گردد: پيماني‌ که‌ اساسش‌ بر محبت‌ است‌ نه‌ بر همکاري‌ و رفاقت، قابل‌ اجبار و الزام‌ نيست. با زور و جبر قانوني‌ مي‌توان‌ دو نفر را ملزم‌ ساخت‌ که‌ پيمان‌ همکاري‌ خود را براساس‌ قانون‌ محترم‌ بشمارند و ساليان‌ دراز به‌ همکاري‌ خود ادامه‌ دهند، اما ممکن‌ نيست‌ با زور و اجبار قانوني‌ دو نفر را وادار کرد يکديگر را دوست‌ داشته‌ باشند. نسبت‌ به‌ هم‌ صميميت‌ داشته‌ باشند، براي‌ يکديگر فداکاري‌ کنند، هر کدام‌ از آنها سعادت‌ ديگري‌ را سعادت‌ خود بداند».(33)
در مکانيسم‌ طبيعي‌ ازدواج، زن‌ در منظومة‌ خانوادگي، محبوب‌ و محترم‌ مي‌باشد. اگر زماني‌ زن‌ از مقام‌ و منزلت‌ خود سقوط‌ کند و محبت‌ مرد نسبت‌ به‌ او از بين‌ برود و بي‌علاقه‌ گردد، پايه‌ اساسي‌ خانواده‌ خراب‌ شده‌ و اجتماع‌ خانوادگي‌ به‌ حکم‌ طبيعت‌ از بين‌ رفته‌ است. اسلام‌ که‌ قوانين‌ خود را بر اساس‌ طبيعت‌ وضع‌ کرده، به‌ چنين‌ وضعي‌ به‌ حالت‌ تأسف‌ مي‌نگرد و تمام‌ تلاش‌ خود را براي‌ روشن‌ کردن‌ دوباره‌ شعله‌هاي‌ محبت‌ بين‌ مرد و زن‌ مي‌نمايد و آنجا که‌ از اين‌ امر مأيوس‌ شود، بحث‌ طلاق‌ مطرح‌ مي‌شود. در اسلام، اين‌ همه‌ توصيه‌ شده‌ که‌ زن‌ خود را براي‌ شوهر بيارايد، هنرهاي‌ خود را براي‌ او ظاهر کند، رغبتهاي‌ جنسي‌ شوهر را اشباع‌ کند و محبت‌ او را جلب‌ کند و از طرفي‌ به‌ مرد توصيه‌ شده‌ که‌ به‌ زن‌ محبت‌ کند و به‌ او اظهار عشق‌ و علاقه‌ نمايد و محبت‌ خود را کتمان‌ ننمايد و .... براي‌ اين‌ است‌ که‌ پيمان‌ زناشويي‌ و محيط‌ خانواده‌ از هم‌ نپاشد و همچنان‌ محکم‌ و استوار باقي‌ بماند. زيباترين‌ کلامي‌ که‌ يک‌ مرد به‌ زن‌ مي‌تواند بگويد اين‌ است‌ که‌ «من‌ تو را دوست‌ دارم» و از نظر اسلام‌ بزرگترين‌ اهانت‌ به‌ زن‌ اين‌ است‌ که‌ او را به‌ زور و اجبار قانون‌ در خانه‌ مردي‌ نگاه‌ دارند که‌ به‌ او اظهار بي‌علاقه‌گي‌ و بي‌مهري‌ مي‌نمايد و به‌ او مي‌گويد: «تو را دوست‌ ندارم».
قانون‌ مي‌تواند با توسل‌ به‌ زور، زن‌ را در خانه‌ مرد نگاه‌ دارد، اما نمي‌تواند او را در مقام‌ طبيعي‌ خود يعني‌ مقام‌ مرکزيت‌ و محبوبيت‌ نگاه‌ دارد. از اين‌ رو اگر شعلة‌ محبت‌ و علاقة‌ مرد خاموش‌ شود ازدواج‌ از نظر طبيعي، مرده‌ است‌ و با تنفس‌ مصنوعي‌ «اجبارهاي‌ قانوني» نمي‌توان‌ آن‌ را سرپا نگاهداشت‌ زيرا عشق‌ مصنوعي‌ و اجباري‌ امکان‌ ندارد.
حيات‌ خانواده، وابسته‌ به‌ علاقه‌ طرفين‌ مي‌باشد اما روانشناسي‌ زن‌ و مرد با هم‌ متفاوت‌ است. طبيعت، علاقه‌ زوجين‌ را به‌ نحوي‌ قرار داده‌ که‌ علاقه‌ و محبت‌ پايدار زن‌ همان‌ است‌ که‌ به‌ صورت‌ عکس‌العمل‌ و در جواب‌ علاقه‌ و احترام‌ مرد ايجاد گردد و اگر زن، خود آغازگر علاقه‌ و عشق‌ باشد به‌ زودي‌ خاموش‌ خواهد شد. علاقة‌ زن‌ به‌ مرد، معلول‌ علاقة‌ مرد به‌ زن‌ و وابسته‌ به‌ آنست. طبيعت، کليد محبت‌ طرفين‌ را در اختيار مرد قرار داده‌ است‌ و اگر مرد ميل‌ به‌ زني‌ نکند هرچه‌ هم‌ زن‌ اصرار بورزد باز معلوم‌ نيست‌ که‌ پابگيرد. بنابراين‌ طبيعت، کليد فسخ‌ ازدواج‌ و محبت‌ را نيز بگونه‌اي‌ غيرقراردادي‌ به‌ دست‌ مرد سپرده‌ است. مرد با بي‌علاقگي‌ و بي‌مهري‌ نسبت‌ به‌ زن، به‌ علاقه‌ و محبت‌ زن‌ نيز پايان‌ مي‌دهد، به‌ خلاف‌ زن‌ که‌ اگر بي‌مهري‌ از او آغاز گردد موجب‌ بي‌علاقگي‌ مرد نمي‌شود بلکه‌ در بسياري‌ از موارد، آتش‌ علاقه‌ مرد را شعله‌ورتر مي‌کند. اينجاست‌ که‌ مي‌بينيم‌ بي‌علاقگي‌ مرد، مرگ‌ خانواده‌ را به‌ همراه‌ دارد و بي‌مهري‌ زن، حيات‌ خانواده‌ را بيمار مي‌سازد و به‌ صورت‌ نيمه‌ جان‌ در مي‌آورد. اما اگر مرد، وفادار و عاقل‌ باشد مي‌تواند با ابراز محبت‌ و مهرباني، علاقه‌ زن‌ را باز گرداند و خانواده‌ بيمار را از مرگ‌ نجات‌ دهد و براي‌ اينکه‌ بيمار را درمان‌ کند اشکالي‌ ندارد که‌ مدتي‌ کوتاه‌ هم‌ زن‌ را به‌ زور قانون‌ در حمايت‌ خود درآورد اما براي‌ زن‌ بطور طبيعي‌ قابل‌ تحمل‌ نيست‌ که‌ مردي‌ را به‌ زور و جبر قانون‌ نگاه‌ دارد تا او را حامي‌ و دلباختة‌ خود سازد. البته‌ اگر مردي‌ بخواهد ناجوانمردانه‌ زني‌ را در کنار خود نگاه‌ دارد و به‌ او ظلم‌ کند، اسلام‌ چنين‌ حقي‌ به‌ او نخواهد داد و به‌ جبر قانون، زن‌ را از دست‌ مرد ظالم‌ نجات‌ خواهد داد.
«به‌ طور کلي‌ هرجا که‌ پاي‌ علاقه‌ و ادارات‌ و اخلاص‌ در ميان‌ باشد و اين‌ امور پايه‌ و رکن‌ کار محسوب‌ شوند، جاي‌ اجبار قانوني‌ نيست. ممکن‌ است‌ جاي‌ تأسف‌ باشد ولي‌ جاي‌ اجبار و الزام‌ و اکراه‌ نيست...(34) اسلام‌ با عوامل‌ ناجوانمردي‌ و بي‌وفايي‌ و هوسبازي، سخت‌ نبرد مي‌کند اما حاضر نيست‌ زن‌ را به‌ زور به‌ ناجوانمردي‌ بي‌وفا بچسباند. اما غربيان‌ و غرب‌ پرستان‌ روز به‌ روز بر عوامل‌ ناجوانمردي‌ و بي‌وفايي‌ و هوسبازي‌ مرد مي‌افزايند، آنگاه‌ مي‌خواهند زن‌ را به‌ زور به‌ مرد هوسباز و بي‌وفا و ناجوانمرد بچسبانند...».(35)
آنچه‌ بنيان‌ خانوادگي‌ را استوار مي‌سازد، چيزي‌ بيش‌ از تساوي‌ است. آنچه‌ اکنون‌ دنياي‌ غرب‌ فريفتة‌ آن‌ شده‌ است، «تساوي» مکانيکي‌ و صوري‌ مي‌باشد. اسلام، چهارده‌ قرن‌ پيش، مشکل‌ «تساوي» را حل‌ کرده‌ است. در مسائل‌ خانوادگي، آنچه‌ مطرح‌ مي‌باشد بيش‌ از «تساوي» است. قوانيني‌ مطرح‌ است‌ که‌ طبيعت‌ براي‌ کانون‌ خانواده، قرار داده‌ است. اما آنچه‌ که‌ امروز به‌ عنوان‌ «تساوي» مرد و زن‌ موجود است، «تساوي» در فساد، انحراف، قساوت‌ و بيرحمي‌ شده‌ است‌ و از اين‌ «تساوي» بسيار خشنود مي‌باشند بي‌آنکه‌ خدمتي‌ به‌ زن‌ شده‌ باشد. صلح‌ و سازشي‌ که‌ بايد در خانواده، حاکم‌ باشد غير از صلحي‌ است‌ که‌ بين‌ ديگر افراد جامعه‌ بايد برقرار باشد. اين‌ صلح، غير از صلح‌ سياسي‌ است‌ که‌ بتوان‌ آنرا با قرار دادن‌ نيروئي‌ بين‌ دو طرف‌ برقرار کرد.
«در صلح‌ خانوادگي، عدم‌ تجاوز به‌ حقوق‌ يکديگر کافي‌ نيست. از صلح‌ مسلح، کاري‌ ساخته‌ نيست. چيزي‌ بالاتر و اساسي‌تر ضرورت‌ دارد؛ يگانگي‌ و آميخته‌ شدن‌ روحها بايد تحقق‌ پذيرد، چنانکه‌ در سازش‌ پدران‌ و فرزندان‌ نيز چيزي‌ بالاتر از عدم‌ تعرض، ضروري‌ است».(36)
متأسفانه‌ در دنياي‌ غرب‌ امروز، صلح‌ ميان‌ خانواده، با صلح‌ سياسي‌ و نظامي، يکي‌ است‌ و بين‌ مرد و زن‌ نيز مي‌خواهند با زور و جبر قانون‌ - که‌ مي‌توان‌ به‌ نيروي‌ «حافظ‌ صلح» تعبير کرد - صلح‌ برقرار کنند و اين‌ اشتباه‌ بسيار بزرگي‌ است. اسلام‌ از هر عامل‌ انصراف‌ از طلاق‌ استقبال‌ مي‌کند. ممکن‌ است‌ بعضي‌ گمان‌ کنند که‌ نبايد براي‌ طلاق‌ مرد هيچ‌ مانعي‌ بوجود آورد و او هرگاه‌ تصميم‌ گرفت‌ بايد راه‌ را جلوي‌ او باز کرد. اما چنين‌ نيست. اسلام‌ عمداً‌ براي‌ طلاق، شرايطي‌ و درواقع، موانعي‌ قرار داده‌ که‌ موجب‌ تأخير يا منع‌ طلاق‌ مي‌گردند. اسلام، مجريانِ‌ صيغة‌ طلاق‌ و شهود آن‌ و ديگران‌ را توصيه‌ کرده‌ که‌ بکوشند مرد را حتي‌الامکان، از طلاق‌ منصرف‌ کنند و نيز طلاق‌ را جز در حضور و شاهد عادل، صحيح‌ نمي‌داند يعني‌ همان‌ دو نفري‌ که‌ اگر بنا باشد طلاق‌ در حضور آ نها صورت‌ بگيرد، به‌ واسطة‌ خاصيت‌ عدالت‌ و تقواي‌ خود منتهاي‌ کوشش‌ را براي‌ ايجاد صلح‌ و صفا ميان‌ زن‌ و مرد به‌ کار مي‌برند. شرط‌ قرار دادن‌ حضور عدلين، مانعي‌ براي‌ اطلاق‌ قرار داده‌ شده‌ حال‌ آنکه‌ در هنگام‌ ازدواج‌ چنين‌ شرطي‌ وجود نداشت‌ و خيلي‌ آسان‌تر بود.
مانع‌ ديگري‌ که‌ اسلام‌ براي‌ طلاق‌ قرار داده، عادت‌ ماهانة‌ زن‌ مي‌باشد. در مدت‌ عادت‌ ماهانه‌ زن، طلاق‌ صحيح‌ نمي‌باشد و در اين‌ مدت‌ مرد نمي‌تواند زن‌ را طلاق‌ دهد اما اين‌ شرط‌ براي‌ ازدواج‌ وجود ندارد با آنکه‌ اين‌ مسأله، رابطه‌ مستقيم‌ با مسائل‌ زناشويي‌ دارد. همچنين‌ اسلام‌ با قرار دادن‌ هزينة‌ نقد و عِدة‌ زن‌ و هزينه‌ نگهداري‌ فرزندان‌ به‌ عهدة‌ مرد، مانع‌ جدي‌ ديگري‌ براي‌ طلاق‌ مرد قرار داده‌ است‌ زيرا مردي‌ که‌ مي‌خواهد طلاق‌ دهد بايد عِدة‌ زن‌ را و هزينه‌ نگهداري‌ فرزندان‌ خود را بپردازد همچنين‌ اگر بخواهد زن‌ ديگري‌ بگيرد بايد مهر و نفقه‌ بپردازد و اين‌ هزينه‌ي‌ سنگين‌ نيز مانع‌ از طلاق‌ مي‌گردد. از اينها گذشته‌ وقتي‌ بيم‌ از هم‌پاشيدگي‌ و انحلال‌ خانواده‌اي‌ در ميان‌ باشد، اسلام‌ لازم‌ دانسته‌ که‌ دادگاه‌ خانوادگي‌ تشکيل‌ گردد و داوران‌ با حکميت‌ و سعي‌ بسيار اختلافات‌ زن‌ و مرد را از بين‌ ببرند و محبت‌ را به‌ خانواده‌ باز گردانند. قرآن‌ کريم‌ در سورة‌ نسأ آية‌ 35 مي‌فرمايد:
«وَ‌ ان‌ خِفتُم‌ شِقاقَ‌ بَينَهُما فَابعَثوا حَکَماً‌ مِن‌ اَ‌هلِهِ‌ وَ‌ حَکَماً‌ مِن‌ اَ‌هلِها اًن‌ يُريد اًص‌لاحاً‌ يُوَفٍّقِ‌اُ‌ بَينَهُما اًنَّ‌اَ‌ کان‌ عليماً‌ خبيراً».
اگر بيم‌ آن‌ داشته‌ باشيد که‌ ميان‌ زن‌ و شوهر شکاف‌ و جدايي‌ بيفتد، يک‌ نفر داور از خاندان‌ مرد و يک‌ نفر داور از خاندان‌ زن‌ را برانگيزد. اگر داوران‌ نيت‌ اصلاح‌ داشته‌ باشند خداوند ميان‌ آنها توافق‌ ايجاد مي‌کند، خداوند دانا و مطلع‌ است».
اگر معذلک، توافق‌ بوجود نيايد طلاق‌ اجرأ مي‌گردد زيرا راه‌ ديگري‌ براي‌ حفظ‌ محبت‌ و خانواده‌ نيست. پس‌ اسلام‌ موانع‌ بسياري‌ براي‌ جلوگيري‌ از طلاق‌ ايجاد کرده‌ است‌ و نشان‌ داده‌ که‌ از طلاق، متنفر مي‌باشد.
«خانواده‌ از نظر اسلام، يک‌ واحد زنده‌ است‌ و اسلام‌ کوشش‌ مي‌کند اين‌ موجود زنده‌ به‌ حيات‌ خود ادامه‌ دهد اما وقتي‌ که‌ اين‌ موجود زنده، مُرد، اسلام‌ با نظر تأسف‌ به‌ آن‌ مي‌نگرد و اجازة‌ دفن‌ آن‌ را صادر مي‌کند ولي‌ حاضر نيست‌ پيکرة‌ او را با قانون، موميايي‌ کند و با جسد موميايي‌ شدة‌ او خود را سرگرم‌ نمايد».(37)
نويسنده:‌مهدي‌ حکيمي





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان