بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,093

هشدار شهيد مطهرى به مدافعان حقوق زن

  1389/12/6
خلاصه: هشدار شهيد مطهرى به مدافعان حقوق زن
در عرصه‏هايى نيز محروميت‏ها و مشکلات فراوانى براى آنها و براى جامعه پديد آورده است. اين ناکامى و مشکل‏زايى ناشى از نقص بزرگى است که در اين نهضت وجود دارد و شهيد آيت‏اللّه‏ مطهرى ـ قدس سره ـ به آن نقص بزرگ هشدار داده است. متأسفانه امروز در جامعه اسلامى ما نيز مدافعان بسيارى در عرصه دفاع از حقوق زنان همان راهى را مى‏روند که غربيان رفته‏اند؛ بدون اينکه به پيامدهاى دردآور آن توجه داشته باشند. در گرامى‏داشت ياد آن شهيد والامقام، بازگويى گزيده‏اى از هشدار ايشان را مناسب ديديم. بدان اميد که چراغى روشن فرا راه مدافعان حقوق زنان باشد.
در دنياى غرب، از قرن هفدهم به بعد، پا به پاى نهضت‏هاى علمى و فلسفى، نهضتى در زمينه مسائل اجتماعى و به نام «حقوق بشر» صورت گرفت. نويسندگان و متفکران قرن هفدهم و هجدهم افکار خويش را در باره حقوق طبيعى و فطرى و غير قابل سلب بشر با پشتکار قابل تحسينى در ميان مردم پخش کردند. «ژان ژاک روسو»، «ولتر» و «منتسکيو» از اين گروه نويسندگان و متفکرانند. اين گروه حق عظيمى بر جامعه بشريت دارند. شايد بتوان ادعا کرد که حق اينها بر جامعه بشريت از حق مکتشفان و مخترعان بزرگ کمتر نيست.
نويسندگان و متفکران قرن هفدهم و هجدهم افکار خويش را در باره حقوق طبيعى و فطرى غير قابل سلب بشر با پشتکار قابل تحسينى در ميان مردم پخش کردند. اين گروه حق عظيمى بر جامعه بشريت دارند.
اصل اساسى مورد توجه اين گروه اين نکته بود که انسان بالفطره و به فرمان خلقت و طبيعت، واجد يک سلسله حقوق و آزادى‏هاست. اين حقوق و آزادى‏ها را هيچ فرد يا گروه به هيچ عنوان و با هيچ نام نمى‏توانند از فرد يا قومى سلب کنند؛ حتى خودِ صاحب حق نيز نمى‏تواند به ميل و اراده خود، آنها را به غير منتقل نمايد و خود را از اينها عريان و منسلخ سازد؛ و همه مردم اعم از حاکم و محکوم، سفيد و سياه، ثروتمند و مستمند در اين حقوق و آزادى‏ها با يکديگر «متساوى» و برابرند.
اين نهضت فکرى و اجتماعى ثمرات خود را ظاهر ساخت. اولين بار در انگلستان و سپس در آمريکا و بعد در فرانسه به صورت انقلاب‏ها و تغيير نظام‏ها و امضاى اعلاميه‏ها بروز و ظهور نمود و به تدريج به نفاط ديگر سرايت کرد.
در قرن نوزدهم افکار تازه‏اى در زمينه حقوق انسان‏ها در مسائل اقتصادى و اجتماعى و سياسى پيدا شد و تحولات ديگرى رخ داد که منتهى به ظهور سوسياليزم و لزوم تخصيص منافع به طبقات زحمتکش و انتقال حکومت از طبقه سرمايه‏دار به مدافعان طبقه کارگر گرديد.
تا اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، آنچه در باره حقوق انسان‏ها گفتگو شده و يا عملاً اقدامى صورت گرفته، مربوط است به حقوق ملت‏ها در برابر دولت‏ها و يا حقوق طبقه کارگر و زحمتکش در برابر طبقه کارفرما و ارباب. در قرن بيستم مسئله «حقوق زن» در برابر «حقوق مرد» مطرح شد و براى اولين بار در اعلاميه جهانى حقوق بشر ـ که پس از جنگ جهانى دوم در سال 1948 ميلادى از طرف سازمان ملل متحد منتشر گشت ـ تساوى حقوق زن و مرد صريحا اعلام شد.
در همه نهضت‏هاى اجتماعى غرب از قرن هفدهم تا قرن حاضر، محور اصلى دو چيز بود: «آزادى» و «تساوى»، و نظر به اينکه نهضت حقوق زن در غرب دنباله ساير نهضت‏ها بود و به علاوه تاريخ حقوق زن در اروپا از نظر آزادى‏ها و برابرى‏ها فوق‏العاده مرارت‏بار بود، در اين مورد نيز جز در باره «آزادى» و «تساوى» سخن نرفت.
پيشگامان اين نهضت، آزادى زن و تساوى حقوق او را با مرد مکمل و متمم نهضت حقوق بشر ـ که از قرن هفدهم عنوان شده بود ـ دانستند و مدعى شدند که بدون تأمين آزادى زن و تساوى حقوق او با مرد سخن از آزادى و حقوق بشر بى‏معنى است، و به علاوه همه مشکلات خانوادگى ناشى از عدم آزادى زن و عدم تساوى حقوق او با مرد است و با تأمين اين جهت، مشکلات خانوادگى يکجا حل مى‏شود.
در اين نهضت، آنچه ما آن را «مسئله اساسى در نظام حقوق خانوادگى» خوانديم، يعنى اينکه آيا اين نظام بالطبع نظام مستقلى است و منطق و معيارى دارد جدا از منطق و معيار ساير مؤسسات اجتماعى يا نه، به فراموشى سپرده شد. آنچه اذهان را به خود معطوف ساخته بود همان تعميم اصل آزادى و اصل تساوى در مورد زنان نسبت به مردان بود. به عبارت ديگر، در مورد حقوق زن نيز تنها موضوع بحث، «حقوق طبيعى و فطرى و غير قابل سلب بشر» بود و بس. همه سختى‏ها در اطراف اين يک مطلب دور زد که زن با مرد در انسانيت شريک است و يک انسان تمام‏عيار است، پس بايد از حقوق فطرى و غير قابل سلب بشر مانند مرد و برابر با او برخوردار باشد.
در برخى از فصول اين کتاب [نظام حقوق زن در اسلام]در باره «منابع حقوق طبيعى» بحث نسبتا کافى شده است. در آنجا ثابت کرده‏ايم که اساس و مبناى حقوق طبيعى و فطرى، خود طبيعت است؛ يعنى اگر انسان از حقوق خاصى برخوردار است که اسب و گوسفند و مرغ و ماهى از آنها بى‏بهره‏اند، ريشه‏اش طبيعت و خلقت و آفرينش است، و اگر انسان‏ها همه در حقوق طبيعى مساوى هستند و همه بايد «آزاد» زيست کنند فرمانى است که در متن خلقت صادر شده است، دليلى غير از آن ندارد؛ دانشمندان طرفدار تساوى و آزادى به عنوان حقوق فطرى انسان‏ها نيز دليلى جز اين نداشتند. طبعا در مسئله اساسى نظام خانوادگى نيز مرجع و مأخذى جز طبيعت نيست.
پيشگامان اين نهضت، آزادى زن و تساوى حقوق او را با مرد مکمل و متمم نهضت حقوق بشر دانستند و مدعى شدند که بدون تأمين آزادى زن و تساوى حقوق او با مرد سخن از آزادى و حقوق بشر بى‏معنى است.
اکنون بايد ببينيم چرا مسئله‏اى که ما آن را مسئله اساسى در نظام حقوق خانوادگى ناميديم، مورد توجه واقع نشد. آيا در پرتو علوم امروز معلوم شد که تفاوت و اختلاف زن و مرد يک تفاوت ساده عضوى است و در اساس ساختمان جسمى و روحى آنها و حقوقى که به آنها تعلق مى‏گيرد و مسئوليت‏هايى که بايد بر عهده بگيرند تأثيرى ندارد، و بدين جهت در فلسفه‏هاى اجتماعى امروز حسابى جداگانه براى آن باز نشد؟
اتفاقا قضيه بر عکس است؛ در پرتو اکتشافات و پيشرفت‏هاى علمى زيستى و روانى، تفاوت‏هاى دو جنس روشن‏تر و مستدل‏تر گشت و ما در برخى از فصول اين کتاب با استناد به تحقيقات زيست‏شناسان و فيزيولوژيست‏ها و روانشناسان در اين باره بحث کرده‏ايم. با همه اينها مسئله اساسى به فراموشى سپرده شد و اين مايه شگفتى است.
منشأ اين بى‏توجهى شايد اين است که اين نهضت خيلى عجولانه صورت گرفت. لذا اين نهضت در عين اينکه يک سلسله بدبختى‏ها را از زن گرفت، بدبختى‏ها و بيچارگى‏هاى ديگرى براى او و براى جامعه بشريت به ارمغان آورد. بعدا در فصول اين کتاب خواهيم ديد که زن غربى تا اوايل قرن بيستم از ساده‏ترين و پيش پا افتاده‏ترين حقوق محروم بوده است و تنها در اوايل قرن بيستم بود که مردم مغرب‏زمين به فکر جبران مافات افتادند و چون اين نهضت دنباله نهضت‏هاى ديگر در زمينه «تساوى» و «آزادى» بود همه معجزه‏ها را از معنى اين دو کلمه خواستند غافل از اينکه تساوى و آزادى مربوط است به رابطه بشرها با يکديگر از آن جهت که بشرند و به قول طلاب «تساوى و آزادى حق انسان بِما هُوَ انسانٌ است»؛ زن از آن جهت که انسان است مانند هر انسان ديگر آزاد آفريده شده است و از حقوقى مساوى بهره‏مند است، ولى زن انسانى است با چگونگى‏هاى خاص و مرد انسانى است با چگونگى‏هاى ديگر. زن و مرد در انسانيت «برابرند» ولى دو گونه انسانند با دو گونه خصلت‏ها و دو گونه روانشناسى، و اين اختلاف ناشى از عوامل جغرافيايى و يا تاريخى و اجتماعى نيست بلکه طرح آن در متن آفرينش ريخته شده. طبيعت از اين دو گونگى‏ها هدف داشته است و هر گونه عملى بر ضد طبيعت و فطرت عوارض نامطلوبى به بار مى‏آورد. ما همان طور که آزادى و برابرى انسان‏ها ـ و از آن جمله زن و مرد ـ را از طبيعت الهام گرفته‏ايم، درس «يک گونگى» يا «دو گونگى» حقوق زن و مرد را و همچنين اينکه اجتماع خانوادگى يک اجتماع لااقل نيمه طبيعى است يا نه، بايد از طبيعت الهام بگيريم. اين مسئله لااقل قابل طرح هست که آيا دوجنسى شدن حيوانات ـ و از آن جمله انسان ـ يک امر تصادفى و اتفاقى است يا جزء طرح خلقت است؟ و آيا تفاوت دو جنس صرفا يک تفاوت سطحى ساده عضوى است و يا به قول «آلکسيس کارل» در هر سلول از سلول‏هاى انسان نشانى از جنسيت او هست؟ آيا در منطق و زبان فطرت، هر يک از زن و مرد رسالتى مخصوص به خود دارند يا نه؟ آيا حقوق، يک‏جنسى است يا دوجنسى؟ آيا اخلاق و تربيت دوجنسى است يا يک‏جنسى؟ مجازات‏ها چطور؟ و همچنين مسئوليت‏ها و رسالت‏ها؟
در اين نهضت به اين نکته توجه نشد که مسائل ديگرى هم غير از تساوى و آزادى هست. تساوى و آزادى شرط لازمند نه شرط کافى. تساوى حقوق يک مطلب است و تشابه حقوق مطلب ديگر؛ برابرى حقوق زن و مرد از نظر ارزش‏هاى مادى و معنوى يک چيز است و همانندى و همشکلى و همسانى چيز ديگر. در اين نهضت عمدا يا سهوا «تساوى» به جاى «تشابه» به کار رفت و «برابرى» با «همانندى» يکى شمرده شد، «کيفيت» تحت‏الشعاع «کميت» قرار گرفت، «انسان» بودن زن موجب فراموشى «زن» بودن وى گرديد ... .
شک نيست که قرن ما يک سلسله بدبختى‏ها از زن گرفت، ولى سخن در اين است که يک سلسله بدبختى‏هاى ديگر براى او ارمغان آورد. چرا؟ آيا زن محکوم است به يکى از اين دو سختى و جبرا بايد يکى را انتخاب کند؟ يا هيچ مانعى ندارد که هم بدبختى‏هاى قديم خود را طرد کند و هم بدبختى‏هاى جديد را؟
حقيقت اين است که هيچ جبرى وجود ندارد. بدبختى‏هاى قديم غالبا معلول اين جهت بود که انسان بودنِ زن به فراموشى سپرده شده بود و بدبختى‏هاى جديد از آن است که عمدا يا سهوا زن بودن زن و موقع طبيعى و فطرى‏اش، رسالتش، مدارش، تقاضاهاى غريزى‏اش، استعدادهاى ويژه‏اش به فراموشى سپرده شده است.
زن و مرد در انسانيت «برابرند» ولى دو گونه انسانند با دو گونه خصلت‏ها و دو گونه روانشناسى، و اين اختلاف ناشى از عوامل جغرافيايى و يا تاريخى و اجتماعى نيست بلکه طرح آن در متن آفرينش ريخته شده. عجب اين است که هنگامى که از اختلافات فطرى و طبيعى زن و مرد سخن مى‏رود، گروهى آن را به عنوان نقص زن و کمال مرد و بالاخره چيزى که موجب يک سلسله برخوردارى‏ها براى مرد و يک سلسله محروميت‏ها براى زن است تلقى مى‏کنند، غافل از اينکه نقص و کمال مطرح نيست؛ دستگاه آفرينش نخواسته يکى را کامل و ديگرى را ناقص، يکى را برخوردار و ديگرى را محروم و مغبون بيافريند.
اين گروه پس از اين تلقى منطقى و حکيمانه! مى‏گويند بسيار خوب، حالا که در طبيعت چنين ظلمى بر زن شده و ضعيف و ناقص آفريده شده، آيا ما هم بايد مزيد بر علت شويم و ظلمى بر ظلم بيفزاييم؟ آيا اگر وضع طبيعى زن را به فراموشى بسپاريم انسانى‏تر عمل نکرده‏ايم؟
اتفاقا قضيه بر عکس است؛ عدم توجه به وضع طبيعى و فطرى زن بيشتر موجب پايمال شدن حقوق او مى‏گردد. اگر مرد در برابر زن جبهه ببندد و بگويد تو يکى و من يکى، کارها، مسئوليت‏ها، بهره‏ها، پاداش‏ها، کيفرها همه بايد متشابه و همشکل باشد، در کارهاى سخت و سنگين بايد با من شريک باشى، به فراخور نيروى کارت مزد بگيرى، توقع احترام و حمايت از من نداشته باشى، تمام هزينه زندگى‏ات را خودت بر عهده بگيرى، در هزينه فرزندان با من شرکت کنى، در مقابل خطرها خودت از خودت دفاع کنى، به همان اندازه که من براى تو خرج مى‏کنم تو بايد براى من خرج کنى و ... در اين وقت است که کلاه زن سخت پسِ معرکه است زيرا زن بالطبع نيروى کار و توليدش از مرد کمتر است و استهلاک ثروتش بيشتر. به علاوه بيمارى ماهانه، ناراحتى ايام باردارى، سختى‏هاى وضع حمل و حضانت کودک شيرخوار، زن را در وضعى قرار مى‏دهد که به حمايت مرد و تعهداتى کمتر و حقوقى بيشتر نيازمند است. اختصاص به انسان ندارد؛ همه جاندارانى که به صورت «زوج» زندگى مى‏کنند چنين‏اند؛ در همه اين نوع جانداران، جنس نر به حکم غريزه به حمايت جنس ماده برمى‏خيزد.
در نظر گرفتن وضع طبيعى و فطرى هر يک از زن و مرد با توجه به تساوى آنها در انسان بودن و حقوق مشترک انسان‏ها، زن را در وضع بسيار مناسبى قرار مى‏دهد که نه شخصش کوبيده شود و نه شخصيتش ... .
زن و مرد دو ستاره‏اند در دو مدار مختلف؛ هر کدام بايد در مدار خود و فلک خود حرکت نمايد «لاَ الشَّمْسُ يَنْبَغى لَها اَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ و لاَ اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ کُلٌّ فى فَلَکٍ يَسْبَحونَ». شرط اصلى سعادت هر يک از زن و مرد و در حقيقت جامعه بشرى اين است که دو جنس هر يک در مدار خويش به حرکت خود ادامه دهند. آزادى و برابرى آنگاه سود مى‏بخشد که هيچ کدام از مدار و مسير طبيعى و فطرى خويش خارج نگردند. آنچه در آن جامعه ناراحتى آفريده است قيام بر ضد فرمان فطرت و طبيعت است نه چيز ديگر.
اينکه ما مدعى هستيم مسئله «نظام حقوقى زن در خانه و اجتماع» از مسائلى است که مجددا بايد مورد ارزيابى قرار گيرد و به ارزيابى‏هاى گذشته بسنده نشود به معنى اين است که اولاً طبيعت را راهنماى خود قرار دهيم، ثانيا از مجموع تجربيات تلخ و شيرين (چه در گذشته و چه در قرن حاضر) حداکثر بهره‏بردارى نماييم و تنها در اين وقت است که نهضت حقوق زن به معنى واقعى تحقق مى‏يابد.(مجموعه آثار، ج19، ص 26 ـ 37).
پى‏نوشتها:
در اين نهضت به اين نکته توجه نشد که مسائل ديگرى هم غير از تساوى و آزادى هست.
تساوى و آزادى شرط لازمند نه شرط کافى.
زن و مرد دو ستاره‏اند در دو مدار مختلف؛
هر کدام بايد در مدار خود و فلک خود حرکت نمايد.

تگ ها: حقوق زنان مقاله 




برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان