بسم الله
 
EN

بازدیدها: 994

خاطرات واقعي يک حقوقدان(1)اولين زنداني

  1390/10/12
خلاصه: خاطرات واقعي يک حقوقدان اولين زنداني
روزهاي اولي که شروع به کار کردم در دادسرا بود .

دادسرا محل برخورد اوليه متهمين با قاضي تحقيق است .

يکي ازاقدامات اوليه براي تکميل پرونده اينه که قاضي تحقيق وقتي متوجه شد که دلايل اتهام عليه يه متهمي وجود داره بايد بعد از تفهيم اتهام به اون کاري کنه که احتمال فرار متهم کم بشه در بعضي مواقع مجبور مي شه با صدور قرار اونو به زندان اعزام کنه .


چقدر سخته که يه انسان بخواد يه انسان..... ديگر را با قدرتي که بهش داده شده زنداني کنه . اگه يه کم فکر کنه به محيطي که زنداني بايد موقتا به اونجا بره - چه غذايي بايد بخوره- رخت و لباسش و از اونا مهم تر زن و بچه اش - مادر و پدرش - احساس نا امني که به اونا دست مي ده و از همه اينها مهم تر قاضي با عاطفه خودش چه کار کنه ؟ از يه طرف حفظ امنيت يا حقوق شاکي خصوصي و حکم قانون براي اون اين وظيفه را تعيين کرده و داره بخاطرش حقوق مي گيره

از يه طرف ديگه وقتي اومد خونه بچه اش را بغل کرد و بوسيد يه دفعه به ذهنش خطور مي کنه الان بچه هاي اوني که توي دادسرا زنداني شده بغل کي مي رند؟ و کي مي بوستشون ؟ با کي غذا مي خورند ؟ فردا که برن مدرسه حواسشون به درس جمعه ؟ اگه يه موقعي پدرشون را براي شرکت در جلسه اي دعوت کنند بايد بگه پدرم کجاست ؟ و ........اينا اون چيزهايي بود که فکر منو مشغول کرده بود موقعي که اولين نفر را با استفاده از اختيارات قضايي خودم به زندان فرستادم .

ولي باز هم حق مطلب ادا نمي شه . جرمي هم که مرتکب شده بود و به خاطرش رفته بود زندان زياد مهم نيست .

زن و بچه هاش که گناهي نداشتند .

به نظرتون من حق داشتم به اين چيز ها فکر کنم ؟ با حکم وظيفه و قانون چه کار مي کردم ؟





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان