بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,557

آسيب شناسي فمينيزم

  1390/3/6
خلاصه: آسيب شناسي فمينيزم
ستمهاي‌ روا شده‌ بر زن، از بزرگ‌ترين‌ و کهن‌ترين‌ ستم‌هاي‌ تاريخ‌ بشري‌ است‌ و بي‌شک‌ خردمندان‌ و نيک‌ خواهان‌ بايد عاجلاً‌ براي‌ اين‌ زخم‌ کهنه‌ و درد مزمن‌ انسان، چاره‌اي‌ علمي، منطقي‌ و عملي‌ بجويند. بي‌ترديد نه‌ مدافع‌ "حقوق‌ زن"، لزوماً‌ فمنيست‌ مي‌باشد و نه‌ يک‌ "منتقد فمنيسم" حتماً‌ مخالف‌ حقوق‌ زنان‌ است، لهذا امر مهم‌ دفاع‌ از حقوق‌ و منزلت‌ انساني‌ زن‌ را نيز با مرام‌ "فمنيسم"، نبايد مساوي‌ انگاشت.
همچنين‌ نقد يا مطالعه‌ي‌ آسيب‌ شناسانه‌ي‌ يک‌ تفکر يا مرام، لزوماً‌ به‌ معني‌ انکار جهات‌ و آثار مثبت‌ آن‌ انديشه‌ و مرام‌ نيست. بسا تفکر و مرام‌ نادرستي‌ که‌ در کنار ابعاد و آثار منفي‌ و زيانبار فراوان‌ خود، پيامدهاي‌ قهري‌ مثبتي‌ نيز ببار آورد. هرچند فمنيسم‌ در اوايل‌ قرن‌ هفدهم‌ به‌ عنوان‌ جنبش‌ استيفاي‌ حقوق‌ زنان، ظهور کرد اما امروز به‌ مثابه‌ "مبنا" يا "متد مطالعه" در اکثر حوزه‌هاي‌ علوم‌ انساني‌ همچون‌ معرفت‌ شناسي، هستي‌ شناسي، الهيات، انسان‌شناسي، روان‌شناسي، جامعه‌شناسي، فلسفه‌ي‌ اخلاق، فلسفه‌ حقوق، فلسفه‌ي‌ سياست‌ و گاه‌ حتي‌ در حوزه‌ علوم‌ طبيعي‌ مانند زيست‌شناسي‌ حضور يافته‌ است. هم‌ ازاين‌روست‌ که‌ اين‌ مرام، هويتي‌ چند ضلعي‌ پيدا کرده‌ که‌ گاه‌ هريک‌ از اضلاع‌ آن‌ به‌ تنهايي، مسلکهاي‌ گوناگوني‌ را با مبادي‌ و مباني‌ مختلف‌ در بر مي‌گيرد.
تنها در مطالعات‌ جامعه‌ شناختي‌ و روان‌ شناسي‌ اجتماعي، نحله‌هاي‌ متنوعي‌ چونان‌ ليبرال‌ فمنيسم، فمنيسم‌ مارکسيستي، سوسيال‌ فمنيسم، فمنيسم‌ روانکاوانه، فمنيسم‌ اگزيستانسياليستي، فمنيسم‌ راديکال‌ و بالاخره‌ فمنيسم‌ پسامدرني‌ پديد آمده‌اند. اگر ادعا شده:"در قرون‌ وسطي‌ فلسفه، کنيز ديانت‌ بود"، به‌ نظر ما در عصر جديد، علم‌ نيز خدمتکار ايدئولوژي‌ها شده‌ است! اکنون‌ به‌ جاي‌ آنکه‌ معرفت‌شناسي، زيرساز نظريه‌هاي‌ حقوقي‌ و سياسي‌ گردد اين‌ نظامهاي‌ سياسي‌ و حقوقي‌اند که‌ معرفت‌شناسي‌ سازگار با خود را جعل‌ مي‌کنند! امروز حتي‌ در علومي‌ چون‌ "زيست‌شناسي"، ردپاي‌ ايدئولوژي‌ها را مي‌توان‌ مشاهده‌ کرد! اکنون‌ عنواني‌ چون‌ "علم‌ ايدئولوژيک"، يک‌ واقعيت‌ است. خردمندان‌ نيک‌ در مي‌يابند که‌ اختلاط‌ حوزه‌هاي‌ مطالعاتي، علم‌ و فلسفه‌ را دست‌ خوش‌ گرايشها و پيش‌ فرضهاي‌ سياسي‌ کردن، حاصلي‌ جز تحريف‌ حقايق‌ و ابهام‌ آلود ساختن‌ فضاي‌ دانش‌ و معارف‌ بشري‌ ببار نخواهد آورد. روزي‌ مارکسيسم‌ سعي‌ مي‌کرد اصول‌ سست‌ ديالکتيک‌ مارکسي‌ را به‌ همه‌ي‌ حوزه‌هاي‌ علوم‌ انساني‌ و علوم‌ طبيعي، تسر‌ي‌ دهد و کامياب‌ نشد. ديگر روز نازي‌ها تلاش‌ کردند توسط‌ هزاران‌ زيست‌ شناس، و از جمله‌ 30000 پزشک‌ عضو انجمن‌ ملي‌ پزشکان‌ جامعه‌شناس‌ و اعضا شاخه‌ي‌ پزشکي‌ حزب‌ نازي، مد‌عيات‌ پوچ‌ خود را توجيه‌ کنند و ناکام‌ ماندند. امروز فمنيسم‌ سعي‌ مي‌کند همان‌ تجربه‌هاي‌ شکست‌ خورده‌ را به‌ نام‌ دفاع‌ از حقوق‌ زن، تکرار کند. به‌ نظر ما دفاع‌ از حقوق‌ حقه‌ي‌ زنان، به‌ تحريف‌ علوم‌ و افکار، يا به‌ ديگر نمايي‌ واقعيتهاي‌ طبيعي‌ و انساني، نياز ندارد.

تفاوتهاي‌ طبيعي‌ واقعي‌ زن‌ و مرد را مفرطانه‌ تبيين‌ جامعه‌ شناختي‌ کردن‌ و دوگانگيهاي‌ زيست‌ شناختي‌ ميان‌ آن‌ دو - حتي‌ فعل‌ و انفعالات‌ هورموني‌ و ژنتيکي‌ و فيزيولوژيک‌ - را نتيجه‌ي‌ سازمان‌ حاکم‌ بر جامعه‌ و تربيت‌ خاص‌ اجتماعي‌ انگاشتن، حريم‌ علوم‌ و معارف‌ را مخدوش‌ مي‌سازد و از آنجا که‌ اين‌ نگرش، غير علمي‌ است‌ هرگز مشکل‌ حقوق‌ ضايع‌ شده‌ و منزلت‌ از دست‌ رفته‌ي‌ زن‌ را نيز حل‌ نخواهد کرد.
آيا تفاوتهاي‌ زيستي‌ و رفتارهاي‌ متفاوت‌ جنسي‌ مشهود ميان‌ ديگر جانداران‌ نيز که‌ نوعاً‌ مشابهت‌ بسيار با تفاوتها و رفتارهاي‌ آدميان‌ دارد، مي‌تواند نتيجه‌ي‌ سامانه‌ و تربيت‌ اجتماعي‌ تاريخي‌ خاصي‌ باشد؟ اگر چنين‌ نيست‌ - که‌ نيست‌ - پس‌ چرا تنها درباره‌ي‌ انسان، چنين‌ تلقي‌اي‌ را مطرح‌ مي‌کنيم؟! اين‌ روش، يعني‌ براي‌ حل‌ يک‌ معضل، معضلي‌ بزرگتر آفريدن!
افراط‌ و تفريط‌ هميشه‌ي‌ تاريخ، بزرگ‌ترين‌ قربانگاه‌ حقيقت‌ بوده‌ است. روزگاري‌ "انسان‌ را مساوي‌ با مذکر" مي‌پنداشتند و زن‌ را در عداد ساير جانوران‌ مي‌انگاشتند و اين‌ بينش‌ ضد ديني، ضدانساني‌ و ضدعلمي، منشأ ظلمهاي‌ بي‌ شمار در حق‌ زنان‌ گرديد، امروز فمنيسم‌ راديکال‌ با توجهات‌ غير علمي‌ افراط‌آميز به‌ صفات‌ زنانه‌ و تفاوتهاي‌ فيزيولوژيک‌ زنان، بر "برتر انگاري‌ زنان" پاي‌ مي‌فشرد! به‌ نظر ما يک‌ انگاره‌ي‌ غلط‌ را به‌ انگاره‌ غلط‌ ديگر نمي‌توان‌ زدود. "دفاع‌ بد، زيانبارتر از حمله‌ي‌ خوب‌ است":
گويي‌ فمنيسم‌ افراطي، ضرورت‌ نوعي‌ سلطه‌ي‌ يکي‌ از مرد يا زن‌ بر ديگري‌ را گريزناپذير انگاشته‌ است، لهذا بي‌هيچ‌ دليل‌ و سند معتبر عقلي‌ علمي‌ - چنانکه‌ مارکسيست‌ فمنيستها تصور کرده‌اند - سامانه‌ي‌ اجتماعي‌ باستان‌ را "مادر سالار" مي‌پندارند و امروز براي‌ سقوط‌ نظام‌ موجود که‌ به‌ خيال‌ آنان‌ "پدر سالارانه" است‌ و اعادة‌ سيستم‌ مادر سالار، کوشش‌ و مبارزه‌ مي‌کنند! حال‌ آنکه‌ هم‌ "پيش‌ فرض" ياد شده، نادرست‌ است، هم‌ "رفتار برخي‌ جوامع" در تنظيم‌ روابط‌ خانوادگي‌ در گذشته‌ ناصواب‌ بوده‌ و هم‌ "روشهاي‌ افراط‌ يا تفريط‌ آميز" براي‌ حل‌ معضله‌ي‌ موجود، غير صائب‌ است. از ديگر آفات‌ روش‌ فمنيسم، "صدور حکم‌ واحد براي‌ موضوعات‌ مختلف" است. با توجه‌ به‌ تفاوتهاي‌ عميق‌ شرايط‌ اقليمي‌ فرهنگي، مذهبي، و شغل‌ عادات‌ و رسوم‌ و همچنين‌ تنوع‌ ستمهاي‌ روا شده‌ بر زنان، حقوق‌ و شيوه‌هاي‌ تأمين‌ آن‌ در هر جامعه‌ و براي‌ هر گروه‌ از زنان، بايد جداگانه‌ مورد مطالعه‌ و عمل‌ قرار گيرد. بسا که‌ تجويز نسخه‌هاي‌ عام‌ و کور، درد جامعه‌ي‌ بيمار انساني‌ کنوني‌ را تشديد کرده‌ حتي‌ سبب‌ بروز عوارض‌ نا مطلوب‌ و بيماريهاي‌ جديدي‌ گردد!

از ديگر آفتهاي‌ معرفت‌ شناختي‌ و روش‌ شناختي‌ نگرش‌ فمنيستي، تحليلهاي‌ کليشه‌اي‌ و تک‌ بعدي‌ است. مباني‌ و متدهاي‌ مارکسيستي، سوسياليستي، روانکاوانه، اگزيستانسياليستي‌ را - که‌ هر يک‌ در برابر صدها سئوال‌ اساسي‌ فلسفي‌ و علمي، قامت‌ خم‌ کرده‌اند - "حق" پنداشتن‌ و براساس‌ آنها هستي‌ و حيات‌ را تفسير کردن‌ و طبيعت‌ و معيشت‌ را تدبير کردن، نتيجه‌اي‌ جز ارائه‌ راه‌ کارهاي‌ ايده‌آليستي‌ کليشه‌اي‌ و نا کارآمد که‌ هرگز تاکنون‌ رفع‌ مشکل‌ و حل‌ معضل‌ نکرده‌ و نمي‌کند.
از جمله‌ پيش‌ فرضهاي‌ ناصواب‌ در تحليل‌ فمنيستي، پست‌ انگاشتن‌ ذات‌ نقشهاي‌ زنانه‌ است، نقشهاي‌ حياتي‌ همچون‌ زايش‌ که‌ استمرار نسل‌ بشريت‌ - که‌ گل‌ سرسبد آفرينش‌ است‌ - بدان‌ بسته‌ است‌ و تربيت‌ فرزند، که‌ زن‌ را در جايگاه‌ انحصاري‌ مربي‌ بشريت‌ مي‌نشاند و تدبير منزل‌ و تنظيم‌ خانواده‌ که‌ سلول‌ تشکيل‌ دهنده‌ي‌ جامعه‌ است. اين‌گونه‌ نگريستن‌ به‌ نقشهاي‌ عظيم‌ حياتي، علاوه‌ بر آنکه‌ زنان‌ را استمرار ايفأ اين‌ نقشها همراه‌ با احساس‌ عزت‌ و رضايت‌ و به‌ نحو صحيح‌ باز مي‌دارد و در نتيجه، آينده‌ي‌ حيات‌ بشريت‌ را تهديد به‌ زوال‌ مي‌کند، نقش‌ آفريني‌ تاريخي‌ زن‌ را بي‌ ارزش‌ قلمداد کرده، نسبت‌ به‌ گذشته‌ي‌ آنان‌ بدترين‌ ناسپاسي‌ را روا مي‌دارد، به‌ برتري‌ ذاتي‌ مرد و ارزشمندي‌ نقشهاي‌ مردانه‌ صحه‌ مي‌گذارد و اين‌ خود ظلم‌ مضاعف‌ ديگري‌ است‌ که‌ به‌ عنوان‌ فمنيسم‌ و دفاع‌ از حقوق‌ زن‌ در حق‌ زنان‌ روا مي‌شود. اصولاً‌ "مرد انگاري‌ زن" و نگرش‌ مرد واره‌ به‌ حيات‌ و هستي‌ و مناسبات‌ انساني، به‌ معني‌ تنزل‌ دادن‌ شأن‌ زن‌ از جايگاه‌ رفيع‌ انساني‌ اوست. لازمه‌ي‌ "انسان‌ بودن" زن، "مرد شدن" او نيست. براي‌ احراز شأن‌ متعالي‌ زن‌ بايد او را "انسان" تعريف‌ کنيم‌ نه‌ "مرد". تشبيه‌ و تشبه‌ زنان‌ به‌ مردان، اذعان‌ به‌ برتري‌ مردان‌ است‌ و اين‌ نه‌ با تحقير مفرطانه‌ي‌ مرد توسط‌ فمنيسم‌ افراطي، سازگار است‌ و نه‌ با شأن‌ مکرم‌ و منزلت‌ محترم‌ زن.
امروز "مرد انگاري" زن، او را دچار "از خود بيگانگي" ساخته‌ و زيست‌ در برزخ‌ "زن‌ - مرد"، زن‌ را به‌ ورطه‌ي‌ بحران‌ شخصيت‌ و "کيش‌ دو شخصيتي" افکنده‌ است. لهذا رفتار و کنش‌ بانوان‌ به‌ تبع‌ "محيط‌ها" و "نقشهاي‌ متفاوت‌ محوله" و شرايط‌ حضور در "خانه‌ و اجتماع"، متغير و متفاوت‌ گرديده‌ است‌ و همه‌ مي‌دانيم‌ چنين‌ وضعيتي، آدمي‌ را از کارآيي‌ و ايفا نقشهاي‌ ثابت‌ و مؤ‌ثر باز مي‌دارد.
يکي‌ ديگر از پيش‌ گمانه‌هاي‌ ناصواب‌ فمنيسم‌ افراطي، "سياسي‌ تلقي‌ کردن" همة‌ شؤ‌ون‌ حياتي‌ آدمي، حتي‌ زناشويي‌ و رفتارهاي‌ شخصي‌ جنسي‌ و مناسبات‌ خانوادگي‌ است! مقوله‌ي‌ سياست‌ و بازي‌ قدرت‌ که‌ روزگاري‌ فقط‌ به‌ حوزه‌ي‌ مناسبات‌ عمومي‌ تعلق‌ داشت‌ با شعار "امر شخصي، امر سياسي‌ است"، که‌ از سوي‌ فمنيستهاي‌ موج‌ دوم‌ مطرح‌ شد، به‌ حوزه‌ي‌ روابط‌ خصوصي‌ مناسبات‌ خانوادگي‌ (زن‌ و شوهر، والدين‌ و فرزندان) نيز تسر‌ي‌ يافت‌ و بسي‌ روشن‌ است‌ که‌ چنين‌ نگرشي، تخاصم‌ و تعارض‌ را جايگزين‌ صفا و خلوص‌ عشق‌ و تعاون‌ ميان‌ اعضأ خانواده‌ مي‌کند و چنين‌ نيز شد.
رفتارهاي‌ ناهنجار و ستمهاي‌ روا شده‌ بر زن‌ را به‌ اساس‌ وجود نهاد خانواده‌ و "ازدواج‌ قانوني‌ و شرعي" نسبت‌ دادن‌ و قداست‌ و سلامت‌ اين‌ نهاد ارزشمند را شکستن‌ و عرضه‌ي‌ تئوريهاي‌ ناهنجارآفريني‌ چون‌ "ازدواج‌ آزاد"، "جدا انگاري‌ مناسبات‌ جنسي‌ از روابط‌ خانگي‌ و باروري‌ و توليد مثل"، "خانواده‌ي‌ تک‌ والديني"، "معاشقه‌ آزاد"، "اکتفا به‌ همجنس" و...، آفت‌ ديگري‌ است‌ که‌ پي‌ آوردها و عوارض‌ جبران‌ناپذير فراواني‌ را براي‌ جامعه‌ي‌ بشري‌ سبب‌ شده‌ است، اين‌ نگرش‌ به‌ جاي‌ "حل‌ مسأله"، به‌ "زدودن‌ صورت‌ مسأله" پرداختن‌ است، درست‌ مانند آن‌ است‌ که‌ به‌ دليل‌ وجود حاکم‌ ستمگر و حکومت‌ ظالمانه‌ در يک‌ کشور، مردم‌ آن‌ کشور اصل‌ ضرورت‌ وجود حکومت‌ و نياز به‌ نياز به‌ نظام‌ اجتماعي‌ را نفي‌ کنند! قطعاً‌ با اين‌ شيوه‌ مشکلات‌ مضاعف‌ خواهد گرديد. افزون‌ بر آفات‌ و عوارضي‌ که‌ تا اينجا در اين‌ مقال‌ افتاد، مباني‌ و منطق‌ فمنيستي، پيامدها و تبعات‌ رواني، اخلاقي‌ و اجتماعي‌ سياسي‌ و بسياري‌ داشته‌ است‌ که‌ امروز گريبان‌ جامعه‌ي‌ بشري‌ را سخت‌ مي‌فشرد و دريغا که‌ به‌ موازات‌ افراط‌ فزاينده‌ي‌ اد‌عاها و اقدامها، اين‌ پياوردها نيز روز افزون‌ رو به‌ تزايد دارد!

براي‌ رعايت‌ اختصار به‌ برخي‌ از آن‌ پيامدها اشاره‌ مي‌رود: جنبش‌ فمنيسم‌ در برخي‌ جوامع‌ صرفاً‌ نظم‌ سنتي‌ خانواده‌ را در هم‌ گسسته، بي‌ آنکه‌ قادر باشد نظم‌ موجه‌ و منطقي‌ ديگري‌ را جايگزين‌ آن‌ سازد، لهذا با تشديد تخاصم‌ و پراکندن‌ تخم‌ نفاق‌ در مهرستان‌ خانواده، «وفا و صفا»، «مودت‌ و رحمت» جاي‌ خود را به‌ «بي‌ مهري‌ و نامهرباني» و «خيانت‌ و سردمزاجي» سپرده‌ است! روابط‌ عاطفي‌ بر ساخته‌ بر طبيعت‌ انساني‌ و آکنده‌ از «آرامش‌ و آسايش» به‌ مناسبات‌ خشک‌ و بي‌روح‌ اعتباري‌ و ضوابط‌ تصنعي‌ قراردادي‌ بدل‌ شده‌ و در يک‌ کلمه، مناسبات‌ طبيعي‌ صميمانه‌ي‌ اعضا خانواده‌ تا حد مناسبات‌ منفعت‌ طلبانه‌ي‌ يک‌ شرکت‌ تجاري‌ يا حزب‌ سياسي‌ و صحنه‌ي‌ بازي‌ قدرت‌ تنزل‌ کرده‌ است! در برخي‌ جوامع‌ و يا طبقات‌ اجتماعي، نقش‌ مقدس‌ و حيات‌ بخش‌ و جايگزين‌ ناپذير باروري‌ و بار آوري، زايش‌ و پرورش‌ فرزندان‌ رو به‌ افول‌ و نزول‌ نهاده‌ و سلامت‌ نسل‌ آدمي‌ در معرض‌ تهديد قرار گرفته‌ است.
مساله‌ي‌ دختران‌ و پسران‌ بي‌ کاشانه‌ و جوانان‌ اسير عقده‌هاي‌ سايه‌ سار پدر نچشيده‌ و عطر مهر مادر نشنيده، جامعه‌ي‌ مدرن‌ مدني‌ را تهديد مي‌کند. اينهمه‌ دستاوردهاي‌ تئوريهايي‌ چون‌ «معاشقه‌ي‌ آزاد»، «زناشويي‌ کموني»، «وصلتهاي‌ آزاد»، «مادر مجرد»، «ازدواج‌ سهامي» و... است.

نخستين‌ چيزي‌ که‌ زنان‌ شيفته‌ي‌ شعارهاي‌ فمنيستي‌ مي‌بازند، گوهر«بهداشت‌ رواني» است، بحران‌ روحي‌ زنان‌ بي‌عاقبت‌ و عقبه، بي‌پناه‌ و پشتيبان، غمزده‌ و بيهوده‌ زي،گره‌ کور ديگر کلاف‌ سردرگم‌ معضلات‌ اجتماعي‌ دنياي‌ مدرن‌ است! زن‌ غربي«آزادي‌ حقيقي» را با «احساس‌ آزادي» که‌ تنها يک‌ «حالت‌ کاذب‌ رواني» است، عوض‌ کرده‌ است، لهذا همين‌ که‌ با لحظه‌اي‌ «بازگشت‌ به‌ خويش» و اندکي‌ «خود کاوي» دروغين‌ بودن‌ اين‌ حالت‌ را درک‌ مي‌کند با هجوم‌ بي‌ تابانه‌ي‌ عوارض‌ ياد شده‌ مواجه‌ مي‌گردد! بحران‌ اخلاقي‌ که‌ اختاپوس‌ وار، حيات‌ و هستي‌ انسان‌ غربي‌ را فرا گرفته‌ است‌ از جمله، معلول‌ شعارها و رفتارهاي‌ تندروانه‌ي‌ فمنيستي‌ است؛ شياع‌ روابط‌ جنسي‌ ضد فطري‌ همچون: «همجنس‌ بسندگي»، «نرمايه‌ منشي»، «خودارضايي» سبب‌ شيوع‌ بيماريهاي‌ جسمي‌ و روحي‌ بي‌شماري‌ گرديده‌ است. در آغاز عصر جديد، بورژوازي‌ به‌ قصد بهره‌ برداري‌ استثمارگرانه‌ از زن، در کوره‌ي‌ شعارهاي‌ فمنيستي‌ دميد، به‌ نام‌ رهاندن‌ زن‌ از کار منزل‌ و وظايف‌ خانوادة‌ هسته‌يي، زن‌ را - به‌ عنوان‌ نيروي‌ کار ارزان‌ و مطيع، پرحوصله‌ و پردقت‌ - به‌ خدمت‌ در کارخانه‌ واداشت‌ و خدمتکاري‌ جامعه‌ (خانواده‌ گسترده) گماشت، در سمت‌ جديد نيز جز پستهاي‌ پست‌ و غير کليدي‌ و مشاغل‌ خانگي‌ و شبه‌ خانگي‌ به‌ وي‌ سپرده‌ نشد. نماپردازي‌ و زيباسازي، مهمانداري‌ و پذيرايي، پذيرش‌ و منشي‌گري، کار در کودکستانها و مربي‌گري، فروشندگي‌ و ايفا نقش‌ جلب‌ مشتري‌ در فروشگاهها و نمايشگاهها و ديگر کارهاي‌ خدماتي، مصاديق‌ غالب‌ اشتغالات‌ زنانه‌ است. زنان‌ امروز از عوارض‌ جسمي‌ روحي‌ فراوان‌ ناشي‌ از اشتغالات‌ برون‌ خانه‌اي‌ و نوعاً‌ مسئوليت‌ مضاعف‌ جمع‌ ميان‌ کار در منزل‌ و اجتماع‌ و ايفاي‌ نقش‌ دوگانه، رنج‌ مي‌برند. موارد سوء استفاده‌هاي‌ سياسي‌ از جنبش‌ فمنيسم‌ مانند به‌ کارگيري‌ زنان‌ در جهت‌ منافع‌ ايدئولوژيکي‌ و حزبي‌ نيز کم‌تر از سوء استفاده‌هاي‌ اقتصادي‌ نيست، مارکسيسم‌ فمنيسم‌ با جنگ‌ طبقاتي‌ انگاشتن‌ اختلاف‌ زن‌ و مرد و بخشي‌ از پرولتاريا قلمداد کردن‌ زنان، علاوه‌ بر تحريف‌ واقعيت‌ و ايجاد انحراف‌ در مسير مبارزه، عملاً‌ اولويت‌ تلاش‌ براي‌ حل‌ مشکل‌ زنان‌ را انکار کرده‌ است.
اگر ظهور فمنيسم‌ در آغاز، نشانه‌ي‌ وجود ستم‌ ناروا در حق‌ زنان‌ بود، تطور و پيدايش‌ مسلکهاي‌ نوبه‌ نو فمنيستي، دليل‌ عدم‌ کارآيي‌ اين‌ جريان‌ و روشهاي‌ بکار رفته‌ در دفاع‌ و تأمين‌ حقوق‌ از دست‌ رفته‌ي‌ زن‌ است، پس‌ از چهار قرن‌ تلاش، در کارنامه‌ فمنيسم، عوارض‌ و جرايمي‌ چون: تحريف‌ حقايق‌ علمي‌ و افزايش‌ ابهام‌ در حقوق، انحراف‌ مسير مبارزه‌ و دسترس‌ ناپذير شدن‌ حقوق‌ حقيقي‌ زنان، تشديد تخاصم‌ و زوال‌ صفا و وفا، شياع‌ عوارض‌ جبران‌ناپذير روحي‌ جسمي‌ و شيوع‌ زيانهاي‌ اقتصادي‌ اجتماعي، از دست‌ رفتن‌ پشتوانه‌ها و پناهگاههاي‌ اخلاقي، ديني‌ و سنتي‌ و در نهايت‌ تنزل‌ منزلت‌ انساني‌ زن‌ بر غم‌ عدم‌ نيل‌ او به‌ شأني‌ درخور در جامعه‌ کنوني، ثبت‌ است.
نويسنده:علي اکبر رشاد

منبع:درگاه پاسخ به مسايل ديني

تگ ها: حقوق زنان مقاله 




برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان