بسم الله
 
EN

بازدیدها: 909

مطالعه جامعه شناختي فرديت سازي شدن و کاهش سرمايه اجتماعي خانواده ايراني دررويارويي سنت و مدرنيته-قسمت دوم

  1391/1/4
خلاصه: مطالعه جامعه شناختي فرديت سازي شدن و کاهش سرمايه اجتماعي خانواده ايراني دررويارويي سنت و مدرنيته-قسمت دوم
مدرنيته و فرديت
مفهوم مدرنيته عمبقا به فرديت گره خورده است. در جوامع پيشامدرن آحاد جامعه تنها به يمن ‍خودسپاري، ابراز وفاداري و مستحيل شدن در جمع هويت مي‌يابند. حال آن که در جوامع مدرن با رشد فردگرايي، تاکيد بر هويت فردي و شخصيت مستقل، مبناي تنظيم روابط اجتماعي مي‌گردد. به زبان دورکيم اگر در جوامع پيشامدرن، انکار مصالح فردي و يا تابع جمع نمودن آن مبناي ‍همبستگي اجتماعي مکانيکي است، در جوامع مدرن تحقق فرديت و استقلال افراد، پايه وابستگي ‍متقابل و همبستگي ارگانيک است. در هر حال در ابتداي امر ،اين سوال به نضر مي رسد که : فرديت مدرن چگونه شکل گر فته است؟بنظر آنتوني گيدنز مدرنيته از سه ويژگي اساسي ‍برخوردار است: 1-‌فرامحلي شدن روابط انسان‌ها که محصول غلبه بر جدايي زمان و مکان در روند جهاني ‍شدن است، 2-‌غلبه نظام‌هاي انتزاعي، کارشناسانه و نشانه هاي نمادين که غيرشخصي شدن ‍هر چه بيشتر روابط اجتماعي را در بر دارد، 3- کيفيت بازتاب دهنده مدرنيته که خودشناسي ‍انتقادي و يا به عبارت دقيق‌تر شکل‌گيري فرديت خودانديش‌، خودنگر (Self Reflective)، و همچنين شکل گيري ”هويت‌شخصي” (Self Identity)و ”متحقق‌ساختن ‍خويشتن” از جمله پيامدهاي آنست که آن را از نظام و روابط پيشامدرن ‍و سنتي جدا مي‌سازد.(گيدنز،1378). فرد مدرن به جاي دنباله‌روي و تبعيت از سنت، خود ناگزير از ‍ارزيابي، انتخاب و تصميم‌گيري است، امري که او را هر چه بيشتر به کنش گري جانبدار (سوبژکتيو) بدل ‍مي‌سازد. هابرماس‌ نيز بر آن است که مدرنيته و خودانديشي انتقادي، تعيين سرنوشت خود و متحقق‌ساختن خويش، مادامي که نگاه آدمي دنيوي نگردد، شکل نخواهد ‍گرفت. ديگر آن که همان گونه که گيدنز تاکيد مي کند با حاکم شدن فرد بر سرنوشت خويش‌ در مدرنيته، نقش روندهاي قابل پيش بيني در زندگي افراد کاهش‌ مي‌يابند. علاوه بر آن با هجوم اطلاعات ‍روزافزون، حقايق جديدي شکل مي‌گيرند که موجب ترديد در صحت قضاوت‌هاي پيشين مي‌شوند. چنين تحولي فرد را با عدم‌اطمينان به ”حقيقت” روبرو مي‌سازد که حاصل آن نوعي ناامني رواني است. با اين وجود همين شکل‌گيري فرديت مستقل، خودمختار و امکان گزينش‌ ‍فعال و خودشناسي انتقادي است که به مدرنيته و انسان مدرن خصلتي پويا مي‌بخشد. ‍بي‌شک مدرنيته در جهان امروز از تنوع و ميزان رشد متفاوتي برخوردار است که بازتابي از ‍شرايط بومي جوامع گوناگون است.( Bernstein,198os).


تفاوت هاي فرديت مردانه و زنانه
به لحاظ تاريخي بين فرديت مردانه و زنانه تفاوت چشمگيري وجود دارد. به گفته ريتا ليليستروم (Rita Liliestr?m) پروفسور جامعه شناس‌ و فمينيست سوئدي، زماني که تقسيم کارِ خانگي بر اثر گسترش کارٍ مزدي و اشتغال در اجتماع دستخوش تغيير شد، اين نخست مردان بودند که به فرديت دست يافتند. با حضور ‍هرچه گسترده تر انسان ها به مثابه فرد و نه چون عضوي از فاميل در حوزه اشتغال، در سازمان ‍هاي اجتماعي و در ديگر نهادها، فرديت رشد يافت. رابطه فرد با پيرامون، ديگر نه بر محور مناسبات خانوادگي، بلکه همچون رابطه اي بين آحاد مستقل چامعه شکل گرفت. بر اين اساس‌، فعاليت هاي گوناگون مردان از يکديگر تفکيک و مستقل گشت. زنان مزدوج اما در زندگي خانوادگي ‍محبوس‌ ماندند و به مثابه همسر، مادر و مسئول کارِ خانگي (بانوي خانه)، نقش‌ واحد و ‍درهم تنيده و "مکمل" مرد را همچنان بر عهده داشتند. حال آن که مردان گذشته از نقش‌ شوهر و پدر در عين حال به عنوان فردي ‍شاغل و شهروند آزاد فرديت نيز يافتند. اما دوگانگي ارزش‌ ها در فرهنگ بورژوايي ‍که امکان آموزش‌ و اشتغال دختران طبقه متوسط را فراهم آورد، آن را به سلاحي عليه خود مردان ‍بدل ساخت. بازار کار و بخش‌ خدمات به منظور تامين سود خويش‌، دير يا زود ناگزير از ‍استخدام زنان مزدوج نيز بود. بدين گونه همسران و مادران توانستند علاوه بر عضو خانواده ‍بودن، هويت ديگري به دست آورده و از درآمد مستقل برخوردار شوند. بدين ترتيب به تدريج ‍الگوي جديدي از خانواده طي دهه هاي گذشته در غرب و قبل از همه در کشورهاي اسکانديناوي شکل ‍گرفت که بنابرآن، زن و مرد هر يک فرد مستقلي به شمار مي روند که هم در امور خانوادگي ‍والده و همسري برابر به حساب مي آيند؛ هم در بازار کار حضور دارند؛ هم شهروند جامعه ‍اند و هم هر يک براي خود از اوقات فراغت فردي برخوردارند (Rita،1986). روندي که نشانگر سير و چگونگي ‍رشد تاريخي و اجتماعي فرديت در اين گوشه جهان است. به دين ترتيب رشد فرد گرايي در مردان، ضرورتاً به تغيير موقعيت آن‌ها در خانواده و در ‍رابطه بين دو جنس‌ منجر نگشت. به عبارت روشن‌تر شکل‌گيري هويت مستقل و فرديت يافتن ‍مردان با تغيير نقش‌ جنسي آنان توأم نشد. اما رشد و شکل‌گيري فرديت زنانه که به لحاظ ‍تاريخي نسبت به مردان پسين‌تر بوده است، به استقلال نسبي زنان از مردان، تغيير نقش‌ ‍جنسي‌شان و از حاشيه به متن کشيده شدن آنان منجر گشت. فرديت يافتن و شکل‌گيري شخصيت مستقل ‍زنان، آشکارا به معناي کاهش‌ وابستگي آنان به مردان و به زير سئوال رفتن نقش‌ جنس‌ ‍دوم و ”نيمه ديگري” بود که پيش‌ از اين خود را با ”نيمه اول” و در سايه آن تعريف مي‌نمود. ‍به عبارت ديگر فرديت يافتن زنان با استقلال مادي آنان، يافتن خودآگاهي زنانه، پايان ‍بخشيدن به تلقي اي از نقش سنتي زن (که‌ او را با مادر، همسر و ”بانوي خانه دار” بودن و ” جنس‌دوم” تعريف مي کند)، و بالاخره با به رسميت شناختن سروري زنان بر بدن خويش‌ و چگونگي ‍پاسخ گويي به نيازها و خواهش هاي جنسي و کلاً آزادي هاي جنسي زنانه همراه گشته است. از اين رو ‍رشد فردگرايي در زنان به ناگزير به چالشگري عليه نقش‌ تاکنوني مردان نيز منجر گشته است. ‍تعجب انگيز نيست که در فاز اول رشد فردگرايي در جوامع غربي - به رغم مبارزات پيگير زنان و ‍دست آوردهايشان - گفتمان‌هاي فمينيستي نقش‌ تعيين کننده اي در جامعه نيافتند. زنان در نيمه اول قرن بيستم در بسياري از کشورهاي غربي نه تنها از حقوق خانوادگي محروم بودند، ‍بلکه حتي فاقد حق رأي بوده و شهروند برابر نيز به شمار نمي آمدند. حال وروز گفتمان‌هاي فمينيستي نه فقط در زمينه ‍مبارزه براي حقوق برابر در خانواده، بازار کار، اجتماع ، سياست و سکسواليته، بلکه با تلاش‌ در جهت ‍فمينيزه کردن ارزش‌ هاي جامعه، به يکي از مطرح‌ترين گفتمان‌هاي اجتماعي بدل گشته‌اند. ‍با اين همه، همان گونه که ليليستروم تاکيد مي کند زن مدرن در غرب نيز ‍در کشمکشي دائمي بين توجه به خود و مراقبت و نگهداري از ديگري به سر برده است (همان منبع پيشين). امري که به صورت کيفي روند فردگرايي در زنان و مردان را متفاوت ‍ساخته است. پروسه فرديت يافتن مردان به جدائي هر چه بيشتر زندگي خصوصي از عمومي و تأکيد ‍بر ايجاد حد فاصل بين ”خود” و ”ديگري” - فرد از اجتماع - منجر شده است. حال آن که فرديت ‍يافتن زنان با ايجاد حدفاصل با ”ديگري” ‌استقلال از مردان‌ را نيز در بر داشته است. ايجاد ‍چنين حد فاصلي به ويژه در روابط نزديک زناشوئي و خانوادگي به مراتب دشوارتر است. علاوه بر آن، فرديت زنانه با زير سئوال بردن تمايز مرزهاي خصوصي و عمومي نيز همراه بوده ‍است. به عبارت روشن تر ‍زنان به منظور استقلال يافتن در خانواده و تأمين حقوق خود، خواستار مداخله اجتماع در برخي از حوزه‌هاي ”حريم خصوصي” نيزشده‌اند. خواست ممنوعيت خشونت در خانواده، حق شکايت عليه تجاوز جنسي شوهر، ايجاد امکانات اجتماعي بيشتر براي ‍تقسيم کار عادلانه‌تر در خانه و در مراقبت از فرزندان، خواست مزدي کردن کارِ خانگي و... نمونه‌هايي از اين ‍دست است. شعار فمينيستي خصوصي، عمومي است و امورشخصي محصول نوعي سياست است، به طور کلي جلوه‌اي ‍از تفاوت در روند فرديت‌يابي زنان و مردان است. البته اين بدان معنا نيست که خواست ‍مشترکي مبني بر دفاع از حريم خصوصي در برابر مداخله اجتماعي وجود ندارد. اما کم و کيف ‍اين خواست در بين زنان و مردان متفاوت است.قابل ذکر است که همين روند هم در ايران و در خانواده هاي ايراني اتفاق افتاده است و فرديت گرايي در مردان زودتر از ز نان اتفاق افتاده ودر اين ميان فرديت گرايي زنان در خانواده هاي ايراني منجر به بحران در خانواده هاي ايراني گشته است و در حقيقت زنان در خانواده هاي ايراني با دستيا بي به فرديت گرايي به تجدد آسيب زا دست يافته اند.





نويسنده:عاليه شکربيگي





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان