بسم الله
 
EN

بازدیدها: 918

جدال هاي ديني در باره مشارکت زنان در انتخابات-قسمت هفتم(قسمت پاياني)

  1390/4/30
زن دوش به دوش مرد
(تجدد ايران، شماره 129، 6 بهمن 1339، ص 1، 2)
کريم عجم پور از آبادان
اين مسأله سالهاست در کشورهاي ديگر حل شده و اما در کشور ما...؟
چند هفته‌اي است که ستونهاي روزنامه تجدد ايران صحنه جنگ و جدال آخوندها و مجتهدين شده و حضرات از داخل عبا و ردا به رخ هم کشيده و با هم به مبارزه برخاسته‌اند.
يکي مي‌گويد زن بايد آزاد باشد و در انتخابات شرکت کند و حق داشته باشد در اموري که مربوط به زندگي اوست دخالت کند. و ديگري مي‌گويد نبايد اين طور باشد و افسوس مي‌خورد که شخصي در جامه روحانيت به چنين سخن پراکني پرداخته است الي آخر.
من‌ نمي‌دانم تا کي عده‌اي از مردان وطن ما بايد خود را از تمدن امروز دور نگه دارند و افکار و ا عمال آنها همان باشد که در عهد عتيق بوده است.
وقتي حضرت علي پيشواي بزرگ عالم بشريت مي‌فرمايد فرزندان خود را براي فرداي خودشان تربيت کنيد نه امروز، جاي بسي تأسف و تعجب است که برخي افراد در دنيايي از بي خبري فرو رفته‌اند و نمي‌خواهند حقايق را آن طور که هست درک کنند
دوراني که زنها وظيفه‌شان فقط اين بود که «نشينند و زايند شيران نر» سپري شده و ما امروز در عالمي بسر مي‌بريم که زنها در بسياري از امور مردها را پشت سر گذاشته‌اند و در کليه شوون اجتماعي وارد گشته و مثمر ثمر شده‌اند.
بگذريم از يک عده قليل زناني که فکر و ذکرشان تقليد از اعمال زشت و کثيف ستارگان سينماست و خود را چون عروسکهاي کوکي مي‌آرايند. ساير زنها انسانهاي پاک و شريف جامعه هستند که تعظيم‌شان شرط است و همين ها هستند که با بيداري و هوشياري کامل چرخ زندگاني خانواده‌ها را مي‌چرخانند و به کانون بشريت جلا و صفاي خاص مي‌بخشند.
زن ديگر ضعيف نيست. همان زنهاي آخوندها و آشيخ ها و الاحقرها هم امروز ديگر بيدار شده‌اند و براي طلب حق خود و خروج از دنياي جهل و تاريخي دست به مبارزه مي‌زنند. هم اکنون صدها جمعيت خيريه و انجمن هاي عام المنفعه به دست زنها اداره مي‌شود و در بين اين طبقه دانشمندان با ارزش و چيره دستي يافت مي‌شوند.
آقايان نمي‌خواهند قبول کنند که از بين آخوندهاي واقعي مرداني در همين سرزمين قد علم کرده‌اند که بردن نام هر يک از آنها مايه افتخار و سربلندي فراوان است. هر کس آخوند شد که نبايد خود را از کليه شوون و اجتماعات زنده و مترقيانه امروز بدور نگه دارد.
اين چه طرز فکري است؟‌ آيا اظهار عقيده کردن در باره آزادي زنان مختص طبقه است که لباس آخوندي به تن ندارند و ريش نمي‌گذارند و لباده نمي‌پوشند. شما وقتي زبان مي‌گشاييد و مي‌گوييد و قلم بر مي‌داريد و مي‌نويسيد که زن بايد در بند اسارت باشد زن نبايد قدم در ميان اجتماع بگذارد، زن نبايد در تعيين سرنوشت خود دخالت کند از مادر و خواهران خود که در منزل و در اطرافتان هستند خجالت نمي‌کشيد. خجالت نمي‌کشيد اگر مادرتان يا خواهرتان يا يکي از زنان قوم وخويشتان کوره سوادي داشته باشد و مقاله شما را که چکيده مغز پوچ و افکار منحط شماست بخواند و بوضع ترحم آميزي به شما بنگرد؟ راستي که شما قابل ترحم هستيد.
شما از مادر زائيده شده‌ايد. از محبت‌هاي مادر و خواهر بهره‌مند گشته‌ايد و در نتيجه کوشش و زحمات آنها بزرگ شده‌ايد. قد کشيده‌ايد و ماشاءالله براي خودتان مرد شده‌ايد آن وقت امروز احترام براي اين مادر و خواهر قائل نيستيد. اگر واقعا نسبت به مادر و خواهر خود و زنان عفيف و شريف احترام قائل نيستيد برويد با دست‌هاي خود زمين را گود بکنيد و دراز به دراز در آن بخوابيد و خودتان را زنده‌بگور کنيد تا ديگر نباشيد که قدر شناسي کنيد. عدم شما به ز وجودتان است.
من جواني هستم ايراني مسلمان معتقد به قرآن و ائمه اطهار، ايمان راسخ به وجود خدا و احترام کامل به مردان بزرگ اسلام دارم. آخوند هم نيستم، لباس روحانيت هم متأسفانه در تن ندارم. فکر مي‌کنم ايمان و افکارم نسبت به وجود مقدس خدا از بسياري از آخوندنماها بيشتر باشد و اينهايي را هم که نوشتم عقده‌هايي بود که نتوانستم در دل نگهدارم.
مسأله برابري زن و مرد و زن دوش به دوش مرد سالهاست که در کشورهاي ديگر حتي کشورهاي کوچک و دهات و مزارع حل شده، اما افسوس و هزار افسوس که ما بايد هنوز با معدود از کساني که آخوند لباس روحانيت پوشيده‌اند سروکله بزنيم که زن ديگر حيوان نيست که بشود او را در قفس زندان کرد و عمر گرانبهاي خود را به عوض بکار بردن در راه ترقي وپيشرفت صرف اين قبيل مسائل نماييم.
ببخشيد اگر يک وقت خداي نخواسته تند باشم. ان شاءالله که مرا جزو ملاعين (جمع ملعون‌ها) حساب نخواهيد کرد. هرچه باشد بزرگواري شما بيشتر است و ان شاءالله تعالي باز هم از من قبول خواهيد کرد که زن دوش به دوش مرد چه در لباس روحانيت و چه در لباس غير روحانيت. همين.
بانوان و انتخابات: گاوپرستي و احترام آن
محمد علي انصاري
تجدد ايران، شماره 130، پنج شنبه 20 بهمن 1339
در شماره 129 تجدد ايران تحت عنوان زن دوش به دوش مرد مقاله‌اي درج شده بود که لازم دانستم اجمالا جوابي به آن بنويسم. به طوري که مضمون مقاله حاکي است نويسنده معتقد است برتري مردان بر زنان با زندگي امروز به هيچ وجه سازگار نيست ودوران:
زنان را همين بس بود يک هنر نشــــــينند و زايند شيران نر
سپري شده، و زنان در بسياري از امور حتي مردها را پشت سر گذاشته‌اند و آنها که در لباس روحانيت از الرجال قوامون علي النساء حمايت مي‌نمايند، منطقشان منسوخ و اين کهنه افکار که نام ديانت بر آن مي‌نهند ديگر پيشرفت نخواهد داشت.
آقاي ...! من که از مذهب و مسلک تو به هيچ وجه اطلاع ندارم ولي آنچه از قرائن معلوم مي‌شود مردک بو گرفته هستي.... نه تنها ما بلکه تمام بچه مسلمان‌هاي بي‌سواد و بازيگوش هم ياوه‌سرائي‌هاي ترا مسخره تلقي نموده و پاسخ آن را بر خود ننگ مي‌دانند.
ولي چه بايد کرد که کلوخ انداز را پاداش سنگ است. متحيّرم که کدام يک از اشتباهات و افتراآت و دروغهاي شاخدارتان جواب بگويم. مَثَل نوشته‌هاي شما مثل آن کسي است که مي‌گفت: خسن و خسين هر سه دختران مغاويه‌اند. آقاي مسلمان و معتقد به قرآن مگر آيه «الرجال قوامون علي النساء»‌ و همچنين «للرجال عليهن درجة» و آيه «ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا»‌ و آيه «اطيعوالله و اطيعوا الرسول» و آيات ديگر نظير آن در قرآن کريم ساخته آخوندهاست؟
آيا هزاران نفر از فحول علماي گذشته و کنوني که هر يک ده‌ها و صدها کتاب علمي تأليف نموده و تفسيرها بر قرآن نوشته‌اند، در طول مدت چهارده قرن، همه اين علما و حکما و فلاسفه اسلامي و زهاد و اتقيا، مغزشان پوچ و فکرشان منحط و درک حقايق ننموده و هيچ کدام حتي به قدر شما عقل و سواد نداشتند که تشخيص حقوق و وظيفه زن و مرد را بدهند؟
حق داريد از منطق ديانت و روحانيت برنجيد و انتقاد کنيد، زيرا با زندگي نکبت‌بار و ننگين امروزي يک مشت مردم چموش هوسباز و غافل از مبدأ و معاد منافات دارد.
اگر شما تسليم محيط آلوده و کثيف بوديد و به وضع محسوس و مفاسد حاصله از هماهنگي زن و مرد در اجتماع فعلي علاقه نداشتيد، اگر ابتداي امر آخوندي مادرت را طبق موازين شرعي به عقد پدرت درآورده بود، شما منطق دين را منطق منحط و کهنه قلمداد نمي‌کرديد و آخوندها را مورد حمله و احکام خدا را منسوخ و کهنه تعبير نمي‌کرديد.
آقاي ... شيعه پيرو علي (ع) تعجب مي‌کنم که شما مي‌خواهيد با فرمايشات تحريفي از قول علي (ع) خلاف‌کاريهايي را صحّه بگذاريد و مي‌گوييد علي عليه السلام مي‌فرمايد فرزندان خود را براي فرداي خودشان تربيت کنيد. چگونه در کشوري که منسوب به علي عليه السلام است، عده‌اي معلوم الحال از قول علي (ع) جعل حديث و مغلطه کاري و عليه هدف و مقاصد آن حضرت تفسير به رأي مي‌کنند؟
آقاي محترم! شما چرا حديث مشهور و خطبه محکم آن حضرت را که مي‌فرمايد: ايّاک و مشاورة النساء فان رأيهن علي عفن و عزمهن علي وهن؛ يعني بپرهيز از مشورت با زنان، زيرا رأي زنان پست و عزم آنان سست است، و هزاران سخنان ديگر علي (ع) را در باب توجيه و پيروي قرآن نمي‌نويسيد؟ مگر اين همان وجود مقدس نيست که تا دم مرگ مي‌فرمود:‌ الله الله في القرآن. آيا فرموده است از احکام آن اعراض کنيد يا زماني که نماز و روزه بين مردم متروک شد (مثل امروز)‌ آن را به فرزندان خود تعليم ننماييد يا روزگاري که مردم نادان به قهقهرا و بي بندوباري برگشتند دختران و بانوان خود را ولنگ و واز در معرض استفاده و لذت همگان قرار دهيد؟
چرا به غلط اين جمله را بکار مي‌بريد. در صورتي که اين خبر به اين کيفيت که به علي عليه السلام نسبت مي‌دهند سند و مأخذ معين ندارد و تا به حال در هيچ يک از کتب معتبر ديده نشده است و نزد ارباب عقل و علم و منطق قابل قبول نيست.
ولي حديثي است که حضرت پيغمبر فرمود: لن يفلح قوم ولّوا عليهم امرأة. اگر پيغمبر اکرم را قبول داريد طي اين حديث و بيان محکم اعلام خط مي‌کند و مي‌فرمايد: زمامداري و هر گونه ولايت و فرمانروايي زن بر خلاف مصالح عموم است.
آقاي نويسنده! شما قائل‌ايد مسأله تساوي حقوق زن و مرد سالهاست در کشورهاي ديگر حل شده اما در کشور ما....؟
آقاي روشنفکر! اوّلا ما ايرانيان صرف نظر از خصوصيات ملي و نژادي در کليه امور اجتماعي و ديني، خود را گل سرسبد مي‌دانيم، پس معنا ندارد مقلد ديگران شويم. در صورتي که در هيچ کشوري زنان يا مردان به طور کلي حقوق مساوي ندارند و اگر در بعضي کشورها مختصرا داشته باشند تشريفاتي است که علت آن هم وجود مردان ضعيف النفسي مانند شما بودند که تحت تأثير تمدن مصنوعي فريبنده درآمدند و تسليم شهوات شدند و به تقليد کورکورانه راه را عوضي رفتند.
به علاوه اگر کشور هندوستان سفير زن به روسيه مي فرستد، بنده عرض مي‌کنم در کشور هندوستان گاو را هم پرستش مي‌کنند و آن را بيش از يک رئيس جمهور احترام مي‌گذارند و بول او را تبرّکاً به سر و روي خود مي‌مالند و فرقه ديگر آلت رجوليت را مورد ستايش قرار مي‌دهند، و بعضي «مني» پرست‌اند.
آيا شما هم تسليم اين عقايد مي‌شويد يا هستيد؟ در کشور هندوستان خدايان سنگي و فلزي دارند آيا ما هم بايستي داشته باشيم؟
آخر آقاي نويسنده، هر ملتي مرام و مقررات خاصي دارد. آيا هيچ يک از کشورهاي غير اسلامي به استناد قوانين اسلام فکري را بر خود تحميل نموده است که ما بکنيم. نمي‌دانم تعصب مذهبي و غرور ملي ايرانيان کجا رفت که اين قدر بي مسلک و فرومايه و بي‌مقدار و مقلد شده‌ايم. خلاصه بايد گفت اگر دنيا پر از سفير کبير زن، وکيل زن، وزير زن، قاضي زن بشود، ما ملت قرآن سفير و وکيل و وزير زن لازم نداريم.
من نمي‌خواهم بگويم در طبقه زنان، افراد برجسته که بتوانند مسؤوليت هاي سنگين اجتماعي را به عهده بگيرند اصلا يافت نمي‌شود و در ميان جنس لطيف افراد سرسختي که بتوانند با رجال دوش بدوش بروند ابداً محال نيست. البته يافت مي‌شود لکن در نهايت قلت و ندرت، و هيچ عقلي اجازه نمي‌دهد که به خاطر افراد فرضي ـ که النادر کالمعدوم است ـ قوانين محکمه عمومي را غير نافذ يا مقيد ساخته و نظام اجتماعي بشر را بيش از اين به گرداب هرج و مرج و خطر اندازند.
علاوه بر اينها جنس سرسخت و غليظ تا به حال در امر زمامداري و انتخابات چه رشادت و شهامتي به خرج داده که بعد از اين جنس سست عهد و رقيق و لطيف...؟
آنجا که عقاب پر بريـزد از پشه لاغري چه خيزد؟
از همه اينها گذشته، ما مي‌گوييم به شهادت وضع طبيعي ساختمانشان، زنان صلاحيت دخالت در امور مهمه اجتماعي و عهده‌داري مسؤوليت هاي سنگين را نداشته و اصولا خلاق متعال و دست طبيعت آنان را براي عهده داري مشاغل معلوم و مخصوصي به وجود آورده و ارزش و افتخارات آنها را از راه ديگر تثبيت فرموده است.
اينک براي اثبات مدعاي خود خلاصه‌اي از اقوال علماي عصر را که متکي به دلايل حسي و وجداني است (از کتاب چهار شب جمعه)[22] عرضه داشته و قضاوت را به عهده عقل و شرافت خودتان مي‌گذارم.
1 . وزن دماغ زن و مرد متوسط الخلقه که سنجيده‌اند، دماغ مرد 113 گرم بيشتر از زن است.
2 . مقرّ قوّه عاقله زن و مرد که قسمت مقدم دماغ است، سنجيده شد. از زنان 54 سانتيمتر مکعب کوچکتر از مرد است.
3. تفاوت وزن دماغ زن و مرد. در سال اول تولد 50 گرم و سال دهم 110 گرم است.
4. استخوان بندي زن در ترکيبات شيميايي استحکامش کمتر از استخوان مرد مي‌باشد.
5. حجم عضلات زن به طور متوسط يک سوم کمتر از حجم عضلات مرد است.
6. حداکثر وزن جمجمه در زن 1300 و در مرد 1400 تعيين شد است.
7. وزن قلب زن به طور متوسط 230 گرم و در مرد 300 گرم تحديد شده است.
به علاوه تفاوت هاي زياد ديگري هم در نر و ماده سلسله حيوانات از حيث هيکل، قدرت، قيافه، عادت، صدا، طيران، رنگ آميزي، وطبيعت موجود است که در اينجا از ذکر آن خودداري مي‌شود.
فيلسوف بروون در کتاب موسوم به ابتکار نظام مي‌گويد: نسبت مجموع قواي مرد به مجموع قواي زن نسبت سه بر دو است و يک ثلث قوه مرد بيشتر است. بعد از آن که مي‌گويد چون جامعه بشري از سه عنصر علم و عمل و عدالت تأسيس شده، پس قدر حقيقي براي مرد و زن مثل نسبت سه در سه بر دو در دو در دو يعني مثل نسبت 27 باشد بر 8 . به اين سبب توازن و تساوي ميان قواي مرد و زن وجود ندارد.
اکنون با اين همه اختلافات شديده‌اي که بين زن و مرد مشاهده مي‌شود تساوي حقوق و آزادي زن يعني چه و زنها چگونه باشند تا با مردها مساوي و آزاد باشند.
مثلا هر دو با حجاب يا بي حجاب باشند يا هر دو ريش و سبيل درآورند يا هر دو حائض شوند يا هر دو آبستن شوند و آبستن نمايند يا هر دو بزايند يا وضع خلقت هر دو يکي گردد و يا مقصودتان از آزادي زنان آن است که مثل مردان هر کجا مي‌خواهند بروند يا سوداي شوهري که دارند اگر به تازه جوان رعنايي مايل شدند آن را هم به همسري يا همخوابي خود قبول کنند؟ يا فکرتان آن است که مثل دين سازان قرن بيستم اگر زنان از مردان خود حامله نشدند، در تخم گيري از هر جواني که مورد پسندشان باشد آزاد باشند آيا نظرتان اين است که زنان هم اختيار طلاق دادن مردان را داشته باشند؟ آخر مقصود از اين آزادي چيست؟ آيا در هيچ کشوري هيچ ذي شعوري مي‌تواند چنين قانوني بگذراند؟ آيا اين ايده‌آل سفيهانه پررويي و زورگويي به دستگاه آفرينش و ناموس طبيعت نيست.
من هنوز نمي‌دانم مقصود واقعي شماها از اين طرفداري و منطق قلمبه چيست؟‌ اگر خداي نکرده به فرض محال چنين معنايي مراد باشد که به طور قطع کوس رسوايي خودتان را بر سر بازار انسانيت زده و آبروي عقلا و رجال اجتاعي و سياسي عصر تلويزيون را بر باد داده‌ايد. باز هم جاي آن است که به صداي بلند فرياد بزنيم زنده باد اسلام يا پاينده باد همان کتاب آسماني که 14 قرم قبل فرمود: الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساء يعني مردان به حکم فطرت و طبيعت نسبت قيموميت به زنان دارند . آن بچه مزلفهايي که دم از تساوي حقوق زن و مرد مي‌زنند و براي تأمين اغراض شخصي و شهوي خود جار و جنحال دارند هر وقت دست قدرتشان توانست مساوات و تعادلي بين اين همه اختلافات طبيعي موجوده بين زن و مرد برقرار نمايد آن وقت ا صل تساوي حقوق زن و مرد مطلوب آنها در اين کشور قابل پشتيباني و اجراء و مفهوم صحيح و عاقلانه داردو در آن موقع مي‌توانند عليه افکار مستدل عموم عقلا و فلاسفه عالم عليه تمام شرايع و اديان قلم بردارند، بنويسند طرز فکر روحانيت چکيده مغز پوچ و افکار منحط است.
در ارتباط با نوشته «زنان دوش به دوش مردان» نامه‌هايي نيز براي روزنامه تجدد ايران رسيده بود. از جمله:
از دزفول: آقاي عجم پور بخوانند:
حضرت آقاي طباطبائي (مدير تجدد) از مقام عالي استدعاي درج اين حقايق را دارم. آقاي عجم پور که معلوم است فردي است مجرّد و عذب، خود را به وجه احسن به جامعه معرفي نمود. عجم پور در قرآن و احکام اسلام مداخله مي‌نمايد. آقاي عجم‌پور شما کارتان تجارت است، پس حق نداريد نسبت به مجتهدين و حقوق و حدود قرآن و اسلام فضولي نماييد. من و شما نمي‌توانيم و اجازه نداريم وارد اين بحث شويم. و هو حسبي و نعم الوکيل
سيد عبدالمطهر رکني.
شخصي نيز به نام عبدالحسين تقوي نامه‌اي براي خود عجم‌پور فرستاده و سخت به او حمله کرده بوده است. آقاي عجم پور در اين باره اين نامه را به روزنامه نوشته است:
جناب آقاي طباطبائي مدير محترم تجدد ايران
پس از سلام. امروز نامه‌اي از طرف يک نفر به نام حاج شيخ عبدالحسين تقوي برايم رسيد که در آن به خاطر مقاله‌اي که در شماره اخير آن روزنامه نوشته‌ام ناسزا داده شده است. آقايان خيال کرده‌اند که من منظوم از آن مقاله مخالفت با روحانيون و اسلام بوده و به هر حال تهديد کرده‌اند که جواب مرا در شماره آينده روزنامه خواهند داد.
من از شما تقاضا مي‌کنم امروز مقرّر فرماييد نامه‌اي را که به عنوان آقاي تقوي نوشته‌ام در روزنامه چاپ شود تا رفع هر گونه سوء تفاهم بشود و هر جوابي هم که داشته باشند امر به درج فرماييد. ولي من جوابي به آنها نمي‌دهم، چون خصومت خاصي با آقايان ندارم.
جناب آقاي حاج شيخ عبدالحسين تقوي
پس از عرض سلام، رسيد نامه شما را اعلام مي‌دارم.
براي من جاي بسي تأسف است که مرد با تقوا و دانشمندي چون جنابعالي از روي تعصب به يک جوان همدين و هموطن خود اين طور نسبت‌هاي ناروا بدهد و متأسف‌تر از اين هستم که شما و آقايان بازاريان تهران که همگي متقي و متکي به دستورات و فرامين دين مبين اسلام هستند به عمق مقاله من توجه نفرموده و آن را توهيني به جامعه روحانيون حقيقي پشتيباني نموده‌ام. فکر نمي‌کردم بيان موضوعي که بستگي با حقيقت زندگي دارد، شما را تا اين حد ناراحت و عصباني سازد.
شما هر جوابي که به مقاله من بدهيد و در روزنامه تجدد ايران چاپ شود، از طرف من بلا جواب خواهد ماند، چون من با طبقه‌اي که آن را مايه افتخار و سربلندي دنياي اسلام مي‌دانم سر جنگ ندارم، و من خيلي کوچک تر از آنم که چنين هدف شومي داشته باشم و البته آنچه را که همان يکبار نوشتم عقيده و نظريه‌ام در باره زن و مرد بوده و مرتکب گناه غير قابل بخشش هم نشده‌ام که اين طور تکفير فرموده‌ايد.
موفقيت شما را در اشاعه دستورات آسماني پروردگار و پيشبرد مقاصد مقدس و درخشان مذهب بزرگ اسلام از خداوند خواهانم و براي شنيدن نصايح و اندرزهاي صميمانه و برادرانه شما حاضرم و بدانيد قلب من هميشه همراه همان آخوندها و روحانيون حقيقي و واقعي است.
زن و انتخابات
(تجدد ايران، شماره 132، پنج شنبه 11 اسفند 1339، ص 1، 2)
سيد هادي خسروشاهي تبريزي
جناب آقاي طباطبائي مدير محترم روزنامه تجدد ايران
اتفاقا نوع مقالات روزنامه شما قابل مطالعه و استفاده است، ولي متأسفانه گاهي مقالاتي ديده‌ مي‌شود که به نظر من ارزش تجدد ايران، بيشتر از آن است که آنها را چاپ کند و شايد نشر آنها از جهاتي هم به پرستيژ تجدد ايران لطمه بزند.
در شماره قبل مقاله‌اي تحت عنوان «زدن بدوش مرد!» از آقاي کريم عجم‌پور (اگر اسم مستعار نباشد)‌ درج شده بود که از سرتاسر آن پيدا بود که غرض اصلاحي در کار نيست، بلکه مي‌خواهد دق دلي درآورد.
نويسنده آن مقاله مثل اين که در علوم اسلامي تبحّر کافي داشته و اجازه اجتهاد هم گرفته است! زيرا طوري مقاله خود را نوشته است که گويي اشتباهي ندارد و فتوايي هم که مي‌دهد بدون برو برگرد است، بالخصوص که خود مدعي است مسلمان و قرآن است. او نبايد جزو ملاعين شمرده شود.
ولي مقاله ايشان مي رساند که اطلاعي از حقوق زن در اسلام ندارد و نظريه اسلام را در باره زن و مسائل اجتماعي، زن و انتخابات (اگر انتخاباتي واقعا در کار باشد!) زن و حکومت، زن و طلاق، و... را نمي‌داند و اگر از اسلام خبري داشتند، لااقل محرمانه وارد بحث مي‌شدند و مي‌دانستند که با فحش و مسخره کردن، نمي‌توان کاري از پيش برد و نمي‌توان موضوعي را ثابت کرد...
ببخشيد! من نمي‌خواهم به اين آقاي محترمي که خواسته با مقاله خود «آشيخ‌ها و آخوندها و الاحقرها» را تکفير نموده و آنها را براي ابد خانه نشين کند، جواب بنويسم، زيرا ايشان مسأله‌اي را مطرح نکرده بود که ما در اطراف آن بحث کرده و به آن جوابي بگوييم، بلکه چند کلمه از قماش همان حرفهايي که در خيلي از موارد استعمال مي‌شود، از قبيل اين که دنيا پيشرفت کرده و ما هنوز عقب مانده‌ايم و... سرهم کرده و مقاله‌اي تحويل داده بودند، و همچو مقاله‌اي تصديق بفرماييد که ارزش علمي و اجتماعي ندارد که روي آن بحث شود.
منظور من از اين نامه اين بود که اگر قرار است چرندياتي به نام آزادي عقايد چاپ و منتشر شود چرا عقايد کمونيستي را چاپ نمي‌کنيم؟ مگر آزادي عقيده براي همه نيست، و اگر قرار نيست که مسائل و مباحثي که به صلاح اجتماع نيست چاپ شود، چرا اجازه مي‌دهيد که محملاتي مانند مقاله‌ آقاي عجم‌پور که در مقاله خود «عجم» بودن خود را ثابت کرده‌ است، چاپ بشود؟
در هر صورت، براي اين که از نظريه اسلام در باره حقوق زن، و زن و مسائل اجتماعي و... مطلع شود، لازم است کتاب زن و انتخابات را که اخيرا به همکاري پنج نفر از رفقاي فاضل و نويسنده و روشنفکر ما نوشته شده و منتشر گشته است، مطالعه کنند. من به نوبه خود ضمن تقدير از عمل خداپسندانه آقايان [زين العابدين] قرباني، [محمد مجهتد] شبستري، [علي] حجتي کرماني، عميد زنجاني، حسين حقاني که اين کتاب را نوشته و حقايقي را روشن ساخته‌اند و خوشبختانه به زبان ساده هم نوشته شده است، از آقاي «عجم» خواهش مي‌کنم که اين کتاب را به دست آورده، بدون تعصب مطالعه کند، و بعد منصفانه قضاوت نمايد، و يک جلد از کتاب براي شما ارسال مي‌شود که اگر صلاح بدانيد فصولي از آن را در نامه گرامي تجدد ايران براي استفاده خوانندگان محترم خود درج نماييد . با تقديم احترامات.
مفــهوم آزادي و تساوي حقوق چيست
زنان ايران چه مي‌گويند و چه مي‌خواهند
عزيزالله حامي
تجدد ايران، شماره 131، ص 1، 4
درست به خاطرم نيست، ولي تصور مي‌کنم چند سطر مطلبي که سال گذشته در يکي از نامه‌هاي هفتگي تهران راجع به زنان ايران نوشتم، عنوان آن چنين بود: زنان ايران چه مي‌خواهند. دوستاني‌ که آن مقاله مختصر را خوانده بودند مي‌گفتند، مطلب معقول و پخته‌اي به شمار مي‌رود و معتقد بودند که مي بايست اين تجزيه و تحليل را در تجدد ايران که داري وزن و ارزش بيشتري است شروع و دنبال کنم.
اما من معتقد بودم که در اوضاع و احوال کنوني و نبودن امکانات لازم اين قبيل گفتگوها صورت شعر و غزلي دارد که کميت شاعر در قافيه‌اش لنگ مي‌ماند.
چنان چه از ميان مطالب و مقالات مخالف و موافق شماره‌هاي اخير تجدد ايران، همان طور که جناب آقاي طباطبائي در يادداشتي بدان اشارت کرده بودند، استدلال و منطق، تحت الشعاع تعصبات و اغراض قرار گرفته و هو و جنجال بر دليل و برهان غلبه يافته است. در حالي که اصل گفتگو، اين همه بحث و قيل و قال را ايجاب نمي کند، ولي مشروط به اين که کج سليقگي بخرج ندهيم. در آن صورت است که ما مي‌توانيم بدون سر و صدا و توسل به حربه تهمت و افترا موضوع را در چند سطر بيان کنيم.
گفتگوي اصلي پيرامون آزادي و تساوي حقوق است و در اين مورد لازم است قبل از هر چيز به مفهوم آزادي و تساوي توجه کرده ببينيم آزادي چيست و تساوي زنان و مردان در حقوق اجتماعي چه معنايي دارد.
آزادي عبارت است از فراهم بودن امکان فعاليت و دخالت در امور اجتماعي براي همگان و برخورداري از مزاياي زندگي و حقوق طبيعي، يعني افراد يک جامعه در هر موقعيت و شرايطي که قرار دارند، مي‌توانند با فراغ خاطر زيست کرده و از تحميلات مادي و معنوي ديگران در امان باشند.
تساوي در حقوق هم مفهوم مشابهي با آنچه که ذکر شد دارد و معناي آن اين است که امتيازات نژادي و طبقاتي در استفاده از حقوق اجتماعي مدخليت نداشته باشد، يعني هرکس به اندازه کار و کوشش خود از مزاياي زندگي انساني برخوردار گردد.
تساوي در حقوق، ارتباطي با تساوي در خصوصيات جسماني ندارد و آن طور که ما تعبير و تفسير مي‌کنيم نيست و ساده‌ترين تعبير آن عبارت از مزد مساوي در برابر کار مساوي، يعني هر کس توانست باري را به مقصد برساند همان اجرت را دريافت دارد که ديگري مي‌گيرد و به بهانه امتيازات طبقاتي يا جنسي و نظاير آن که زاده قضاوت هاي يک طرفه است، مانع کار و کوشش ديگران نشويم و امکان رشد و فعاليت را از يکديگر سلب نکنيم.
تقسيم کار و انتخاب حرفه و شغل بر طبق ذوق و صلاحيت افراد صورت مي‌گيرد و لازمه زندگي اجتماعي است و اين موضوع ارتباطي با آزادي يا محدوديت افراد و خانواده‌ها ندارد. وانگهي دخالت در امور و شؤون اجتماعي حق همه افراد و طبقاتي است که در آن اجتماع زيست مي‌کنند و عقل و منطق حکم مي کند که عموم طبقات در اظهار نظر و سليقه مربوط به خود و اجتماعشان ذي حق باشند و قيد و بندي بر دست و پاي افراد و عقول و افکار گذاشته نشود.
در اين صورت طبقه را به جرم زن بودن و اختلاف جنسي به حساب نياوردن و به عنوان ناقص عقل بودن از اجتماع کنار گذاشتن کار درستي نيست و امر توالد و تناسل يا خانه داري و تربيت فرزند را مغاير اظهار عقيده و شرکت در فعاليت‌هاي دسته جمعي دانستن به مغالطه شبيه‌تر است تا به واقع بيني و منطقي فکر کردن.
سلولهاي مغزي انسان وسيله‌اي است براي درک و ضبط و سنجش و تشخيص مطالب و مسائل علمي و اجتماعي و آنچه را که ما به نام عقل مي‌ناميم. تجربياتي است که يک فرد در طول زندگي به نسبت برخورد با وقايع و حوادث و قرار گرفتن در جريانات مي‌اندوزد و از آن براي رد يا پذيرش افکار و عقايد تازه استفاده مي‌کند و عدم تجربه و کفايت زنان در امور اجتماعي زاده محروميت و عدم مداخله به شمار مي رود نه فقدان شايستگي و لياقت ذاتي و اين موضوع اختصاص به طبقه نسوان ندارد چنان چه مردان خام و بي تجربه هم در اين زندگي تعدادشان کم نيست.
طبقه بندي افراد از نقطه نظر موقعيت علمي و معنوي اختصاص به گروه زنان و مردان ندارد. دو استدلال طرفين در اين مورد به مسخره و استهزاء شباهت دارد. مردها مي‌گويند خاله خانباجي‌هاي شله‌پز هوس وکالت و وزارت دارند زنان مي‌گويند: فلان حمال بي سواد حق شرکت در انتخابات را دارد اما فلان زن دکتري که استاد دانشگاه است ندارد.
اين مقايسه و سنجش درست نيست و مي‌بايست در مقايسه تشابه و تناسب را از ياد نبرد و مردان فهميده و تحصيل کرده را با زنان دانشمند و با تجربه سنجيد و مردان عقب مانده و کم تجربه را با زنان هم‌طرازشان مقايسه کرد. به علاوه از نطقه نظر کميت دخالت در امور اجتماعي و فعاليت‌هاي سياسي عالم و جاهل آراء مساوي دارند و راي استاد دانشگاه کميت بيشتري نمي‌تواند داشته باشد.
در اين مبحث بد نيست به عنوان پرسش از کساني که با استناد به اخبار و احاديث يا نصوص کتب ديني مي‌کوشند تا زنان را کم ارزش تر از مردان و خلاصه ناقص عقل معرفي کنند اين مطلب را يادآور شوم که مساوي بودن زن و مرد در برابر قصاص و ديات و حدود اسلامي، استدلال آنها را نقض و بلوغ زنان در نه سالگي و مکلف شدن به انجام تکاليف شرعي، خلاف اين گفته را به ثبوت مي‌رساند.
زيرا مجازات مساوي در برابر جرم مساوي قرار دارد و جرم مساوي در شرايط مساوي به وقوع مي‌پيوندد. يعني مجازات مجرم صغير يا سفيه و مجنون با مجازات مجرم بالغ و رشيد و عاقل برابر نيست و تساوي مجازات زن و مرد در مواردي نظير زنان و سرقت دلالت بر تساوي عقل و درايت طرفين مي‌نمايد.
در مورد بلوغ فقه شيعه زنان را در نه سالگي و مردان را در پانزده سالگي بالغ و مکلف مي‌شناسد، يعني زنان زودتر از مردن عاقل مي‌شوند و رشد عقلاني آنان قادر به تشخيص بد و خوب و تميز حق از باطل خواهد بود و آنچه را که پسرها در پانزده سالگي موفق به درک و موظف به اجراي آن مي‌شوند دخترها در نه سالگي درک مي‌کنند و با اين ترتيب بايستي گفت: مردن ناقص عقل‌اند نه زنان، مگر اين که بگوييم بر خلاف آنچه مي‌بايست باشد به جاي آوردن فرايض و اعمال ديني هم از جمله تکاليف شاق و تحميلي است که خواه ناخواه افراد مجبور به اطاعت و تبعيت از آن هستند و مردان جامعه اين تکليف شاق و تحميلي را تا آنجا که توانسته‌اند از دوش خود به دوش زنان انتقال داده و آن ها را شش سال زودتر از خود مجبور و مکلف ساخته‌اند.
بيان قسمت اخير همان طور که گفته شد جنبه پرسش و استفهام از متتبعين و افراد مطلع و آشنا به مسائل ديني را دارد نه جنبه انتقاد يا جواب گويي به مخالفين نهضت بانوان.
از خوزستان: (تجدد ايران، 133، ص 3):
جناب آقاي عزيزالله!
ما تابع قرآن کتاب مقدس آسماني مي‌باشيم نه تابع هوا و هوس. زن معزز و محترم مي‌باشد. زن گوهري گران بها و بي نظير است و بايد در حفظ اين گوهر شريف کوشيد تا از شر دشمنان محفوظ بماند ان شاءالله.
مقاله جنابعالي مندرجه در جريده وزين تجدد ايران موضوع آزادي زنان قرائت شد. اولا چرا اصرار داريد که اين مقالات بي ارزش را در نامه وزين تجدد ايران که حامي قرآن عظيم است مندرج فرماييد؟ ثانيا خودتا صراحتا در آخرين سطور مقاله اقرار به عدم عقل خودتان فرموديد. ثالثا ما مسلمانان پيرو قرآن مجيد مي‌باشيم و کتاب خدا حجاب را براي زنان واجب شمرده است. رابعا ما مسلمانان اقرار واعتراف داريم که زن عزيز و شريف است و زن محترم است و گوهري گرانبها و بي‌نظير مي‌باشد و بايد در حفظ و حراست اين موجود مبارک و عزيز سعي بليغ نماييم. با تقديم احترامات. رکني خوزستاني 7/12/39[23]
ابزار ورود به ادبيات جهاني
(گفتگو)
مايلم با يک موضوع دور و دراز شروع کنم، روزگاري نه چندان دور آنچه ما به عنوان ايراني در قالب متن مي‌نوشتيم سکه روزگار بود و خود به خود به همه جاي دنيا مي‌رفت اما اين روزها خبري از حضور انديشه مکتوب ايراني در خارج از ايران نيست. آيا سير انديشه ما نزولي شده است يا برعکس سرعت صعود ما کاهش پيدا کرده است؟
وقتي صحبت از ما مي‌کنيم بايد ببينيم اين «ما» کيست و متعلق به کدام بخش جغرافيايي و در چه دوره‌ زماني است. يک «ما» مربوط به روزگار مولوي است که در خراسان بار گرفته و در آسياي صغير خوش درخشيده و از آن روزگار تاکنون توانسته است جهاني شود و تا امروز هم تاثيري فراملي داشته است. يک وقت ديگر، مقصود از «ما»، ماي دوره صفوي است که در عين اينکه زيبايي‌ها و سرمايه‌هاي خودش را دارد به لحاظ جغرافيايي دايره‌اش محدودتر شده و افزون بر آن به لحاظ تمدني کم و بيش با مرزهايي بسته روبه‌رواست، نه نفوذي در ماوراء النهر دارد نه در عثماني و نه حتي حوزه عرب زبان. اين «ما» در دوره قاجار باز هم محدودتر مي‌شود و بخش زيادي از منطقه شمال غربش را در قفقاز از دست مي‌دهد، به طوري که آنان که فارسي را زبان علم مي‌دانند کم کم زبان روسي را زبان علمي مي‌شناسند. همين زمان حتي تأثيرش را در عراق هم که بخشي از عثماني است و سنتا ميدان تأثير گذاري فرهنگ فارسي بوده از دست مي‌دهد. همچنين نسبت به روزگاران گذشته تأثيرش را در کشورهاي حوزه خليج‌فارس، به دليل تسلط اجانب فرنگي از دست داده است.
همين «ما» وقتي به دوره پهلوي مي‌رسد، ديگر به شدت محصور و محدود و ملي شده است. اين زمان دنيا عوض شده است. روزگاري که اين «ما» در بخش وسيعي از جهان مؤثر بود گذشته و به شيء «متأثر» از همه جا تبديل شده است. بنابري اين آن «ما»ي قرن 7 و 8 هجري «ما»ي قرن 10 و 11 نيست، چنان که ماي آن زمان «ماي» دوره معاصر.
توجه داشته باشيد اگر ما به عنوان يک ايراني فکر مي‌کنيم همان «ماي» قرون گذشته هستيم، اشتباه مي‌کنيم. اکنون «ما» يک قوم محدوديم. در قرن 8 و 9 همان‌طور که فارسي در ايران، در شبه قاره و حتي در عثماني مهم بود، الان زبان فارسي را قوم يا اقوام محدودي مي فهمند. اگر در هند امروز بگرديد شايد پيرمردهايي را بيابيد که زبان فارسي را در حد يک يا دو بيت حافظ يا قصه اي از گلستان سعدي بدانند، در کشورهاي حوزه خليج‌فارس هم همين‌طور است. راه دوري نرويم چهل سال قبل از اين در شهر کربلا زبان فارسي را همه مي‌فهميدند اما با سي سال سلطه صدام زبان فارسي از عراق حذف شد. وقتي زبان ما محدود شد، ادعاي «ما»‌ هم محدود خواهد بود. قرون گذشته نصف آسيا زبان مفاهمه اش فارسي بود، حالا يک دهم آسيا که سهل است، يک بيستم آن هم چنين نيست. اين که عامل اين محدوديت چيست، امر ديگري است، اما اين که اين امر يک واقعيت است، ترديدي نيست.
حالا بايد ببينيم از کدام «ما» سخن مي گوييم. بايد تفاوت مکاني و زماني‌اش را با گذشته‌اي که شما از آن صحبت کرديد و گفتيد وقتي ما چيزي مي‌نوشتيم در دنيا يا بخش مهمي از آن انعکاس داشت، در نظر بگيريم. اقوام مختلفي که آن روزگاران در هويت اين «ما» مشارکت داشتند و سرمايه خود را در آن مي‌ديدند، اکنون همه رفته‌اند. ديگر سرمايه مشترک نيست تا تعامل فکري و علمي پديد آورد و کيفيت توليدات فکري‌اش بالا برود. شما بايد بدانيد «ما»يي که شما مي‌گوييد امروز خبري از آن نيست.
حافظي که برآيند «ما»ي تمدني ما در اوج قدرت فکري و وسعت جغرافيايي حوزه فارسي زبان است، به دليل سنت‌هاي مدرسي و علمي و آموزشي و تمدني، از عمق کافي برخوردار بود.. او در روزگاري مي زيست که فارسي فهمي، دامنه جغرافيائيش بارها و بارها بيش از روزگار ما بود. بنابرين او هم از اين حوزه گسترده بهره مي برد و هم وقتي فکري را توليد مي کرد تبديل به فکر جهاني مي شد. يک غزل حافظ اين قوت و بنيان دروني را داشت و دارد که در حوزه خودش که تصوف و اخلاق است تاثير گسترده بگذارد. يعني حرفي براي گفتن دارد. اين حرف تا امروز هم طالب دارد و جهاني است و به خصوص در دنيايي که با فقر معنويت روبروست و مي بينيم که با تمام ابزارها به دنبال پر کردن فضاهاي خالي خود از معنويت است، تأثيرش را مي گذارد. اما مهم در حافظ و مولوي همين است که زبان جهاني دارند. اين زبان، يک فلسفه پشت سر دارد، نه آن که صرفا زبان مفاهمه لفظي يعني فارسي و جز آن باشد.
منظور شما اين است که ما نتوانسته‌ايم جغرافياي فرهنگي خودمان را در گذر زمان توسعه دهيم
امروز آنچه هويت فکري «ما»‌ را تشکيل مي‌دهد، در عين آن که ميراثي از گذشته دارد، قوت جهاني بودن و شدنش ضعيف است. اين مسأله به اين نيست که شما يک فرهيخته اي مثل حافظ يا مولوي داشته باشيد، مکتب و مدرسه اي مي خواهيد که فرهيخته اي مثل مولوي و حافظ در آنها تربيت شود. وقتي مدرسه تمدن اسلامي در قرن چهارم اوج مي گيرد، ابوريحان بيروني توليد مي کند که زبانش جهاني است، حتي اگر در خوارزم باشد. اما در دوره صفوي، زبان جهاني نداريد، در دوره قاجار، زبان جهاني نداريد. زبان محلي داريد. آنچه مي نويسيد شايد برخي از محتواي آن براي همه بشر مفيد باشد، اما زبان جهاني در آن نيست که بتواند همه جا سکه شود و مانند زرورق ببرند و بهره بگيرند. اين زمان مرکزيت زبان جهاني در جاي ديگري قرار گرفته و شما حتي فرصت و امکانات مرور بر آن را هم نداريد.
زبان بخش وسيعي از ادبيات ما اما ادعا دارد زبان اسلام است که زباني جهاني است، پس چرا راهي به جهاني شدن نبرده است؟
اين نکته مسلم است که اسلام دين جهاني است، اما مهم اين است که همان را نيز ما محلي‌اش نکنيم. اسلام در چهارچوب هاي کلي خود، يک تمدن جهاني پديد آورد، افکار فلسفي جهاني توليد کرد، علم کلام جهاني عرضه کرد، تمدن مادي وسيعي را توليد کرد. توجه کنيد در قرن اول و دوم هم اسلام بود اما جهاني نشد. اما در قرن چهارم و پنجم شد. آثارش به دنياي متمدن آن روز رفت. بعد دوباره خاموش شد. اين يعني اين که ما از آن قالب هاي کلي براي ايجاد يک فرهنگ جهاني چه قدر استفاده مي کنيم و چه راه‌هايي براي توسعه آن داريم. امروز هم زبان اسلام، بايد توسط مسلمانان جهاني شود، باعلم و دانش و فرهنگ، نه با داد و فرياد و تهديد و ارعاب آن چنان القاعده مي کند.
اسلام ما را به عبادت و بندگي و يگانگي حق مي‌خواند، روي تعليم و تربيت اصرار دارد و توصيه به زايش فکر و تقويت عقل و علم و تمدن مي‌کند. اسلام از ما مي خواهد خوب زندگي کنيم و يک اصل کلي به ما مي دهد که : يا أَيُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّيِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً إِنِّي بِما تَعْمَلُونَ عَليم‏، اي پيامبران!‌ از بهترين هاي پاک بخوريد و عمل صالح انجام دهيد. من داناي به کارهاي شمايم. خداوند روي اين دو امر يعني خودن چيزهاي پاک و عمل صالح تأکيد مي‌کند. همين و بس. اين يعني تمدن مادي و معنوي. بنابرين اسلام از ما مي خواهد يک تمدن خوب داشته باشيم و از دل آن دروازه‌هاي فکر را بر روي بشر باز کنيم. در يک دوره‌اي به دليل شرايط اجتماعي مناسب، مسلمانان از عهده اين کار بر مي آيند اما در دوره ديگر درجا مي‌زنند.
روزگاري که شما از آن سخن مي گوييد که آثار ايراني، جهاني است، روزگاري است که قوم ايراني قوم امروز نيست که حتي در درون خودش يکدستي فرهنگي ندارد و فرقه گرايي و گروه‌گرايي سبب مي‌شود تا مشارکت عمومي در فرهنگ سازي و گسترش حوزه تعقل و درک زبان جهاني محدود شود. آن ما متعلق به روزگاري است که گستره زبان فارسي در ميان دهها قوم است، اقوامي که همه ميراث خود را با هم به اشتراک مي‌گذارند، رفت و آمد ميانشان هست، متفکرين آنان از اطراف و اکناف به بغداد و ري و نيشابور مي‌آيند و مي‌روند، خوب مجموعه اين رفت و آمد با يک نبوغ ويژه، حافظ توليد مي‌کند. گرچه همان زمان نطقه محدوديت ها بر اثر نزاعهاي سياسي و اجتماعي بسته شد اما باز نشاني از قرون پيش از آن وجود داشت. ما در دوره صفويه خود را محدود مي‌کنيم، مرزهامان در شرق و غرب بسته مي شود، کتاب و عالم از مرز رد و بدل نمي‌شود، از انتقال کتابها خودداري مي شود، خودسانسوري دريچه علم و پژوهش را به روي عالمان ما مي بندند، ازبک‌‌‌ ها جلوي انتقال آثار ايراني را مي‌گيرند، زبان فارسي فراموش مي شود و «ما» يعني همان ماي گذشته ما، محدود مي شود.
يک پرسش هميشه براي من مهم بوده است و آن اين که در کتابخانه هاي بزرگ و کهن ما نسخه‌هاي خطي متعدد از تاريخ طبري به عنوان مهم‌ترين و معتبرترين کتاب تاريخ اسلام وجود دارد؟ اين که هيچ، حتي از تاريخ يعقوبي و مروج الذهب شيعي هم. چرا؟ براي اين که در دوره صفوي کتابهاي انديشه ساز جهان اسلام، کتابهايي که فرهنگ معقول انسان مسلمان دوره جهاني تمدن اسلامي را به دليل محدديت هاي يساسي و مرزي از دسترس ما خارج مي‌شود. بخشي را مغولان و تيموريان نابود کردند بخشي را هم خودمان با خود سانسوري از ميان برديم. وقتي اين کتابهاي جهاني دنياي اسلام از دست ما رفت، وقتي تاريخ ابن خلدون به دست ما نرسيد، و ما نتوانستيم خلدوني فکر کنيم، فقط در داخل حصار و دايره خودمان گشتيم و فکر کرديم و دور زديم، ديگر نبايد انتظار داشته باشيم که فکر جهاني عرضه کنيم. صرف اعتماد به نفس کافي نيست، صرف فرياد زدن و هل من مبارز خواستن کافي نيست، مهم اين است که شما افکار ديگران را بخوانيد و آنها را هم به داشت هاي خود ضميمه کنيد و با خلاقيت و گرفتن رهبري انديشه و تمدن به پيش برويد.
به طور خلاصه مي خواهم عرض کنم، وقتي دستمايه هاي اصلي تمدن اسلامي در قرن 6 و 8 به نسل‌هاي بعدي منتقل نشد، ديگر فکري نماند تا بر اساس آنها فکر جديدي از ميان برخيزد.
جناب جعفريان اين محدوديت‌ها اما تنها مختص ما نبوده ولي کساني توانستند از آن عبور کنند. ما الان کتاب‌هايي از اعراب مسيحي داريم در ارتباط با امام حسين (ع) که به 17 زبان ترجمه مي‌شود و اما به عنوان خواستگاه شيعه اين قدرت را نداريم.
نمي‌توان معيارهاي جهاني يا مفاهمه جهاني را در نگارش و تمايلات عمومي ملت‌ها را در نوشتن اثري يا پديد آوردن فيلمي ناديده گرفت. در مفاهمه هم محتوا مهم است هم شکل و هم ترکيبي از آنها. ما در نوشته‌هايمان تنها معيارهاي داخلي خودمان را در نظر داريم. براي نمونه، شما در ارتباط با قيام عاشورا اگر علت قيام امام حسين(ع) بر حکومت يزيد را به دليل برخي از رفتارهاي ظاهري يزيد مربوط بدانيد که امروزه انجام آنها در دنيا عادي است، ‌نمي‌توانيد انديشه حسيني را به ملت هاي ديگر منتقل کنيد، هر چند در داخل کشور موفق باشيد. مثلا بگوييد يزد شرابخوار بود يا با سگ بازي مي‌کرد؛ اين اهميتي براي مخاطب جهاني شما که به اينها عادت کرده است، ندارد. اما اگر يک چهره آزادي خواه از امام حسين ترسيم شد و بر اساس انديشه هاي عقلايي مقبول ميان بشر، هدف از قيام او براي مبارزه با استبداد شرح داده شد، آنگاه است که مي توانيم به معيارهاي جهاني برسيم. تازه اين را بايد در کنار استانداردهاي نگارش به لحاظ شکلي هم قرار داد و با در نظر گرفتن همه اينها، يک نثر خوب، با تعابير زيبا و ادبيانه، با خلاقيت هاي هنري در امر نگارش پديد آورد. آن وقت است که ما مي‌توانيم اثرمان را به ادبيات جهاني نزديک کنيم. مردم دنيا در هر شرايطي اسطوره‌هاي انساني والامقام مي‌خواهند، اگر در تبيين شخصيت امام حسين اين اصل را مراعات کنيم و از حضرتش چنان که بهترين‌ها را دارد، يک اسطوره براي جهانيان بسازيم و با زبان و ادبيات نوين و جاذبه‌هاي هنري آن را بيان کنيم مي توانيم انتظار داشته باشيم که اثر ما نزديک به ادبيات جهاني شود.
وقتي در لبنان يک مسيحي درباره امام حسين(ع) مي‌نويسد و اثرش جهاني مي‌شود به خاطر رعايت معيارهاي جهاني است اما ما در داخل، حتي دانسته‌ها و احساسات مخاطبان جوان خودمان را هم رعايت نمي‌کنيم و خودمان به دست خودمان آنچه برايمان مي‌تواند منبع زايش انديشه در مقياس جهاني باشد، در حد يک فرقه مذهبي تنزل مي‌دهيم. تازه همانجا نيز همديگر را متهم مي‌کنيم که از اصل فاصله گرفته‌ايم و منحرف شده‌ايم! ببينيد تشيع يک حقيقت دارد اما صورتي که شما از آن در ايران ارائه مي‌دهيد، با آنچه بايد در سطح جهاني براي درک جهانيان ارائه شود، متفاوت خواهد بود. نمي شود با ادبيات فرقه‌اي، تشيع را در جهان بسط داد. اگر همان وضعيت قبلي را نگاه داريد، خيلي هنر کرده‌ايد. وقتي پس از انقلاب اسلامي، ادبيات شيعه، ادبيات مبارزه عليه ظلم و استبداد و ستمگري شد، جاذبه يافت. اينها ارزشهاي جهاني است. اگر همان رويه به صورت فکري تبيين مي شد و دشمنان ما را به افراط نمي‌کشاندند، مي‌توانستيم قلب‌هاي بيشتري را فتح کنيم. هرچه انديشه هاي شما به «قلب مشترک بشر» نزديکتر باشد، فاصله شما با ادبيات جهاني بيشتر خواهد شد.
پس رسيدن به زبان جهاني يعني اسطوره‌سازي و غيرواقعي کردن يک حقيقت؟
امام حسين چه چيز از يک اسطور‌ه کم دارد؟‌ معلوم است که نيازي به تاريخ سازي نيست، واقعيت کربلا امام حسين (ع) را در حد بزرگترين اسطور‌ه‌هاي بشري قرار مي‌دهد. مهم آن است که ما آن را از شرايط خاص قومي و فرقه‌اي مجرد کنيم. شما همه شرايط را براي بسط دادن يک انديشه و رفيق کردن و خويشاوند کردن آن با ديگران در نظر بگيريد. بحث من تغيير دادن محتوا نيست، بلکه مي‌گويم همه آنچه يک اثر را مي‌تواند مورد توجه قرار دهد، هم محتواي آن است و هم بسته بندي. آدم‌ها يک مذاق محلي دارند، يک مذاق بين‌‌المللي، به هر حال بايد اينها را هم در نظر گرفت. مشکل ما اين است که حتي لفظ و کلاممان را نمي‌خواهيم تغيير بدهيم، لفظ و کلامي که گاهي باعث زدگي از ما هم مي‌شود، و حتي اگر نشود زبان شما محلي خواهد ماند و کسي رغبت ترجمه آن را نخواهد کرد.
تفاوت ادبيات جهاني با ادبيات محلي در همين مسائل است. در معيارهاي هنري در تصويرسازي هنري و... شما کتاب قلعه حيوانات جرج اورول را ببينيد، به لحاظ مضمون مانند کتاب نون و القلم جلال آل احمد است،‌ تقريبا در همان مايه‌هاست. نقد چپ روي افراطي احزاب کمونيستي است. يکي جهاني مي شود يکي از مرزهاي ايران هم آن طرف نمي رود. وقتي شما اصطلاحاتي به کار مي بريد که در ساير زبانها امکان ترجمه‌اش هم نيست، همين جا مشکل شروع مي شود. اين راه را ادامه دهيد و جلو برويد ببينيد چه نتيجه‌اي مي دهد.
يک اثر جهاني، در صدد بيان معضل همه جهان يا بخش عمده انسانهاست، همه دنيا را در خودش مي‌گنجاند، شخصيت‌هاي آن را، مفاهيم موجود در آن را، هر کسي در هر جاي دنيا مي‌فهمد، اما همان نون و القلم که مثال زديم اين طور نيست. آن قدر مثال‌هايش محلي است که نمي‌توان ترجمه‌اش کرد. داستان را بايد بتوان سريع خواند و از آن عبور کرد.
مشکل اينجاست که ما خودمان، خودمان را محدود و تبديل به فرقه کرده‌ايم. وقتي هنر و ادبيات شما در قالب هاي جهاني رفت، حتي اگر کساني با شما از در دشمني وارد شوند، باز در جهان نفوذ خواهيد کرد، به شرطي که در اثر توليدي شما معيارهاي جهاني بر اساس آموزه هاي اسلامي و انساني و الهي، مورد توجه قرار گرفته باشد. وقتي ما يک فيلم تاريخي با مواد خام شيعي بسازيم و حتي مراعات هموطنان حاشيه مرزهاي خود را هم نکنيم، يعني اين که خودمان با دست خودمان آن را محلي و محدود کرده‌ايم. ما مي‌توانيم از فرهنگ شيعه، گونه‌اي سخن بگوييم که نه تنها اهل سنت بلکه همه عالم از آن به عنوان يک دريچه معرفتي به فرهنگ اهل بيت از آن استفاده کنند. در دايره جهاني، حتي اعمال و شعائر مذهبي و هنر ديني را مي‌توان به‌گونه‌اي ارائه داد که نه تنها باعث نزاع نشود، که روي ديگران تأثير هم بگذارد. شبکه المنار در بيروت براي پخش اذان فقط وقت اذان را زيرنويس مي‌کند، براي اين که مي‌خواهد به عنوان «مقاومت» همه لبناني‌ها را داشته باشد.
از صحبت‌هاي شما برمي‌آيد که جريانات فرهنگي و ادبي ما نمي‌خواهند تبعات جهاني شدن را هنوز بپذيرند. درست است؟
ما هنوز محدوديت‌هاي فکري 400 سال اخيرمان را حفظ کرده‌ايم. آدم‌هاي جهاني نيستيم. دشمني‌هاي گذشته و حال چنان شده است که اقوام همسايه ما هم با علاقه‌اي به حفظ هويت ايراني و آثار برجاي مانده از ما در ميانشان نشان نمي‌دهند که هيچ در حذف آن تلاش مي کنند. ايراني‌هاي مهاجر نيز از هويت ايراني شان فاصله مي گيرند و خلاقيتي ندارند.
به طور کلي بايد عرض کنيم ما ايراني ها مشارکتمان با فرهنگ جهاني به لحاظ تاريخي خوب است اما در حال حاضر در شرايط خوبي نيستيم، نه اين که هيچ نيستيم. ما ملتي هستيم که سابقه تفکر داريم و اين بسيار پر ارزش است اما به لحاظ فعلي محدوديت‌هاي زباني و قالب هاي بياني ما مشکل دارد. سنت هاي اصيلي که ما در قرون چهارم تا هفتم داشتيم و دايره گسترده تأثير و تأثري که در اختيار ما بود، از دست داده ايم.
يک مشکل اصلي ما محدوديت زباني است که در دايره فارسي مانده‌ايم و چاره‌اي هم نداريم. قصه‌نويس ما زبان متون غربي و عربي را از روي زبان اصلي نمي تواند بخواند، از متون هندي چيزي نمي‌تواند بخواند. در حالي که پيشرفت فرهنگي غرب از زماني رخ داد که براي شناخت ديگر فرهنگ‌ها، هزاران نفر آدم کنجکاو به سفر رفتند. اين فرانسه ايستاده است تا کشورهاي فرانسوي زبان افريقا را حمايت و حفظ کند براي چيست؟ شما ببينيد پدر رفائل دومان چهل سال در اصفهان عصر صفوي زندگي کرد تا بتواند آنجا را بشناسد و بخشي از فرهگ آن را با نگارش نامه هاي فراوان به اروپا منتقل کند. دهها سفرنامه از ايران عصر صفوي به زبان هاي مختلف اروپايي نوشته شد و آنان در جريان تحولات ايران دوره صفوي به عنوان بخشي از جهان قرار گرفتند. تاکنون هم دهها کرسي ايرانشناسي دارند. شما ببينيد فقط در يک دانمارک چند ايرانشناس درجه يک بوده که يکي از آنها همين کريستين سن است که ايران دوره ساسانيان را نوشته است. ما چند ايراني داريم که يک تاريخ فلسفه درست از غرب نوشته باشد؟ ما چند ايراني داريم که يک تاريخ درست براي امريکا نوشته باشد؟ شما وقتي گرفتار محدوديت زباني و فرهنگي هستيد، چطور مي توانيد زبان جهاني را در اختيار داشته باشيد و نقاط ديگر را تصرف کنيد؟ مطالعات جهان در اروپا چند قرن است که مستمر ادامه يافته و داشت هاي جهانيان و متونشان در اختيار آنهاست. اين ها براي جاسوسي باشد يا نباشد، آثار فرهنگي خود را در غرب مي گذارد. آنان را با داشت هاي ساير ملت ها آشنا مي کند. روي قصه نويس و فيلمنامه نويسشان اثر مي ‌گذارد. وقتي گوته متأثر از حافظ مي شود براي اين که است که ديوان حافظ ترجمه شده و در اختيار آنهاست. اگر از ترجمه حافظ عاجز بودند يا از انتشار آن ممانعت کرده بودند که گوته‌اي در کار نبود.
جناب جعفريان به زعم شما ما زبان جهاني را نمي شناسيم يا توانايي شناخت آن را نداريم؟
مشکل ما ندانستن نيست، مشکل ما مشکل زباني است و اين يعني عدم آشنايي با توليدات فرنگي و حتي عربي، و اين يعني عدم آشنايي با شيوه‌هاي تعامل ما را در خود فرو مي برد. براي دانستن تفکر جهاني ابتدا ما بايد بر روي شناسايي منابع فرهنگي در عرصه جهاني سرمايه‌گذاري کنيم، حال شما ببينيد در ميان استادان فلسفه ما چند استاد مي‌توانند با زبان يوناني انديشه‌هاي فلسفي آن دوران را بخوانند، چند نفر آلماني مي دانند؟‌ حقوق دانانان ما چند درصد زبان فرانسه مي دانند تا حقوق مقارن بين اسلام و غرب را کار کنند؟. ما نه توانستيم به درستي از آثار آنها استفاده کنيم و نه حتي توانستيم انديشه هاي خودمان را به آنان بياموزيم. همين مي‌شود که هانري کربن بايد از فرانسه اينجا باييد و ملاصدراي ما را به جهان ب‌شناساند. همين مي شود که غربي ها در قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم از راه برسند و متون تاريخي ما را که از روزگار جهاني بودن ماست، گرفته به زبان انگليسي ترجمه کنند.
توجه داشته باشيم ورود يک ملت به عرصه جهان ابزاري مي‌خواهد که ما نداريم، هرچند شايد روزگاري داشتيم. افتخار به گذشته صرف، گمراه کننده است، مگر آن که ما زبان جهاني قروني که در اوج تمدن بودن بوديم بشناسيم و درس بگيريم. ما نمي‌توانيم به گذشته‌مان افتخار کنيم اما براي پديد آوردن دوره‌اي شبيه به آن مانع تراشي کنيم.
بنده تأکيد مي کنم آمادگي ما براي جهاني شدن به لحاظ داشتن ميراثي عظيم از گذشته در سطح خوبي است، اما اين کافي نيست. گذشته خوب و غني داشتن، گاهي و در نگاهي، به دليل سنگيني، دست و پا را مي بندد، و نمي گذارد ما به پيش برويم. بايد براي اين امر فکري بکنيم.
پي نوشت ها:
[1] در شماره هشتم مجله پيام بهارستان مقاله‌اي حاوي ده سند تحت عنوان «جدال موافقان و مخالفان حق رأي زنان براي شرکت در انتخابات» (نوشته ساره عسکري، سياوش شوهاني) صص 639 ـ 668 چاپ شده است. مطمئنا اسنادي ديگري هم هست و فکر مي کنم هنوز جاي نوشتن يک پايان نامه در اين موضوع خالي است (اگر نشده باشد). نوشته‌ حاضر ضمن اشارتي به پيشينه حق رأي زنان، شماري از نوشته هاي ديني را که در سال 1339 در اين باره منتشر شده است، ارائه و تحليل خواهد کرد.
[2] سيري در باره ديدگاه‌هاي موجود در غرب در باره حق رأي زنان را در ويکيپديا ذيل همين عنوان مشاهده فرماييد.
[3] بنگريد: زندگي نامه و خدمات علمي و فرهنگي فاطمه سياح، مقاله:‌ سياح و حقوق زنان، (نادره جلالي، تهران، 1383) صص 93 - 124
[4] همان، ص 111 - 116
[5] مشروح مذاکرات مجلس شوراي ملي، دوره هفدهم، جلسه يازدهم دي ماه 1331
[6] روزنامه اطلاعات، پانزدهم دي ماه 1331، ش 7993، ص 7
[7] گزارش اين دوره و آنچه را که منجر به روي کار آمدن اميني شد بنگريد در: بر بال بحران، (ايرج اميني، تهران، 1388) ص 256 به بعد.
[8] به نمونه‌اي از تحليلهايي که در باره مواضع موجود انقلابيون در باره طرح مسأله حق رأي زنان توسط رژيم پهلوي مطرح شده بنگريد در: اصلاحات امريکايي و قيام پانزده خرداد، (عباس خلجي، تهران، 1381)، صص 119 ـ 122
[9] اسناد انقلاب اسلامي، ج 1، ص 25
[10] همان، ص 26
[11] همان، ص 29، 47
[12] همان، ص 45
[13] همان، ص 63 ـ 68. اين اطلاعيه توسط آيات مرتضي لنگرودي، سيد احمد زنجاني، علامه طباطبائي، گلپايگاني، شريعتمداري، امام خميني، ميرزا هاشم آملي و شيخ مرتضي حائري امضا شده بود.
[14] همان، ص 71
[15] زن و انتخابات، ص 53
[16] اخيرا خلاصه‌اي از اين کتاب توسط آقاي مهدي نصيري در مجله سمات (شماره 2، تابستان 1389) منتشر کرده و به اشتباه تصور شده است که کتاب در سال 1342 يا 1343 انتشار يافته است. جالب است که در اين مقاله مطالب آن تحليل و مسأله به دليل طرح بحث وزارت زنان در دولت نهم، مورد استناد جدي قرار گرفته است.
[17] زن و انتخابات، ص 60 ـ 68
[18] نويسنده اين سطور شرح حال مفصلي از وي همراه با مرور بر ديدگاه‌ها و آثارش درکتاب جريانها و سازمانهاي مذهبي سياسي ايران (1320ـ1357، صص 742ـ 765) نوشته و لذا آن مطالب را تکرار نمي‌کند.
[19] دفاع از حق ملت مسلمان ايران، صص 28-43
[20] حجرات، 13
[21] اين بخش به بحث «بانوان و انتخابات»‌ مربوط نيست و صرفا براي آشنايي با ديدگاه هاي مرحوم کمره‌اي و اين که ادامه آن سلسله مقالات است مي‌آوريم.
[22] کتاب چهار شب جمعه از جلال دري، چاپ 1313 ش مناطرات مؤلف با يک مبلغ بهايي است. بخش مفصلي از اين نوشته در باره ديدگاه هاي اسلام در باره زن است.
[23] عجم پور به طور کوتاه در شماره 133 (25 اسفند 1339، ص 1، 2) يادداشتي نوشته است.





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان