بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,494

علم آموزي زن از ديدگاه اسلام-قسمت سوم(قسمت پاياني)

  1390/5/20
خلاصه: علم آموزي زن از ديدگاه اسلام-قسمت سوم(قسمت پاياني)
عروضيه
او از موالى ابوالمطرف عبدالرحمن‏بن غليون کاتب بود. وى در بلنسيه (والنسيا) سکونت‏داشت و از مولاى خود، نحو و صرف و لغت آموخت و در اين علوم بر وى برترى يافت و در علم‏عروض استاد شد. او کامل مبرد و نوادر قالى را از حفظ داشت و شرح مى‏کرد. ابو داود سليمان دوکتاب مذکور را نزد وى خواند و از او عروض آموخت. عروضيه در سال 540 ه ق در دانيه از دنيارفت (68)
زينب دختر عبدالرحمن شعرى
اين زن عالمه در نيشابور مى‏زيست و بانويى دانشمند بود که نزد فقهاى برجسته و بنام آن روزدرس خوانده بود و به دريافت اجازه روايت از ايشان نايل شده بود.
زينب از ابو محمد اسماعيل بن ابى‏القاسم بن ابى بکر نيشابورى قارئى و ابوالقاسم زاهر وابوبکر وجيه ابن طاهر که هر دو شامى بودند و ابوالمظفر عبدالمنعم بن عبدالکريم‏بن هوازن‏قشيرى و ابوالفتح عبدالوهاب بن شاه شادياخى و ديگران سماع حديث کرد.
حافظ ابوالحسن عبدالغفار بن اسماعيل بن عبدالغافر فارسى و علامه محمودبن عمرزمخشرى صاحب کشاف و ديگر بزرگان از طبقه حفاظ به وى اجازه روايت دادند.
ابن خلکان مى‏گويد:
در سال 610 ه هنگامى که دو ساله بودم زينب به من اجازه کتبى داد. (69)
دکتر شبلى مى‏گويد:
رسمى که در آن زمان براى تشويق و دلگرمى کودکان رايج‏بود تا به کوششى‏پى‏گير برخيزند و در آينده شايستگى خود را براى داشتن اين اجازه نشان‏دهند. (70)
زينب در سال 615 در نيشابور در گذشت. (71)
فاطمه فقهيه دختر علاءالدين محمدبن احمد سمرقندى
وى از زنان دانشمند در فقه و حديث‏بود و از گروهى از فقها فقه آموخته بود وبسيارى نيز از وى کسب دانش کردند. فاطمه خود حلقه تدريس داشت و گروهى‏از بزرگان دانش به وى اجازه روايت دادند، او آثار بسيارى در فقه و حديث تاليف‏کرد که بين دانشمندان انتشار يافت. وى با ملک عادل نورالدين شهيد معاصر بودو مدت‏ها در پاره‏اى از امور داخلى کشور طرف شور او بود. نورالدين برخى ازمسايل فقهى را از وى فراگرفت و همواره در حق اين زن انعام و او را يارى مى‏کرد.فاطمه در شهر حلب از دنيا رفت. (72)
ام‏الخير بغداديه
او از مشاهير محدثين و زنان عالم قرن هفتم بغداد مى‏باشد که در فقه وحديث‏بسيار مهارت داشت و به تدريس علوم مشغول بود. از ابن‏البطى وابوالمظفر کاغذى و بعضى از بزرگان ديگر اخذ علم حديث کرده است. از اساتيدو مشايخ اجازه‏اسمعيل بن عساکر و ابن شحنه و قاضى تقى‏الدين سليمان وجمعى ديگر از فضلاى آن زمان محسوب مى‏شود. از آن رو که داراى اوصاف‏حميده و اخلاق پسنديده بود، به لقب «جمال‏النساء» شهرت داشت و در سال‏640 ه. ق درگذشت. (73)
فاطمه دختر شيخ امام مقرى محدث (620-708 ه. ق)
وى زنى دانشمند، حديث‏دان و صادق در نقل روايت‏بود از پدر خود وبزرگان معاصر اخذ حديث کرد و کسانى چون صفدى و ديگران از وى حديث‏آموختند. جمعى از بزرگان علماى سده هفتم هجرى در شام و عراق و حجاز وفارس و ديگر بلاد اسلامى به او اجازه روايت دادند. اين زن علاوه بر دانش،ثروت زيادى داشت که آن رادر کارهاى خير از قبيل ايجاد مدارس و بيمارستان‏هاانفاق مى‏کرد. (74)
ام عبدالله دختر قاضى شمس‏الدين (624-717 ه )
ايشان نواده علامه وجيه‏الدين حنبلى و دختر عمربن سعدابن ابى‏البرکات‏شامى حنبلى و از مشاهير حديث دانان قرن هشتم هجرى مى‏باشد. او صحيح‏بخارى و مسند امام شافعى را در محضر ابوعبدالله زبيدى فرا گرفت. بنا به‏روايت صلاح‏الدين صفدى محدثه زمان خود بود و چون وارد مصر شد اميرارغون و قاضى کريم‏الدين از وى اخذ حديث کردند. بارها صحيح‏بخارى راتدريس کرده و مرجع استفاده جمعى از افاضل وقت‏بوده است. و بسيارى ازدانشمندان مشهور از او روايت‏حديث کرده‏اند. (75) چهار شوهر کرده بود او را«وزيره‏» و «ست‏الوزرا» نيز مى‏گفتند. (76)
زينب دختر يحيى سلمى (648-735 ه )
نوه دانشمند مشهور عزالدين بن عبدالسلام سلمى سلطان‏العلما بود و سبطسلفى به او اجازه روايت داد. زينب تنها کسى بود که کتاب «المعجم‏الصغير»طبرانى را با سماع متصل روايت کرده است و ذهبى درباره او گفته است:
وجودش آکنده از نيکى و عبادت و عشق به روايت‏بود. (77) زينب مقدسى (646-740 ه )
معروف به «بنت‏الکمال‏» دختر احمدبن عبدالرحيم. او را بسيارى ازدانشمندان معاصر در شام و مصر و عراق اجازه روايت دادند. به گفته ذهبى:
او تنها کسى بود که به قدر يک‏بار شتر از اجزاه (حديثى) اجازه روايت داشت.زينب زن ديندار، نيکوکار و کثيرالروايه بود. دانش پژوهان به محضر وى رفت وآمد بسيار داشتند و آثار بزرگان دانش را بر وى مى‏خواندند. بيشتر اوقات روزرا دانشجويان حديث‏به سماع در محضر وى اشتغال داشتند. زينب آخرين‏کسى بود که با اجازه از سبط سلفى و گروهى ديگر از محدثان روايت کرد. (78) ابن بطوطه - جهانگرد معروف- در کتاب خود از وى ياد کرده است. زينب درسال 726 ه. ق در شهر دمشق به ابن بطوطه اجازه‏اى عام داد و اين جهانگرد او رابه «رحلة‏الدنيا» ستوده است. (79)
فاطمه‏ام الحسن دختر شهيد اول
وى زن عالمه و فاضله و عابده و صالحه بوده و در کلمات بعضى از بزرگان به:
زبدة‏الخواص و زينة اهل العلم و الاخلاص و فقيهه و شيخة الشيعة وست‏المشايخ.
موصوف است. از مشايخ بسيارى استماع کرده و از پدر بزرگوار خود و سيد ابن معيه استادوالدش اجازه روايت داشته است. پدرش او را بسيار مى‏ستود و زنان را به اقتدا و مراجعه به او دراحکام امر مى‏کرد.
لفظ «ست‏المشايخ‏» که لقب مشهور او مى‏باشد، مخفف سيدة‏المشايخ است. يعنى: رئيس‏روات و نقله اخبار. (80)
جويريه دختر احمدبن احمد (م 782 ه )
وى از بسيارى از دانشمندان زمان خود چون ابن شحنه وست‏الوزرا و حسن بن عمر کردى وجلال بن طباع حديث‏ شنيد و بارها از شنيده‏هاى خود روايت‏حديث کرد. جويريه عمرى طولانى‏کرد و از او روايت‏بسيار کردند. ابن حجر درباره او گفته است:
بسيارى از استادان و همگنان ما از وى سماع حديث کردند. (81)
زينب دختر عبدالله‏بن عبدالحليم.
وى حنبلى مذهب و برادر زاده شيخ تقى‏الدين بود. حافظ ابن حجر درباره او گفته بود:
از ابن حجار و ديگران سماع حديث کرد و خود نيز به روايت‏حديث‏پرداخت و مردم از دانش وى بهره بردند. و من نيز از او اجازه روايت داشتم.زينب از زنان مشهور در حديث‏بود. (82)
زينب دمشقى دختر محمدبن عثمان
وى در گفتار و فصاحت و منطق و دانش فقه و حديث از بهترين زنان زمان خود بود و شاگردان‏زيادى داشت که‏ابن حجر عسقلانى يکى از آنان بود که از وى اجازه روايت داشت. در حلقه درس‏حديث او کمتر از 50 دانشجو نبود. درباره او گفته‏اند:
شنيده نشده که زنى چون او حلقه درس بگشايد و تا اين اندازه طلاب درجلسه درس او اجتماع کنند. زينب با اجازه عام از فخرالدين ابن حجار و ديگران‏روايت‏حديث مى‏کرد. (83) زينت دمشقى دختر عثمان بن محمد لؤلؤ (م، 800 ه ق)
او از فاضل‏ترين زنان دانشمند بود و در علوم سنت دستى قوى داشت. از حافظ ابن حجارسماع حديث کرد و ابن حجر عسقلانى از وى اخذ حديث نمود. وى درباره فقه و سنت رسايلى‏داشت که بسيارى از دانشمندان به آن‏ها استناد مى‏کرده‏اند. (84)
عايشه دمشقى دختر على بن محمد
او دانشمندى پرکار و با کمال بود. وى پس از تحصيل صرف و نحو و بيان و عروض و حديث،حلقه تدريس داير کرد. وى از شوهر خود حافظ نجم‏الدين حسنى و امام ابن الخباز و مرداوى‏سماع حديث کرد و خود به روايت‏حديث پرداخت و مردم از معلومات و علوم وى بهره بردند. ودر علم و ادب از معاصران خود برترى يافت (85)
ام‏الخير، خديجه (م، 730 ه )
از محدثين معروف بوده و در انشا و حسن خط نيز مهارت داشت، اجازه‏ها را با خط خودش‏مى‏نوشته و به «ضوءالصباح‏» ملقب بوده است. (86)
ام‏البهاء فاطمه دختر فهد
دختر حافظ تقى‏الدين محمدبن محمدبن فهد هاشمى بوده و از مشاهير محدثين و از مشايخ‏جلال‏الدين سيوطى مى‏باشد. از بسيارى از مشايخ وقت اجازه داشته و از کثرت جلالت‏به «ست‏قريش‏» معروف بوده است. (87)
ام سعيد يا سعدونه
او دختر عصام حميرى و از ادباى زنان اندلس مى‏باشد که در علم و فضل داراى مقامى عالى‏بود و قوه حافظه کامل داشت. گويند در باب نعال حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله سؤالى از اديبى کردند وچون آن اديب به زيارت آن مشرف نشده و اطلاعى در اين موضوع نداشت در جواب گفت:
سالتم التمثال اذلم اجد للثم نعل المصطفى عن سبيل
سعدونه نيز ابيات زير را ضميمه آن شعر کرد:
لعلنى احظى بتقبيله فى جنة الفردوس اسنى مقيل فى ظل طوبى ساکنا آمنا القى باکواب عن السلسبيل وامسح القلب به علمه يسکن ماجاش به من غليل فطا لما استشفى باطلال من يهواه اهل الحب من کل جيل (88)
عايشه دختر عبدالهادى مقدسى (م، 816 ه )
منسوب به صالحيه و حنبلى مذهب و بزرگ محدثان دمشق بود. وى صحيح بخارى را درمحضر حافظ ابن حجار شنيد. حافظ ابن حجر از وى روايت‏حديث کرد و کتاب‏هاى بسيار نزد وى‏خواند وى در آخر عمر خود تنها به علم حديث پرداخت و در تعليم علوم شيوه‏اى ساده داشت. (89)
آمنه مجلسى
ايشان دختر ملامحمدتقى مجلسى اول و همسر محمد صالح مازندرانى از زنان فاضله و عالمه‏عصر خويش بود و همسر ايشان با وجود آن که خود صاحب حاشيه بر معالم و در غايت فضل وعلم بود اما در بعضى امور و قواعد الاحکام از ايشان (آمنه‏بيگم) استفسار مى‏کرد. آمنه بيگم ازشعر و ادب نيز بهره داشت و شرحى نيز بر «الفيه‏» و «شواهد» سيوطى دارد. (90)
حميده رويدشتى
او دختر شمس‏الدين محمد رويدشتى اصفهانى و از زنان دانشمند و فاضله بود، به علم رجال‏آشنايى داشت و تعليم تعدادى از زنان را به عهده داشت. حواشى ايشان بر کتب حديث مثل‏«استبصار» شيخ طوسى و غيره گواهى بر غايت فهم و دقت و اطلاع اين بانوى دانشمند دارد ونشانه تعمق و دقت‏نظر ايشان در علم رجال است.
صاحب «رياض‏العلما» مى‏گويد:
نسخه‏اى از «استبصار» را ديدم که حواشى بانو حميده تا آخر کتاب بر آن موجود بود و گمان‏مى‏کنم که حواشى به خط خود وى باشد. پدر من بسيارى از اوقات مطالب ايشان را در حواشى‏کتب حديث نقل مى‏کرد و آن را مى‏ستود (91) .
صاحب «الذريعه‏» درباره ايشان مى‏گويد:
ايشان فاضل و کامل بود و کتابى رجالى به نام «رجال حميده‏» از وى به جاى مانده است. علماايشان را از جمله مصنفين کتب علم‏رجال شمرده‏اند. (92)
فاطمة‏العکبرى
در «رياض‏العلما» آمده است:
شيخه فاطمه دختر شيخ محمدبن احمدبن عبدالله‏بن حازم العکبرى، فاضله عالمه فقيهه بود وسيد تاج‏الدين محمدبن معيه که استاد شهيد اول مى‏باشد از وى نقل روايت مى‏کند و شهيد اول‏نيز توسط سيدابن معيه از ايشان نقل حديث مى‏کند و از مشايخ اجازه فاطمة‏العکبرى شيخ‏عبدالصمدبن احمدبن عبدالقادربن ابى‏الجيش بود. (93)
امة‏الواحد
او دختر حسين بن اسماعيل قاضى محاملى (م، 377 ه)، عالم فاضل و فقيه متفقه در مذهب‏شافعى و حافظ قرآن و مسلط به قراءآت سبع بود. پدرش يک دانشمند سرشناس شافعى بود.محاملى درس‏هاى رسمى را در خانه تدريس مى‏کرد. دخترش بيش از همه بخت آن را داشت که ازپدر و اساتيد ديگر که در آنجا تدريس مى‏کردند، علم بياموزد. از اين رو آن دختر يکى از نامى‏ترين‏دانشمندان روزگار خود شد و در کنار ابوعلى‏بن ابى هريره، استاد نامدار شافعى، مفتى مذهب‏شافعى شد. (94)
فاطمه دختر عباس بن ابى‏الفتح (م، 714 ه )
بغدادى از بانوان عالمه و فقيه و زبده زاهدان عصر خود بود. مدرسه رباطيه بغداد به اومنسوب است. در تعليم و ربيت‏بانوان بسيار جدى بود و با علماى عصر مباحثه‏ها داشت و باصدرالدين وکيل که از علماى بزرگ آن عصر بود، در مسايل حيض مباحثه کرد و بر او غالب آمد وگفت که شما آنچه در اين باره مى‏دانيد فقط علم است ولى من علما و عملا مى‏دانم و چون معاصرابن تيميه بود در مذهب با او مخالف بود. ابن تيميه خواست او را از منبر پايين بکشد گويا شب‏رسول خدا را در خواب ديد که او را عتاب مى‏کند و مى‏فرمايد:
ترا با فاطمه چه‏کار است که او زنى صالحه و پرهيزگار مى‏باشد. (95)
ام‏الکرام دختر معتصم بن حماد
از اکابر ادباى اندلس به‏شمار مى‏رود و وقايعى که ما بين او و ادباى وقت‏به ظهور پيوست‏مشهور مى‏باشد. در عروض و فنون شعرى بسيار مهارت داشت و زنان عرب به وجود وى افتخارمى‏کردند. (96)
ام عبدالوهاب، عايشه باعونى (م، 932 ه )
وى اديب مشهور و برخوردار از علم و عمل و در دانش و فضل و ادب و پارسايى از نوادرروزگار خود بود. از بزرگان معاصر خويش دانش آموخت و به او اجازه افتاد و تدريس دادند. وى‏چندين کتاب در ادب و تصوف نوشت. از وى ديوان شعرى در دارالکتب مصر باقى مانده است. ازمشهورترين آثار او «الفتح‏المبين فى‏مدح‏الامين‏» مى‏باشد. قصيده‏اى زيبا که خود شرح جالبى از آن‏کرده با اصل قصيده در ضمن کتاب خزانة‏الادب حموى چاپ شده است. (97) بسيارى از اعلام‏دانشمندان از اين زن فاضله کسب دانش کردند و گروه زيادى از طالبان دانش از محضر وى بهره‏عملى گرفتند.
علاوه بر آنچه آورده شد، بسيارى از زنان دانشمند بودند که شرح حال آن‏ها در منابع تاريخى وترجمه‏ها آمده است. بعضى از آنان به قدرى مهم بودند که بسيارى از دانشمندان مرد عميقا خودرا مرهون دانش و راهنمايى آنان مى‏دانند.
به عنوان نمونه خطيب بغدادى دانشمند برجسته، شاگرد «کريمه‏» دختر احمد مروزى بود. اوصحيح بخارى را براى خطيب شرح و تفسير کرده است. (98)
همچنين در بيان استادان بى‏شمار «على‏بن عساکر» هشت زن به چشم مى‏خورد (99) . يکى از آن‏هاعين‏الشمس دختر ابوالفرج اصفهانى است که از زبان او به قلم خود حديث‏ها نگاشت و در«معجم‏» خويش فراهم آورد (100) . ابوحيان به هنگام شمارش استادانش به ويژه از سه بانوى دانشمندبه‏نام‏هاى: «مونسه‏» دختر ملک کامل، «شاميه‏» دختر حافظ و «زينب‏» دختر عبداللطيف بغدادى‏ياد مى‏کند. ابوحيان در ليست اساتيد خود از 81 زن نام برده است. (101) سمعانى، که درحديث‏شناسى و رجال، سرآمد روزگار خويش است، توانست در اصفهان از چهار زن حديث‏شناس اصفهان اجازه وايت‏حديث‏بگيرد. (102)
اينها نمونه‏هايى است از زنان دانشمند از صدر اسلام، تا اواخر قرن دهم. مسلم است که بررسى‏تاريخ هزار و چهارصد ساله اسلام و حتى ذکر اسامى و شرح حال زنان فقيه و حديث‏دان ودانشمند محتاج به تاليف کتب زيادى مى‏باشد و آنچه بيان شد براى نشان دادن ميزان برخوردارى‏و مقام والاى زن مسلمان در تعليم اسلامى است و نشانگر آن است که هيچگونه مانعى براى‏تحصيل زنان وجود نداشته است و زن مسلمان مقام و منزلتى را بدست آورده است که در قرون‏وسطى براى هيچيک از زنان يونانى و مسيحى فراهم نبوده است.
چنانکه بانو اسماء فهمى نويسنده کتاب «مبادى‏التربية الاسلاميه‏» مى‏گويد:
در مقايسه زندگى زن در جامعه اسلامى با نحوه زندگى زن يونانى و مسيحى‏در قرون وسطى به روشنى مى‏توان در يافت که زن مسلمان در آن روزگار به‏چه پايگاه بلندى از رشد عقلى و روحى و تاثير فعال در زندگى جامعه اسلامى‏دست‏يافته بود. زيرا در بين دانشمندان يونانى چنانچه آراى اسپرطيين وافلاطون را کنار بگذاريم به‏رغم آن تمدن و پيشرفتى که در علوم و برنامه‏هاى‏اجتماعى داشتند نسبت‏به زن و حق برابرى او در زندگى اجتماعى با مرد بخل‏ورزيده و اين طبقه را به عنوان کالايى براى کامجويى به‏شمار آورده‏اند. زن‏مسيحى نيز در آن جهل و بى‏خبرى که بر اروپاى قرون وسطايى سايه افکنده‏بود با مرد مسيحى شريک بود و اگر چند مورد زنانى را که سهم قابل ملاحظه‏اى‏در تعليم داشتند در برخى از دانشگاه‏هاى جنوبى اروپا به کار تدريس‏پرداخته‏اند از بقيه جدا کنيم، در دانشگاه‏هاى شمالى براى پذيرش زن هيچگونه‏گذشتى روا نگرديده و محتمل است که دانشگاه‏هاى جنوبى اروپا تحت تاثير آراو رسوم اسلامى قرار گرفته باشد، زيرا که پيوند فرهنگى بين دنياى شرق و غرب‏در نقاط جنوبى اروپا شدت داشته است. (103)
-------------------------------------
زن و رشته‏هاى ديگر علوم
درس‏هاى دينى اگر چه بيشتر مورد علاقه زنان بود ولى زنانى هم بودند که به رشته‏هاى ديگرعلوم بيشتر تمايل داشتند. آنان در بسيارى موارد همپايه يا چه بسا فراتر و بهتر از مردان روزگارشان‏در اين راه گام برداشتند.
همسر «فرزدق‏» به قدرى اديب و نکته سنج‏بود که شوهرش او را به داورى ميان شعر خود ورقيبش «جرير» نشاند. داورى او در بهترين تعبيرها اين بود:
شعر جرير در شيرينى بر شعر تو چيره آمده است ولى در تلخيش با آن توانباز است (104) .
«زينب‏» و «حميده‏» دختران زياد، شاعرانى توانا بودند و در رشته‏هاى گوناگون، شعرمى‏سرودند، آنان دختران زيبا و با شرم و حيا بودند، عشق به ادبيات آن دو را به همنشينى بادانشمندانى که پرهيزگار و نيک روش بودند مى‏کشانيد ولى اين دو هرگز جنسيت‏خود را فراموش‏نمى‏کردند (105) .
مريم دختر ابو يعقوب انصارى شاعر و معلمى خوب در ادبيات بود و انجمن درسى ويژه‏بانوان داير کرد که براى استفاده از دانش او گردش حلقه مى‏زدند. (106)
«بدانيه‏» کنيز پيش اربابش «ابومطرف عبدالرحمن‏» درس خواند، ولى از او برتر بود و در عروض‏استاد بود «ابو داود سليمان نجاح‏» مى‏گويد که من دو کتاب کامل و نوادر را پيش اين زن خواندم ودانش عروض را از او آموختم (107) .
زنى بنام «حفصه رکونيه‏اى غرناطه‏اى‏» دختر حاج رکونى در نجابت و استعداد زبانزد مردم بود.شعرهايى که «ياقوت‏» و «ابن خطيب‏» از او باز نويس کرده بسيار لطيف‏اند او در کاخ خليفه «منصورعبدالمؤمن ابن على‏» آموزگار و مربى زنان دربار بود. (108)
«تقيه ام على‏» دختر ابوالفرج غيث‏بن على سلمى ارمنازى همسر حمدون معروف به فاضل‏بابويى زنى با استعداد و شاعرى برجسته بود و در علم و فضل و شعر و فصاحت‏شهرتى به سزاداشت. وقتى در اسکندريه ملازم خدمت‏حافظ سلفى احمد بود روزى مکتوبى را ديد که سلفى‏بدين مضمون نوشته است:
در حجره‏اى که سابق بودم پايم به ميخى برخورد و زخم شد دخترک کوچک مقنعه خود رابپايم بست.
پس تقيه به مجرد ديدن آن مکتوب بالبداهة انشا نمود:
لو وجدت السبيل جدت بخدى عوضا عن خمار تلک الوليده کيف لى ان اقبل اليوم رجلا سلکت دهرها الطريق الحميده
قصايد و قطعات فصيح و لطيف وى بسيار است. او در شوال 579 هجرى در 74 سالگى‏درگذشت (109) خنساء، تماضر دختر عمر (ام عمر) (م، 26 ه ق) از مشاهير شعراى زنان بود و هر دودوره جاهليت و اسلام را درک کرده بود. او با قبيله خود از بنى‏سليم شرفياب حضور مبارک رسول‏خداصلى الله عليه وآله شدند و به شرف قبول دين مقدس اسلام مفتخر شدند. به تصديق کسانى که در فنون‏شعرى خبره هستند، زنى شاعرتر از خنساء پيش از او يا بعد از او نيامده است. جرير شاعر گويد:
من اشعر شعرا بودم اگر اين زن نبود.
بشار گويد:
«در اشعار هر زنى که شعر گفته ضعفى ظاهر است مگر خنساء» .
در جنگ قادسيه با چهار پسرش حاضر بود و آنان را با تلاوت آيات قرآن و تذکر بقاى آخرت وفناى دنيا و مانند اينها تحريص به قتال مى‏کرد. تا آن‏که هر چهار نفر به شهادت رسيدند، خنساء به‏مجرد شنيدن گفت:
حمد خداى را که مرا با شهادت فرزندانم معزز گردانيد و اميدوارم که مرا نيز در آخرت با آنان‏در محل رحمت‏خود، يکجا جمع نمايد. (110) ديوان خنساء در بيروت چاپ شده است. او را به جهت زيبايى و شهامتش خنساء گفته‏اند.
برخى از زنان مسلمان به هنر خطاطى و خوشنويسى علاقه‏مند بودند و خط کوفى را نيکومى‏نوشتند و بعضى از آنان از اين راه امرار معاش مى‏کردند. چنانکه در محله الرباط الشرقى در شهرقرطبه دارالملک اندلسى، 160 کدبانو که خط کوفى خوب مى‏نوشتند به نسختگرى روزگارمى‏گذراندند (111) .
زنان و درمان بيماران
کارهاى انسانى را در بيشتر جنگ‏هاى اسلام زنان عهده‏دار مى‏شدند، چنانکه در جنگ خيبر،«اميه‏» دختر قيس غفاريه با گروهى از بانوان نزد پيامبر آمدند و از او درخواست کردند به آنان اجازه‏دهد که با سپاه براى درمان زخمى‏ها حرکت کنند و هر کمکى که مى‏توانند انجام دهند. پيامبرصلى الله عليه وآله‏به آنان اجازه داد و بانوان وظايف خود را انجام دادند. (112)
گزارش‏هايى از زنان در دست هست که بعضى از آن‏ها پزشک ماهرى بودند. «زينب‏» دختر«بنى‏اود» چشم پزشک کاردان و ماهرى و ميان عرب بسيار مشهور بود. حمادابن اسحاق از پدرش‏نقل مى‏کند که مى‏گفت:
پيش زنى از قبيله «بنى‏اود» رفتم تا چشم دردم را درمان کند و او درمان کردو آنگاه گفت: کمى چشمت را فرو بند تا دارو درون آن رود، چشمم را فرو بستم‏و اين شعر را مثال آوردم:
امخترمى ريب المنون و لم ازر طبيب بنى اود على الناى زينبا
آن زن چشم پزشک تبسم کرد و گفت: مى‏دانى اين شعر درباره چه کسى سروده شده است؟ گفتم:نه! گفت: به خدا درباره من، من همان زينبم که در شعر است و پزشک قبيله بنى اود. (113)
«ام‏الحسن‏» دختر قاضى «ابوجعفر طنجانى‏» در همه رشته‏هاى علوم آن عصر به ويژه در طب نامداربود. (114)
خواهر «حفيد بن زهر وزير» و دخترش که در زمان «منصوربن ابى عامر» مى‏زيستند، در پزشکى‏ماهر و زبردست‏بودند و در بيمارى‏هاى زنان تجربه و مهارت خاصى داشتند و اين‏ها پزشکانى‏بودند که براى درمان بانوان دربار دعوت مى‏شدند. (115)
البته زنان مسلمان در ديگر زمينه‏ها هم نقش بزرگى داشتند و فرهنگشان بدان پايه رسيده بود که به‏کارهاى سياسى و ادارى نيز مى‏پرداختند.
بنا بر آنچه گذشت معلوم شد، آموزش در ميان زنان مسلمان در طول تاريخ شيوه رايجى بوده‏است. اشارتهايى هست که نشانگر برپايى کلاس‏هاى ويژه و جداگانه براى دانشجويان زن است،مثلااحمدبن حنبل که خانه خود را به يک نهاد آموزشى تبديل کرده بود، در آغاز شب در خانه‏خود براى زنان کلاس جداگانه‏اى داشت. (116)
با يک بررسى گذرا از زندگى‏نامه‏هاى دانشمندان زن به اين نتيجه مى‏رسيم که بيشتر آنان ازخانواده‏هاى علما و دانشمندان بودند. معمولا همه زنان اين بخت را نداشتند که در جلسات درس‏اساتيد بزرگ شرکت کنند، ولى براى زنانى که از بستگان و خويشان استادان و دانشمندان بودند،اين امکان فراهم‏تر بود.
بدين جهت‏بعضى‏ها معتقد شده‏اند که زن مسلمان سده ميانه، خصوصى درس مى‏خوانده است.در ديباچه ادب المعلمين ابن سحنون مى‏خوانيم:
بارها پدر به دختران خود در خانه درس مى‏دهد، چنانکه «ابن مسکين‏» (م، 278 ه) عادت درنشستن به تدريس شاگردان تا نماز عصر داشت و آنگاه دو دختر برادر و نوه‏هايش را فرامى‏خواند و به آنان قرآن و دانش ديگر مى‏آموخت‏». (117)
«اعشى‏» شاعر نامى به دخترش درس مى‏داد تا اينکه زنى دانشمند شد و چنان ذوقى يافت که‏شعرهاى تازه سروده پدر را به نقد مى‏کشيد. (118)
گاهى مربيان و آموزگاران خصوصى براى آموزش وابستگان و خويشاوندان همسر اميران وثروتمندان گمارده مى‏شدند. (119)
گرچه زنان اجازه شرکت در کلاس‏هاى عمومى و خصوصى را داشتند، ولى شمار کسانى که از آن‏بهره مى‏گرفتند، در مقايسه با مردها بسيار کم بود. شمار کسانى که در ميان آنان به عنوان دانشمندشهرت و آوازه به‏دست آوردند چه بسا کمتر بوده است. دکتر منيرالدين احمد در اين باره مى‏گويد:
در برابر 7799 مرد دانشمندى که نامشان به وسيله تاريخ بغداد در کتابش‏آمده است. تنها نام 32 زن دانشمند گنجانده شده است. ديگر دانشمندان،تاريخ زندگى زنان دانشمند بسيارى ثبت کرده‏اند. (120)
در کنار اينها بايد توجه داشته باشيم که با توجه به شرايط خاص زنان و مسؤوليت‏هاى آنان درخانواده فرصت آموختن براى آنان، بسيار کوتاه بود. زن ناچار بود حجاب داشته باشد. و از اختلاطنيز بايد پرهيز مى‏کرد. علاوه بر اين سفرهاى دور و دراز بر آن‏ها مقدور نبود و سفرهايى که انجام‏شده، معمولا به شهرهاى مقدس اسلام بود. و همچنين حضور محارمى از مردان براى همراهى‏ضرورت داشت. و علاوه بر اين کار عمده زنان آن روزها خانه‏دارى و بچه‏دارى بود و با آن همه‏مشکلاتى که آن روزها وجود داشت، فرصت درس و بحث و مطالعه را از زن مى‏گرفت، علاوه برهمه اينها بعضى از مورخان نيز از آوردن نام و زندگى‏نامه بانوان دانشمند خوددارى کرده‏اند. براى‏همين است که تعداد دانشمندان زن در مقايسه با مردها کم بوده است.
در عين حال امروزه از برکت انقلاب و نظام اسلامى بستر مناسبى براى آموزش زنان چه درزمينه علوم اسلامى و علوم ديگر فراهم آمده است و تعداد محصلان و تحصيل کردگان زنان‏افزايش بسيارى يافته است.
پي نوشت ها:
________________________________________
1) تفسير الميزان، ج‏2، ص 284، ترجمه ج‏2، ص 383.
2) رعد (13): 16.
3) زمر (39): 9 .
4) جمعه (62): 2.
5) ص (38): 28 .
6) حجرات (49): 13.
7) بحارالانوار، ج‏1، ص 172.
8) مقايسه شود با مقاله استاد شهيد مطهرى در کتاب «گفتار ما» سال دوم صص 122-136.
9) وسايل‏الشيعه، ج‏14، صص 127-126.
10) الاصابه، کتاب النساءات، ص 619 و تهذيب التهذيب، ج‏12، ص 428 و طبقات ابن سعد، ج‏8، ص 196.
11) فتوح‏البلدان بلاذرى، صص 459-458، طبع مصر.
12) تاريخ قرآن، دکتر راميار، ص 385.
13) صحيح بخارى، ج‏1، ص 30، کتاب‏العلم.
14) فى‏ميدان‏الاجتهاد صعيدى، صص 35-34 .
15) سعيدافغانى، الاسلام‏والمراة، ص 102.
16) فى‏ميدان‏الاجتهاد، ص 39 .
17) تاريخ دانشگاه‏هاى اسلامى، ترجمه: دکتر نورالله کسائى، ص 366.
18) وفيات الاعيان، ابن خلکان، ج 1، ص 160.
19) ميزان الاعتدال ذهبى، ج‏3، ص 395.
20) تاريخ دانشگاه‏هاى اسلامى; ترجمه: کسائى ص 369.
21) الاصابة فى‏تمييزالصحابة ابن حجر عسقلانى، ج‏5، صص 219-483 .
22) اسدالغابة ابن اثير، ج‏5، ص 389 تا آخر.
23) ام سلمه، زکى بيضون، ص 132.
24) مرآة‏الجنان ذهبى، ج‏1، ص 37.
25) ام سلمه، دخيل، ج ، ص 28.
26) الاعلام، زرکلى، ج‏9، ص 104.
27) المستدرک على الصحيحين، ج‏3، ص 130 .
28) المناقب، ج‏3، ص 130 .
29) مدينة‏المعاجز بحرانى.
30) اعيان‏الشيعه، ج‏13، ص 464 .
31) الدرالمنثور، ص 366، به نقل از ريحانة‏الادب، ج‏8، ص 295.
32) اسدالغابة، ج‏5، ص 584.
33) ريحانة‏الادب، ج‏8، ص 305.
34) اسدالغابة، ج‏5، ص 554; اعلام النساء، ج‏5، ص 171.
35) اسدالغابة، ج‏5: ص‏547 و ابن‏حجرالاصابه، ج‏8، ص‏183 و الرياض‏النضرة، ج‏2، ص‏161 و اعلام‏النساء، ج‏5، ص‏61.
36) تذکرة‏الخواتين، ص 36 و الدرالمنثور، ص 55.
37) تذکرة‏الخواتين، ص 40 و الدرالمنثور، ص 539، و ريحانة‏الادب، ج‏8، 304.
38) همان مدارک.
39) معجم رجال الحديث، آية‏الله خويى، ج 14، ص 230 .
40) شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى‏الحديد، ج‏19، ص 2.
41) المعجم الکبير، طبرانى، ج‏24، ص 149، طبع قاهره.
42) تهذيب التهذيب ابن حجر عسقلانى ج‏12، ص 389. - الطبقات الکبرى ص 280.
43) العقدالفريد، ج‏1، ص 58 - 357 و الدرالمنثور فى طبقات ربات الخدور، زينب فواز العاملى ص 25 و بلاغات النساء، ابن طيفور، ص‏43.
44) اعيان‏الشيعه، ج‏13، ص 491 و الدرالمنثور، ص 60 و ريحانة‏الادب، ج‏8، ص 308.
45) به نقل از کتاب نهاد آموزش اسلامى، ص 47.
46) براى آگاهى بيشتردر زمينه آموزش زنان در اسلام مراجعه شود به کتاب تاريخ آموزش در اسلام ترجمه محمدحسين ساکت،صص 277-260.
47) نهج‏البلاغه، خطبه 147.
48) شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحديد، ج‏2، ص 475، چاپ دوم بيروت و ارشاد شيخ‏مفيد، ص 186، بيروت الاعلمى .
49) الاستيعاب، ص 1954 و اسدالغابة، ج‏5، ص 614 و الاصابه، ج‏4، ص 468.
50) الطبقات الکبرى، ص 463.
51) تنقيح‏المقال، ص 73.
52) رياحين‏الشريعه، ج‏3، صص‏134-133.
53) محدثات شيعه، ص 189.
54) خصايص زينبيه، فاضل جزايرى، به نقل مرحوم عمادزاده، و فاطمة‏الزهراعليها السلام، ص 530.
55) ارشاد، ص 186 و الطبقات الکبرى، ص 465 و اعلام‏النساء، ج‏4، ص 81 و تهذيب‏التهذيب، ج‏12، ص 443.
56) الطبقات الکبرى، ص 466.
57) بنا به نقل مقاله «زن، روايت و فقاهت‏» از خانم سبحانى.
58) وفيات‏الاعيان ابن خلکان، ج‏2 ص 131، شماره 254.
59) رياحين‏الشريعه، ج‏3، ص 258 .
60) رجال الطوسى، ص 142، چاپ قم.
61) همان، ص 341 .
62) سفينة‏البحار، ج‏2، ص 376; تاريخ قم; ص 7 و بحارالانوار، ج‏60، ص 216; عيون‏اخبارالرضا، ج‏2، ص 267.
63) رجال نجاشى، جامع‏الرواة اردبيلى، ج‏1، ص 611.
64) رياحين‏الشريعه، ج‏4، ص 256.
65) ابن خلکان، ج‏5، ص 56.
66) همان ج‏5، ص 57.
67) ابن خلکان، ج‏2، ص 172، شماره 276.
68) الدرالمنثور فى طبقات ربات الخدور، زينب بنت على العاملى، ص 331.
69) ابن خلکان، ج‏2، ص 92، ش 237.
70) تاريخ آموزش در اسلام، دکتر شبلى ترجمه: محمدحسين ساکت، ص 267.
71) ابن خلکان همانجا.
72) الدرالمنثور فى‏طبقات ربات الخدور، ص 367.
73) تذکرة‏الخواتين، صص 38-80 و ريحانة‏الادب، ج‏8، ص 302.
74) الدرالمنثور فى‏طبقات ربات‏الخدور، ص 366.
75) الدرالمنثور ص 239، الدرالکامنه، ج‏2، ص 129، البدايه والنهايه، ج‏14، ص 79.
76) ريحانة‏الادب، ج‏8، ص‏311.
77) ابن حجر عسقلانى، الدرالکامنه، ج‏2، ص 122.
78) همان کتاب، ج‏2، صص‏117-118.
79) رحله ابن بطوطه، ج‏1، ص 67.
80) رياض‏العلما و امل الامل به نقل ريحانة‏الادب، ج‏8، ص 297.
81) الدرالکامنه، ج‏1، ص 544.
82) الدرالمنثور، ص 227.
83) الدرالمنثور، ص 228 .
84) الدرالمنثور، ص 228.
85) همان، ص 292 .
86) خيرات حسان، ج‏1، ص 45 و ج‏2، ص 139 .
87) خيرات حسان، ج‏2، ص 54.
88) خيرات حسان، ج‏2، ص‏65; الدرالمنثور، ص 537; تذکرة‏الخواتين، ص 41.
89) الدرالمنثور، ص 293.
90) رياض‏العلما، ج‏5، ص‏407، اعيان‏الشيعه، ج‏3، ص 607، الکنى والالقاب، ج‏2، ص 17 و 62.
91) همان مدرک.
92) الذريعه، ج‏1، ص‏114، و ج 2، ص‏15 و ج‏6، ص 18.
93) اعيان‏الشيعه، ج‏8، ص 391 و رياحين‏الشريعه، ج‏5، ص 23.
94) تاريخ بغداد، ج‏14، ص 443 و اعلام‏النساء، ج‏1، ص 90.
95) خيرات حسان، به نقل از رياحين الشريعه، ج‏5، ص 4.
96) الدرالمنثور، ص 54 و ريحانة‏الادب، ج‏8، صص‏322-321.
97) الدرالمنثور، صص 293-303 .
98) ياقوت، معجم‏الادبا، ص 247.
99) همان کتاب ج‏5، ص 140.
100) اعلام‏النساء، ج‏3، ص 382.
101) مقرى، نفح‏الطيب، ج‏1، ص 607.
102) التحبير، ج‏2، ص‏420 ; اعلام‏النساء، ج‏3، ص 382 .
103) مبادى‏التربية الاسلاميه، اسماء فهمى، ص 152، به نقل استاد غنيمه، تاريخ دانشگاه‏هاى بزرگ اسلامى، ترجمه: دکتر نورالله کسايى،ص 376.
104) البيان و التبيين، حاحظ، ج‏2، ص 93.
105) نفح‏الطيب، مقرى، ص 1142 ; ياقوت، ج‏4، ص 144.
106) نفح‏الطيب، ص 1143.
107) همان کتاب، ص 1078.
108) ارشاد، ياقوت، ج‏4، صص 120-119; الاحاطه ج‏1، صص 318-316.
109) ابن خلکان، ج‏1، ص 266; خيرات حسان، ج‏1، ص 84; ريحانة‏الادب، ج‏8، ص 315.
110) معجم‏المطبوعات، ص 837; خيرات حسان، ج‏1، ص 117; الدرالمنثور، ص 109.
111) زندگى مسلمانان، در قرون وسطا، نوشته: مظاهرى، ترجمه: مرتضى راوندى، ص 221.
112) المراة‏العربيه، عبدالله عفيفى، ج‏2، صص 46-44.
113) عيون‏الانباء فى‏طبقات الاطباء، ص 181، چاپ بيروت يک جلدى.
114) ابن خطيب، الاحاطه فى‏اخبار، غرناطه، ج‏1، صص 266-265.
115) ابن ابى اصيبمه، طبقات الاطباء، ص 524.
116) تاريخ بغداد، ج‏14، ص 435.
117) التعليم عندالقابسى، دکتر اهوائى، ص 22.
118) الاغانى، 15، ص 106.
119) ادب المعلمين، ص 23.
120) نهاد آموزش، ص 171. ترجمه محمدحسين ساکت.
نويسنده: داود الهامي





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان