بسم الله
 
EN

بازدیدها: 785

کتابي کامل درباره ازدواج موقت و حق وحقوق ها-قسمت شانزدهم

  1390/12/24
خلاصه: کتابي کامل درباره ازدواج موقت و حق وحقوق ها-قسمت شانزدهم
انطباق يا نسخ؟
مطلب دومى که لازم است در اينجا يادآورى کنم اين است که بعضى از افرادمشکل «اسلام و مقتضيات زمان »را با فرمول بسيار ساده و آسانى حل کرده اند، مى گويند دين اسلام يک دين جاودانى است و با هر عصر و زمانى قابل انطباق است. همينکه مى پرسيم کيفيت اين انطباق چگونه است و فرمول آن چيست؟مى گويند:اگرديديم اوضاع زمان عوض شد،فورا آن قوانين را نسخ مى کنيم و قانون ديگر به جاى آنها وضع مى کنيم!!
نويسنده «چهل پيشنهاد»اين مشکل را به همين صورت حل کرده است; مى گويد:
«قوانين دنيوى اديان بايد حالت نرمش و انعطاف داشته و با پيشرفت علم و دانش وتوسعه تمدن،هماهنگ و سازگار باشد و اين قبيل نرمشها و انعطاف و قابل تطبيق به اقتضاى زمان بودن نه تنها بر خلاف تعاليم عاليه اسلام نيست بلکه مطابق روح آن مى باشد(مجله زن روز، شماره 90،صفحه 75).»
نويسنده مزبور،در قبل و بعد اين جمله ها مى گويد:چون مقتضيات زمان در تغييراست و هر زمانى قانون نوينى ايجاب مى کند و قوانين مدنى و اجتماعى اسلام متناسب است با زندگى ساده عرب جاهليت و غالبا عين رسوم و عادات عرب جاهلى است وبا زمان حاضر تطبيق نمى کند،پس بايد قوانين ديگرى امروز به جاى آنها وضع شود.
از اين گونه اشخاص بايد بپرسيد:اگر معنى قابليت انطباق با زمان قابليت آن براى منسوخ شدن است،کدام قانون است که اين نرمش و انعطاف را ندارد؟کدام قانون است که به اين معنى قابل انطباق با زمان نيست؟!
اين توجيه براى نرمش و قابليت انطباق اسلام با زمان،درست مثل اين است که کسى بگويد: کتاب و کتابخانه بهترين وسيله لذت بردن از عمر است.اما همينکه از اوتوضيح بخواهيد، بگويد:براى اينکه انسان هر وقت هوس کيف و لذت بکند،فوراکتابها را حراج مى کند و پول آنها را صرف بساط عيش و نوش مى کند.
نويسنده مزبور مى گويد:
«تعليمات اسلام بر سه قسم است:قسم اول اصول عقايد است از قبيل توحيد ونبوت و معاد و غيره.قسم دوم عبادات است از قبيل مقدمات و مقارنات نماز و روزه و وضو و طهارت و حج و غيره.قسم سوم قوانينى است که به زندگى مردم مربوط است.
قسم اول و دوم جزء دين است و آن چيزى که مردم بايد براى هميشه براى خودحفظ کنند همانها هستند.اما قسم سوم جزء دين نيست،زيرا دين با زندگى مردم سر و کار ندارد و پيغمبر هم اين قوانين را به عنوان اينکه جزء دين است و مربوط به وظيفه رسالت است نياورده بلکه چون اتفاقا آن حضرت زمامدار بود به اين مسائل هم پرداخت و گرنه شان دين فقط اين است که مردم را به عبادت و نماز و روزه وادارکند.دين را با زندگى دنياى مردم چه کار؟»
من نمى توانم باور کنم يک نفر در يک کشور اسلامى زندگى کند و اين اندازه ازمنطق اسلام بى خبر باشد.
مگر قرآن هدف انبيا و مرسلين را بيان نکرده است؟!مگر قرآن در کمال صراحت نمى گويد: لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الکتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط (1) ما همه پيامبران را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها کتاب و مقياس فرود آورديم تامردم به عدالت قيام کنند.قرآن عدالت اجتماعى را به عنوان يک هدف اصلى براى همه انبياء ذکر مى کند.
اگر مى خواهيد به قرآن عمل نکنيد،چرا گناه بزرگترى مرتکب مى شويد و به اسلام و قرآن تهمت مى زنيد؟اکثر بدبختيهايى که امروز گريبانگير بشر شده،از همين جاست که اخلاق و قانون يگانه پشتوانه خود را که دين است از دست داده اند.
ما با اين نغمه که اسلام خوب است اما به شرط اينکه محدود به مساجد و معابدباشد و به اجتماعى کارى نداشته باشد،در حدود نيم قرن است که آشناييم.اين نغمه ازماوراء مرزهاى کشورهاى اسلامى بلند شده و در همه کشورهاى اسلامى تبليغ شده است.بگذاريد من اين جمله را به زبان ساده تر و فارسى تر تفسير کنم تا مقصودگويندگان اصلى آن را بهتر توضيح دهم.
خلاصه معنى آن اين است:«اسلام تا آنجا که در برابر کمونيسم بايستد و جلو آن رابگيرد،بايد بماند اما آنجا که با منافع غرب تماس دارد بايد برود».مقررات عبادى اسلام از نظر مردم مغرب زمين بايد باقى باشد تا در مواقع لزوم بتوان مردم را عليه کمونيسم به عنوان يک سيستم الحادى و ضد خدا به حرکت آورد.اما مقررات اجتماعى اسلامى که فلسفه زندگى مردم مسلمان به شمار مى رود و مسلمانان با داشتن آنها در مقابل مردم مغرب زمين احساس استقلال و شخصيت مى کنند و مانع هضم شدن آنها در هاضمه حريص مغرب زمين است،بايد از ميان برود.
متاسفانه ابداع کنندگان اين تز کور خوانده اند.
اولا چهارده قرن است که قرآن اصل «نؤمن ببعض و نکفر ببعض » را از اعتبارانداخته است و اعلام داشته است که مقررات اسلام تفکيک ناپذير است.
ثانيا گمان مى کنم وقت آن رسيده است که مردم مسلمان،ديگر فريب اين نيرنگهارا نخورند. قوه نقادى مردم کم و بيش بيدار شده است و تدريجا ميان مظاهر پيشرفت و ترقى که محصول شکفتن نيروى علمى و فکرى بشر است و ميان مظاهر فساد وانحراف هر چند از مغرب سرچشمه گرفته باشد فرق مى گذارند.
مردم سرزمينهاى اسلامى بيش از پيش به ارزش تعليمات اسلامى پى برده اند وتشخيص داده اند يگانه فلسفه مستقل زندگى آنها اسلام و مقررات اسلامى است و باهيچ قيمتى آن را از دست نخواهند داد.مردم مسلمان پى برده اند که تبليغ عليه قوانين اسلامى جز يک نيرنگ استعمارى نيست.
ثالثا ابداع کنندگان اين تز بايد بدانند اسلام هنگامى قادر است در مقابل يک سيستم الحادى يا غير الحادى مقاومت کند که به صورت يک فلسفه زندگى بر اجتماع حکومت کند و به گوشه مساجد و معابد محدود نباشد.اسلامى که او را به گوشه معابدو مساجد محصور کرده باشند، همان طورى که ميدان را براى افکار غربى خالى مى کند براى افکار ضد غربى نيز خالى خواهد کرد.غرامتى که امروز غرب در برخى کشورهاى اسلامى مى پردازد ثمره همين اشتباه است.
اسلام و تجدد زندگى(2)
انسان تنها جاندارى نيست که اجتماعى زندگى مى کند;بسيارى از حيوانات بالاخص حشرات زندگى اجتماعى دارند و از يک سلسله مقررات و نظامات حکيمانه پيروى مى کنند;اصول تعاون،تقسيم کار،توليد و توزيع،فرماندهى و فرمانبرى،امر واطاعت بر اجتماع آنها حکمفرماست.
زنبور عسل و بعضى از مورچه ها و موريانه ها از تمدن و نظامات و تشکيلاتى برخوردارند که سالها بلکه قرنها بايد بگذرد تا انسان-که خود را اشرف مخلوقات مى شمارد-به پايه آنها برسد.
تمدن آنها،بر خلاف تمدن بشر،ادوارى از قبيل عهد جنگل،عهد حجر،عهد آهن،عهد اتم طى نکرده است.آنها از اولى که پا به اين دنيا گذاشته اند داراى همين تمدن وتشکيلات بوده اند که امروز هستند و تغييرى در اوضاع آنها رخ نداده است.اين انسان است که به مصداق و خلق الانسان ضعيفا (2) زندگى اش از صفر شروع شده و به سوى بى نهايت پيش مى رود.
براى حيوانات مقتضيات زمان هميشه يک جور است;اقتضاهاى زمان زندگى آنهارا دگرگون نمى کند.براى آنها تجدد خواهى و نو پرستى معنى ندارد،جهان نو و کهنه وجود ندارد.علم براى آنها هر روز کشف تازه اى نمى کند و اوضاع آنها را دگرگون نمى سازد،صنايع سبک و سنگين هر روز به شکل جديدتر و کاملترى به بازار آنهانمى آيد،چرا؟چون با غريزه زندگى مى کنند نه با عقل.
اما انسان.زندگى اجتماعى انسان دائما دستخوش تغيير و تحول است.هر قرنى براى انسان دنيا عوض مى شود.راز اشرف مخلوقات بودن انسان هم در همين جاست. انسان فرزند بالغ و رشيد طبيعت است;به مرحله اى رسيده است که ديگر نيازى به قيمومت و سرپرستى مستقيم طبيعت،به اينکه نيروى مرموزى به نام «غريزه »او راهدايت کند ندارد.او با عقل زندگى مى کند نه با غريزه.
طبيعت،انسان را بالغ شناخته و آزاد گذاشته و سرپرستى خود را از او برداشته است.آنچه را حيوان با غريزه و با قانون طبيعى غير قابل سرپيچى انجام مى دهد،انسان با نيروى عقل و علم و با قوانين وضعى و تشريعى که قابل سرپيچى است بايد انجام دهد.
راز فسادها و انحرافهايى که انسانها از مسير پيشرفت و تکامل پيدا مى کنند،رازتوقفها و انحطاطها،راز سقوطها و هلاکتها نيز در همين جاست.




نويسنده:استاد شهيد مرتضي مطهري





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان