بسم الله
 
EN

بازدیدها: 2,288

زن و سياست در قرآن

  1390/2/9
خلاصه: چکيده: نوشتار حاضر از ضرورت زندگي اجتماعي و طرح مساله ساماندهي و سازماندهي مناسب، که وجود نهادهاي اجتماعي و سياسي را مي طلبد، آغاز مي گردد و پس از آن به تعريف تحليلي سياست پرداخته، به نوعي چشم انداز سياست ديني نزديک مي شود . سپس نقش زنان و مردان را در هرم سه وجهي قدرت سياسي مورد بحث قرار داده، آنگاه به ديدگاههاي مختلف تاريخي، علمي و فرهنگي در مورد زنان و روبرداشتي سياسي از آن و به حقوق زنان از ديدگاه اسلام و قرآن مي پردازد . پس از آن خود را به آيات مربوط به زنان، در ارتباط با فعاليت سياسي نزديک کرده، بعد از تفاسير و نظريات، مساله راس هرم قدرت و قاعده آن را در آيات باز شناخته و شواهدي تاريخي را ارائه مي کند; همچون اشاره قرآن به داستان ملکه سبا، بيعت زنان با پيامبر و هجرت و جهاد زنان . در پايان پس از بررسي نهايي نتيجه گيري را به بخش نخست بحث کشانده و ترديد خود را در مورد ابهام تاريخي - فرهنگي مربوط به زنان، تصريح مي کند .
چکيده:

نوشتار حاضر از ضرورت زندگي اجتماعي و طرح مساله ساماندهي و سازماندهي مناسب، که وجود نهادهاي اجتماعي و سياسي را مي طلبد، آغاز مي گردد و پس از آن به تعريف تحليلي سياست پرداخته، به نوعي چشم انداز سياست ديني نزديک مي شود . سپس نقش زنان و مردان را در هرم سه وجهي قدرت سياسي مورد بحث قرار داده، آنگاه به ديدگاههاي مختلف تاريخي، علمي و فرهنگي در مورد زنان و روبرداشتي سياسي از آن و به حقوق زنان از ديدگاه اسلام و قرآن مي پردازد . پس از آن خود را به آيات مربوط به زنان، در ارتباط با فعاليت سياسي نزديک کرده، بعد از تفاسير و نظريات، مساله راس هرم قدرت و قاعده آن را در آيات باز شناخته و شواهدي تاريخي را ارائه مي کند; همچون اشاره قرآن به داستان ملکه سبا، بيعت زنان با پيامبر و هجرت و جهاد زنان . در پايان پس از بررسي نهايي نتيجه گيري را به بخش نخست بحث کشانده و ترديد خود را در مورد ابهام تاريخي - فرهنگي مربوط به زنان، تصريح مي کند .

نوع انسان را که اشرف موجودات عالم است به معنويت ديگر انواع و معاونت نوع خود حاجت است; هم در بقاي شخص و هم در بقاي نوع . . . و چون وجود نوع، بي معاونت صورت نمي بندد و معاونت بي اجتماع محال است، پس نوع انسان بالطبع محتاج بود به اجتماع . (1)

زندگي، پويش هماره در فرآيند تاثيرگذاري و تاثيرپذيري بر جهان پيرامون، و عمل مدام بر آنها و در يک عبارت حساسيت به رويدادهاي دنياي پيراموني، چه خاص و چه عام، مي باشد . اين امر در جهان حيواني تحت تاثير «پيش ساختگي » است و برنامه ريزي کنوني کمتر در آن مداخله دارد و در دنياي انساني، نسبت به دنياي حيواني، برنامه ريزي از پيش تعيين شده، محدودتر يا جزيي تر است . اجتماعي بودن انسان علاوه بر اينکه اساس زيستي دارد، نيازي آگاهانه است . حقيقت اين است که آدمي براي رفع نيازهاي خود - حتي نيازهاي جسمي - نيازمند نوعي برنامه ريزي است . گرچه قصد آن نداريم که به کوچکترين واحد اجتماعي يعني خانواده از ديدگاه جامعه شناسي بپردازيم، ولي تاملي کوتاه در آن نمايانگر نياز به برنامه ريزي و کوشش سازمان يافته براي بقا، تحول و امنيت خانواده است . انسان براي رفع نيازهاي خود، ايجاد امنيت و مقابله با پرخاشگري طبيعت غيرحيواني و حيواني، و پرخاشگري انساني، نيازمند ابزارهايي است . اگرچه اين ابزارها توانست انسانهاي اوليه را از برخي پرخاشگريها در حد بسيار محدود، محافظت نمايد، اما ناکارامدي آن و نياز به پناه جستن در يک شرايط خاص، اجتماع انساني را بوجود آورده است .

اسپريگنز (1370) معتقد است که هيچ يک از نيازهاي انساني، به صرف آرزو برآورده نمي شوند . بشر در بهشت عدن زندگي نمي کند که طبيعت تمام خواسته هايش را برآورده کند [ بلکه حتي با پرخاشگري هميشگي او نيز روبروست] ; بقا و پيشرفت بشر به کار و کوشش او بستگي دارد [ . اين است ] که انسانها بايد به ياري مغزها و دستهاي خويش نهادهايي بنا کنند که در رفع نيازهاي متعدد فيزيولوژيک و روان شناختي، به آنها ياري رسانند . (2)

بنابراين نهادهاي اجتماعي و نظام اجتماعي بوجود آمد; نهادهايي که در واقع، بنيان يک «جامعه سياسي » را رقم زده اند . يک جامعه سياسي چارچوبي است براي روابط نظام يافته که در آن افراد با هم روزگار مي گذارنند و خواسته ها و نيازهاي اجتماعي شان را برآورده مي کنند . بطور خلاصه جامعه سياسي يک تکاپوي انساني پرمعناست و تنها يک رويداد نيست . جامعه سياسي مخلوق تعمدي بشر است که به منظور به انجام رساندن اهداف مهم و عملي، تشکيل شده، و اداره مي شود . (3)

بشر براي سامان دادن به زندگي به نهادهاي پيچيده سياسي نياز دارد . در واقع در يک نظام اجتماعي از افراد محافظت و امنيت آنها تامين مي شود و فرد ثمره تلاش خود را بدست مي آورد .

از طرفي وجود نهادهاي اقتصادي، آموزشي و . . . نيز در جامعه ها ضرورت يافته است . تشکيل و تنظيم چنين نهادهايي از وظايف سياسي است .

با تکيه بر گستره عمومي سخناني که ذکر شد، درمي يابيم که حيوانات نيز نيازمند نوعي سياست هستند; گرچه اين امر از پيش تعيين شده باشد . هرچه از سطح زندگي ساده تر به زندگي پيچيده تر در حيوانات متکامل تر قدم مي گذاريم، به نوعي زندگي سياسي، يا نيمه سياسي نزديک مي شويم .

سياست بخش مهمي از زندگي انسان را تشکيل مي دهد . و از طرفي آدمي، نه به شکل از پيش تعيين شده، که بر اساس آگاهي، با محيط خود رابطه برقرار ساخته است و اين امر مي رساند که تا چه حد نياز به ساختارهاي عمدي در نظام اجتماعي انسان ملحوظ است . اين ساختار معلول انديشه و ضرورت زندگي اجتماعي است .

سياست چيست؟

در واژه شناسي، سياست، معناي حکم راندن بر رعيت و اداره کشور، حکومت و رياست کردن، داوري، جزاء و تنبيه، صيانت حدود و ملک، اداره امور داخلي و خارجي کشور است . (4)

اما براي شناخت دقيق تر سياست بجاست به علمي که بررسي سياست موضوع آنست، رجوع نماييم . بخش عمده مطالعه علم سياست مساله قدرت و نفوذ است . دوورژه (1358) نيز در مورد جامعه شناسي سياسي معتقد است که از ميان دو مفهوم دولت و قدرت، مفهوم دوم از اولي مشهورتر و اجرايي تر است . (5) گرچه نمي توان گفت که سياست تنها در مبارزه براي کسب قدرت خلاصه مي شود و به نوعي تصميم گيري سياسي در اجتماع نيز باز مي گردد .

عده اي معتقدند که محور بررسي علم سياست، دولت يا حکومت و يا ترکيبي از اين دو است . اما امروزه اين تعريف را سنتي مي دانند . به عنوان نمونه هارولد لاسول (6) در عين تاکيد بر پويايي سياست، معتقد است که قدرت، مفهوم اساسي سياست است . به نظر عالم (1373)، سياست، رهبري صلح آميز يا غير صلح آميز روابط ميان افراد، گروهها و احزاب (نيروهاي اجتماعي) و کارهاي حکومتي در داخل يک کشور، و روابط ميان يک دولت با دولت هاي ديگر در عرصه جهاني است .

بطور کلي سياست به هر نوع تدبير، فعاليت، تعمق، تفکر و اقدام فردي و جمعي در جهت کسب قدرت، و به عهده گرفتن اداره امور کشور به نحوي که جامعه و افراد آن در مسير تحقق آمال و خواسته هاي خويش قرار گيرند، اطلاق مي شود . اين تعريف، عناصر متعددي را مشخص مي سازد:

1- تلاش، تعمق وتعقل در سياست: بيانگر يک نوع فعال بودن همراه با انديشه و دور نگري است . اما آيا براستي هميشه سياست چنين ويژگيهايي دارد؟ يعني يا بايد بپذيريم که هيچ سياستي که با تدبير، تعمق و تفکر همراه نباشد وجود ندارد يا اينکه اگر باشد نمي توان نام سياست بر آن نهاد; پس اين بعد تعريف تا حدي مي بايد با دقت و ترديد نگريسته شود .

2- لزوم اجتماع: زيرا بدون اجتماع، فعاليت سياسي بي معناست و سياست نيازمند قلمرو است .

3- در جهت احراز حاکميت: فعاليت سياسي در جهت بدست گرفتن حاکميت و قدرت اداره امور کشور مي باشد .

به عبارت ديگر سياست توام با راه يابي به زمامداري است . هيچ جامعه اي بدون قدرت برتر قابليت عنوان کشور را ندارد; بنابراين هر تدبير و انديشه اي و عملي سياسي نيست، مگر وقتي که در جهت دست يابي به قدرت برتر باشد . تعليم و تعلم بدون هدف دستيابي به قدرت، فعاليتي صرفا آموزشي است; اما همين فعاليت آموزشي اگر با قصد دست يابي به قدرت و مشارکت در حاکميت انجام بگيرد فعاليت سياسي است; بنابراين در مشخصات سياست انگيزه دست يابي به قدرت نهفته است . به عقيده مورگانتا انگيزه داشتن براي قدرت در سه جهت و عنوان يا در سه نمونه و الگو خلاصه مي شود:

الف) حفظ قدرت

ب) افزايش قدرت

ج) نمايش قدرت

بر حسب اين سه نوع جهت براي قدرت يکي از سه نوع سياست بروز مي نمايد: سياست حفظ وضع موجود، سياست امپرياليستي، سياست کسب اعتبار .

4- بهره گيري از قدرت: علم سياست تنها کسب قدرت در اجتماع و حفظ آن نيست . بلکه بهره گيري از قدرت هم جزء اصلي تعريف اين علم است . حاکمان و زمامداران قدرت را بدست مي گيرند تا جامعه را در خير و صلاح رهبري کنند . (7) اما آيا براستي همواره رهبران، قدرت را در جهت خير و صلاح جامعه بدست مي گيرند؟

بنابراين باز هم در اين تعريف و عناصر آن، مساله بدست گرفتن قدرت و حاکميت، در اجتماع، ملحوظ است . البته اشاره به تعقل و تدبير و . . . و يا استفاده از قدرت براي خير و صلاح جامعه، مساله قدرت و حاکميت را نفي نمي کند .

مساله قدرت و حاکميت، در کار انبيا نيز به چشم مي خورد و به نوعي با سياست پيوند هميشگي داشته است; زيرا هر پيامبري در برابر يک حاکميت ستمگر قرار گرفته است; بنابراين وقتي عنصر اعتقاد ديني مطرح مي گردد، قدرت و حاکميت بايد در مسير اهدافي باشد که آن آيين مشخص مي نمايد . مرکز ثقل هر رفتار و عمل و فعاليت سياسي در اسلام، خدا محوري است .

فرمايش حضرت علي عليه السلام که «ملاک السياسة العدل » فشرده عمل و جهت گيري سياست در اسلام است . نگاهي به دو آيه قرآن تا حدي، نگاه به سياست و جهت گيري آن را نشان مي دهد . خداوند مي فرمايد: کان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الکتاب بالحق، ليحکم بين الناس فيما اختلفوا فيه; مردم يک گروه بودند، خدا رسولان را فرستاد که نيکوکاران را بشارت دهند و بدان را بترسانند . و با آنها کتاب را بحق فرستاد تا تنها دين خدا به عدالت در موارد نزاع مردم حکفرما باشد .» (8) مفسران بنا بر اين آيه، به ضرورت حکومت اسلامي اشاره مي کنند; بدين معنا که اولين حاکمان، پيامبران بوده اند که براي رفع اختلاف مردم حکم و قضاوت مي کردند . قرآن حکومت پيامبران را در آيات متعدد بيان مي کند: «ان الحکم الا لله; يعني حکومت جز براي خدا نيست .» (9)

خداوند مقرر داشته است که فقط از حکم او و پيامبران و حاکمان الهي اطاعت کنند (10); بنابراين جهت گيري عمده سياسي به سمت خداوند است و حتي اگر محور اصلي سياست، قدرت يا حاکميت باشد، باز هم جهت گيري آن، جهت گيري خاص ديني است .

اما آيا تنها بدست گرفتن قدرت توسط فرد يا گروه، جنبه اصلي سياست را تشکيل مي دهد، يا اينکه فعاليتهايي که در اين جهت و بدين منظور انجام مي شود، نيز بخشي از آن است؟ آيا رفتار راي دهي يک رفتار سياسي نمي باشد و با سياست مرتبط نيست؟

پس از بررسي سريع سياست، بويژه از منظر علم سياست و نيز نگاهي گذرا بر جنبه ديني آن، بجاست به بحث اصلي خود باز گرديم . چه اکنون زمينه ورود اين بحث، فراهم گرديده است . اگر در سياست مساله قدرت و حاکميت گاه با چاشني عقل و تدبير و خير و صلاح مردم، مطرح شده است، اين نقش بر عهده چه کساني است؟ و اگر مساله تنها در خود قدرت فردي يا گروهي خلاصه نمي شود، بلکه فعاليتهاي پيراموني را هم در بر مي گيرد، چه؟ و اگر اين امر متکي بر مردم است، کدام مردم؟ مسلما مردمي که در يک قلمرو زندگي مي کنند و از دوجنس زن و مرد تشکيل يافته اند، طبيعي است که در حاکميت و قدرت، همه در آن واحد فاعل نيستند، بلکه به طريق خاص سياسي، چون راي گيري و يا روشهاي ديگر، قدرت به حاکمان سپرده مي شود و اين حاکمان نيز در راس هرم افرادي را جهت مناصب متعدد بر مي گزينند; بنابراين ما با سه جنبه روبرو هستيم: «اول حاکميت و قدرت در دست يک يا چند فرد به شکل شورايي، دوم مناصب وابسته و نزديک بدين حاکميت، و سوم توده هاي مردم که به گونه اي در اين شکل گيري مشارکت داده مي شوند و يا هرگز به حساب نمي آيند، و يا به طور نسبي به صحنه فرا خوانده مي شوند .»

دو رده اول و دوم از ميان توده هاي مردم به حق و يا به نا حق، با راي و نظر آنها يا بدون راي و نظر آنها و يا به هر طريق ديگر انتخاب مي شوند . توده هاي مردم از زنان و مردان تشکيل شده است . اما در مورد نقش زنان در تعيين گروه اول، و حضور در دو مرتبه اول و دوم هرم قدرت در گام بعدي، هم نظرات متعددي شکل گرفته و هم واقعيت هاي متعددي بروز کرده است . البته عده اي معتقدند که در پشت صحنه راس هرم قدرت هماره زناني حضور داشته اند که وقايع متعددي را رقم زده اند; تاريخ نيز گواه اين امر است . اما بحث ما به اينجا محدود نيست . چه در اينجا، بيشتر نوعي نقش منفي براي زنان، آن هم عده اي از آنان که با راس هرم قدرت در تماس بوده اند، در نظر گرفته شده است . آنچه مد نظر ماست توده هاي مردم، بويژه در بحث حاضر ما، زنان و نقش آنهاست .

در هر سه جنبه، هنوز نيز مشکلاتي براي شرکت و نقش زنان در جوامع وجود دارد و هر چه به سمت راس هرم حرکت کنيم، يعني به جنبه هاي دوم و اول نزديک شويم، اين مساله بارزتر مي شود . چرا چنين است؟ و چرا چنين بوده است؟

در پاسخ بدين پرسش مي توان هم به يک بعد زيست - روان شناختي اشاره کرد و هم به يک يک برداشت عمومي از زنان و ويژگيهاي آنان تکيه زد که بعدي تاريخي - فرهنگي، هم در مجموعه بشريت دارد و هم در فرهنگهاي خاص با تاکيدهاي ويژه از نظر زيست شناختي، تفاوتهايي وجود دارد که بنا بر ويژگي هاي دو جنس قابل ترديد نيست . اما اين پرسش مطرح است که آيا اين تفاوتها مي تواند سبب برتري يک جنس، بر جنس ديگر در مسائل خاص باشد؟ و اگر مي تواند، اين حرکت از بعد زيست شناختي به سمت برتري اجتماعي و يا انحصار برخي شرايط را چه کسي تعيين کرده است و يا کدام قانون علمي چنين شرايطي را مجاب دانسته است؟ آيا اين نوعي برداشت اجتماعي - تاريخي، که بدان اشاره شد، نيست؟ واگر چنين باشد، مساله نخست به مساله دوم احاله داده مي شود . اشاره به يک بعد روان شناختي و تمايزات جنسيتي، هنوز در هاله اي از ابهام است و آنگونه نيست که بخوبي بتوان از برخي تمايزهاي ادراکي و ذهني و يا انفعالي به سوي تمايزهاي بارز اجتماعي و سياسي قدم نهاد; گرچه مي توان برخي ويژگيها را در موقعيتهاي اجتماعي مشخص نمود و سپس ويژگيهاي رفتاري و ار گانيکي لازم را براي اين موقعيت ها تعيين کرد و تشخيص داد که کداميک از اين دو جنس به نحو بهتري از عهده آن بر خواهند آمد . در زمينه ابعاد روان شناختي نيز متاسفانه نگرش عمومي و تاريخي و غير مستدل با وجوه علمي در آميخته شده و ادعاها، مبناي کافي براي استقرار ندارند . در هر دو جنبه زيست شناختي و روان شناختي، جاي پاي برداشت عمومي و فرهنگي پيداست .

حقوق زنان در اسلام

رجوع به حقوق زن در اسلام، مارا براي بررسي آيات مربوط به فعاليتهاي اجتماعي - سياسي زنان آماده مي سازد .

حقوق زن از ديدگاه قرآن: اسلام تفاوتي بين زن و مرد از نظر انساني قائل نيست و ملاک برتري و سعادت تنها در تقوا تمرکز يافته است . به آيه ذيل توجه کنيم:

يا ايها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثي و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عند الله اتقاکم ان الله عليم خبير ; «اي مردم ما همه شما را نخست از مرد و زني آفريديم و آنگاه شعبه هاي بسيار وفرق مختلف گردانيديم تا يکديگر را بشناسيد . گرامترين شما نزد خدا با تقواترين شماست و خدا کاملا آگاه است .» (11)

و يا در جاي ديگر مي گويد: اني لااضيع عمل عامل منکم من ذکر او انثي بعضکم من بعض; «همانا من عمل هيچکس از زن و مرد را بي مزد نمي گذارم همه شما از هم هستيد .» (12) دقت در اين آيات نشان مي دهد که تنها تقوا و درست کرداري ملاک تفاوت زن و مرد است . در اسلام هرگز در مورد وجه انساني اين دو جنس سخني مطرح نشده است; چه در اين ديدگاه اين دو جنس، از نظر حقوق انساني متساويند .

جنسيت متفاوت، نمايانگر تفاوتهايي نيز هست . اين تفاوتها برخي از تکاليف و مجازاتها را رقم مي زند که در دو جنس متفاوت است . عدم تشابه حقوق زن و مرد در حدودي که طبيعت، زن و مرد را در وضع نا مشابهي قرار داده است هم با عدالت و حقوق فطري، بهتر تطبيق مي کند و هم سعادت خانوادگي را بهتر تامين مي نمايد، و هم اجتماع را بهتر به جلو مي برد . لازمه عدالت و حقوق فطري و انساني زن و مرد عدم تشابه آنها در پاره اي از حقوق است (13); بنابراين شهيد مطهري به نوعي حقوق فطري و طبيعي معتقد است که مبتني بر ظرفيت هاي موجود بنا شده است . راه تشخيص حقوق طبيعي و کيفيت آنها مراجعه به خلقت و آفرينش است هر استعداد طبيعي يک سند طبيعي براي يک حق طبيعي است . انسان از آن جهت که انسان است، از حقوق خاص به نام حقوق انساني برخوردار است و حيوانات از اين نوع حقوق برخوردار نمي باشند .

افراد بشر از لحاظ حقوق اجتماعي غير خانوادگي يعني از لحاظ حقوقي که در اجتماع بزرگ - خارج از محيط خانواده - نسبت به يکديگر پيدا مي کنند وضعي مساوي و مشابه دارند و تفاوت آنها در حقوق اکتسابي است که بستگي به کار، انجام وظيفه و شرکت در مسابقه انجام تکاليف دارد; يعني حقوق اولي طبيعي آنها برابر يکديگر و مانند يکديگر است; همه مثل هم حق دارند از مواهب خلقت استفاده کنند، کار کنند، در مسابقه زندگي شرکت نمايند، خود را نامزد پست هاي اجتماعي بکنند و براي تحصيل و بدست آوردن آن از طريق مشروع کوشش کنند . همه مثل هم حق دارند استعدادهاي علمي و عملي وجود خود را ظاهر کنند; تفاوتي اگر هست مربوط به تاريخچه تحول فردي و اجتماعي است و يا به ديگر سخن در حقوق اکتسابي است . (14)

اين نگاه فشرده ما را با حقوق دو جنس در اجتماع غير خانوادگي روبرو مي کند . اما در اجتماع خانوادگي چطور؟ آيا افراد بشر در اجتماع خانوادگي نيز از لحاظ حقوق اوليه طبيعي، وضع مشابه و همانندي دارند و تفاوت آنها در حقوق اکتسابي است؟ يا بر عکس؟ نگاهي به اين نظريات، دو ديدگاه را مشخص مي سازد:

1) ديدگاهي که به تشابه حقوق زن و مرد در خانواده معتقد است .

2) ديدگاهي که عدم تشابه حقوق مذکور را باور دارد .

ديدگاه نخست معتقد است که اجتماع خانوادگي مانند اجتماع مدني است . افراد خانواده داراي حقوق همانند و متشابهي هستند . زن و مرد با استعدادها و نيازهاي مشابه در زندگي خانوادگي شرکت مي کنند و سندهاي مشابهي از طبيعت در دست دارند . قانون خلقت بطور طبيعي براي آنها تشکيلاتي در نظر نگرفته و کارها و پست ها را ميان آنها تقسيم نکرده است .

ديدگاه دوم معتقد است که شرايط اجتماع خانوادگي از اجتماع مدني متفاوت است . زن و مرد با استعدادها و احتياجهاي مشابهي در زندگي خانوادگي شرکت نمي کنند و سندهاي مشابهي از طبيعت در دست ندارند، قانون خلقت آنها را در وضع نا مشابهي قرار داده و براي هر يک از آنها مدار و وضع معيني در نظر گرفته است . اينکه کداميک از ديدگاههاي مورد اشاره صحيح است، چندان دشوار نيست . اگر به استعدادها و احتياجهاي طبيعي زن و مرد، به عبارت ديگر به سندهاي طبيعي که قانون خلقت بدست هر يک از زن و مرد داده است، مراجعه کنيم تکليف روشن مي شود . (15)

اکنون ما بايد توجه خود را به سوي طبيعت حقوق خانوادگي زن و مرد معطوف کنيم . در اين زمينه دو چيز را بايد در نظر بگيريم: يکي اينکه آيا زن و مرد از لحاظ طبيعت تفاوتي دارند يا نه و اين تفاوتها در چه حد است؟ ديگر اينکه اين تفاوتها چه چيزي را تعيين مي کند؟ آيا مي تواند تعيين کننده شرايط و وضعيت اجتماعي و خانوادگي ووظايف ويژه اي براي هر جنس باشد ؟ و يا اينکه هدف خلقت از اين تفاوتها چيز ديگري است جز آنچه که ما به جستجوي آن بر مي آييم و از آن به حق يا نا حق تعبير مي کنيم . شهيد مطهري اشاره دارد که: تفاوت هاي زن و مرد «تناسب » است نه نقض وکمال . (16)

بطور کلي زن و مرد از نظر اسلام در خانواده از حقوق متفاوتي برخوردارند . اما در اجتماع چنين تفاوتي کمتر بيان شده است .

سياست، قرآن و زن

اگر قدرت و سامان بخشي اجتماعي، اساس سياست را تشکيل دهد، حقوق سياسي، يک حقوق غير خانوادگي است . البته نمي خواهيم بگوييم که با هم بي ارتباط هستند؟ بلکه قصدمان تصريح و دقت در جنبه هاي متفاوت اين مساله است . پس در اين حقوق غير خانوادگي، قرآن چه تصريحاتي دارد؟ چگونه به مساله نگاه مي کند؟

الرجال قوامون علي النساء بما فضل الله بعضهم علي بعض و بما انفقوا من اموالهم; «مردان را بر زنان حق سر پرستي است به واسطه آن برتري که خدابعضي را بر بعضي مقرر داشته و هم به واسطه آنکه مردان از مال خود به زنان نفقه مي دهند .» (17) با توجه به اين آيه، برخي مفسران نتيجه مي گيرند که مردان در واحد اجتماعي خانواده و در غير از آن، سرپرست زنان هستند . اگر چنين تفسيري صحيح باشد، بنابراين خود به خود بايد بپذيريم که آنچه را تحت عنوان قدرت و سامان دهي اجتماعي در نظر مي گيريم، به قامت مردان برازنده است تا زنان و زنان اگر مشارکتي هم دارند بايد تحت نظارت آنها باشد .

آيا نمي توان در اين برداشت ترديد کرد؟ حقيقت اين است که در قرآن مصاديقي يافت مي شود که زنان در مناصب عالي قدرت و اداره حکومت قرار داشته و از طرفي در فعاليتهاي سياسي چون بيعت با پيامبر اسلام شرکت کرده اند . اما قبل از اينکه به ديگر موارد ياد شده بپردازيم، بايد بدانيم آيا اين برداشت و تفسير، في نفسه، صحيح است يا نه؟ عده اي از مفسران معتقدند در آيه «الرجال قوامون » ، «قيم » به معناي کسي است; که مسؤول قيام به امر شخص ديگر است کلمه «قوام » صيغه مبالغه و به معناي قيم و سرپرست است . (18)

و مراد از جمله «بما فضل الله بعضهم علي بعض » زيادت هايي است که خداي تعالي به حسب طاقتي که مردان بر اعمال دشوار و امثال آن دارند به آنان داده است; چون زندگي زنان يک زندگي احساسي و عاطفي است، که اساس و سرمايه اش رقت و لطافت است، و مراد از جمله «بما انفقوا من اموالهم » مهريه و نفقه اي است که مردان همواره به آنان مي پردازند .

از عموميت علت بدست مي آيد که حکمي که مبتني بر آن علت است يعني قيم بودن مردان بر زنان نيز عموميت دارد و منحصر به شوهر نسبت به همسر نيست و چنان نيست که مردان تنها بر همسر خود قيوميت داشته با شند، بلکه حکمي که جعل شده براي نوع مردان بر نوع زنان است; البته در جهات عمومي که ارتباط با زندگي هر دو طايفه دارد از جمله جهات عمومي که عامه مردان بر عامه زنان قيوميت دارند، حکومت و قضاست که حيات جامعه به آنها بستگي دارد، و قوام اين دو مسؤوليت و يا دو مقام بر نيروي تعقل است، که در مردان بالطبع بيشتر و قوي تر از زنان است; همچنين دفاع مسلحانه از سرزمين که قوام آن برداشتن نيروي بدني و عقلي است که هر دوي آنها در مردان بيشتر از زنان است .

بنابراين، «الرجال . . .» اطلاقي تام و تمام دارد که با جملات بعد «فالصالحات . . .» - که ظاهر در خصوصياتي است که بين زن و شوهر مي باشد مقيد نمي گردد; بلکه مقصود اين است که فرعي از فروع اين حکم مطلق را ذکر و جزيي از جزئيات آن کلي را بيان کند، پس اين حکم جزيي است که از آن حکم کلي استخراج شده است، نه اينکه مقيد آن باشد . (19)

بنابراين علامه طباطبايي و بعضي ديگر از علما (20) حکم سرپرستي مردان بر زنان را منحصر به شوهر نمي دانند ; بلکه سرپرستي نوع مردان را بر نوع زنان در همه جهات عمومي که زندگي آنها به آن مرتبط است، مي دانند; البته گروهي ديگر از مفسران و علما اين حکم را ناظر به روابط خانوادگي مي دانند . (21)

از طرفي در شان نزول آيه گفته شده است که حسن وقتاده و ابن جريح وسدي مي گويند که مردي زن خويش را کتک زد، شکايت نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله برد و درخواست قصاص نمود، سپس اين آيه نازل گرديد . (22)

با توجه به شان نزول آيه - اختلاف خانوادگي - و ادامه آيه که درباره همسران شايسته و زناني است که بيم بر ناسازگاري آنها مي رود و آيه بعد که درباره روش اصلاح اختلافات خانوادگي است، حکم سرپرستي که علت و منشا خارجي واقعي دارد و تنها امري اعتباري نمي باشد، به دو جهت به مرد داده شده است:

1) نخست، فضيلت ذاتي و طبيعي که خداوند مردان را از جهاتي بر زنان برتري داده است; مانند ترجيح قدرت تفکر وتعقل آنان بر نيروي عاطفه و احساسات و داشتن توان و نيروي جسمي بيشتر که با اولي حسن تدبير و با دومي از حريم خانواده خود دفاع مي نمايد . حالات عاطفي تحت تاثير ادراکات عقلي انسان قرار دارد و اصولا زاييده ادراک ملايمات و ناملايمات مي باشد، در نتيجه حوزه ادراکي انسان از شدت و ضعف عواطف و انفعالات انساني تاثير مي پذيرد; هر چه عواطف شديدتر و قويتر باشد، اين تاثير وتاثر ادراک و عاطفه خواهد بود . به همين جهت عليرغم آنکه مرد و زن در خلقت وحدت نوعي دارند و در استعدادهاي انساني از جمله استعداد عقلاني مساوي هستند، ضعف و شدت عاطفي خود به خود زمينه ظهور و شکوفايي عقل و قواي دماغي را در زنان محدود مي سازد و در مردان رشد و توسعه مي دهد; علاوه بر آن ضعف و شدت عاطفي و عقلاني با وظايف تکويني زن و مرد نيز تناسب دارد . به همين دليل مردان به جهت آنکه کمتر از زنان تحت تاثير ساختار عاطفي خويش قرار دارند، از حيث قدرت عقلاني خود به خود بر زنان برتري پيدا مي کنند . بر عکس زنان به جهت غلبه و قدرت غاطفي، بر مردان غالب شده و آنها را تحت تاثير رواني خود قرار مي دهند و در نتيجه مردان از حيث عاطفي و زنان از حيث عقلاني نسبت به يکديگر احساس نياز مي کنند . (23)

2) جهت ديگر عرضي و اکتسابي است و از دادن نفقه و مهريه از جانب مردان به زنان ريشه مي گيرد; بنابراين مي توان به ابن نتيجه رسيد که آيه در رابطه با نظام خانوادگي است که به عنوان يک واحد کوچک اجتماعي نيازمند به سرپرستي و رهبري است که به دلايل مذکور اين وظيفه به عنوان مدير اجرايي منزل به مرد واگذار مي شود . مجموع دو علت، سبب ايجاد چنين مسؤوليتي براي مردان در نظام خانوادگي شده است، زيرا اگر چه علت اول عموميت دارد ولي علت منحصر نمي باشد تا حکمي که مبتني بر آن علت است يعني قيم بودن مردان بر زنان نيز عموميت داشته باشد و شامل اجتماع غير خانوادگي هم گردد . چه علت دوم که مراد از آن مهريه اي است که مردان به زنان مي دهند، و نفقه اي که همواره به آنان مي پردازند، تنها در اجتماع خانوادگي است; لذا قيوميت منحصر به مورد زن و شوهر است يعني در روابط زوجين رياست خانواده از خصايص شوهر است . و الا لازم مي آيد که هر کدام از علتها، علت مستقل با شند و حال آنکه در آغاز هر دو تعليل «باءسببيه » ذکر شده و آن دو با «واو» به هم عطف شده اند و در اينجا «واو» مفرده عاطفه به معناي جمع است . (24) همچنين تعليل اول بدليل عموميتش که هم نظام خانوادگي و هم نظام غير خانوادگي را شامل مي شود، ما را از تعليل دوم بي نياز مي کند; بنابراين به نظر مي رسد ذکر دو دليل، حکم قيوميت مردان را منحصر در نظام خانوادگي مي کند . ادامه آيه «فالصالحات قانتات » (زنان شايسته مطيع هستند . .). که مربوط به رابطه زن و شوهر است، اين توضيح را تاييد مي کند و ما را بي نياز از بيان اين امر مي کند که: ادامه آيه فرعي از فروع اين حکم مطلق را ذکر نموده و جزيي از ميان آن کلي را بيان مي کند .

البته تذکر اين نکته ضروري است که به استناد «بما فضل الله بعضهم علي بعض » برخي از علما يک ضابطه کلي و ملاک همه جانبه اي بدست آورده اند که جهاد و حکومت و قضاوت را از واضحترين مصداقهاي لزوم قيموميت مردان بر زنان دانسته اند; پس تمسک به اين آيه مبارکه پايه و محور اساسي در استدلال بر منع زنان از اين امور سه گانه است . (25) بعضي اين مساله را از مسلمات اسلام و مستند آن را آيات، روايات، اجماع و سيره پيامبر اسلام و سيره مسلمانان (26) مي دانند; از جمله رواياتي که به آن استناد مي کنند، کلام پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله است که فرمود: «ملتي که زمامدار و حاکم آن زن است رستگار نخواهد شد .» و فرمود: «زن نبايد مقام قضاوت را به عهده گيرد .» (27)

به هر حال به نظر مي رسد که آيات و روايات در اين زمينه نيازمند بررسي است که آيا براي رسيدن به مناصب سه گانه شرط ذکوريت (مرد بودن) لازم است يا نه؟ اکثر فقها اين شرط را لازم مي دانند . (28)

از طرفي بجاست به يک مورد واضح در قرآن کريم اشاره نماييم . در بيشتر استدلالها ي موافقان، سرپرست و قيموميت مردان بر زنان در تمامي شؤون، غلبه جنبه هاي انفعالي نسبت به عقلاني در زنان مورد استدلال قرار گرفته است . بدون اينکه بخواهيم اين مورد را رد کنيم و يا بپذيريم بجاست به داستان ملکه سبا در قرآن توجه کنيم .

الف - ملکه سبا در قرآن

يکي از زناني که قرآن کريم به عنوان نمونه اي شايسته مطرح مي نمايد بلقيس ملکه شهر سبا پايتخت يمن است که آيات شريف قرآني تصوير سلطنت ملکه يمن را از زبان هدهد چنين بيان مي کند: اني وجدت امراة تملکهم و اوتيت من کل شي ء و لها عرش عظيم . وجدتها و قومها يسجدون للشمس من دون الله . (29) جمله «و اوتيت من کل شي ء» وصف وسعت مملکت، و عظمت سلطنت آن زن است و همين خود قرينه است بر اينکه منظور از «کل شي ء» در آيه هر چيزي است که سلطنت عظيم محتاج به داشتن آنها است، مانند حزم، احتياط، عزم، تصميم راسخ، سطوت، شوکت، آب و خاک بسيار، خزينه سرشار، لشگر و ارتشي نيرومند، و رعيتي فرمان بردار . لکن از بين همه اينها تنها نام عرش عظيم را برده است . «و جدتها و قومها . . .» دليل بر اين است که مردم آن شهر وثني مذهب بوده اند و آفتاب را به عنوان رب النوع مي پرستيدند . (30)

بعد از گزارش هدهد درباره ملکه يمن حضرت سليمان عليه السلام نامه اي نوشت و به هدهد داد تا آن را بسوي ايشان ببرد و سپس در کناري قرار گيرد و عکس العمل آنها را مشاهده کند . آنچه در اينجا مهم است عکس العمل ملکه سبا در برابر نامه حضرت سليمان است; بانويي که اداره امور مملکت را بر عهده دارد، بالاترين مقام سياسي يک کشور و داراي عظمت و حشمت و جاه و جلال است، با اين نامه چگونه برخورد خواهد کرد و چگونه تدبير و تصميم گيري مي کند؟ در ابتدا امر نامه را براي بزرگان ملکت خود مي خواند . سپس با درباريانش به مشورت مي پردازد و به آنها مي گويد: قالت يا ايها الملا . . . ; (31) «اي رجال کشور، شما در کار من نظاره کنيد و راي و نظر دهيد که من تاکنون بي حضور شما براي هيچ کاري تصميم نگرفته ام .»

قالوانحن اولواقوة و اولواباس . . . ; (32) «گفتند رجال مملکت که ما داراي نيروي کامل و ارتشي قوي هستيم ليکن اختيار با شماست تا به صلح يا جنگ دستور فرمايي .»

قالت ان الملوک اذا . . . ; (33) «بلقيس گفت: پادشاهان چون به دياري حمله آورند آن کشور را ويران سازند و عزيزترين اشخاص مملکت را ذليل ترين افراد مي گردانند و سياستشان بر اين کار خواهد بود .»

از ظاهر کلام درباريان که کلام خود را با جمله «نحن اولوا قوة و اولوا باس شديد» آغاز کردند بر مي آيد که آنان ميل داشتند جنگ کنند و چون ملکه هم همين را فهميده بود، نخست به مذمت جنگ پرداخت و در پايان راي خود را ارائه داد . اول گفت: «ان الملوک اذا دخلوا قرية افسدوها» ; يعني جنگ عاقبتي جز غلبه يکي از دو طرف و شکست طرف ديگر و فساد قريه ها و شهرها و ذلت عزيزان آن ندارد . به همين دليل نبايد بدون تحقيق اقدام به جنگ کرد . بايد نيروي خود را با نيروي دشمن بسنجيم، اگر تاب نيروي اورا نداشتيم، تا آنجا که راهي به صلح داريم، اقدام به جنگ نکنيم، مگر اينکه راه منحصر به جنگ باشد و نظر من اين است که هديه اي براي او بفرستيم، ببينيم فرستادگان ما چه خبري مي آورند، آنگاه تصميم به جنگ يا صلح مي گيريم . (34)

در آيات فوق استدلالها، دور انديشي ها، متانت راي و سياستي محکم و منطقي که دو بازوي سياست خارجي و داخلي را در خود دارد به چشم مي خورد . در بعد داخلي در عين جريحه دار کردن اذهان اطرافيان، مشورت را پايه کار قرار مي دهد اما بر استدلالي دقيق تکيه مي زند و در نهايت با اينکه مشاوران گرايش به جنگ دارند حوادث را به وجه مثبت با درايتي خاص، راهبري مي کند . استدلال خود را نيز، در لطافت شور، ممزوج مي کند و معتقد است که بايد يک بار ديگر، آزموني را رقم زند و بدين خاطر مي گويد: و اني مرسلة اليهم . . . ; (35) «من هديه اي سوي آنها مي فرستم، ببينم فرستادگان چه خبر مي آورند؟» معناي اينکه گفت: «فناظرة بم يرجع المرسلون » اين است که ببينيم چه عکس العملي نشان مي دهد، تا ما نيز به مقتضاي آن عمل کنيم . (36)

سپس قرآن کريم مي فرمايد: چون فرستادگان بلقيس حضور سليمان رسيدند، گفت: شما مي خواهيد مرا به مال دنيا مدد کنيد؟ آنچه خدا به من عطا فرموده، بسيار بهتر از اين مختصر هديه شماست . آري شما مردم دنيا خود به اين هدايا شاد شويد . اي فرستاده بلقيس با هدايا به سوي ايشان باز گرد که من لشگري بي شمار بر آنها مي فرستم که هرگز در مقابل آن مقاومت نتوانند کرد و آنها را با ذلت وخواري از آن ملک بيرون مي کنم . آنگاه سليمان رو به حضار بارگاه کرد و گفت: کداميک تخت بلقيس را پيش از آنکه تسليم امر من شود، خواهد آورد از آن ميان عفريت جن گفت: من چنان بر آوردن تخت او قادر و امينم که پيش از آنکه تو از جايگاه قضاوت خود برخيزي، آن را به حضور آرم . آن کس که به علم کتاب الهي دانا بود گفت: که من پيش از آنکه چشم بر هم زني تخت را به اينجا آرم . و همان دم حاضر نمود . چون سليمان سرير را نزد خود مشاهده کرد گفت: اين توانايي از فضل خداي من است تا مرا بيازمايد که نعمتش را شکر مي گويم يا کفران مي کنم و هر که شکر نعمت حق کند، شکر به نفع خويش کند و هر که کفران کند، همانا پروردگارم بي نياز و کريم است . آنگاه سليمان گفت: تخت بلقيس را نا شناس گردانيد تا بنگريم که وي سرير خود را خواهد شناخت يا نه؟ (37) منظورش از اين دستور امتحان وآزمايش عقل آن زن بود، همچنان که منظورش از اصل آوردن تخت اظهار معجزه اي باهر از آيات نبوتش بود . (38)

هنگامي که بلقيس آمد، از او پرسيد: «آيا عرش تو چنين است؟ وي گفت: گويا همين است . و ما پيش از اين مي دانستيم و تسليم امر سليمان بوديم .» (39) در تفسير اين آيه علامه طباطبايي مي فرمايد: سليمان به بلقيس فرمود: آيا تخت تو اينچنين بود و خواست تا سؤال را کاملا ناشناخته کند . ملکه سبا در جواب گفت: گويا همان است و بدين وسيله خواست تااز سبک مغزي و تصديق بدون تحقيق اجتناب کند . چون غالبا از اعتقادات ابتدايي که هنوز وارسي نشده و در قلب جايي نگرفته با تشبيه تعبير مي آورند . ملکه سبا از ديدن تخت مي گويد ما قبلا از چنين سلطنتي خبر داشتيم و تسليم امر او شده بوديم ; لذا سر در اطاعت او آورده ايم . (40)

سرانجام بعد از مناظره و مباحثه گفت: رب اني ظلمت نفسي و اسلمت مع سليمان لله رب العالمين; (41) «بارالها سخت بر نفس خويش ستم کردم و اينک با رسول توتسليم فرمان پروردگار عالميان گرديدم .» در گفتار خود نخست به درگاه پروردگارش استغاثه مي کند و به ظلم خويش که خداي را از روز اول و يا از هنگام ديدن اين آيات نپرسيده است اعتراف مي کند و سپس به اسلام و تسليم خود در برابر خداوند شهادت مي دهد . (42)

در مقايسه با فرعون که آن همه معجزات حيرت انگيز را از موسي ديد و روز به روز کفرش افزوده شد، زني چون بلقيس را مي بينيم که به تمام افکار و اعتقادات نادرست خود و قومش پشت پا زد و توبه کرد و با دلي خاضع به خداي يکتا ايمان آورد و کوچکترين مقاومتي در مقابل حق از خود نشان نداد . داستان ملکه سبا پاسخي است به آنان که زن را فاقد روحيه کارداني، تدبير، آينده نگري، سياست و گرايش به کمال مي انگارند . (43)

اين بررسي ما را به سطح اول يا مرتبه اول هرم قدرت در سياست که پيشتر اشاره کرديم باز مي گرداند . اما جالب است که ما در قرآن نمونه اي هم داريم که مربوط به قاعده هرم مي شود وآن مساله بيعت زنان با پيامبر است .

ب) بيعت زنان با رسول اکرم صلي الله عليه و آله

در مسائل مهم و بنيادين، قرآن براي زن نيز مسؤوليتي چون مردان قائل است و براي او اين حق را قائل شده که در مسائل اصلي، تصميم گرفته، و بر مبناي شناخت و اعتقاد خود در مورد روش سياسي و حکومتي تصميم بگيرد . در اين رابطه در قرآن کريم آيه اي درباره بيعت زنان با حضرت رسول صلي الله عليه و آله ذکر شده است که به امر خداوند متعال بيعت و پيمان زنان با پيامبر صلي الله عليه و آله مورد پذيرش قرار گرفت .

يا ايها النبي اذا جائک المؤمنات يبايعنک علي ان لا يشرکن بالله شيعا و لايسرقن و لا يزنين و لا يقتلن اولادهن و لا ياتين ببهتان يفترينه بين ايديهن و ارجلهن و لا يعصينک في معروف فبايعهن و استغفرلهن الله ان الله غفور رحيم; (44) «اي پيامبر هنگامي که زنان مؤمن به سوي تو مي آيند (و مي خواهند) با تو بيعت کنند که چيزي را براي خدا شريک نياورند، دزدي و زنا نکنند، فرزندان خود را نکشند، فرزند نا مشروع نياورند و آن را به دروغ به شوهر خويش نسبت ندهند و در هيچ کار نيکي، تو را فراموش نکنند، با آنها بيعت کن و از خداوند براي آنها آمرزش بخواه که خداوند آمرزنده و مهربان است .»

طبق روايات متعدد وقتي پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله مکه را فتح کرد، نخست مردان و سپس زنان با آن حضرت بيعت کردند . بيعت مردان به صورت، دست دادن بارسول خدا صلي الله عليه و آله انجام گرفت . براي بيعت زنان به دستور پيامبر ظرفي را پر ازآب کردند وپيامبر دست خود را در آن فرو برد وبيرون آورد و سپس به زنان فرمود: همگي دست خود را در آن آب فرو بريد و بيرون آوريد . در آيه فوق مواد بيعت زنان با پيامبر ذکر شده است و به پيامبر دستور داده شده که با زنان مؤمني که مي خواهند براساس اين مواد با او بيعت کنند، بيعت کند و اين تعهد و قرارداد آنان را بپذيرد . در قرآن مجيد بيعت به صورت يک قرارداد لازم الاجرا ميان بيعت کنندگان و شخص حاکم به رسميت شناخته شده و آثاري بر آن مترتب گرديده است .

قبايلي که در عربستان زندگي مي کردند براي حفظ منافع و مصالح قبيله و افراد و دفاع از آنان در برابر بيگانگان، با فردي که او را صالح تشخيص مي دادند، وارد مذاکره مي شدند، نيازها و شرايط خود را بازگو مي کردند و وقتي ميان آنها و رئيس مورد نظر ، توافق نهايي حاصل مي شد و وي زمامداري آنان را مي پذيرفت، با وي دست مي دادند . اين دست دادن به معناي منعقد کردن قطعي و تخلف ناپذير حکومت شخص حاکم و تبعيت بيعت کنندگان از او بود . ماهيت حقوقي و سياسي بيعت ذکر شد; اما وقتي مؤمنان با پيامبر بيعت مي کردند، بعد ديگري نيز بطور طبيعي بر آن افزوده مي شد و آن بعد ديني و معنوي بيعت بود; زيرا يعت با يک پيامبر، بر اساس عمل به تعاليم وي، مطلبي بود فراتر از بيعت با يک حاکم دنيوي که تنها به منظور حفظ زندگي و منافع مادي، انجام مي شد . در حقيقت پس از بيعت با پيامبر مردم دو تعهد و مسؤوليت داشتند: نخست تعهد ومسؤوليت در مقابل فرمان الهي و ديگري تعهد و مسؤوليت در مقابل قراردادي که خود با پيامبر و امام بسته بودند و مانند همه قراردادهاي مشروع ديگر نافذ و لازم الاجرا بود . علت اينکه پيامبر اسلام در موارد مختلف از پيروان خود بيعت گرفت، همين بود که بيعت خود يک مبدا التزام و تعهد بود . ايشان مي خواستند رابطه حاکم و مردم در جامعه اسلامي علاوه بر نصب الهي براساس تعهد و التزام خود مردم هم استوار شود و پيمان اجتماعي محکمي بوجود آيد .

شايان ذکر است که در عصري که در سرزمين حجاز، دختران را زنده به گور مي کردند، و هيچگونه حقي حتي براي زنده ماندنشان قائل نبودند، براساس آيه مذکور با طرح بيعت زنان با پيامبر، هويت مستقل سياسي، اجتماعي و حقوقي زنان مورد تاييد قرآن قرار مي گيرد . و اين نزديک شدن به همان بعد يا قاعده هرم قدرت سياسي و حاکميت سياسي است که بدان اشاره کرديم . حقيقت اين است که تا بدين جا، در قرآن هم به راس هرم و هم به قاعده آن اشاره شده است؟ اين است که نقش زنان مورد تاکيد قرار گرفته است و زنان تنها نبايد، تحت قيموميت ديگران به فعاليت بپردازند بلکه مسؤوليت پرداختن به حقوق اجتماعي و سياسي خاص خود را نيز دارند .

ج) هجرت و جهاد زنان از نظر قرآن

خداوند مي فرمايد: فاستجاب لهم ربهم اني لا اضيع عمل عامل منکم من ذکر او انثي بعضکم من بعض فالذين هاجروا و اخرجوا من ديارهم و اوذوا في سبيلي و قاتلوا و قتلوا لاکفرن عنهم سي ءاتهم و لادخلنهم جنات تجري من تحتها الانهار ثوابا من عند الله و الله عنده حسن الثواب; (45) «خداوند در خواست آنها را پذيرفت و فرمود: من عمل هيچ عمل کننده اي از شما را خواه زن باشد يا مرد ضايع نخواهم کرد، شما همگي همنوع و از جنس يکديگريد . آنها که در راه خدا هجرت کردند، از خانه هاي خود بيرون رانده شدند، در راه من آزار ديدند، جنگ کردند و کشته شدند، سوگند ياد مي کنم، که گناهان آنها را مي بخشم . آنها را در بهشتهايي که از زير درختان آن نهرها جاري است، وارد مي کنم; اين پاداشي از طرف خداوند است و بهترين پاداشها نزد پروردگار است .»

در آيه فوق زن ومرد را در پيشگاه خدا و در وصول به مقامات معنوي در شرايط مشابه يکسان مي شمارد و هرگز اختلاف جنس و تفاوت ساختمان جسماني و به دنبال آن برخي تفاوتها را در مسؤوليتهاي اجتماعي، دليل بر تفاوت اين دو از نظر بدست آوردن تکامل انساني نمي شمارد، بلکه هر دو را از اين نظر کاملا در يک سطح قرار مي دهد . (46)

بنابراين اسلام در سير من الخلق الي الحق يعني در حرکت و مسافرت به سوي خدا هيچ تفاوتي ميان زن و مرد قائل نيست . تفاوتي که اسلام قائل است در سير من الحق الي الخلق است، در بازگشت از حق به سوي مردم . (47)

علاوه بر اين امر، زنان نيز همچون مردان بر اساس ضرورت و احساس مسؤوليت حق دارند هجرت و جهاد کنند و نسبت به ياست حاکم بر جامعه بي تفاوت نباشند . ذکر اين نکته ضروري است که مراد از جهاد در اين آيه به قرينه «هاجروا و اخرجوا من ديارهم و اوذوا في سبيلي » جهاد با کفاري است که مسلمانان را از خانه و زندگي خود رانده و آنها را به جلاي وطن مجبور ساخته اند . فقها جهاد ابتدايي را بر زن واجب نمي دانند و اين موضوع را از مسلمات اسلام تلقي مي کنند . البته دفاع اختصاص به زن و مرد ندارد، هر جا که دفاع با شد زن همپاي مرد و در همه مسائل جنگي و غير جنگي حضور دارد; لذا او بايد فنون نظامي را ياد بگيرد تا در هنگام دفاع و يا احساس خطر دافع باشد . (48)

همچنين در آيه 10 سوره ممتحنه خداوند مي فرمايد: يا ايها الذين آمنوا اذا جائکم المومنات مهاجرات فامتحنوهن الله اعلم بايمانهن فان علمتموهن مؤمنات فلا ترجعوهن الي الکفار لاهن حل لهم و لا هم يحلون لهن . . . ; «اي کساني که ايمان آورده ايد زناني را که به نام اسلام و ايمان هجرت کرده و به سوي شما مي آيند، خدا به صدق و کذب ايمانشان داناتر است . شما از آنها تحقيق کرده و امتحانشان کنيد . اگر با ايمانشان شناختيد، آنها را بپذيريد و ديگر به شوهران کافرشان بر مگردانيد که هرگز اين زنان مومن بر آن کفار و آن شوهران کافر بر اين زنان حلال نيستند .»

در اينجا به نقش مستقل زنان در تصميم گيري عليه شرايطي که به لحاظ باور ديني مباين شرايط الهي است، اشاره شده، که نوعي استقلال مذهبي و سياسي زنان را مد نظر دارد . تا آنجا که مي توانند در اعتراض به حاکميت کفر، دست به هجرت بزنند .

نتيجه گيري

اين ابعاد بيانگر اين مساله است که زنان از هويت مستقل سياسي برخوردارند و فعاليت اجتماعي و سياسي و حقوق ويژه خود را دارند و نياز به قيموميت ندارند . از طرفي اشاره قرآن به شرايطي که هم به راس هرم قدرت و هم به قاعده آن مربوط مي باشد . اين توهم را برطرف مي سازد ; توهمي که زنان را کم عقلتر از مردان جلوه داده و بدين سبب آنان را از فعاليت سياسي - اجتماعي لازم باز داشته، و يا به دلايل روان شناختي و فيزيولوژيک ، آنان را از رفتار سياسي اجتماعي لازم محروم کنند . چنين نگاهي به زن، بيش از آنکه ديني و قرآني باشد، هاله اي از ابهام تاريخي - فرهنگي را با خود دارد; هاله اي که به زعم عده اي به باور ديني متصل شده است . پس اين پرسش باقي مي ماند که آيا زمان تصريح واقعيتها و زدودن هاله هاي ابهام فرا نرسيده است ؟

منابع

- قرآن کريم

- اخلاق ناصري: خواجه نصيرالدين طوسي، تصحيح وتوضيح مجتبي مينوي - عليرضاحيدري ، تهران ، شرکت سهامي انتشارات خوارزمي ، 1369، چاپ چهارم

- التحقيق في کلمات القرآن الکريم: حسن مصطفوي، تهران، وزارت ارشاد اسلامي ، 1368

- بررسي تاريخي منزلت زن از ديدگاه اسلام و . . .: ثريا مکنون و مريم صانع پور، تهران، سازمان تبليغات اسلامي، 1374، چاپ اول

- بنيادهاي علم سياست: عبدالرحمن عالم، تهران، نشرني، 1373، چاپ اول

- ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن: راغب اصفهاني، ترجمه و تحقيق غلامرضا خسروي، تهران، انتشارات مرتضوي، 1369، چاپ اول

- ترجمه رساله بديعه در تفسير آيه «الرجال قوامون علي النساء بما فضل ا . . . بعضهم علي بعض »: محمد حسين حسيني طهراني، ترجمه چند تن از فضلا، تهران، انتشارات حکمت، 1362، چاپ اول

- ترجمه تفسير الميزان: محمد حسين طباطبايي، تهران، دفتر انتشارات اسلامي، 1363، چاپ دوم ; قم، مؤسسه مطبوعات دارالعلم، 1367، چاپ دوم ; تهران، کانون انتشارات محمدي، 1363

- تفسير نمونه: جمعي از نويسندگان (زير نظر ناصر مکارم شيرازي)، تهران، دارالکتب الاسلاميه، 1354

- ترجمه شناسي سياسي: موريس دوورژه، ترجمه ابوالفضل قاضي، تهران، سازمان انتشارات جاويدان، 1358، چاپ اول

- زمينه روانشناسي: 01/0 هيلگارد ، ر . ل . اتکينسون، ر . س . اتکينسون، ترجمه جمعي از مترجمان (زير نظر و با ويراستاري محمد نقي براهني)، تهران ، انتشارات رشد، 1368

- زن در آيينه جلال و جمال الهي: جوادي آملي، تهران، مرکز نشر فرهنگي رجاء، 1369، چاپ اول

زن يا نيمي از پيکر اجتماع: محمد تقي مصباح، قم، انتشارات آزادي

- زن مظهر خلاقيت الله: علويه همايوني، اصفهان، ناشر مؤلف، 1371، چاپ سوم

- شخصيت زن از ديدگاه قرآن: هادي دوست محمدي، تهران، سازمان تبليغات اسلامي، 1372

- فهم نظريه هاي سياسي: توماس اسپريگنز، ترجمه فرهنگ رجايي، تهران، انتشارات آگاه، 1370

- قرآن و مقام زن: علي کمالي، ، قم، انتشارات اسوه، چاپ دوم

- مباني و کليات علوم سياسي: سيد جلال الدين مدني، تهران، انتشارات مؤلف، 1372، چاپ اول

- مجمع البحرين: فخرالدين الطريحي ، تحقيق سيد احمد الحسيني ، تهران ، المکتبة المرتضويه ، 1395 ه . ق

- مقدمه اي بر روان شناسي زن: مجتبي هاشمي ورکاوندي، قم، انتشارات شفق، 1372

- مهذب مغني اللبيب: احمد معصومي طهراني ، تهران، 1402 ه . ق

- نظام حقوق زن در اسلام: مرتضي مطهري، تهران انتشارات صدرا، 1370

- نمونه بينات درشان نزول آيات: محمد باقرمحقق، تهران، انتشارات اسلامي، 1361، چاپ چهارم

پي نوشت ها:

1) اخلاق ناصري، طوسي، ص 250- 252

2) فهم نظريه هاي سياسي، اسپريگنز، ص 20

3) همان منبع، ص 19

4) مباني و کليات علوم سياسي، مدني، ج 1، ص 12

5) جامعه شناسي سياسي، دوورژه، ص 18

6. Harold Lswell.

7) مباني و کليات علوم سياسي، ج 1، ص 13- 18

8) بقره ، 213

9) يوسف ، 67

10) مباني و کليات علوم سياسي، ج 1، ص 209- 234

11) حجرات ، 13

12) آل عمران ، 195

13) نظام حقوق زن در اسلام، مطهري، ص 155

14) همان منبع ، ص 180- 187

15) همان منبع، ص 187- 188

16) همان منبع، ص 201

17) نساء، 34

18) مجمع البحرين، الطريحي، ج 6، ص 142; التحقيق في کلمات القرآن الکريم، مصطفوي، ج 9، ص 344

19) تفسير الميزان، طباطبايي، ج 4، ص 543 و 544

20) ترجمه رساله بديعه در تفسير آيه «الرجال قوامون علي النساء . . .» ، حسيني طهراني، ص 78

21) زن در آيينه جلال و جمال الهي ، جوادي آملي، ص 366 و367

22) نمونه بينات در شان نزول آيات، محقق، ص 195

23) مقدمه اي بر روان شناسي زن، هاشمي رکاوندي، ص 62- 63

24) مهذب مغني البيب، المعصومي، ص 185

25) تفسير الميزان، ج 4، ص 543- 547 ; رساله بديعه در تفسير آيه «الرجال قوامون علي النساء . . .» ، ص 130 و 133 ; زن يا نيمي از پيکر اجتماع، مصباح، ص 25- 27 ; زن در آئينه جلال و جمال الهي ، ص 371، 379، 381، 383 ; تفسير نمونه، زير نظر مکارم شيرازي، ج 2، ص 111

26) معني سيره اين است که قاطبه مسلمانان از فقها، علما و حکام شيعه و سني از زمان پيغمبر اکرم (ص) تا به حال همگي ملتزم بوده اند که زنان را به حکومت و امارات و قضاوت، منصوب نکنند .

27) ترجمه رساله بديعه، ص 130، 133

28) طوسي، محقق حلي، شهيد اول و شهشاني و محمد حسن نجفي

29) نمل، 23- 24

30) تفسير الميزان، ج 30، ص 272

31) نمل ، 32

32) نمل ، 33

33) نمل، 34

34) تفسير الميزان، ج 30، ص 280- 281

35) نمل ، 35

36) تفسير الميزان، ج 30، ص 282

37) نمل، 36- 41

38) تفسير الميزان، ج 30 ، ص 289

39) نمل، 42

40) تفسير الميزان، ج 30، ص 290

41) نمل، 44

42) تفسير الميزان، ، ج 30، ص 292

43) بنگريد به: بررسي تاريخي منزلت زن از ديدگاه اسلام و . . . ، مکنون و صانع پور، ص 55- 61 ; زن در آيينه جلال و جمال الهي ، ص 282- 287

44) ممتحنه، 12

45) آل عمران، 195

46) تفسير الميزان، ج 7، ص 150- 152

47) نظام حقوق زن در اسلام، ص 150

48) تفسير نمونه، ج 3، ص 233; ترجمه رساله بديعه، ص 99- 124 ; زن در آيينه جلال و جمال الهي، ص 392

منبع:پايگاه حوزه نت





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان