بسم الله
 
EN

بازدیدها: 2,802

تاريخچه فمينيسم

  1390/2/22
خلاصه: تاريخچه فمينيسم
موج اول فمينيسم در نيمه قرن 19 به صورت يک جنبش ظهور مي يابد .جنبش زنان در اعتراض به جايگاه نابرابرشان مقارن با جنبش هاي ضد برده داري در آمريکا است. از عوامل موثر بر اين جريان نظام سرمايه داري ، دولت ليبرال و گفتار مدرن دانسته اند. زنان خود را در قياس با مردان واجد نقش ها ، منزلت و حقوق ناهمساني مي يافتند . آنان با تاکيد بر تساوي ماهوي دو جنس در شناخت و بهره مندي يکسان شان از نيروي عقل ، اين نابرابري ها را ناعادلانه خوانده و در پي اصلاح موقعيت اجتماعي خويش و برخورداري از حق آموزش ، کار و شهروندي بودند. البته در اين دوره از سوي برخي فمينيست ها ؛ بحث هايي در خصوص " تفاوت " نيز مطرح بود . کسانيکه با تاکيد بر تفاوت هاي جوهري زن و مرد و بسيار با اهميت انگاشتن مساله " مادري " ، خواهان قوانين خاص حمايتي براي زنان بودند . از جمله آنان مي توان به زنان کارگر معترض به شرايط دشوار کاري و يا کساني که حضور در عرصه هاي مردانه اجتماعي را تعارض به اهميت و اخلاق برتر زنان مي دانستند اشاره داشتند. فمينيست هاي " برابري طلب " با اين نوع تفکر مخالف بودند. از سال 1930 تا 1970 با دو نوع تفکر مواجه مي شويم:
1. تفکر ليبرال : که با تاکيد بر برابري و ناچيز شمردن تفاوت هاي دوجنس ، معتقد است که زنان بايد به سپهر عمومي دست يابند.فمينيست هاي ليبرال در حوزه آکادميک تجربه گرايان ادغام گرا هستند؛ معتقد به روش هاي علمي عيني براي دست يابي به حقيقت مي باشند.به رئاليسم فليفي باور داشته و عقلانيت مدرن را پايه ي شناخت خويش قرار مي دهند.آنان در مطالعه و تحقيق مخالف جانبداري هاي مردانه بوده و معتقدند که پژوهش ها بايد بي طرف و فارغ از پيش فرض هاي زن گريزانه و زن هراسانه باشد، نيز نظريه هاي سرشت انگارانه زنان و مردان را رد مي کنند. فمينيسم ليبرال با تاکيد بر حقوق تحت عنوان جناح حقوق زنان مطرح است.
2. فمينيست هاي راديکال ، که متاثر از" نظريه هاي اگزيستانسياليسبي " سيمون دوبوارهستند . آنان ساختارهاي موجود در جامعه را پدرسالارانه دانسته و معتقدند که با توجه به تفاوت هاي جوهري ميان زن و مرد ، زنان بايد راه " جدايي طلبي " را در پيش گيرند . اما در سپرده شدن آنها به سپهر خصوصي نيز موجه مي نمايند. به عقيده آنان هر امر توليد شده و هر تحولي يک بعدش بازتوليد پدرسالاري است.؛ لذا زبان ، فلسفه ، علم ، مذهب ، اخلاق و نهادهاي اجتماعي سياسي همگي عرصه مبارزه و نيز موضوع تغيير انقلابي هستند. در دهه 60 و 70 يک نظريه به حوزه هاي آکادميک راه يافت نظريه اجتماعي سرانجام به عرصه فلسفه نيز وارد شد.موج سوم محاط در پسا ساختارگرايي است که خود جزيي از پسا مدرنيزم است.
فمينيست هاي موج سوم به شيوه جديدي به بحث از پدرسالاري پرداختند ، آنان دريافتند که با وجود تکثر تجربه هاي زنان " مرد محوري " به شکل هاي متکثري ظهور مي يابد .پس تصوير پدرسالاري به عنوان مقوله اي فراتاريخي ، کلي و بدون توجه به عناصر فرهنگي ، مورد نقد قرار گرفت . اعتقاد راديکال به اصل بودن ستم مردان بر زنان به عنوان ستم نخستين نيمي از بشر به نيم ديگر کمرنگ شده و تفاسير جديدي از اين مساله بدست آمد. همچنين در اين دوره جنسيت به صورت مدون ، مورد بحث قرار گرفت. در اوليل دهه 1970، کيت مليت و آن اکلي تفاوت جنس و جنسيت را مطرح ساختند.يعني آن چه در مکتب فمينيسم بايد از يکي پنداشتن آن دو حذر کرد. جنس به تفاوت هاي زيست شناختي ميان مردان و زنان اشاره دارد که جسماني و طبيعي است و هيچ خصوصيتي را وراي جسمانيت شامل نمي شود.جنسيت آن چيزي است که جوامع در گذر رمان به فرهنگ جسم ها تبديل کرده اند. مثلا برداشت از زنان به عنوان همدم ، برانگيزاننده (مرد) و به عنوان مونث (منفعل احساسي ، وابسته ، غير مذکر) تنها زنان را در نگاه مردان معرفي مي کند.اين مفهوم مرد ساخته از زن ، به نادرست از طريق نظريه هاي زيست شناختي يا روان شناختي ، به عنوان طبيعت زن معرفي شده که يورش ساختاري و فردي مردان بر زنان را مواجه مي دارد.
سپيده دارمي - کارشناس مطالعات اجتماعي

منبع:انديشکده حقوق بين الملل





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان