بسم الله
 
EN

بازدیدها: 887

رقص آتش-قسمت هفتم

  1390/12/19
خلاصه: رقص آتش (تأملات يک وکيل دادگستري)
قصد داشتم تاملات دوره کار آموزي را همچون دوره دانشکده حقوق به سرعت طي کرده و وارد دوره وکالت شوم .از طرفي وجود بعضي ويژگي هاي دوره کارآموزي مرا به ترديد مي انداخت که تاملي بيشتر روي اين دوره داشته باشم واقعيت آنست نه قصد خاطره نويسي داشته ودارم ونه قصد دادن آموزش ! مطالبي که تحرير مي شود انعکاس دهنده مکنونات فکري وقلبي من در رابطه با زندگي صنفي ام مي باشد. که گاه در قالب خاطره وگاه در قالب طريقتي براي رهروان اين وادي آتشگون ! وگاه بصورت تحليل وتاريخچه آنچه بر قضا ووکالت در اين سه دهه رفته است وگاه نمايان ساختن شعله هاي آتشي است که مستانه رقصيده و وجود مرا وهمکارانم رابه عنوان يک وکيل دادگستري به نمايش مي گذارد.اين که چه چيز مرا از اين ترديد بيرون آورد را هم به حساب تقديرمي گذارم !

از ويژگي هاي دوره کار آموزي اشتياق انسان برملاقات بزرگان و نام آوران اين حرفه است که اين اشتياق به دوره وکالت هم کشيده مي شود. سه ملاقات با سه تن از چهره هاي مطرح اين حرفه نمونه اي از اين ويژگي است که مي تواند تاملات مرا تسکين خاطري باشد.

روزي از روزهاي پائيزي سال هفتاد وشش در حال گذر ازخيابان انقلاب محدوده پيچ شميران بودم به سرخيابان هدايت نرسيده، از ديدن قامت مردانه داريوش فروهر ميخکوب شدم ! عصا بر دست وخدنگ وار و آرام گام برميداشت. لباسي خوش دوخت وتميز و يکدست آبي آسماني به تن داشت که کت آن شبيه کتي بود که من در مشهد دوخته بودم با يقه اي شبيه پيراهن. به تماشاي او مشغول بودم که ديدم وارد بانک ملي که درآن نزديکي بود شد و پس از گذشت مدت زماني کوتاه بيرون آمد وسپس به سمت قصابي اي که در جوار بانک بود رفت ولختي با قصاب که بيرون قصابي به او اداي احترام مي کرد خوش و بش کرد.عزم رفتن که کرد جسارت کرده به او نزديک شدم وخود را به عنوان کار آموز وکالت معرفي کردم.با مهرباني مرا پذيرفت ودر همان خيابان مشغول صحبت شديم. برق نگاه مهربانانه و بشاش او با آن سبيل منحصر به فردش هميشه در ذهنم هست.عکس اورا قبلا در کتاب اسامي وکلا ديده بودم ومي دانستم علاوه برزندگي سراسر مبارزاتي که داشته، يک وکيل دادگستري است. از او سوال کردم که آيا هنوز وکالت مي کند يا نه؟ در پاسخ گفت: مگر با اين وضع دادگستري مي توان وکالت کرد!(زمان وجود دادگاه هاي عام بود) اوگفت براي معالجه عارضه درد پا عازم آلمان است و از من دعوت نمود که پس از بازگشت به ديدارش بروم.آخرين جمله اي که به ايشان گفتم اين بود که: ملت قدردان مبارزات شما هست ! چند ماهي از اين ماجرا گذشت .درجشن ديدار نوروزي سال هفتاد وهفت و در جمع همکاران مجدد او را ملاقات کردم پس از سلام واحوالپرسي پرسيدم که مرا مي شناسيد؟ با خنده اي صميمي گفت چرا نمي شناسم قرار بود به پيشم بيائي! ازاينکه نرفته بودم عذرخواهي کردم.زماني نه چندان به سرعت سپري شد تا اينکه در پائيز همان سال(سال هفتاد وهفت) به يکباره به عروج رفت! وچه عروج عاشقانه اي! مرگ در رختخواب براي بعضي انسانها فاني شدن وفراموش شدن است .مرگ خونين شايسته راست قامتان وماندگاران است. با مرگ او ياد يکي از عکس هاي دوره جوانيش افتادم که در کتاب خاطرات کيانوري چاپ شده بود.در خيابان شاهرضا، با لباسي سراسر مشکي، دستها به دوطرف وبسمت بالاباز،در هيئت يک مبارز و در حال فرياد زدن . . . ! او از لباسي سراسر مشکي به لباسي سراسر آبي آسماني رسيده بود و با لباسي سراسر سرخ اين عالم خاکي را ترک کرد. . . !

ملاقات ديگر من با دکتر جلالي نائيني بود کسي که سالها رياست کانون را به عهده داشت ودر سال پنجاه ونه بعد از هجوم به کانون وکلا همراه ديگر اعضاي هيئت مديره به زندان افتاد.جشن استقلال سال هفتاد ونه بود و من درسمت مدير داخلي کانون مشغول رتق و فتق امور مربوط به جشن که در طبقه همکف هتل لاله برگزار شده بود بودم.يکي از همکاران مرا به ايشان معرفي کرد.نشسته بود، با نود سال سن تمام قد بلند شد وبا اشتياق مرا در آغوش کشيدو بر گونه هايم بوسه زد و برايم آرزوي موفقيت کرد.داغي بوسه هاي او را هنوز بر گونه هاي خود احساس مي کنم ،شيرين ترين بوسه اي که در زندگيم دريافت کردم!تما م وجودش مملو از عشق به کانون بود وتمام زندگي علمي وحيثيتي خود را تقديم کانون نمود.مرحوم جلالي نائيني درقبل ازانقلاب، در زمان محمدرضا پهلوي سمت نماينده انتصابي مجلس سنا را داشت اواز اين فرصت استفاده کرده وبه نفع کانون وکلا تمام تلاش خود را بکار مي برد. آن مرحوم از دانشمندان زمان بود که در خصوص فرهنگ هند و ايران تحقيقات ومطالعات فراواني کرده و آثار گرانبهائي از خود باقي گذاشت .

وبالاخره ملاقات ونشست ها با سيد علي هاشميان وکيلي با بيش از شصت سال وکالت وچندين دوره عضويت در هيئت مديره کانون در قبل از انقلاب، که هنوز سخنان ونقل قول هاي او نسبت به تصميم گيري ها در هيئت مديره هاي سابق براي اعضا فعلي حجت است! سيد علي هاشميا ن در دوران وکالت خود وکالت بسياري از بي بضاعت ها را مجانا به عهده داشت. او مي گفت اکثر اوقات بعلت کمي وقت وکثرت ارباب رجوع لايحه دفاعيه نمي نوشتم وبصورت شفاهي از موکلين خود دفاع مي کردم.به اينصورت که نکات مهم دفاع خود را بر روي دستمال کاغذي که در دست مي گرفتم مي نوشتم ودر دادگاه با نگاه به آن نکات دفاع مبسوطي مي کردم که مورد تعجب حاضرين مي شد!در ديدار نوروزي سال ??که در منزلشان با ايشان داشتم اصرار فراواني از خود بخرج مي داد که تمام تجربيات وکالتي خود را در يک جلسه به من منتقل نمايد.به آرامي صحبت مي کرد ولي در انتقال تجربيات خود به ديگران حريص بود. او نيزتمام وجودش يک پارچه آتش بود آنمرحوم مي گفت: روزي به دوست روانپزشکم مراجعه کردم و درخواست قرص آرامبخش کردم.دکتر مقداري به من نگاه کرد وبا خنده گفت: هيچ قرصي شما و امثال شمارا آرام نمي کند ! زندگي امثال شما انسانها اين گونه رقم خورده است وذات شما اينگونه است.واين قرصها ذات کسي راعوض نمي کند.شما ذوب شده در حرفه خود هستيد و شغل شما هم که يکسره مبارزه و التهاب است. . .!
. . . وکالت يعني مبارزه با بي عدالتي يعني مکتب قانون. وقانون يعني خرد جمعي.مبارزه آئيني دارد هرکس بدون دانستن فوت وفن مبارزه پاي در اين راه بگذارد باخته است !دراين راستا در سال هشتادوپنج کتاب "عرفان رزمي"را بر اساس فرهنگ ايراني واسلامي نوشتم وبراي اينکه متهم به فرقه گرائي نشوم آنرا در قالب يک کتاب ورزشي ارائه دادم.





نويسنده:رحمن زارع-وکيل پايه يک دادگستري





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان