بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,118

فمينيسم و جايگاه زن در اسلام-قسمت دوم

  1390/5/27
خلاصه: فمينيسم و جايگاه زن در اسلام-قسمت دوم
يکى از شعارهاى فريبنده، که در افق فکرى اومانيسم خودنمايى بيشترى دارد «حقوق زن‏» وحمايت از آن است. حمايت از زن اگر جدى و به دور از فريب کارى باشد، ارجمند است. زيرا درمکتب دين به ويژه اسلام زن جايگاه ويژه‏اى دارد ولى متاسفانه آنچه در مجامع غير دينى است‏چيزى ديگر است.
زن گرايى افراطى، باعث تضييع حقوق اساسى زن است. زن گرايان به بهانه احياى حقوق زن ازهويت و ارزش زن کاستند. بديهى است که زن گرايى هدايت نشده جز اين، نتيجه‏اى ندارد. گرچه‏اين تفکر (زن گرايى) عکس‏العمل طبيعى ناديده گرفته شدن زن و حقوق او، در تاريخ است ولى،چاره درد، را نبايد در فمينيسم جويا شد. آرى: در ادوار مختلف (جز در ميان پيروان راستين‏انبيا) به زن، ستم رفته است. البته تفکر زن گرايى ريشه در اومانيسم دارد و داراى سابقه تاريخى‏نيست.
خاستگاه فمينيسم
انديشه برابرى زن و مرد به قرن هفدم باز مى‏گردد. حرکتى که از قرن هفدهم ميلادى به نام‏حقوق فطرى و طبيعى بشر آغاز شد و در قرن هجدهم، در فرانسه به ثمر نشست.
بنيان‏گذاران حقوق بشر، زنان را به ديده تحقير مى‏نگريستند. چنانکه «مونتسکيو» نويسنده‏شهير فرانسوى و از بنيان‏گذاران انقلاب کبير فرانسه در کتاب روح‏القوانين (1748) زنان را موجوداتى‏با روح‏هاى کوچک و داراى ضعف دماغى، متکبر و خودخواه معرفى مى‏کند. در اعلاميه حقوق‏بشر هم که در سال 1789 در فرانسه به تصويب رسيد، از برابرى حقوق زن و مرد سخنى به ميان‏نيامده است و در حقيقت‏بايد آن را اعلاميه حقوق مردان دانست.
نهضت زنان، در قرن نوزدهم در فرانسه گسترش يافت و نام فرانسوى فمينيسم (ذژخذخذحب)به خود گرفت. جنبش فمينيستى در واقع نوعى اعتراض به مردسالارى آشکار حاکم بر اعلاميه‏حقوق بشر فرانسه بود. (9)
دستيابى به حق راى براى زنان انگليس در سال 1918 يکى از جلوه‏هاى پيروزى فمينيسم بودو پس از آن فروکش کرد. برخى، دو دهه اول قرن بيستم را سال‏هاى خيزش موج اول فمينيسم‏مى‏نامند.
پس از جنگ جهانى دوم و در سال 1945، نظريه برابرى زن و مرد طرفداران بسيارى يافت وسرانجام براى اولين بار در اعلاميه جهانى حقوق بشر، که از طرف سازمان ملل متحد در سال‏1948 ميلادى منتشر شد، تساوى حقوق زن و مرد به روشنى و در سطح جامعه ملل مطرح شد.
با اين حال، اعلاميه حقوق بشر که بر حقوق طبيعى و فطرى تاکيد مى‏کرد، فاقد اعتبار حقوقى وضمانت اجرايى بود. اين امر موجب شد که از آن پس، معاهدات بين‏المللى که از اعتبار حقوقى‏بيشترى برخوردارند و مشخص‏تر به مسايل زنان توجه دارند، در دستور کار سازمان ملل قرارگيرند. از جمله اين معاهدات مى‏توان به کنوانسيون «حقوق سياسى زنان‏» (1952)، کنوانسيون‏«رضايت‏براى ازدواج‏» (1962) و کنوانسيون «محو کليه اشکال تبعيض عليه زنان‏» (1979) اشاره‏کرد. همچنين سازمان ملل سال‏هاى 1976 تا 1985 را به عنوان دهه زنان نامگذارى کرد.
افول فمينيسم
در دهه هفتاد، يک زن فمينيست از وضع ظاهرش و موهاى کوتاه مردانه و کفش بدون پاشنه وکت و شلوار زمخت و چهره بدون آرايش، به راحتى از ديگران تشخيص داده مى‏شد. در اين دهه‏فمينيست‏ها با رد کليت ازدواج و تاکيد بر تجرد و حرفه اقتصادى، آرمان‏هاى خود را مطرح‏مى‏کردند. شعار «زنان بدون مردان و يا رفتارهاى مردانه‏» مربوط به همين دوره است.
پس از آن حرکت‏هاى فمينيستى تند، رو به اعتدال نهاد و آثار سوء زياده‏روى در حرکت‏هاى زن‏مدارانه، که بيش از همه دامان خود زنان را مى‏گرفت، آشکار شد. خشونت روزافزون در محيطخانواده و در محيط کار و عدم امنيت جنسى از دست آوردهاى اين دوره بود.
پس از آن، جهان غرب به نقش‏هاى سنتى و نهاد خانواده رويکردى دوباره داشته است. «دانيل‏لژه‏» و «برنزان هارويو» در بررسى اجتماع چالشى جديد مشاهده کردند؛ شکل قديمى‏تر خانواده‏و آرمان‏گرايى مجددا بر صحنه ظاهر شده بود و مردم براى خود پدربزرگ و مادربزرگ ابداع‏مى‏کردند تا خانواده‏ها بتوانند سه نسل را در بر گيرند، وضعيتى که احتمالا هيچ گاه در گذشته‏وجود نداشته است. تقسيم سنتى نقش‏ها به سرعت‏باز گشته و اقتدار پدرسالارانه نيرومندترمى‏شد. (10) سازمان ملل متحد هم سال 1994 را به عنوان سال خانواده اعلام کرد. و از آن پس زنان مدرن‏در دهه‏هاى اخير سعى مى‏کنند با ظاهرى زنانه و رفتارى ظريف تمايز خود را از مردان به نمايش‏بگذارند.
زن‏گرايى افراطى آزاد
بعضى از فمينيست‏ها، ريشه ستم بر زنان را در فقدان حقوقى مدنى و فرصت‏هاى برابرآموزشى مى‏دانند.
بعضى از افراد، جنسيت فرد را تعيين کننده حقوق او نمى‏دانند و معتقدند که سرشت زنانه ومردانه کاملا يکسان است و تنها «انسان‏» وجود دارد، نه جنسيت. يکى از آرمان‏هاى آنان، تحقق‏جامعه دو جنسى است. اعضاى جامعه دو جنسى، از نظر جنسى مذکر يا مؤنث‏اند، اما ويژگى‏هاى‏مردانه و زنانه را با اختلافات اغراق‏آميز روان شناختى نشان نمى‏دهند؛ يعنى در آن‏ها تضاد شديدميان ويژگى‏هاى مردانه با ويژگى‏هاى زنانه وجود ندارد. دختران و پسران از امکان آموزشى برابربهره‏مند مى‏شوند و ويژگى‏هاى سنتى مردانه و زنانه به آنان القاء نمى‏شود.
آنان نقش‏هاى جنسيتى را محصول روابط اجتماعى در طول تاريخ مى‏دانند، نه وديعه‏هاى‏طبيعى و غيرقابل تخلف. آنان نظريه «مورگان‏» را مى‏پذيرند که معتقد است در ابتداى حيات‏بشرى مادرسالارى رايج‏بوده است و پدر سالارى را واقعيتى تلخ مى‏دانند که به تدريج‏بر جوامع‏بشرى تحميل شده است. (11)
زن گرايى مارکسيستى
مکتب مارکسيستى در قرن نوزدهم و بر مبناى نظريه «مورگان‏» درباره مادرسالار بودن جوامع‏اوليه بشرى، معتقد است که پيدايش مالکيت‏خصوصى در جوامع سبب اسارت زنان شده است وتا زمانى که نظم بورژوازى، مالکيت و خانواده بورژوايى وجود دارد، اين اسارت تداوم خواهدداشت.
سرمايه‏دارى در حفظ کار خانگى به شکل امروزى آن مى‏کوشد و با اجتماعى شدن کار خانگى‏مخالفت مى‏ورزد.
«انگلس‏» و «مارکس‏» بر اساس همين تحليل، ديدگاه حذف خانواده به عنوان کوچک‏ترين‏واحد اقتصادى جامعه را مطرح کردند. انگلس معتقد بود که خانواده بازتابى از روابط استثمارى‏مرد بر زن و فرزندان است. آن‏ها مدعى بودند که زنان پس از بر افتادن نظام بورژوايى به رهايى‏خواهند رسيد.
از اين رو، مبارزات فمينيستى را تابعى از مبارزه طبقاتى مى‏پنداشتند. با توجه به اين‏که نظام‏سرمايه‏دارى، جامعه را به دو عرصه عمومى (بازار) و خصوصى (خانواده) تقسيم کرده است،«انگلس‏» اولين شرط رهايى زن خانه‏دار را در آن مى‏بيند که جنس مؤنث‏به فعاليت عمومى‏بازگردانده شود.
مارکسيست‏ها از اين راه ضربه‏اى کارى به ارکان خانواده فرود آوردند که بدين زودى‏ها قابل‏جبران نيست.
زن گرايان افراطى، ازدواج را، از آن جهت که زن را به موجودى «خانه‏دار»، «فرزندزا» و «خودديگر بين‏» و مرد را به «نان‏آور»، «پدر» و «من اصلى‏» تبديل مى‏کند، انکار مى‏کنند. همچنين به اين‏دليل که مردان حتى در نزديک‏ترين روابط خود، زنان را زير سلطه در مى‏آورند، زنان بايد جدا ازمردان زندگى کنند. آنان مردان را دشمن اصلى مى‏دانند. آنان نظريه زوج آزاد را آسان‏ترين راه براى‏رهايى از بردگى ازدواج به شمار مى‏آوردند.
نظريه زوج آزاد نوعى همزيستى مشترک ميان زن و مرد است که بر مبناى آن هيچ مسؤوليت‏حقوقى بر عهده طرفين نيست و تنها پاسخى به نيازهاى جنسى، بدون در نظر گرفتن وجوه عاطفى‏آن است. در يک ديدگاه افراطى‏تر، نظريه زوج آزاد تا همجنس گرايى پيش مى‏رود.
زن گرايى امروز
از دهه هفتاد به بعد گروهى به نام فمينيست‏هاى جديد و متاثر از ديدگاه‏هاى پست مدرنيستى‏ظهور کردند که با تکيه بر روان‏شناسى رفتارگرايانه بر حفظ ويژگى‏هاى زنانگى تاکيد مى‏ورزيدند.آنان با تاکيد بر اصل تفاوت انسان‏ها، معتقدند که باورهاى جهان شمول فمينيست‏هاى راديکال نه‏تنها غيرقابل دسترسى است، بلکه مى‏تواند اشکال جديدى از ستم را بيافريند، زيرا در اين‏ديدگاه‏ها از تفاوت شرايط جوامع مختلف و اختلاف فرهنگ‏ها غفلت‏شده است. آن‏ها معتقدندکه زن نيازمند خانواده، همسر و فرزند است.
با وجود اختلافات فراوان در ديدگاه‏هاى فمينيستى، مى‏توان به وجه مشترک تمامى آن‏ها اشاره‏کرد. آن‏ها يافته‏هاى بشرى را منبع و معيار تشريع و قانون‏گذارى مى‏دانند و همگى فرزندان شايسته‏نهضت رنسانس و تفکرات اومانيستى‏اند و خانواده، هسته‏اى که بر سرپرستى مرد استوار است راآماج حملات خود قرار مى‏دهند و خواهان رفع تمام تمايزات جنسيتى در قوانين، آموزش وپرورش، فرصت‏ها و امکانات‏اند.
فمينيسم در ايران
با تهاجم جديد فرهنگ غرب در ايران، در آستانه انقلاب مشروطه، وضعيت زنان نيز همپاى‏ساير اقشار اجتماعى تغيير کرد. از اين رو، مشروطيت را بايد نقطه عطفى در تاريخ فرهنگى ايران‏دانست؛ زيرا آثار شگرفى در تغيير نگرش‏ها در ميان زنان برجاى گذاشت و جامعه ايرانى رانادانسته و ناخواسته بر مدار فرهنگ غرب کشاند. گروهى از غرب گرايان داخلى که تحولات‏فرهنگى مغرب زمين را با خوش‏بينى تحليل مى‏کردند، تنها راه سعادت را الگو بردارى از جهان به‏اصطلاح متجدد و رهايى از مظاهر سنتى مى‏دانستند.
از اين رو در اواخر سلطنت قاجار، جنبش‏هايى پديد آمد که توسط زنان ايرانى هدايت مى‏شدکه از فرزندان و يا همسران تحصيل کرده‏هاى دنياى غرب بودند. حتى برخى از زنان روشنفکر درروزنامه‏هاى ايرانى که پيش از مشروطه در خارج از کشور به چاپ مى‏رسيد، مقالاتى در ترويج‏ديدگاه‏هاى غرب مى‏نوشتند. (12) نوشته‏هاى اين گروه، خود شاهدى بر تاثيرپذيرى آنان از تحولات‏غرب است.
در دوران سلسله پهلوى فصل جديدى در تاريخ زنان ايران گشوده شد و غرب زدگى و بى‏هويتى نيمه پنهان چهره خود را آشکار ساخت. کشف حجاب در سال 1317 که به بهانه آزاد کردن‏نيمى از نيروهاى انسانى جامعه انجام شد، نقطه عطفى است که تاثير به سزايى در شکل‏گيرى‏برداشت‏هاى منفى در ذهنيت جامعه مسلمان ايرانى داشت.
مبانى فمينيسم
مبناى اساسى فمينيسم يا زن گرايى غربى عبارت است از:
1 - نفى کليسا و نفوذ مسيحيت؛
2 - مذهب زدايى و دور ساختن دين از خانواده؛
3 - نفى اصالت‏هاى اخلاقى دينى در باب زن از جمله: حجاب، عفت، پارسايى، وفادارى،حيا و هر گونه ارزش انسانى از منظر دين؛
4 - شکستن حريم خانواده و تعهدات خانوادگى؛
5 - مبارزه با هر گونه مظاهر پيوندهاى خانوادگى.
البته مبانى فوق، بر اساس اومانيسم يا انسان‏گرايى افراطى بنيان يافته است که نفى تفکر معنوى‏و مبارزه با دين و گرايش به خدا از اصول آن مى‏باشد.
بنابراين، مسلمان بايد توجه کند که فاکتورها و دستورالعمل‏هاى زن گرايان فمينيست، باچارچوب‏ها و معيارهاى اعتقادى الحادى ويژه‏اى شکل گرفته‏اند که هرگز سر سازگارى بامعيارهاى حيات بخش دين به ويژه اسلام در راستاى حمايت از زن و حقوق او ندارند.
نويسنده:سيد محمد شفيعى مازندرانى





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان