بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,299

زن و توليد علم-قسمت اول

  1390/3/31
خلاصه: زن و توليد علم-قسمت اول
پيشگفتار
در دهه‌هاي اخير تحول در گرايشات روحي، ذهني و رفتاري بشر، تغييرات عمده‌اي را در مطالعات علوم انساني در پي‌داشته است. به نحوي که امروزه تقريباً بسياري از پديده‌هاي اجتماعي غيرقابل پيش‌بيني بوده و اساساً استراتژيهاي تعيين شده سياسي و اقتصادي انگيزه‌هاي انساني و فرهنگي را شکل مي‌دهد. بررسي چگونگي توليد نياز و معادلات آن در همه موضوعات فردي و اجتماعي و حتي در حوزه‌هاي علم نيز، نشان مي‌دهد که تغيير در «الگوي نيازهاي انساني» نگرش‌ها و مکاتب فکري جديدي را شکل مي‌دهد که در جهت ارضاء نياز بوجود آمده از ابزارهاي خاصي بهره مي‌گيرد. در فرآيندهاي جهش ‌گونة قرن بيستم، با آغاز عصر مدرنيته و رقابتهاي جوامع مختلف در کسب قدرت سياسي و اقتصادي پيامدهايي چون انواع تبعيض، بروز ناهنجاريهاي اجتماعي و عدم توازن در دستيابي به رفاه اجتماعي بوجود آمده است که در اين ميان قشر زنان با واماندگي و تأخر تطبيق با شرايط جديد دچار تعارضات جدّي گرديد. نهضتهاي فمينيستي برخاسته از برخوردهاي ناکارآمد علوم‌اجتماعي و تجربي با اين و عدم‌توجّه به نيازهاي آنان بوده و مي‌کوشد تا با تغيير نگرشها نسبت زنان و ايجاد نقش و منزلت جديدي براي آنان، «معيارهاي ارزشي» مناسبي را تعيين کنند. اين تلاشها طيف وسيعي از مسائل اجتماعي، سياسي، فرهنگي و..... را در برمي‌گيرد که در اين مقاله به مبحث «حضور زنان در علم و توليد علم زنانه» پرداخته مي‌شود.
حضور زنان در توليد، و مصرف علم يکي از حوزه‌هاي بحث برانگيز در دوره‌ معاصر است که در برگيرنده ديدگاهها و مباحث گوناگون بوده و در علوم اجتماعي جايگاه ويژه‌اي را به خود اختصاص داده است.اما پس از گذشت يک قرن از ورود بشر به عصر نوين صنعت و دهه‌هاي طلائي فن‌آوري و اطلاعات، هنوز مبحث مطالعات زنان فضاي سازماني مختص به خود را نيافته و فاقد راهکارهاي کاربردي و قاعده‌مند است. در واقع مطالعات فمينيستي شبه پارادايمي را ايجاد نموده است که ايجاد يک «معيار» يا «اتفاق نظر» در مورد تخصصي نمودن مباحث و توليد مفاهيم جديد را به چالش مي‌کشد و هنوز به نتايج متقن در اين زمينه دست نيافته است. از سوي ديگر وجود انواع و اقسام ديدگاهها و نحله‌هاي فکري مختلف به پيچيدگي اين موضوع مي‌انجامد که به منظور درک بهتر از نحوه نظريه‌پردازي و ظرفيت‌هاي مباحث توليد دانش فمينيستي در حوزه‌هاي پست مدرنيستي جوامع مختلف بخصوص در کشورهاي غربي به بررسي برخي از مکاتب عمده فمينيستي پرداخته مي‌شود.
* * *
1) ليبرال فمينيسم
اين دسته از فمينيستها هيچگونه تفاوت نژادي، جنسي، طبقاتي و يا ذاتي را بين زن و مرد قائل نيستند و تبعيض‌هاي بوجود آمده را حاصل از ناهنجاريهاي اجتماعي مي‌دانند و تعقل فردي را برسنت‌ها و نهادهاي مستقر در جامعه ترجيح مي‌دهند. تفکر انتقادي در اين مکتب مهم‌ترين عامل دگرگوني و ساختارشکني در اجتماع است. مسئله مورد توجه فمينيست‌هاي ليبرال يا اصلاح‌طلب، اثبات اين امر بوده است که تفاوت‌هاي درخور توجه ميان زن و مرد ذاتي نيست و در نتيجه اجتماعي شدن و «شرطي‌سازي نقش جنسي» بوده است. در اين مکتب با مفاهيم و ابزارهاي توليد علم که عمدتاً توسط مردان طراحي شده است مخالفتي ديده نمي‌شود و فقط «تساوي حضور زنان و مردان» در مباحث علمي و تکنولوژي مدنظر است.
2) فمينيسم فرهنگي
اين گروه فمينيستي برخلاف ليبرالها نه تنها به تفاوتهاي ذاتي ميان زنان و مردان معتقدند بلکه برخي از تمايزات ذهني و روحي زنان را از عوامل تعيين کننده جهت برنامه‌ريزيهاي راهبردي مي‌دانند و دگرگوني اساسي در کل فرهنگ و جايگزيني فرهنگ جديد اجتماعي از آرمانهاي فمينيسم فرهنگي است. «مارگارت فولر» در سال 1845 با انتشار کتاب «زن در قرن 19» فلسفه جديدي را در اين نهضت پايه‌گذاري نمود که برجنبه‌هاي شعوري و عاطفي دانش تأکيد کرده وبا ديدگاه همبستگي ارگانيکي به مسائل جامعه و فرد نگاه مي‌کند. فولر مفهوم «خِرد» را براي زنان و مردان به گونه‌اي متفاوت تعريف نمود که قالب جديدي را براي فمينيسم فرهنگي بوجود آورد. از آنجائيکه جامعه مورد نظر اين مکتب فکري «همبستگي ارگانيک» دارد عناصر بوجود آورنده اجتماع به علت نياز به يکديگر در نقشهاي مربوط به خود تعريف شده‌اند که جايگاه زنان و مردان از اين مورد مستثني نيست. مفهوم «خرد» بعنوان سرمنشاء تبيين الويت در توليد علم و نحوه استفاده از آن براي هر دو جنس تعريف ويژه‌اي را ارائه مي‌دهد که فقط حضور فيزيکي زنان را به منظور تحقق دستيابي به «فضاي علمي زنانه» کافي نمي‌داند.
3) فمينيسم مارکسيستي
مبارزين مارکسيست مکتب نويني را در نهضت فمينيسم ايجاد نمودند که براساس نظريات کارل مارکس مفاهيم اصلي خود را در زمينه‌هاي «از خودبيگانگي»، «وجدان طبقاتي»، «حقوق کارگران»، «جبر ماديگرايي» و «تقسيم نابخردانه کار اجتماعي» ترسيم نمود. در چارچوب اين نظريه زنان تحت ستم نظام‌هاي سرمايه‌داري و ايدئولوژي‌هاي مردسالارانه به استثمار کشيده شده‌اند و وجود وجدان جمعي، اشتراکات خاص و عبور از استبداد مردسالارانه جامعه سرمايه‌داري را بعنوان راه رهايي زنان معرفي مي‌نمايد. در فمينيسم مارکسيستي نهاد خانواده کوچکترين واحد اجتماعي به شمار نمي‌آيد بلکه ايجاد مؤسساتي خاص پيشنهاد مي‌گردد که در آن مؤسسات زنان و مردان برطبق وظايف اجتماعي کارهاي روزمره زندگي و نگهداري از کودکان را به عهده مي‌گيرند.
موج اوّل فمينيستهاي مارکسيست معتقد به اصالت حقوق زن تحت نحله فکري کمونيستي بوده‌اند که مي‌توان از جمله مبارزين اين مکتب به «کلارا زتکين»، «لنين» و «رزا لوکزامبورگ» اشاره کرد.
موج بعدي نيز تحت تأثير مکتب «فرانکفورت» در دگرگوني قالبهاي غيرعلمي موج اوّل نقش به سزايي را ايفا نمود و به توليد مفاهيم مارکسيستي در گرايشات متعدد سوسياليستي نمود.
فمينيستهاي مارکسيستي چنان در مفاهيم و تحليل مارکسيستي پيش مي‌روند که فقط به مقولات در هم پيچيدگي نظام مردسالارانه سرمايه‌داري و مباحث اقتصادي مي‌پردازند. و تنها به رقابت و رفاه اجتماعي زنان در محيط کار، دستمزد و نقش اقتصادي آنان توجه مي‌نمايند. حضور زنان در علم از نظر فمينيستهاي مارکسيست در «روابط توليدي و تقسيم‌جنسي کار» خلاصه شده است.
4) فمينيسم سوسياليستي
«هارتمن و دوروتي اسميت» از بنيانگذاران اين مکتب اجتماعي هستند، که در واقع آميزه‌اي از تفکرات فمينسم مارکسيستي و فمينيسم راديکال است. در اين نحله فکري تبعيضات جنسي و طبقاتي در هم مي‌آميزد و فلسفه جديدي را شکل‌گيري علوم‌اجتماعي جمع‌گرا بوجود مي‌آورد. فمينيستهاي سوسياليست در توجيه شيوه توليد دانش به شناخت‌شناسي مارکسيستي روي آورده‌اند و توليد دانش را جنبه‌اي از خلاقيت انسان و براساس نيازهاي زيستي آنان مي‌دانند. در واقع ارزشهاي جامعه سرمايه‌داري را در توليد دانش تأثيرگذار دانسته و ايدئولوژيهاي ايجاد شده را به منظور توجيه استعمار نوين نظام سرمايه‌داري قلمداد مي‌نمايد و در نهايت به اين نتيجه مي‌رسد که فقط در جامعه بي‌طبقه، دانش بي‌طرف و بي‌تبعيض بوجود خواهد آمد.
5) فمينيسم راديکال
فمينيسم راديکال، پديده‌اي معاصر است که بيش از هر چيز براحساسات و ذهنيات افراد توجه دارد. اين نگرش در اواخر دهه 60 ميلادي تغييرات مهمي را در انديشه‌هاي بي‌ارتباط با مقوله‌هاي مارکسيستي ايجاد نمود. آنها در واقع بخشي از يک جنبش فرهنگي هستند که سعي در شکوفايي «فرهنگ زنانه» در عرصه‌هاي مختلفي چون ادبيات، موسيقي و حتي تکنولوژي دارند. از جمله منابع مهم اين نگرش «ديالکتيک جنس» نوشته «شولاميت فايرستون» است که تمايزات اساسي را بين دو مفهوم جنس (gender) و مبتني برجنس (sex) قائل مي‌شود. براين اساس فمينيسم راديکال مي‌کوشد تا تمايزات زن و مرد را حتي در تصورات ذهني به گونه‌اي متفاوت استدلال نمايد و اين تمايزات را راهي براي انقياد زنان بوسيله مردان تلقي مي‌نمايد.
مفهوم جديد توليد شده در اين مکتب تحت عنوان «دو جنسي» متضمن ترکيبي از صفات زنانه و مردانه است که سعي در توجيه هويت جنسيتي در نقش‌هاي مختلف اجتماعي دارد. فمينيسم راديکال مي‌کوشد تا با ستايش خصوصيات زنانه که از نزديکي سرشت زن با طبيعت نشأت مي‌گيرد و نشانگر طبيعت‌گرايي در توليد مفاهيم علمي و فلسفي در اين مکتب است، به گونه‌اي از «فطرت زنانه» تجليل به عمل‌ آورد. بعدها صاحب‌نظراني چون «مونيک ويتيگ» و «دريدا» سعي در تغيير روش فمينيسم راديکال به منظور دستيابي به جامعه‌اي بدون جنسيت، نمودند. فمينيستهاي راديکال به نقد اشکال مردانه دانش مي‌پردازند و معتقدند که فضاي مردانه حاکم برعلم باعث تحريف حقايق براساس ديدگاههاي آنان شده است و زنان نيز بايد برمبناي دريافتهاي خود درک بهتري را از روابط علمي جهان ارائه دهند. اين مکتب گردهم‌آيي زنان و برگزاري مباحث علمي را به منظور بهره‌گيري از تجارب يکديگر و در نهايت توليد «دانش جمعي» که در برگيرنده منافع و ارزشهاي ويژه زنان باشد را پيشنهاد مي‌کند. اوّلين برخورد نهضت فمينيستي با روش‌هاي تحقيق متداول، سعي در تغيير نگرش محققان براي اجتناب از برخورد آنان با افراد به مثابه شيء يا پديده طبيعي بود. سپس به تبيين ساختارهاي مرد محور تحقيقات جامعه‌شناختي موجود پرداختند تا ايدئولوژي و ديدگاههاي زيرساخت جوامع را زيرسئوال ببرند که در اين ميان فمينيستهاي راديکال بيشترين سهم را توسعه اين مبحث به خود اختصاص داده‌اند.
نويسنده:مريم فرهمند-کارشناس گروه بررسي مسائل زنان

تگ ها: زنان علم مقاله 




برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان