بسم الله
 
EN

بازدیدها: 728

استاد مطهري و روشنفکران-قسمت هشتم

  1390/11/1
خلاصه: استاد مطهري و روشنفکران-قسمت هشتم
انسان ، تضاد در انسان
ص 43 - 44 ، تضاد ديالکتيکي را اينطور تشريح مي‏کند که روح خدايي در انسان تمايل به تعالي دارد تا آنجا [ که ] فرشتگان را مثل شوند ، و اين‏ تز است و عاملي نيرومند لجني که ميل به رسوب و توقف دارد او را از اين‏ حرکت بازمي‏دارد ( آنتي تز ) ، از تضاد آنها و کشمکش آنها و در واقع جمع‏ آنها حرکت به وجود مي‏آيد و نتيجه تکامل است ( سنتز ) .
طبق اين بيان تز خود به تنهايي عامل حرکت است ، و حال آنکه در ديالکتيک تز عامل حفظ وضع موجود و آنتي تز عامل تغيير وضع و نشاندهنده‏ به سوي آينده [ است ] ، ثانيا تکامل در ترکيب عناصر تز و آنتي تز يعني‏ خدا و شيطان نيست ، بلکه در طرد جنبه آنتي تز است ، ثالثا بنابر بيان‏ فوق ، حرکت نتيجه است يعني حرکت خود آنتي تز ( 1 ) است و اين غلط است . به هر حال مغالطه‏اي بيش نيست .
در تضادي که اسلام فرض مي‏کند ، انسان با اراده آزاد بايد يکي از دو ضد را انتخاب کند ، ولي در ديالکتيک بايد از هر دو ضد بگذرد و به سنتز برسد .
ص 46 ، مي‏گويد خدا در ذات انسان به معني جهت بي‏نهايت است و [ شيطان ] نيز به معني جهت ديگر بي‏نهايت است و گرنه ذات واقعي بشر همين‏ است که اکنون در خود مي‏بينيم و علم از آن سخن مي‏گويد .
عجبا ! اگر دو سرشت مختلف و متباين که هر کدام در بي‏نهايت قرار گرفته باشند نباشد خصوصا جهت ترقي ، چگونه ممکن است انسان به دو سوي و همي در حرکت باشد ؟ !
ص 47 ، ايضا در همين صفحه علت حرکت را تضاد ديالکتيکي معرفي مي‏کند نه ميل و عشق [ جبلي ] ( 2 ) اشياء که منطق قرآن است . قرآن همه چيز را متحرک به سوي خدا مي‏داند « ( و له اسلم من في السموات 0 يسبح لله ما في‏ السموات و ما في الارض ) »و خدا را نهايت مي‏داند که « الا بذکر الله‏ تطمئن القلوب ».
ص 46 ، در پاورقي همين صفحه حداکثر اهانت را به حکما و متکلمين و الهيات مي‏کند .
ص 47 ، در اين صفحه مسئله لقاء الله را منکر مي‏شود ، سير [ انسان ] به‏ سوي خدا را سير به سوي مقصدي مي‏داند که هرگز به آن نمي‏رسد .
ص 51 ، درباره انسان مي‏گويد . . . خورنده ميوه ممنوع بينايي . . . با سه چهره عشق ( خود ) ، عقل ( شيطان ) و عصيان ( ميوه ممنوع ) . اولا به تبعيت از تورات ميوه ممنوع ، بينايي معرفي شده است ، ثانيا عقل مساوي با شيطان شناخته شده است و چون قبلا گفته شده ه انسان ميان دو قطب است از لجن تا خدا و يا يک سرش شيطان است و يک سر خدا ، معلوم مي‏شود انسان بين عقل و خدا يکي را بايد انتخاب کند ، اين همان نظريه مسيحي است در ضديت عقل با دين .
در صفحات 52 - 54 فلسفه تاريخ را بر اساس تضاد ديالکتيکي توجيه مي‏کند و با تأويل مسخره‏اي داستان هابيل و قابيل را در قرآن " فلسفه تاريخ " مي‏خواند و هابيل را نماينده عصر اشتراک اوليه و دامداري و قابيل را نماينده عصر کشاورزي و مالکيت فردي مي‏خواند ، تأويلاتي شبيه تأويلات عرفا که به انکار از توجيه شبيه‏تر است .
ص 54 ، مدعي مي‏شود که در دوره اشتراک اوليه دين هم نبود ، و از آنچه‏ در صفحه 53 و 54 گفته معلوم مي‏شود اصل پيدايش مذهب را - همان‏طور که‏ کمونيستها مي‏گويند - خدعه‏اي مي‏داند که مالکين آن را ابداع کرده‏اند .
ص 55 ، زمين را جزو صنعت مي‏شمارد !
ص 55 ، فرض مي‏کند که " در جامعه اشتراکي اوليه ، جامعه همچون دسته‏اي‏ از پرندگان مهاجر هماهنگ و هم‏آواز در سينه صحراها و در کرانه رودها و ساحل دريا در حرکت بود . . " . آيا در آنوقت مسئله ديگر ، مخصوصا مسئله زن مطرح نبود ؟ آيا در زن هم اشتراک بود و نويسنده آن را هم تأييد مي‏کند ؟ آيا در قبيله رياست و مرئوسيت نبود ؟ آيا احساس برتري طلبي و تقدم نبود ؟ آيا حسادت از نظر محبوب بودن يک جوان براي زنها و از نظر عمليات قهرمانانه جنگي در کار نبود ؟ نويسنده کور کورانه از منطق‏ مارکسيستها پيروي کرده است . اينها تاريخ نيست ، فرضيه و فلسفه است و هيچ دليلي بر آنها نيست ، بلکه دلائل عقلي و فلسفه بر خلاف آن است .
ص 56 ، مي‏گويد ( پس از تقسيم شدن جامعه به دو طبقه ) نظام اجتماعي‏اي‏ که در آن طبقه‏اي جز " خودش " هيچ ندارد ، نه زمين ، نه آب ، نه آبرو ، . . . نه اخلاق ، نه شرافت ، نه هنر ، نه حق ، نه حقيقت ، نه دين و نه‏ دنيا . اينها همه محصول زمين‏اند . . . و لا جرم در انحصار طبقه‏اي که مالک‏ اين منابع توليد . . . " . چرا با فقد مالکيت حتي فقد اخلاق و دين و حق‏ و حقيقت هم هست ؟ چرا همه اينها محصول مالکيت در زمين‏اند ؟ علي‏ القاعده نقطه مقابل يعني طبقه قابيلي صاحب همه فضيلتهاست حتي دين و اخلاق .
مي‏گويد : " طبقه قابيلي فرصت معنويات دارد بر خلاف طبقه هابيلي " . اين مطلب در ادبيات صحيح است ولي در اخلاقيات مذهبي صحيح نيست . رشد اخلاقيات مذهبي در محيطهاي محروم کمتر از محيطهاي مرفه نيست . خود نويسنده بعدا مي‏گويد مذهب براي طبقه قابيلي وسيله فريب و کسب منفعت‏ است .
ص 57 ، مي‏خواهد به اصطلاح با يک علل علمي ثابت کند که تنها عاملي که‏ اين دو طبقه را با روحيات مخالف به وجود آورده و آن را سعيد و اين را شقي کرده ، رفاه و محروميت است و در محيط اشتراک اوليه که پدر و مادر و محيط و شغل و مذهب يکي است عاملي براي اختلاف اخلاقي وجود ندارد ، ولي‏ اولا در اينجا به يک جبر مادي مي‏گرايد و عامل انتخاب اگزيستانسياليتسي‏ را که خود معتقد است ناديده مي‏گيرد ، ثانيا عامل بيولوژيکي را و شرايط متغيري که سبب اختلاف فرزندان يک پدر و مادر مي‏شود ناديده مي‏گيرد ، به‏ همان دليل که قيافه و شکل و اندام دو فرزند هيچ گاه يکي نيست ، فرزندان‏ يک پدر و مادر در يک محيط هيچ گاه مانند دو قطعه فلز ساخت يک کارخانه‏ نيستند که از هر جهت مشابه و متحد الخاصية باشند . اين است نقص علمي اين بيانات .
ص 58 ، مي‏گويد : " پس از اين جريان ، همه چيز حتي مذهب به دست‏ تيپ قابيلي بوده است " . عليهذا چون هنوز هم تيپ قابيلي روي کار است‏ پس ابراهيم و موسي و عيسي و محمد ( ص ) هم از تيپ قابيلي بوده‏اند . اين گونه تحليل طبقاتي صددرصد غلط است .
ص 59 ، براي اينکه داستان هابيل و قابيل را توجيه کند جنسيت را به‏ ميان مي‏کشد ، و حال آنکه اگر جريان خواهرها را به ميان آوريم قصه صددرصد جنبه فرويديسم به خود مي‏گيرد .
در صفحه 60 مي‏خواهد جواب بدهد ولي مي‏گويد : بايد ببينيم چرا قابيل نسبت به زن زيبا حساسيت داشت نه هابيل ، پس‏ عاملي مقدم وجود دارد ؟ جواب اين است که عامل مقدم هر چه باشد ، طبيعي‏ ، بيولوژيکي ، انتخابي ، بالاخره عامل مالکيت نمي‏تواند سبب زيباپسندي‏ باشد ، اما هابيل که پول نداشت و هر که پول ندارد دل هم ندارد .
در ص‏ 61 کم و بيش جوابي مي‏دهد که قابل ايراد است .
ايضا در صفحه 63 مدعي‏ مي‏شود که غريزه جنسي در هر دو متساوي است ولي فضيلت انساني در قابيل به‏ واسطه مالکيت ضعيف شده است . جواب اين است که علت گرايش يکي نه‏ ديگري به مالکيت چيست ؟
-------------
پاورقي :
1- [ ظاهرا بايد " سنتز " باشد ] .
2- [ به همين صورت خوانده شد ] .





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان