بسم الله
 
EN

بازدیدها: 745

استاد مطهري و روشنفکران-قسمت سيزدهم

  1391/2/1
خلاصه: استاد مطهري و روشنفکران-قسمت سيزدهم
مؤلف دانشمند کتاب راه طي شده که معتقد است راه خداشناسي منحصرا همان راه حس و طبيعت است ، در بحث توحيد پس از توضيح نارسايي درباره‏ تاريخ دين و پرستش و نتايج علم و فلسفه و اشاره به اينکه راههاي عقلي و فلسفي بيراهه بود و علم امروز که حسي و تجربي است اساس توحيد را احيا نمود ، مي‏گويند :
" مي‏خواهيم ببينيم علم چگونه توحيد را احيا نمود ؟ اگر از يک دانشمند بپرسيد علم چيست ؟ بالاخره خواهد گفت : علم يعني روابطي که در طبيعت‏ ميان علل و معلولهاي مشهود وجود دارد . هر محققي که در آزمايشگاه سرگرم‏ تجربيات مي‏شود و متفکري که در اوضاع اجتماع غور مي‏نمايد هدفي جز اين‏ ندارد که اولا حوادث و قضاياي طبيعت را موشکافي کرده دقيقا بشناسد و ثانيا ريشه اين حوادث و قضايا و ارتباطي را که مابين آنها وجود دارد کشف کند . هيچ دانشمندي نيست که کوچک‏ترين شي‏ء يا حادثه‏اي را مستقل و اتفاقي دانسته به يک شي‏ء ديگر يا علتي نسبت ندهد ، و بالعکس ضعيف‏ترين عملي را ضايع شده و بي‏اثر بپندارد . بنابراين علم صريحا يا تلويحا متکي بر قبول وجود علت و معلول است و منکر استقلال ذاتي يا اتفاقي بودن اشياء مي‏باشد . . . عالم نه تنها معتقد به حقيقت مي‏باشد و دنيا را پوچ و بي اساس نمي‏پندارد بلکه يقين به وجود يک انتظام کلي و ارتباط قطعي که حاکم بر طبيعت است نيز دارد . علاوه بر اين هيچ محققي نيست که اگر در گوشه آزمايشگاه خود روي يک حادثه کوچکي‏ قانوني را کشف نمود ، آن قانون را در هر جاي ديگر طبيعت جاري و ساري‏ نداند و حتي تا آخرين سرحد افلاک و تا قديم‏ترين روزگار نبرد و اعمال نکند ، يعني در واقع حقيقت مکشوف را همه جايي و لايزال نشناسد .
بنابراين‏ دانشمند عملا معتقد است که هيچ چيز طبيعت بي‏اساس و منشاء نبوده يک نظم‏ واحد متقن ازلي در سراسر دنيا جريان دارد . خداپرست چه مي‏گويد ؟ او مي‏گويد دنيا داراي مبدأ و اساس بوده ، يک ناظم واحد ازلي قادري به نام‏ خدا بر سراسر آن حکومت مي‏کند . تنها تفاوت در اين است که عالم صحبت‏ از نظم مي‏کند و موحد ناظم را اسم مي‏برد . قرآن هم غير از اين چيزي‏ نمي‏گويد ، بلکه خدا را به عنوان کسي معرفي مي‏نمايد که زمين و آسمانها را سرشته است ، روز و شب را درپي يکديگر درمي‏آورد ، دانه و درخت را مي‏شکافد ، جسم مرده را تبديل به وجود زنده و زنده را منقلب به مرده‏ مي‏کند ، باران به زمين مي‏رساند ، در واقع تمام حرکات و اطوار طبيعت را
که مشرکين به خدايان يا به منبعهاي مختلف نسبت مي‏دادند قرآن مربوط و ناشي از يک جا مي‏گيرد . . " . .
البته ما هم معتقديم که علم جديد کمک فراواني به توحيد و خداشناسي‏ نمود ، ما هم معتقديم گامهاي علوم در جهت توحيد بوده نه در جهت ضد آن ، و نمي‏توانست جز اين باشد ، اما خدمتي که علوم به توحيد نمود از راه " نظام غائي " بود نه " نظام فاعلي " که مؤلف دانشمند کتاب راه طي شده به آن استناد جسته‏اند . خدمات علوم به توحيد از اين‏ راه بود که علوم تا حدود زيادي در دل طبيعت راه يافت و تا هر جا که‏ رفت بيش از پيش به نظم دقيق ساختمان اشياء و رابطه تشکيلات داخلي‏ اشياء با يک سلسله هدفهاي پيش بيني شده پي برد ، و به عبارت ديگر علوم‏ هر اندازه که بيشتر به راز دروني اشياء پي برد بيشتر به مسخر بودن طبيعت‏ و به خود و اگذار نبودن آن ايمان و اذعان پيدا کرد . هدف قرآن هم از دعوت به مطالعه حسي و تجربي طبيعت از نظر خداشناسي اين است که به‏ مخلوق و مسخر بودن طبيعت و اينکه قوه‏اي ما فوق قواي طبيعي ، طبيعت و قواي طبيعت را اداره و تدبير مي‏کند پي ببريم و ايمان پيدا کنيم .
مطالعه حسي طبيعت و تفکر در زمين و آسمان و آنچه در آنهاست از نظر توحيد و خداشناسي کيفيت و ماهيتي دارد و حد و رسالتي . کيفيت و چگونگي‏اش اين است که نظامات داخلي اشياء مورد دقت قرار گيرد تا روشن‏ شود که قواي طبيعت براي تأمين يک سلسله هدفها فعاليت مي‏کنند و ميان‏ فاعلها و غايتها رابطه مستقيم برقرار است . اما حد و رسالتش اين است‏ که مخلوقيت طبيعت و وجود قوه يا قوايي شاعر و حاکم بر طبيعت را بر ما روشن مي‏کند و بيش از اين رسالتي ندارد و نمي‏تواند داشته باشد . اين است‏ که گفتيم راه مطالعه طبيعت از نظر توحيد و خداشناسي جاده‏اي است که تنها تا مرز ماوراء طبيعت کشيده شده است .
اما نظام فاعلي که مؤلف دانشمند آن کتاب بدان تمسک جسته‏اند کوچک‏ترين خدمتي به توحيد نکرده و نمي‏توانسته است بکند . علوم از نظر نظامات فاعلي تنها کاري که مي‏کند اين است که به قول‏ شما ثابت مي‏کند که هيچ پديده‏اي مستقل و اتفاقي نيست بلکه وابسته به‏ پديده يا پديده‏هاي ديگر است ، و هم ثابت مي‏کند که پديده‏ها معلول دخالت‏ خدايان و موجودات نامرئي که مشرکين و غير مشرکين حوادث را بدانها توجيه‏ مي‏کردند نيست ، و از اين رو ثابت مي‏کند يک نظام متقن علي و معلولي‏ ميان خود پديده‏ها حکمفرماست و اين رشته از بي نهايت سرچشمه گرفته و تا بي نهايت ادامه دارد . اما کجاي اين مطلب با توحيد ارتباط دارد ؟ مگر
ماديين که منکر خدا هستند وجود نظام متقن علي و معلولي را به اين صورت‏ انکار دارند ؟
آيا خدا که انبيا بدان دعوت کردند يعني مجموع نظام غيرمتناهي علت و معلول ؟ !
اينکه طبيعت در همه جايکسان عمل مي‏کند دليلي جز بر وحدت نوعي عناصر طبيعت نيست و به هيچ وجه بر وجود قوه‏اي واحد احد صمد بسيط غير متجزاي‏ ثابت دائم ازلي قاهر غالب دلالت نمي‏کند .
آيا اين سخن پذيرفته است که وجود موجود واحد ازلي حي فعال عليم قدير مريد سميع بصير مسلط و قاهر بر طبيعت و خالق و آفريننده آن از ساخته‏هاي‏ فلسفه يونان است و پيغمبران چنين چيزي نگفته‏اند ، پيغمبران آمده‏اند که‏ مردم را به طبيعت دعوت کنند و اعتقاد به خدايان و ارواح و شياطين را از بين ببرند ؟ ! آيا اين جز سپر انداختن در مقابل ماديين است ؟ !
نظام فاعلي علت و معلول مي‏تواند در مسائل توحيد مورد استفاده قرار گيرد ولي به مفهوم فلسفي علت و معلول نه به مفهوم علمي آن . مفهوم علمي‏ علت و معلول عبارت است از رابطه و پيوستگي وجودي حوادث زماني که متواليا يکديگر را تعقيب مي‏کنند و در متن زمان‏ پشت سر يکديگر قرار گرفته‏اند . اما مفهوم فلسفي آن از يک تحليل عقلي‏ سرچشمه مي‏گيرد که هر حادثه به دليل علائم امکان ، ممکن شناخته مي‏شود و به‏ دليل نياز ذاتي ممکن به علت حدوثا و بقائا ، وجود علتي مقارن و همزمان و محيط بر او کشف مي‏شود ، سپس آن علت مقارن در ميان دو فرض ممکن و واجب قرار مي‏گيرد و بنابر فرض ممکن بودن ، به دليل امتناع تسلسل در علل‏
مقارنه ، وجود واجب در رأس سلسله اثبات مي‏گردد .
از نظر فلسفه ، عللي که علوم آنها را علل مي‏شناسند معداتند نه علل ، و به عبارت ديگر مجرا مي‏باشند نه ايجادکننده و آفريننده . در اين گونه علل‏ ، تسلسل - يعني رشته بي‏نهايت - به هيچ وجه امتناع ندارد .
به هر حال خدمتي که علوم به توحيد مي‏کند از راه نظامات غائي است که‏ در کتاب راه طي شده بدان استناد جسته نشده است ، اما از راه نظامات‏ فاعلي که بدان استناد جسته شده است علوم هيچ گونه خدمتي نمي‏توانند بکنند و تنها فلسفه است که از اين راه مي‏تواند خدمت کند .
حقيقت اين است : راهي که مؤلف دانشمند راه طي شده با کمال صفا و خلوص نيت طي کرده است آنچنان بيراهه است که مجالي براي استدلال از راه‏ " نظام غائي " که دانشمندان به اقتباس از قرآن مجيد آن را راه " اتقان صنع " اصطلاح کرده‏اند نمي‏گذارد .
کتاب نامبرده پس از بحث بالا اشکالي طرح مي‏کند و به پاسخ آن مي‏پردازد ، مي‏گويد : " اشکالي که دانشمندان غير خداپرست دارند اين است که مي‏گويند چگونه کسي را که نمي‏شناسيم و نمي‏توانيم توصيف کنيم قبول نماييم‏ ؟ بعلاوه وقتي که به خدا قائل شديم بايد پي آن برويم که او از کجا آمده و چگونه درست شده است ؟ پس چون مسئله حل نمي‏شود و نقطه مجهول يک مرحله‏ عقب مي‏رود بهتر است پاي خود را از حدود محسوسات طبيعت فراتر نگذاريم‏ و از وجود و عدم خدا فعلا صحبت نکنيم .
در جواب آقايان بايد گفت اولا هيچ پيغمبري ( و بنابراين خود خدا ) نخواسته ما خدا را کما هو بشناسيم و وصف کنيم ، سهل است منع هم کرده‏اند ، آنچه را ما بتوانيم وصف يا درک کنيم ناچار از نوع خودمان است پس‏ خدانيست . بنابراين توفيق چنين معرفتي را فعلا نبايد از خود داشته باشيم‏ ، ثانيا وقتي عقب و جلو رفتن مجهول تفاوت نمي‏کند چرا بر خلاف عادت و معمولي که در همه چيز و همه جا داشته براي هر فعلي فاعلي و براي هر نظمي‏ ناظمي را سراغ مي‏دهيم در مورد فاعل کل و ناظم اصلي اينقدر لجاج به خرج‏ دهيم و تکبر و تجاهل نماييم ؟ ! وقتي به قانون احترام مي‏گذاريم چرا به‏ قانونگذار بي‏اعتنا باشيم ؟ ! "
عجبا ! آيا معني شناختن خدا که اينهمه بدان تأکيد شده اين است که چنين‏ تصوري مبهم و نارسا درباره خدا داشته باشيم ؟ ! آيا معني اينکه ما خدا را نمي‏توانيم کما هو بشناسيم و به کنه ذات و صفات او احاطه پيدا کنيم اين‏ است که در قدم اول لنگ بمانيم تا آنجا که از پاسخ به ساده‏ترين و اولين‏ پرسشها درباره خدا ناتوان بمانيم و آنگاه عذر ناتواني خود را به گردن‏ اسلام بگذاريم و بگوييم : اسلام اساسا تفکر و انديشه درباره اين گونه مسائل‏ را تحريم کرده است !
هرگاه کسي درباره خدا بينديشد و يا به کسي اين انديشه را القا کند که خدا آن موجودي است که جهان را آفريده است ، اولين و ساده‏ترين پرسشي که به ذهن مي‏آيد اين است که خدا را کي آفريده است ؟ اگر بنا شود در همين جا لنگ بمانيم خداشناسي مفهومي نخواهد داشت . بعلاوه در اين صورت چه تفاوتي است ميان توحيد اسلامي و تثليث مسيحي از جنبه‏ ناتواني عقل به پاسخگويي به ساده‏ترين سؤالات ؟
بنابر بيان فوق هرگاه گروه ماديين ايراد و اشکالي را در مورد خدا طرح‏ کنند و از ما بپرسند ، ما بايد بر روش قدماي اهل حديث شانه‏ها را بالا بيندازيم و ابروها را درهم کشيم و بگوييم : السؤال بدعه ! روي حنابله‏ سفيد .
وانگهي بنابر منطق گذشته که هر راه ديگر غير راه علوم حسي و تجربي باطل‏ است و علوم هم تنها کاري که مي‏کند اين است که نظام بي نهايت علت و معلول جهان را به ما مي‏شناساند ، ديگر " فاعل کل " و " ناظم اصلي " معني ندارد . بنابراين منطق هرچه هست فعلها و فاعلهاست که در بستر زمان‏ و مکان پشت سر هم و در کنار هم قرار گرفته‏اند ، نظم و قانون نيز چيزي جز ترتب منظم فعلهاي بي نهايت بر فاعلهاي بي نهايت نيست . بنابراين منطق‏ ، جايي براي فاعل کل و صانع کل که طبعا خود ، فاعل و صانعي ندارد باقي‏ نمي‏ماند ( 1 ) .

 ----------------
پاورقي :
. 1 اصول فلسفه‏ج / 5 ص 25 - . 35





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان