بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,189

زن و توليد علم-قسمت دوم

  1390/4/7
نگاهي به تاريخ حضور زنان در علم
با بررسي اسناد تاريخي تا قبل از قرن 19، حضور زنان در علم و مباحثات مربوط به آن بسيار کمرنگ ديده مي‌شود و در اين مقال نمي‌گنجد. امّا در اوائل قرن 19 با ظهور پديده انقلاب صنعتي و تحولات چشمگير سياسي، فرهنگي و اقتصادي، توجه سياستگذاران اقتصادي به قشر زنان بعنوان نيروي عظيم‌کار ارزان قيمت معطوف گرديد.
تربيت نيروي متخصص، رشد روزافزون رسانه جمعي و آگاهي‌هاي عمومي و پيدايش نهضت فمينيسم باعث شد تا زنان در سطوح آموزش زنان در عرصه‌هاي مختلف اجتماعي پديده‌اي نوظهور و فاقد فضاي سازماني مختص به خود، از همان ابتدا دچار تناقضاتي شوند که تا عصر حاضر نيز ادامه دارد و ورود زنان به حيطه علم نيز صرفاً به تحصيلات آکادميک و شرکت در تحقيقات تجربي و آزمايشگاهي محدود شد.
با نگاهي کوتاه و گذرا به تاريخچه حضور زنان در علوم مشاهده مي‌شود که در بسياري از موارد حضور زنان در علوم يا ناديده گرفته شده و يا از درجه اهميت بسيار کمتري نسبت به مردان برخوردار است. بعنوان مثال «جي، کيسي جکسون»
در مقاله خود سئوالاتي را در مورد مفهوم جنس (sex) و جنسيت (gender) مطرح مي‌نمايد و نشان مي‌دهد که حتي مطالعات زيست‌شناسي که در مورد «رنگ ماهيان» صورت مي‌گيرد تحت تأثير فضاي «مذکر محور» بوده و رنگ ماهيان مؤنث به ندرت مورد توجه قرار گرفته است. وي حتي به جهت‌گيري برخي از دانشمندان براي نسبت دادن ناهنجاريهاي خاص به موجودات مؤنث اشاره مي‌کند که در حرکتي نامحسوس سعي مي‌شود مفاهيم تمايزات جنسيتي به سمت برتري و تسلط جنس مذکر شکل گيرد. «جکسون» ناديده‌انگاري زنان و جنس مؤنث را مورد انتقاد قرار مي‌دهد و آن را بعنوان عاملي براي محدود نمودن مطالعات تنوع‌زيستي معرفي مي‌نمايد. وي در پايان اين سئوال را مطرح مي‌کند که اگر جنس (sex) نشانگر تمايز (نه تبعيض) بين دوگونه نيست پس چه چيز مي‌تواند بيانگر جنسيت و ويژگيهاي خاص زن و مرد باشد؟
«مونت‌سرات کابري» نيز تلاش مي‌کند تا حضور زنان را در تاريخ علم‌پزشکي مستندسازي نمايد او روشهاي نوين «تاريخ‌انگاري زنان در علم» را پيشنهاد مي‌کند و نقش مهمي را که زنان در قاعده‌مند نمودن پزشکي نوين ايفا کرده‌اند را بخوبي نشان مي‌دهد. در سال 1940 «کيت هاردميد» در ادامه فعاليتهاي «کابري» دو کتاب و بيش از 15 مقاله درخصوص علم پزشکي و زنان به چاپ مي‌رساند که متأسفانه هنوز اين آثار ناديده گرفته مي‌شوند.
حتي در علم زبانشناسي نيز در فرآيندهاي توليد واژگان، اشتقاق کلمات مربوط به زن از کلمات مردانه به وضوح به چشم مي‌خورد. بعنوان مثال کلمه (man) به معني مرد است که در مقابل آن کلمه (noman) به زن اطلاق مي‌شده که با گذشت زمان به (women) تبديل شده است و يا کلمه (History) به معناي تاريخ که در اصل کلمه (Hisstory) بوده است که در معناي لغت به لغت يعني (داستان مردان).
در واقع از آنجائيکه فضاي حاکم بر روش‌شناسي‌ها و پژوهشهاي علوم اجتماعي در قرون 19 و 20 تحت تأثير نظريه‌پردازي اثبات‌گرايان (positivists) بوده است و الگوهاي زيست‌شناسي و علوم‌طبيعي جهت بررسي و تفسير پديده‌هاي اجتماعي مدنظر قرار مي‌گرفته است، برخورد اغلب پژوهشگران با افراد مانند شيء يا پديده‌هاي صرفاً مادّي بوده که اين امر در مورد زنان از شدّت بيشتري برخوردار است.
ريشه‌هاي تاريخي اين مسئله به خوبي در استنباط «ايولين فوکس کِلر» در مورد استعارات مورد استفادة «فرانسيس بيکن» ترسيم شده است (کلر 1980). کلر با اشاره به استفادة روشن بيکن از نمودارها و ذهنيات جنسي براي ايجاد يک ارتباط علمي با طبيعت اظهار مي‌دارد که بيکن براي طبيعت هويت زنانه قائل شده و کشفيات علمي دانشمندان را برخاسته از حس هوش و کنجکاوي مردانه تلقي مي‌نمايد.
در قرن 20 تسريع روند توليد، توزيع و مصرف علم و شکل‌گيري قدرتهاي سياسي و اقتصادي جديد وضعيت پيچيده‌اي را بوجود آورد که توليد علم و تکنولوژي بصورت ابزار قدرتمندي براي اعمال مقاصد اقتصادي در سطوح کلان و بُعد جهاني گرديد. سياستگذاريها در قلمرو فرهنگي و اقتصادي از حساسيت بيشتري برخوردار شد و به همين جهت براي اتخاذ روشهاي توليد و توزيع علوم و تکنولوژي، حضور مردان به واسطه تجربه و استقرار درساختارهاي کلان تصميم‌سازي و تصميم‌گيري که عمدتاً براساس ديدگاههاي مردانه شکل گرفته بود باعث شد تا يکبار ديگر زنان بعنوان قشر کم تجربه و سازمان نيافته ناديده گرفته شده و در همان سطح مصرف علم ‌باقي بمانند.
اوائل دهه 70 ميلادي مقارن با فصل نويني در جايگاه زنان در علم بود که توجه نظريه‌پردازان علوم اجتماعي را به اين مقوله معطوف کرد. پژوهشها و مطالعات صورت گرفته در اين دوره چارچوب‌هاي نظري اين مبحث را تعيين نمودکه بعنوان مثال به موارد زير اشاره مي‌شود:
«زنان و ديدگاه زيست‌شناسانه زنانه» اثرهابارد (Hubbard) ، هنيفن (Henifen) و فريد (fried) 1979، «علم و جنسيت» و «رويکردهاي فمينيستي به علم» اثر بلير (Bleier) 1984 و 1989، «تأملاتي برجنسيت و علم» اثر ايولين فاکس کلر
(Evellyn Fox Keller) ، 1985، «فمينيسم و علم» اثر تانا (Tuana) 1989، «علــــم زن دوستانه» اثر راسر (Rosser) 1990 .
* * *
نقد روش تحقيق، پاراديم‌هاي مختلف فلسفي، چشم‌اندازهاي جنسيتي و مغرضانه علمي و قاعده‌مند نمودن آنچه که بعدها «نقد فمينيستي از علم» ناميده شد از موضوعات مطرح در اين زمينه است. بعنوان مثال دو روانشناس فمينيست تحقيقي را حدود يکصد سال پيش منتشر کردند که مبحث زيست‌شناسانه خلقت پست‌تر زن را نسبت به مرد به چالش مي‌کشد. براي مطالعه بيشتر اين موضوع مي‌توان به مباحثه «ماري پوتام جاکوبي» و «لتا استيتر هالينگ ورث» در کتاب «توسعه تاريخي روانشناسي زنان» منتشره در سال 1993 رجوع کرد.
در ابتداي دهه 1980 «هيلاري رز » مطالعات فمينيستي برعلم را به چهار محور تقسيم نمود:
1ـ تعيين تحريفات صورت گرفته برعلم
2ـ استخراج پيشينه تاريخي حضور زنان در علم و ميزان تأثير آن براين حيطه
3ـ ارزيابي مجدد تحقيقات علمي در مورد زنان
4ـ نقد فرضيات معرفت‌شناسانه علوم در غرب
وي بعدها کتاب «فراسوي حقايق مردانگي: معرفت‌شناسي فمينيستي براي علوم» را در سال 1990 به چاپ رساند که تحولات مهمي را در مطالعات و روش‌شناسي حضور زنان در علوم، فلسفه و ادبيات، بوجود آورد.
«لوندا اشبينگر» از ديگر نظريــــه‌پردازان در اين مبحث است که سعي مي‌کند ردپاي تاريخي زنان در علوم را دنبال کند و تا عصر مدرنيته کنوني هويت اين قشر از جامعه را بازشناسي نمايد. وي مطالعات «جيم فليپس» و «کيت‌ هاوس‌بک» ، جامعه‌شناساني که حضور و تصاوير شخصيتي زنان در علم زمين‌شناسي را مورد بررسي قرار داده‌اند، تجليل مي‌کند و در ساير علوم به تدوين و تحليل محتواي کمّي و کيفي کتب تاريخي مي‌پردازد و نشان مي‌دهد که زنان به ندرت به عنوان خالقان يا مبتکران علمي معرفي شده‌اند.
بطور کلي از مجموع مشاهدات و بررسي‌ها چنين به نظر مي‌رسد که ناديده‌انگاري زنان در تاريخ نيز فرضيات «جنسيت محور» علم را به اثبات مي‌رساند و برخوردهاي تنگ‌نظرانه در اشکال متفاوت و نامحسوس، چارچوب‌هاي خاصي را به علوم و تکنولوژي تحميل مي‌نمايد. «مونت سرات کابري» در اين خصوص اظهار مي‌دارد که مفاهيم موجود براي اجتماع زنان در حالت سمبليک خود باقي مانده‌اند و روش ثبت حقايق بايد بگونه‌اي باشد که در نهايت به ايجاد فضايي براي زنان در اسناد تاريخي بينجامد.
ضرورت توليد علم زنانه
از آنجائيکه تفاوت‌هاي هوش زنانه و مردانه توسط علوم روانشناسي و زيست‌شناسي به اثبات رسيده است، اين نکته بسيار مهم خود مي‌تواند سرمنشاء تفاوت در ديدگاههاي آنان به پديده‌هاي اجتماعي و علمي باشد. در واقع توليد دانش زنانه پارادايم جديدي را ايجاد مي‌کند که در برگيرنده روش تحقيق، نظريه‌ها و استدلالهاي متفاوتي است که رويکردي نوين به علوم خواهد بود.
جهان‌بيني شکل گرفته با ديدگاه متفاوت زنان، افق‌هاي جديدي را پيش روي علم مي‌گشايد که مي‌تواند تحت تأثير تطور اجتماعي و پاسخ به نيازهاي ايجاد شده در اين قشر بسياري از موازنه‌هاي کهنه و ناکارآمد اجتماعي را برهم زند. در حقيقت آنچه که بايد مورد توجه قرار بگيرد تغيير در روشها، روش‌شناسي‌ها (Methodology) و شناخت‌شناسي (Epistemology) است که برنامه‌ريزي و استراتژي اهداف مطالعات زنان و توليد علوم جديد را تبيين مي‌کند و براساس ملاحظة تمايزات روحي، ذهني و رفتاري زنان بتواند روشهاي جديدي را براي پژوهش، توليد و کاربرد علوم ايجاد نمايد. بايد اين فرضيه را مطرح نمود که تفاوت روحي و جسمي زنان و مردان نبايد منشاء تبعيض و ايجاد حس حقارت و ضعف در زنان باشد، بلکه اين تفاوتها خود مي‌تواند رويکردي جديد به جايگاه و نقش زنان در عرصه‌هاي مختلف اجتماعي و علمي باشد. بعنوان مثال «عواطف و احساسات زنانه» همواره به واسطه جو مردانه حاکم برساختارهاي اصلي جامعه، بعنوان ضعف و نابخردي زنان تلقي مي‌شود امّا امروز با توجه به اين جنبه روحي و ذهني زنان تغييراتي در علوم، صورت گرفته است. مثلاً در نتيجه تلاشهاي صورت گرفته، شرايط مرگ و زندگي يک نوزاد به اندازه يک انسان کامل حياتي
و با اهميت تلقي مي‌شود، در حالي که 30 سال قبل مرگ يک نوزاد چندان مهم نبود و ضربه‌هاي روحي و جسمي به مادر نيز ناديده گرفته مي‌شد.
نويسنده:مريم فرهمند-کارشناس گروه بررسي مسائل زنان

تگ ها: زنان علم مقاله 




برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان