بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,214

مجازات عمل منافي عفت در قرآن-قسمت سوم

  1390/6/8
خلاصه: مجازات عمل منافي عفت در قرآن-قسمت سوم
ه)رويهء قضايي پيامبر
به جز حديث پيش گفته،رواياتي چند حاکي از آن است که پيامبر در زمان حکومت خود در مدينه حکم رجم را جاري کرده است.اين‏ روايات را نيز به دو دسته تقسيم مي‏کنيم:
اول.مواردي که مستند آنها شهادت است
آنچه از سنت پيامبر در اينجا مورد استناد قرار گرفته تنها يک واقعه‏ است که در کتب تفسيري و فقهي نقل شده است و آيهء 41 سورهء مائده را نيز در ارتباط با آن شمرده اند.تفصيل واقعه را در کتب تفسيري نقل‏ کرده اند69و در اينجا به اختصار به آن اشاره مي‏شود:در سال چهارم هجري‏ دو مرد و زن از اشراف يهودي که همسردار بودند در خيبر زنا کردند و چون يهود به دليل جايگاه اين افراد نمي خواستند حکم رجم را،که بر اساس‏ تورات مجازات ايشان بود،دربارهء آنان جاري کنند،به اين اميد که در اسلام حکمي آسان تر وجود داشته باشد داوري را به نزد پيامبر آوردند. پيامبر بر حکم رجم صحه گذاشت و نهايتا آن را رجم کرد.
در اين روايت سخني از چگونگي اثبات اين جرم نيست،ولي از فحواي کلام بر مي‏آيد که به يقين اثبات آن مستند به اقرار زانيان نيست،و لاجرم بايد از طريق شهادت به اثبات رسيده باشد.نکته‏اي که هست اينکه‏ علي القاعده شاهدان اين واقعه نيز يهودي بوده اند(چون ايشان دعوا را به نزد پيامبر آورده‏اند و به ناگزير ايشان هم در مورد آن شهادت داده اند)،و بي گمان اين بحث مطرح مي‏شود که با توجه به اينکه شاهدان بايد مسلمان‏ باشند،چنانکه پيش تر گفتيم،آيا شهادت اهل کتاب در اين باره پذيرفته‏ است يا خير؟
اگر انگشت روي اين نکته،که البته نکتهء ظريفي نيز هست،نگذاريم‏ به اصل ديگري مي‏رسيم که پيامبر بارها در اقوال و افعال خود بر آن صحه‏ گذاشته است و آن اينکه دربارهء اهل کتاب بر اساس کتاب ايشان داوري‏ کرده است.
مدعاي ما اين است که در اين مورد پيامبر دربارهء يهوديان مطابق‏ تورات قضاوت کرده است و اين امري است که هم با سيرهء پيامبر و هم با مبناي عقل و نيز اصول فقهي اسلامي کاملا سازگار است.از اين رو،از اين‏ مورد خاص نمي توان يک حکم اسلامي را استنباط کرد.
بر اين مدعا مي‏توان شاهد ظريفي اقامه کرد:چنانکه در ذيل آيهء 15 نساء در بحث از«نسائکم»ذکر شد،بسياري از مفسران،مجازات مذکور در آيه را ناظر به زنان مسلمان مي‏دانند.70حال به فرض که بپذيريم سنت‏ پيامبر ناسخ حکم حبس ابد مذکور در آيهء 15 سورهء نساء است آيا لازمه اش‏ اين است که بپذيريم موضوع حکم يعني زنان مؤمنه نيز تغيير کرده،و حکم شامل کليهء زنان مي‏شود؟آنچه طرفداران حکم رجم مدعي‏اند اين است که حکم حبس ابد با حکم رجم منسوخ شده است.اما اينکه موضوع‏ مجازات حبس ابد که زنان مؤمنه بودند نيز تغيير يافته باشد و همهء زنان،چه‏ مسلمان و چه غير مسلمان مشمول حکم رجم شوند،اين امر دليل مي‏خواهد، و از اين حديث و احاديث ديگر چنين دليلي به دست نمي‏ايد.
اين شاهدي بر اين مدعاست که در اين مورد خاص،پيامبر مجرمان‏ را نه به عنوان يک حکم اسلامي،بلکه بر اساس ديانت آسماني خود آنها، يعني يهوديت،رجم کرده است،چرا که حکم رجم-بر فرض پذيرش‏ -حکم اسلامي است که علي القاعده فقط در صورت زنان مسلمان اجرا مي شود.
دوم.مواردي که مستند آنها اقرار است
اين دسته از دعاوي يک نمونهء بارز دارد که به شکل‏ها و عبارات‏ گوناگون در مجموعه‏هاي حديثي شيعه و سني نقل شده است.اين جريان‏ که به داستان«ماعز»معروف است راجع به فردي است که نزد پيامبر به‏ زناي خود اقرار مي‏کند.خلاصهء داستان چنين است که مردي به نام ماعز به‏ نزد پيامبر آمد و گفت:زنا کرده‏ام،مرا پاک گردان.رسول خدا(ص)او را گفت:برو توبه کن و از خدا آمرزش بخواه.رفت و پس از مدتي‏ بازگشت و باز گفت:زنا کرده ام،مرا پاک گردان.رسول اللّه(ص)باز امر به توبه کرد.تا چهار بار رفت و آمد.آنگاه پس از بار چهارم پيامبر به او گفت:تو ديوانه‏اي؟گفت:نه.پيامبر از اصحاب دربارهء ديوانگي و مستي وي سؤال کرد.گفتند مست و ديوانه نيست.پيامبر پرسيد:در حال زنا محصن بودي؟گفت:آري.حضرت فرمود تا او را رجم کردند.71
اين حديث داراي مشکلات فراواني است و برخي از فقها بر بعضي از روايات آن گاهي تا هجده اشکال شماره کرده اند،72که در اينجا از بيان‏ آنها در مي‏گذريم.در اينجا با صرف نظر از مشکلاتي که در سند اين‏ روايات است،و نيز گذشته از شکل‏هاي گاه متعارض نقل آن،که مي‏تواند مطابق ادلهء فقهي مسقط اعتبار همهء شکل‏هاي آن باشد،فقط به يک مشکل‏ اساسي در اين حديث اشاره مي‏کنيم: بر اساس مسلّمات فقه مذاهب مختلف اسلامي،توبه پيش از اقامهء شهادت مسقط حد است.73حال پرسش اين است:چه توبه‏اي از حال نزار و پريشان چنين گناهکاري بالاتر است؟مگر توبه چه معنايي دارد؟وقتي‏ گناهکاري با اين حال پشيماني و اندوه نزد پيامبر مي‏آيد و با عجز و لابه از وي مي‏خواهد حکم خدا را دربارهء وي اجرا کند آيا هيچ انگيزه‏اي جز پشيماني و ندامت و توبه از کردار خويش دارد؟مگر منظور از توبه همين پشيماني از ارتکاب عمل و بازگشت به سوي خدا نيست؟چه توبه‏اي از اين‏ بالاتر و صادقانه تر؟همين که شخصي بي آنکه هيچ شاهدي بر گناه او باشد خود صادقانه به نزد پيامبر مي‏آيد و به گناهش اعتراف مي‏کند،نشانهء گويايي از توبهء او نيست؟پس چرا پيامبر وي را سنگسار مي‏کند؟
اين تنها مشکل کوچکي از مشکلات عديدهء اين حديث است،و البته‏ همين يک مشکل کافي است که اين حديث را که به خودي خود متزلزل‏ است متزلزل تر کند.
از برخي از شکل‏هاي نقل اين حديث بر مي‏آيد که پيامبر به راحتي‏ حکم به رجم کرده است.آيا اين با آن همه سخت گيري در اثبات و اجراي‏ حد الهي،که همان طور که جزيري مي‏گويد،عملا هيچ راه اثباتي براي‏ چنين جرايمي نمي ماند يا دست کم اثبات آن بسيار مشکل است،74سازگار است؟
دشواري امر از اينجا روشن مي‏شود که چهار مرد مسلمان بايد همزمان به نحوي دقيق عمل دخول را ببينند و با هم در دادگاه شهادت‏ دهند.جالب آنکه اگر سه شاهد عادل جامع الشرايط به چنين امري شهادت‏ دهند و نفر چهارم شهادت ندهد با آنکه شهادت ايشان براي هر انساني‏ علم آور است بايد حد قذف بخورند.75و جالب تر آنکه صاحب جواهر در مبحث نکاح مي‏گويد:نگاه کردن به عورت زناکاران حتي براي اداي‏ شهادت در دادگاه حرام است.76مفهوم اين عبارت چيست؟از يک سو، شاهدان آنگاه مي‏توانند در دادگاه شهادت دهند که عمل مقاربت را به‏ نحوي دقيق و کامل ديده باشند،و اين با نگاه اتفاقي ميسور نيست،و از سوي ديگر نگاه عمدي و مستمر آنها حتي براي اداي شهادت حرام است و ارتکاب فعل حرام مسقط عدالت است؛پس چنين فردي صلاحيت شهادت‏ را ندارد!
فقط يک راه براي اثبات مي‏ماند و آن هم«اقرار»است؛اما اقرار هم‏ مبيّن تعارض و تناقض شگرفي است.اقرار گناهکار چه دليل و انگيزه اي‏ جز پشيماني و ندامت وي مي‏تواند داشته باشد؟آيا توبه جز اين است؟
اينها همه شواهد و قرائني است که بايد به رواياتي که دال بر اجراي‏ حد رجم به دست پيامبرند با ديدهء ترديد نگريست.
و)تثبيت رجم به مثابهء حکم اسلامي
تتبع انجام شده نشان مي‏دهد که سردمدار طرفداري از اجراي رجم‏ خليفهء دوم،عمر بن خطاب است.عمر بر اين نکته پافشاري مي‏کرد که آيهء رجم در قرآن وجود داشته است اما در متن نهايي قرآن وارد نشده است.77
1.در تفسير در المنثور آمده است: «اخرج عبد الرزاق في المصنف عن ابن عباس قال:امر عمر الخطاب‏ مناديا فنادي:ان الصلوة جامعه.ثم صعد المنبر فحمد اللّه و اثني عليه،ثم قال: ايها الناس لا تجزعن من‏"آية الرجم‏"فانها آية نزلت في کتاب اللّه و قرءناها،و لکنها ذهبت في قرآن کثير...».78
«عبدالرزاق در المصنف به نقل از ابن عباس آورده است:روزي عمر بن الخطاب دستور داد به شخص جارچي که اعلان کند مردم امروز نماز به‏ جماعت خوانده مي‏شود تا همه براي اقامه نماز در مسجد حاضر شوند.آن- گاه عمر به منبر رفت و پس از حمد و ثناي الهي چنين گفت:هان اي‏ مردم از موضوع آيه رجم نگران نباشيد،آيه مزبور در کتاب اللّه نازل شد و ما آن را قرائت کرديم و لکن در قرآن چيزهاي زيادي حذف شده است».
2.«اخرج ابن مردوديه عن حذيقه قال:قال لي عمر بن الخطاب:کم‏ تعدون سوره الاحزاب؟قلت:اثنتين او ثلاثا و سبعين.قال:ان کانت لتقارب‏ سورة البقره و ان کانت فيها آيه الرجم»79 2.«اخرج احمد و النسايي عن عبد الرحمن بن عوف:ابن عمر بن‏ الخطاب خطب الناس فسمعته يقول:الا و ان اناسا يقولون ما بال الرجم و في‏ کتاب اللّه الجلد؟و قد رجم النبي و رجمنا بعده و لو لا ان يقول قائلون او يتکلم متکلمون،ان عمر زاد في کتاب اللّه ما ليس منه لاثبتها کما نزلت» (احمد بن حنبل،مسند،ج 1،ص 47).
4.احمد بن حنبل از ابن عباس چنين روايت مي‏کند: «قال خطب عمر بن الخطاب-و قال هشيم مره خطبنا-فحمد اللّه و اثني عليه،فذکر الرجم فقال:لا تجزعن عنه فانه حد من حدود اللّه.الا ان‏ رسول اللّه(ص)قد رجم و رجمنا بعده،و لو لا ان يقول قائلون زاد عمر في‏ کتاب اللّه ما ليس منه،لکتبته في ناحسة المصحف:شهد عمر بن الخطاب» (مسند احمد،ج 1،ص 23).عمر در خطابه‏اي پس از حمد و ثناي الهي، سخن از رجم به ميان آورد و گفت چنانچه مردم نمي گفتند عمر بر کتاب‏ خدا چيزي که نبوده افزوده است،من رجم را در متن قرآن مي‏آوردم و سپس شهادت خود را نسبت به وجود آن اضافه مي‏کردم.
از اين جملات کاملا روشن مي‏شود که عمر تا آنجا روي اجراي حکم‏ رجم اصرار داشته که مخالفين را تحديد کرده است،و جوّي وحشتناک‏ نسبت به نقد و اعتراض به آن بوجود آورده است،بنابراين علي رغم اينکه‏ نسخ کتاب اللّه با سنت امري غير مجاز در ميان مسلمانان شناخته شده بود هيچ کس نتوانست اعتراض کند.
5.عمر در يکي از خطبه هايش به تفصيل در اين باره سخن گفته است‏ که بخشي از آن چنين است.عمر بن خطاب مي‏گويد:«الرّجم في کتاب‏ اللّه حق علي من زني من الرجال و النّساء اذا احصن،اذا قامت البينة،او کان‏ الحبل او الاعتراف».80
6.در نقل‏ها نيز آمده است که عمر يک بار دنبال آيه‏اي خاص از قرآن مي‏گشت که به شکل مبهمي آن را به خاطر داشت.وي با ابراز تأسف عميقي به ياد مي‏آورد که تنها شخصي که آيه را ثبت کرده بود در جنگ يمامه کشته شده و در نتيجه آن آيه از دست رفته است.81ظاهرا عمر گاهي آيه رجم را در مورد مطلق زانيان مي‏گفته و گاهي آيه را در مورد سالخوردگان به خاطر مي‏آورده است‏82اما او به هر حال با اين پافشاري‏ نتوانست معاصرانش را قانع کند که آن آيه را به قرآن بيفزايند،زيرا هيچ‏ کس ديگري از نظر او حمايت نکرد،83زيرا مي‏بايست دو شاهد مي‏داشت‏ تا مطلبش به عنوان بخشي از قرآن پذيرفته گردد.
آيه‏اي که عمر مدعي است در قرآن بوده،و به تعبير کشف الاسرار «آيتي است از قرآن که خط آن منسوخ است و حکم آن ثابت»84به چند شکل در کتب روايي و تفسيري نقل شده است و گاه تا هفت روايت آن‏ را بر شمرده اند.برخي از نقل‏ها چنين است: 1.«الشيخ و الشيخة فارجموها البته»؛85(موطأ مالک،کتاب الحدود، حديث 10)؛ 2.«الشيخ و الشيخة اذا زنيا فارجموهما البته»؛86
3.«الشيخ و الشيخة اذا زنيا فرجموهما البته نکالا من اللّه‏[و رسوله‏]و اللّه عزيز حکيم»؛87
4.«الشيخ و الشيخة اذا زنيا فارجموهما البته بما قضيا من اللذه،نکالا من اللّه و رسوله»؛88
قسنن،تحقيق محمد فؤاد عبد الباقي(قاهره 1374 ه)،ج 2،ص 853؛ترمذي،سنن،ج 2،ص 442؛ابن قتيبه، تأويل مختلف الحديث،(قاهره،1386 ه ق)،ص 313،ابن سلامه،الناسخ و المنسوخ،ص 22؛بيهقي،السنن‏ الکبري(حيدر آباد،1354)،ج 8،صص 213-211.
5.«الشيخ و الشيخة اذا زنيا فارجموها بما قضيا من اللذه».89
با کمال شگفتي برخي از نقل‏هاي اين عبارت در بعض کتب روايي‏ شيعي نيز آمده اند؛مانند«قال ابو عبد اللّه(ع):الرجم في القرآن قوله تعالي:اذا زني الشيخ و الشيخة فارجموها البته،فانهما قضيا الشهوه».90در نقل‏ ديگري نيز همانند اين آمده است:«عن سليمان ابن خالد،قال:قلت لابي‏ عبد اللّه(ع):في القرآن رجم؟قال:نعم؛قلت،کيف؟قال:الشيخ الشيخه و فارجموها البته فانهما قضيا الشهوه».91
جالب است که اشکالات عديده و بسيار واضحي بر اين نقل‏ها وارد است که برخي از آنها ذکر مي‏شود: 1.پذيرش اين سخن مستلزم قبول تحريف در قرآن است که با عقايد عامهء مسلمانان در تعارض است.
2.بسياري از شکل‏هاي اين نقل،از نظر ادبي داراي اشکالات عديده‏ است.براي مثال: اولا:در نقل اول که مالک آورده است،و نيز نقل دوم شيعه،«الشيخ و الشيخه فارجموها...»،اصلا ذکري از ارتکاب عمل زنا نشده و فقط حکم‏ به رجم پيرمرد و پير زن شده است.و مقتضاي چنين متني اين است که‏ پيرمردان و پيرزنان را بدون ارتکاب هر گونه عمل ناشايستي بايد به تازيانه‏ بست!!گويي جرم آنان سالخوردگي و مزاحمت براي ديگران است!!(نعوذ باللّه).
ثانيا:قرار گرفتن«فاء»بر سر«ارجموا»که جزاي شيخوخت نمي- تواند باشد،زيرا«فا»از نظر ادبي بايد بر سر جواب شرط در آيد،بنابراين‏ بايد جمله شرطيه باشد و مدخول«فاء»جزاي جمله قرار گيرد و در غير اين صورت بايد مسند اليه به شکل صفت فاعلي باشد تا بتواند به شرط تأويل گردد و مدخول«فا»جزاي آن قرار گيرد و در اين متن چنين‏ نيست،زيرا جمله آورده شده که شرطيه نيست،و واژه‏هاي شيخ و شيخه هم‏ داراي ساختار صفت فاعلي نمي باشند.بر خلاف«فاء»در«فاجلدوا»که در آيهء شريفه جلد وجود دارد.«اجلدوا»با توجه به وجود مسند اليه الزانية و الزاني»،به منزلهء جزاء فعل مقدر«زنا»است.و درست است که جمله‏ شرطيه نيست ولي واژه«الزانيه و الزاني»که داراي ساختار صفت فاعلي در مبتدا مي‏باشند و به فعل زنا قابل تأويل و به منزله شرط مي‏توانند محسوب‏ گردند.و به عبارت ديگر در متن آيهء جلد معنا اين است:شخصي اگر متصف به اين صفت گردد...او را صد تازيانه بزنيد.ولي اين گونه عمليات‏ ادبي در مورد واژه‏هاي شيخ و شيخه که ساختار صفت فاعلي ندارند امکان- پذير نيست.همچنين«قضاء لذت»نيز اشکال دارد چون بسيار عام است.92
3.از نظر سبک شناختي،اين عبارت به هيچ وجه با آيات قرآني‏ همخواني ندارد،بلکه کاملا شبيه و حتي گونه برداري از آيات تورات است. واژه«البته»در قرآن هيچ جاي ديگر نيامده،ولي در تورات فراوان است. از جمله در مورد زنا:«کسي که با زن ديگري زنا کند...زاني و زانيه البته‏ کشته شوند»(لاويان،20:10)و مواردي از اين دست.
4.آيهء ادعايي فقط حکم سنگسار زن و مرد پير زنا کار را معين کرده‏ است و دربارهء ساير زناکاران محصن ساکت است.از اين رو،نمي توان از آن حکم ساير زناکاران را استخراج کرد.
5.اگر اين در قرآن وجود داشته،آيا با موافقت رسول اللّه برداشته‏ شده يا بدون موافقت ايشان؟اگر بدون موافقت رسول اللّه بوده که اولا توالي فاسدهء کلامي به دنبال دارد،و قرآن را از هر اعتبار استنادي خواهد انداخت.و ثانيا چرا عمر از معترضين نگران است که بگويند عمر چيزي‏ به قرآن افزوده است؟و اگر با اذن و موافقت رسول اللّه و به امر ايشان که‏ متخذ و نشأت گرفته از فرمان الهي است برداشته شده،بنابراين چه کسي به‏ خود مي‏تواند چنين جرأتي بدهد که آيه‏اي به دستور الهي از قرآن برداشته‏ شده،دو مرتبه گذاشته شود؟
شگفتا!!آنچه در علوم قرآني سابقه دارد نسخ است.نسخ بر فرض‏ اينکه اتفاق افتاده باشد و ما وقوع آن را بپذيريم به اين گونه است که آيه- اي در قرآن وجود دارد که منسوخ آيه ديگري شده است،در حالي که هم‏ ناسخ و منسوخ هر دو در قرآن باقي هستند.چنين پديده‏اي که آيه اي‏ در قرآن بوده که برداشته شده اگر از نظر کلامي قابل پذيرش باشد،ديگر چه گونه مي‏توانيم حکم محتواي آن را باقي بدانيم؟اگر چنين آيه‏اي بوده و حامل حکمي بوده،يقينا حذف آن به خاطر محو حکم محتوايي بوده‏ است.و معنا ندارد آيه حذف شود ولي حکمش باقي بماند.
با مراجعه به نقل مفصل خطبهء عمر که بخاري‏93آن را نقل کرده است‏ روشن مي‏شود که حکم سنگسار در ميان برخي از صحابهء پيامبر مخالفاني داشته است.از سوي ديگر،عمر در اين خطبه حکم رجم را با مسئلهء سياسي‏ حکومت پيوند زده است.يکي از اصحاب،ظاهرا عمار ياسر،در جلسه اي‏ گفته بود:«لو قد مات عمر لقد بايعت فلانا علي(ع)،فو اللّه ما کانت بيعة ابي بکر الاّ فلتة...».اين گفته به گوش عمر مي‏رسد و از اين سخن برآشفته‏ شده،خطبه‏اي ايراد مي‏کند و در آن ضمن پرداختن به اين سخن سياسي، حکم رجم را نيز بيان مي‏کند.در هم آميختگي بحث‏هاي خلافت و جانشيني پيامبر با حکم رجم مي‏تواند تا حدي سياسي بودن اين حکم را نيز نشان دهد.
نويسنده:دکتر مصطفي محقق داماد





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان