بسم الله
 
EN

بازدیدها: 723

استاد مطهري و روشنفکران-قسمت نهم

  1390/11/13
خلاصه: استاد مطهري و روشنفکران-قسمت نهم
ص 59 ، براي اينکه داستان هابيل و قابيل را توجيه کند جنسيت را به‏ ميان مي‏کشد ، و حال آنکه اگر جريان خواهرها را به ميان آوريم قصه صددرصد جنبه فرويديسم به خود مي‏گيرد . در صفحه 60 مي‏خواهد جواب بدهد ولي مي‏گويد : بايد ببينيم چرا قابيل نسبت به زن زيبا حساسيت داشت نه هابيل ، پس‏ عاملي مقدم وجود دارد ؟ جواب اين است که عامل مقدم هر چه باشد ، طبيعي‏ ، بيولوژيکي ، انتخابي ، بالاخره عامل مالکيت نمي‏تواند سبب زيباپسندي‏
باشد ، اما هابيل که پول نداشت و هر که پول ندارد دل هم ندارد .
در ص‏ 61 کم و بيش جوابي مي‏دهد که قابل ايراد است .
ايضا در صفحه 63 مدعي‏ مي‏شود که غريزه جنسي در هر دو متساوي است ولي فضيلت انساني در قابيل به‏ واسطه مالکيت ضعيف شده است . جواب اين است که علت گرايش يکي نه‏ ديگري به مالکيت چيست ؟
در صفحه 60 تأکيد مي‏کند که ايندو از جهت وراثت و محيط مشابه بوده‏اند و جز اختلاف طبقاتي چيز ديگر نبوده است ، در حاشيه هم دلقک بازي مي‏کند . جواب اين است عين اشکال وارد است که ايندو که مانند دو آچار يک‏ کارخانه از هر جهت مشابه بوده‏اند چرا يکي راه مالکيت خصوصي را برگزيد و ديگري نه ؟ ثانيا چنانکه گفتيم عوامل بيولوژيک قابل احصا نيست .
ص 62 ، تأکيد مي‏کند که انسانها ذاتا يک جورند و اختلافها را نظام‏ طبقاتي به وجود مي‏آورد . اينجا همين قدر بگوييم که باز مصداق مثل " مسائل را ساده گرفتن " است ، مسئله سرشت و طبيعت عميقتر از اين‏ سخنهاست . به طور کلي مارکسيسم در توجيه تاريخ دچار بيماري ساده گرفتن‏ مسائل است .
ص 63 ، تصريح مي‏شود که قصه دو برادر نيست ، سخن از دو جناح است .
ص 63 ، مي‏کوشد شرک را مذهب تفرقه طبقاتي و توجيه کننده آن و توحيد را مذهب وحدت طبقاتي معرفي کند ، تصريح نمي‏کند که چه رابطه‏اي در کار است ، آيا شرک انعکاس روح طبقاتي و توحيد انعکاس روح وحدت است و اين افکار زاييده روابط اجتماعي است و يا بر عکس ، شرک علت تفرقه‏ طبقاتي و توحيد علت وحدت اجتماع است ؟
ص 64 ، فرق نادرستي ميان عدل و قسط مي‏گذارد .
ص 65 ، به مارکس ايراد مي‏گيرد که ادوار اشتراک اوليه ، بردگي ، سرواژي و فئوداليسم و بورژوازي و سرمايه داري را زير بنا دانسته که با
تغيير آنها زير بنا عوض مي‏شود ، مي‏گويد دو زير بنا بيشتر وجود ندارد ، يکي اشتراک اوليه و ديگري مالکيت فردي ، در يکي جامعه صاحب اختيار خويش است و در ديگري افراد .
ولي اين نظر اشتباه است ، از نظر مارکس يک زير بنا بيشتر وجود ندارد و آن منافع اقتصادي است ، آن زير بنا تغيير شکل مي‏دهد و با تغيير شکل او روبناها عوض مي‏شود . در ادوار پنجگانه مارکس " زير بناها تغيير يافته‏ " نه به معني اينکه چيزي زير بنا بوده و بعد چيز ديگر زير بنا قرار گرفته ، اين محال است ، بلکه به معني اينکه عامل جبري‏ زير بنا تغيير شکل داده و به همين مناسبت رو بناها عوض شده است .
در ص 66 برهمان اساس توضيحاتي مي‏دهد . ادوار مارکس عبارت است از :
1- دوره اشتراک اوليه که جامعه‏ برادروار با صيد و شکار زندگي مي‏کرد و مالکيت فردي در کار نبود .
2- دوره بردگي و تقسيم به خواجه و بنده که مالکيت بر انسانها نيز تعميم‏ مي‏يابد.
3- دوره سرواژي که برده تبديل مي‏شود به سرو که وابسته به زمين‏ است نه مملوک.
4- دوره فئوداليته يا تيولداري و ملوک الطوايفي که‏ نظام توليدي ، کشاورزي و زمينداري است . در دوره سوم همين بود با اين‏
تفاوت که مالک ، خان و حکومت هم هست ( 1 ) و داراي امتيازات ذاتي و نجابت خانوادگي .
5- دوره بورژوازي که بر اساس کسب و تجارت و صناعت‏ دستي و مبادله پول است . در اين دوره طبقه کاسب و صنعتگر به عنوان طبقه‏
وسط ميان خان و دهقان رشد مي‏کند و تدريجا جاي خان را پر مي‏کند و منتهي به‏ ليبراليسم و دموکراسي مي‏شود .
6- دوره رشد بورژوازي و صنعت . در اين‏ دوره دکان ، سوپر و حجره ، کمپاني و کارگاه کوچک ، کارخانه صنعتي و صرافي ، بانک و کاروانسرا ، بورس و تاجر ، سرمايه‏دار مي‏شود و به جاي‏ مبادله پول ، چک و سفته و سهم و اعتبار قرار مي‏گيرد . . . در عوض‏ دهقانان از مزارع و کارگران از بازارها و کارگاهها و دکانها به کارخانه‏ها و قطبهاي معين توليد صنعتي جلب مي‏شود و در آنجا هر روز فشرده‏تر و نيرومندتر مي‏گردند ، و چون وسيله توليد و ابزار کار هم که ديگر بيل و کلنگ و اره و تيشه و گاو و الاغ و خيش نيست ، ماشين است و يکسره در
اختيار سرمايه دار است ، کارگر با دست خالي در اختيار او قرار مي‏گيرد و فقط مزد نيروي بازويش را مي‏گيرد و بيشتر از پيش اسير مي‏شود و هم استثمار ، و اين است که به جاي کارگر " پرولتر " خوانده مي‏شود .
7- ( دوره هفتم ) هر چه سرمايه داران در عدد کمتر و در ثروت بيشتر مي‏شوند و صنعت و سرمايه توسعه مي‏يابد طبقه پرولتر فشرده‏تر و قويتر و بيدارتر مي‏گردد و جنگ ديالکتيکي ميان اين دو قطب به‏ سود اين طبقه پايان مي‏يابد تا نظام را از درون منفجر مي‏کند و مالکيت‏
خصوصي بر سرمايه و توليد را لغو و آن را به صورت مالکيت عمومي در مي‏آورد و جامعه بي طبقه تشکيل مي‏شود .
ص 69 ، مدعي مي‏شود که جامعه پس از تحول صيد و شکار به کشاورزي ، به‏ دو طبقه تقسيم شد : قابيلي و هابيلي . طبقه قابيلي يعني طبقه حاکم داراي‏ سه چهره است : ملک ، مالک ، ملا ، کارشان به ترتيب استبداد ، استثمار ، استحمار است . طبقه محکوم داراي يک چهره است : مردم . الله در قرآن‏ مساوي است با مردم ، يعني در مسائل اجتماعي همواره کلمه " الله " جانشين کلمه " الناس " است مانند " « الحکم لله »" و همچنين " « يکون الدين کله لله »" . در پاورقي صفحه 70 ميان طلاب و اهل تحقيق و اجتهاد با روحانيين رسمي فرق مي‏گذارد و آنها را ملا مي‏خواند نه اينها را .
در صفحه 71 درباره کلمه " الناس " مي‏گويد که مفهوم جمعي دارد ، اسم‏ جمع است و معني " « الناس مسلطون » " هم اين نيست که فرد بر مال‏ خودش مسلط است ، بلکه اين است که جمع مسلط است و بالاخره در صفحه 72 به طور جزم مي‏گويد : جامعه‏هاي ملي ، سياسي ، اقتصادي - يعني هر جامعه‏اي‏ در هر دوره‏اي از تاريخ - داراي يک نظام متضاد است ، تناقض در بطن آن‏ است ، يک جامعه طبقاتي است ، دو طبقه متخاصم در برابر هم : ملاء و مترف و ملا در يک سو ، خدا و مردم در سوي‏ مقابل ، اديان در آن سو و دين در سوي مقابل .
از نظر ما اين گونه توجيه تاريخ فوق‏العاده خيالي و قالبي است و با واقعيت تاريخ تطبيق نمي‏کند و ريشه اين اشتباه آن اشتباه اصلي درباره‏ انسان است که مي‏گويند يگانه نيروي اصلي حاکم بر وجود انسان منافع‏ اقتصادي است . پيغمبران لزوما از طبقه محکوم نبوده‏اند ، گاهي از اين‏ طبقه و گاهي از طبقه حاکم بوده‏اند . ابراهيم و همچنين موسي جزء طبقه‏ محکوم نبودند ، موسي صرفا رابطه نژادي با طبقه محکوم داشت اگر نه خودش‏ فرزند خوانده فرعون بود .
به طور کلي بدون شک عامل امتياز مادي مايه‏اي است براي فساد ( « انما اموالکم و اولادکم فتنة ») ولي وجدان انسان صرفا ساخته وضع محيط و زندگي‏ نيست ، لهذا احيانا در طبقات حاکمه افراد طرفدار عدالت و انصاف‏ بوده‏اند . داوود و سليمان از نظر قرآن ، و همچنين پيغمبر و علي و حتي تا حدي خلفاي راشدين و عمر بن عبدالعزيز چنين بوده‏اند ، در ميان خلفاي عباسي‏ و بعضي سلاطين ايران اين حالت بوده است ، بسياري به خاطر زهد ، از سلطنت و يا نامزدي سلطنت کناره گيري کرده‏اند مانند قاسم مؤتمن ، معاوية بن يزيد و غيرهم . لهذا هم در طبقه ملوک و هم در طبقه تجار و مالکين و ثروتمندان - مانند فردي که هم اکنون در شيراز است ، و همچنين خود همايون‏ ( 2 ) حي حاضر - افرادي پيدا شده و مي‏شوند که کارشان بهره‏کشي نيست بلکه‏ خدمت است ، همچنين در طبقه ملا و روحاني که البته بيشتر ، يعني روحانيان‏ اجتماعي و متنفذ نيز غالبا طرفدار توده بوده‏اند ، پدر خود من يکي از آن افراد بود .
بعلاوه خود نويسنده اعتراف مي‏کند که برخي از طلاب و اهل اجتهاد جزء آن‏ طبقه نيستند ، پس بالاخره جزء طبقه محکومند و چون بالطبع به حکم‏ معلوماتشان نيرويي در اجتماع هستند که دولتها از آنها حساب مي‏برند ، مانند ميرزا حسن شيرازي ، پس طبعا در عين اينکه جزء طبقه حاکمه‏اند طرفدار محکومان‏اند .
در ص 74 درباره جامعه ايده‏آل بحث مي‏کند ، جامعه ايده‏آل را در ايدئولوژي اسلامي مساوي با امت مي‏داند و مدعي است کلمه " امت " از هر کلمه ديگر براي بيان واحد جامعه ايده‏آل از قبيل سوسيته ، قوم ، نژاد و غيره رساتر است زيرا از يک روح مترقي و بينش اجتماعي ديناميک و متعهد و ايدئولوژيک حکايت مي‏کند .
مي‏گويد : امت از ريشه " ام " به معني راه و آهنگ است و امت يعني‏ جامعه‏اي که گروهي از افراد بشري که در يک ايمان و هدف مشترک‏اند ، با هم همگام شده‏اند تا آهنگ رفتن کنند و براي نيل به هدف مشترکشان به‏ راه‏افتند . اسلام با انتخاب کلمه " امت " مسؤوليت فکري و اشتراک در حرکت و هدف (و رفتن و شدن) را فلسفه تشکيل اجتماع خود قرار داده است .
سپس مدعي مي‏شود که در امت ( جامعه ايده‏آل اسلامي ) زير بنا اقتصاد است ( « من لا معاش له لا معاد له » ) ، نظام اجتماعي بر قسط و عدل و مالکيت مردم ( مالکيت اشتراکي ) و احياي نظام هابيلي ، جامعه بي‏طبقه‏ است .
بعد مي‏گويد اين اصل است اما بر خلاف سوسياليسم غربي که روح بينش‏ بورژوازي غرب را حفظ کرده است هدف نيست . مي‏گويد : فلسفه و شکل رژيم نه دموکراسي روشهاست ، نه ليبراليسم بي هدف بي مسئوليت که بازيچه قدرتهاي اجتماعي است ، نه‏
اريستوکراسي متعفن است ، نه ديکتاتوري ضد مردم و نه اليگارشي تحميلي ، بلکه مبتني بر اصالت رهبري است ( نه رهبري‏اي که فاشيسم است ) رهبري‏ متعهد انقلابي ، مسؤول حرکت و صيرورت جامعه بر اساس اين جهان‏بيني و ايدئولوژي و براي تحقق تقدير الهي انسان در فلسفه آفرينش ، امامت يعني‏ اين .
مي‏گويد اين امت که جامعه اعتقادي مسئول مهاجر است و هدفش ساختن‏ انسان ايده‏آل ، جامعه‏اي است با سه بعد : کتاب ، ترازو ، آهن .
درباره کلمه " امت " و ريشه‏اش لازم است تحقيق شود . اينکه در امت‏ زير بنا اقتصاد است و نظام اجتماعي‏اش نظام مالکيت اشتراکي و فلسفه‏ سياسي‏اش مبتني بر اصالت رهبري ، مخصوصا دو قسمت اول ، غير قابل قبول‏ است ، فوق‏العاده تجري است که کسي با اين جزم بگويد که انسان طرفدار مالکيت اشتراکي است و فلسفه‏اش هم اصالت اقتصاد است .
اما اينکه هدف جامعه ساختن انسان ايده‏آل است مورد قبول است ولي بايد ديد تصور نويسنده از انسان ايده‏آل چيست .
در ص 76 تحت عنوان " انسان ايده‏آل = جانشين خدا " بحث مي‏کند ، مي‏گويد انسان ايده‏آل انسان خدا گونه‏اي است که در او روح خدا بر نيمه‏ ابليسي لجني - رسوبي چيره شده است و از ترديد و تناقض ميان دو بي‏ نهايت خويش رسته است ، " « تخلقوا باخلاق الله » " اين فلسفه تعليم و تربيت است يعني رفتن به سوي مطلوب مطلق و کمال مطلق ، يعني تکامل ابدي‏ لايتناهي نه تراشيده شده در فرمهاي قالبي و ساختن آدمهاي ريختني .
تصور نويسنده روشن نيست و شايد عمدا مبهم مي‏گذارد که مقصود از مطلوب‏ مطلق و کمال مطلق چيست ، آيا مقصود ذات الهي است که کمال مطلق است ، پس هدف وصول به خداوند است آنچنانکه عرفا مي‏گويند ؟ يا مقصودش از مطلوب مطلق ، مطلق مطلوب و از کمال مطلق ، مطلق کمال است ؟ ظاهر اين‏ است که نويسنده به آن امور معنوي و عرفاني توجه ندارد و مقصودش همان‏ مطلق مطلوب است و اينکه خدا در اسلام هدف قرار گرفته نظير سرابي است‏ که هر چه به او نزديک شوي به همان نسبت او دور مي‏شود .
ص 76 : اين انسان انساني است دو بعدي ، پرنده‏اي است با دو بال ، بر خلاف فرهنگها و تمدنهاي جهان که يا انسان خوب و پارسا و پاک مي‏پرورد ولي باشعوري ضعيف ، و يا انسان مقتدر و نبوغي درخشان و تند اما با دلي‏ تنگ و دست و دامني آلوده ، يا دلبسته به درون و زيباييها و اسرار روح‏ ولي گرفتار زندگي فقر و انحطاط و ذلت و ضعف ، آن روحاني هندي با آن همه‏ معنويت و شگفتيهاي درون و احساسهاي لطيف و بلند ، صدها هزارشان ساليان‏ دراز بازيچه و اسير و ذليل چند کلنل انگليسي ، و يا انساني که زمين و کوه‏ و دريا و آسمان را به قدرت صنعت شکافته و زندگي‏اي ساخته سرشار از برخورداري و لذت و رفاه اما احساس و ارزش در او تعطيل گشته و توانايي‏ ويژه انسان در ادراک روح جهان و عمق حيات و آفريدن زيباييها و ايمانهايي برتر از طبيعت و تاريخ در او ضعيف مانده و فلج شده است .


-------
پاورقي :
1- يعني معني " مالک " سائس هم هست ، و لهذا مي‏گويند دوره ملوک‏ الطوايفي
2-مرحوم محمد همايون که در سرمايه گذاري براي تأسيس " حسينيه‏ ارشاد " نقش اول را داشت .





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان