بسم الله
 
EN

بازدیدها: 830

استاد مطهري و روشنفکران-قسمت ششم

  1390/10/8
خلاصه: استاد مطهري و روشنفکران-قسمت ششم
سلسله درسهاي اسلام شناسي درس 15 - 16
دکتر علي شريعتي
اين جزوه مانند غالب نوشته‏هاي نويسنده از نظر ادبي و هنري اعلي است و از نظر علمي متوسط است و از نظر فلسفي کمتر از متوسط و از نظر ديني و اسلامي صفر است .
سازمان انتشارات حسينيه ارشاد

2 نقدهايي از استاد شهيد بر آثار دکتر شريعتي
الف . اسلام شناسي يا اسلام سرايي
در اوايل ارديبهشت 51 جزوه‏هاي 15 - 16 حسينيه را تحت عنوان " اسلام‏ شناسي " خواندم و آنچه به نظرم مي‏رسد يادداشت مي‏کنم :
اولا به نظر من اين جزوه چيزي که نيست اسلام شناسي است، حداکثر اين‏است‏ که بگوئيم اسلام سرايي يا اسلام شاعري است، يعني اسلام موضوع و سوژه يک‏نوع‏ شعر و تخيل ولي به صورت نثر شده است و البته زيبا هم سروده شده است و بيشتر از سوسياليسم و کمونيسم و ماترياليسم تاريخي و اگزيستانسياليسم‏ مايه گرفته است تا اسلام .
فرق است ميان شناختن چيزي و سوژه قرار گرفتن‏وي و سروده شدن آن . مثلا يک وقت طبيعت را مي‏خواهيم بشناسيم ، ماه و خورشيد و دريا و کوه و درخت و گل را مي‏خواهيم بشناسيم ، آن خود متدي دارد که خالي از هر نوع‏ تخيل و اعمال ذوق بايد تحت مطالعه قرار گيرد ، تجزيه و تحليل شود . يک وقت هست خورشيد يا ماه يا ساير موضوعات طبيعي سوژه شعر قرار مي‏گيرد ، در آنوقت مطلب شکل ديگر به خود مي‏گيرد . مثلا توجيه زبان بنفشه در پشت سر از نظر طبيعت شناسي يک چيز است و از نظر شعري چيزي ديگر ، از نظر شعري اينچنين توجيه مي‏شود :
زعم النسج انه کعذاره
حسنا فسلو من قفاه لسانه
و همچنين ريزش آب چشم در پيري از نظر طبيعي يک توجيه دارد و از نظر شعري توجيه ديگر ، که شاعر مي‏گويد :
من شيب رأسي جرت عيني و لا عجب
تجري العيون لوقع الثلج في القلل
راست بودن سرو از نظر طبيعي يک توجيه دارد و از نظر شعري توجيه ديگر :
زير بارند درختان که تعلق دارند
اي خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
و همچنين . . .
اسلام شناسي نيز غير از اسلام سرايي است . آنچه در اين جزوه آمده اين‏ است که اسلام سوژه قرار گرفته براي يک سلسله تخيلات و حداکثر انديشه‏هاي‏ ديگر .
اگر ما بخواهيم اسلام را بشناسيم ، مانند هر مورد ديگر بايد محتواي اسلام‏ را از کتاب و سنت قولي و عملي قطعي طرح کنيم و مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم . در اين جزوه آن چيزي که طرح نشده است متون اصلي اسلام است . ما نمي‏توانيم از پيش خود سخني درباره توحيد اسلام ، معاد اسلام ، انسان از نظر اسلام ، جامعه از نظر اسلام بگوييم بدون آنکه متون اصلي اسلام را در اين‏ زمينه طرح کنيم .
پس عيب اصلي اين جزوه اين است که از متون اسلامي روگردانده است و حداکثر که چند جمله‏اي سوژه قرار گرفته است .
نويسنده از آن نظر که به متون اصلي وارد نبوده ، از اول خود را راحت‏ کرده است ، همانند آنکه گفت : " صرف و نحو دو فرشته بودند در قيد ، و من بر آنها منت گذاشتم و آزادشان کردم " . مي‏گويد اسلام شناسي غير از اسلام داني است و آنگاه مسئله علوم اسلامي را طرح مي‏کند که ممکن است کسي‏ عالم به علوم اسلامي باشد و اسلام شناس نباشد و در اين جهت هيچ فرقي ميان‏ " علوم مسلمين " از قبيل طب و رياضي و فلسفه و " علوم اسلامي " که از خود اسلام مايه مي‏گيرد و براي شناسايي اسلام است از قبيل تفسير و فقه و الهيات اسلامي ، نمي‏گذارد ، همه آنها را مصداق " « العلم هو الحجاب‏ الاکبر » " مي‏داند و از همان روش متصوفه در تحقير علم پيروي مي‏کند .
نويسنده در آخر جزوه تحت عنوان " سخني با خواننده " چند فحش چنار و منار حواله کساني مي‏کند که بخواهند بر اين جزوه ايراد بگيرند ، آنها را صاحب عقده کم حرفي و گمنامي مي‏خواند ، آنها را ضحاکهايي که مارهاي‏ دوششان گرسنه مانده‏اند و مغز سر جوان مي‏جويند قلمداد مي‏کند .
نويسنده ايدئولوژي اسلامي را با تصوير هندسي بيان مي‏کند و از باشلارد نقل‏ مي‏کند که يک عقيده وقتي که شکل هندسي پيدا مي‏کند بيان خودش را يافته‏ است ، مغلطه مي‏کند و خيال مي‏کند هر چيزي که بيان هندسي‏اش را يافت‏ استدلال خودش را هم يافته است و حال آنکه حتي در خود مسائل هندسي چنين نيست .
در صفحه 4 مي‏گويد مسئله شناختن و فهميدن غير از دانستن است ، آنگاه‏ مغلطه مي‏کند ، مي‏گويد " علماي اسلامي عالم هستند ولي اسلام شناس نيستند " و حال آنکه علماي اسلامي آنچه را مي‏دانند از علوم اسلامي ، همان را مي‏شناسند و آنچه را نمي‏شناسند همان چيزي است که نمي‏دانند ، نه اينکه‏ اسلام را مي‏دانند ولي نمي‏شناسند . البته ميان " دانستن " که مقابل جهل‏
است و " شناختن " که در مفهومش تميز و تشخيص و تطبيق افتاده است و نوعي خاص از دانستن است فرق است اما از قبيل فرق عام و خاص . مفهوم‏ " شناختن " به همين دليل که در آن تميز و تطبيق و رفع ابهام سابق‏ افتاده است بر خداوند اطلاق نمي‏شود . اگر گفته‏اند " معرفت ، علم مسبوق‏ به جهل است ( يا علم مسبوق به علم است که نسيان متخلل شده باشد " و يا گفته شده است که " معرفت در مورد جزئيات به کاربرده مي‏شود " منظور همين است که گفته شد .
نويسنده با اين مغلطه مي‏خواهد عذر خود را بخواهد که اگر عالم اسلامي‏ نيستم اسلام شناس هستم و آنها که عالم اسلامي‏اند اسلام شناس نيستند پس‏ خيالتان راحت باشد .
نويسنده آنگاه به يک مغلطه ديگري متوسل مي‏شود ، شناختن را يکمرتبه مي‏برد به مسئله هنر و خلاقيت و اينکه در شعر و هنر و نقاشي‏ هميشه ابتکارها به وسيله افرادي صورت گرفته است که تحصيلات کلاسيک‏ نداشته‏اند .
البته اين هم براي اين است که نويسنده عذر خود را موجه جلوه دهد ، غافل از اينکه اينجا سخن از شناختن است و شناختن بدون آگاهي و علم امکان‏ پذير نيست ، شناختن خود علم است .
نويسنده بايد ادعا کند که من به فلان دليل از ديگران بهتر مي‏شناسم چون‏ بهتر به متون اسلامي واردم و يا بهتر از آنها تجزيه و تحليل و بررسي مي‏کنم‏ که متأسفانه به هيچ وجه نويسنده وارد متون اسلامي نمي‏شود .
نويسنده اسلام شناسي خود را به شعر نو نيما و اميد تشبيه مي‏کند ، که از نظري درست است . در ص 8 مي‏گويد : دو جور فهميدن است ، ولي بالاخره‏ وارد اين مي‏شود که ديگران فرهنگ اسلامي را مي‏فهمند و فرهنگ اسلام و علوم‏ اسلامي غير از خود اسلام به عنوان يک عقيده و ايمان است .
در اينجا به کلي نفي مي‏کند که ديگران به هيچ وجه اسلام را به عنوان يک‏ عقيده و ايمان نشناخته‏اند و تنها با علوم قديمه آشنايي دارند !
در صفحه 10 " مکتب " اينطور تعريف شده است : " مجموعه هماهنگ‏ متناسب بينش فلسفي ، عقايد مذهبي ، ارزشهاي اخلاقي و روشهاي عملي که در يک ارتباط علت و معلولي با هم يک پيکره متحرک معني دار داراي جهتي را مي‏سازد که زنده است و همه اندامهاي‏
گوناگونش از يک خون تغذيه مي‏کند و با يک روح زنده است " .
اين تعريف ، تعريف خوبي است و چون داخل گيومه است نشانه اين است‏ که از ديگري است و به هر حال تعريف خوبي است .
به طور کلي بحثي که در ص 10 درباره مکتب شده است بحث خوبي است ، نقطه ضعف کمي دارد ولي يک نکته روشن نشده است و آن اينکه اولا آيا ممکن‏ است يک فردي شخصا و بالاستقلال و الاجتهاد برسد به جايي که داراي مکتب‏ باشد که هم داراي عقيده فلسفي درباره هستي باشد و هم داراي عقايد سياسي‏ درباره رهبري جامعه و هم عقايد اقتصادي درباره نحوه توزيع ثروت و هم‏ عقايد اجتماعي از قبيل ناسيوناليسم يا انترناسيوناليسم و هم عقايد تربيتي‏ و اخلاقي درباره چگونگي تربيت فرزند و درباره اخلاق اجتماعي ؟
به نظر مي‏رسد که براي يک فرد امکان اجتهاد در همه اينها ممکن نيست ، براي يک فرد ممکن است وابسته به مکتبي باشد که آن مکتب - که به هر حال‏ پذيرفته اوست - چنين تعليماتي به او مي‏دهد ، و يا اينکه جهان بيني خاصي‏ داشته باشد که همه اين مسائل به طور قهري استنتاج شود . درباره مطلب اول‏ بايد گفت تنها مکتب وحي است که قادر است چنين ادعايي داشته باشد که‏ مکتبي جامع به بشر بدهد ، و درباره مطلب دوم بايد گفت تنها جهان بيني‏ توحيدي است که چنين خاصيت و اثري دارد و مي‏تواند ذائقه‏اي براي انسان‏
بسازد که روح مکتبش را ( نه مشخصات و جزئيات آن را ) در همه مسائل درک کند و به اصطلاح عرفا ذوق خاص در همه مسائل به انسان مي‏دهد ( رجوع شود به ورقه‏هاي " توحيد ، مکتب ، جهان‏بيني ") .
همان طور که در ورقه‏هاي " توحيد ، مکتب ، جهان‏بيني " ص 5 گفته‏ايم‏ يک نقص بزرگ در کار اين اسلام سراييها اين است که از طرفي به توحيد به‏ عنوان يک اصل علمي و عقلي و فلسفي و استدلالي مستقل از دين و هم از طبيعت اعتراف ندارند و صريحا انکار مي‏کنند ، خدا را حداکثر در آينه‏ طبيعت مي‏بينند که اندکي از چهره الوهيت را نشان مي‏دهد ، حاضر نيستند خدا را دليل بر عالم و انسان و جامعه قرار دهند ، از طرف ديگر درباره‏ جهان ، انسان ، تاريخ ، جامعه اظهار نظر مي‏کنند ، چون اظهار نظرها از فلسفه توحيد ناشي نشده است طبعا از جاهاي ديگر گدايي شده و يک نظام‏ ناهماهنگي را به وجود آورده است ، يعني جهان‏بيني توحيدي با فلسفه تاريخ‏
ماترياليستي و انسان اگزيستانسياليستي و جامعه سوسياليستي .
امکان ندارد که ما بتوانيم توحيد را به عنوان يک پايه جهان‏بيني معرفي‏ نماييم بدون آنکه توحيد اسلام را به عنوان يک اصل عميق فلسفي که بتوان از آن ، جهان را شناخت ، بشناسيم . توحيد اسلام از خود انساني دارد و جامعه‏اي و تاريخي و جهاني ، نيازي به انسان اگزيستانسياليسم و فلسفه‏ تاريخ ماترياليسم و جامعه سوسياليسم و جهان بي قواره و ناهماهنگ ندارد .
نويسنده جزوه نظر به غرور بي حد و نهايتش همان‏طور که خاصيت هر مغروري‏ است عقده ندانستن علوم اسلامي از فلسفه و کلام و فقه و عرفان و غيره دارد و با دو نمود رواني عقده خود را آشکار مي‏کند ، يکي آنکه هي مرتب اسماء و عناوين را از قبيل مشبهه ، مجسمه ، وحدت وجود ، کثرت وجود ، حلوليه ، غنوصيه ، انوار اسفهبديه و غيره تکرار مي‏کند به علامت اينکه ما هم اهل‏ بخيه‏ايم ، و از طرف ديگر به شدت آن را نفي مي‏کند و بي ارزش مي‏خواند ، در صورتي که اگر دچار چنين غرور و خود بزرگ بيني نبود ، مانند هر جاهل‏
بي خبر ديگر نه مدعي مي‏شد و نه انکار مي‏کرد . ايشان براي اينکه بچه‏ها باور کنند که ايشان هم اهل بخيه‏اند و همه را مي‏دانند ، سرفصلها و رشته‏ها و فرقه‏ها را نام مي‏برند ، و براي آنکه خداي ناخواسته کسي توقع زيادتري‏ نداشته باشد و کتابي را جلو ايشان نگذارد که باسم الله اين نيم صفحه را از فلان کتاب معني بفرماييد ، مي‏فرمايند ولي همه اينها حالات واهي است و يک ذره معني ندارد ، اگر من نمي‏دانم از آن جهت است که معني ندارد نه‏ اينکه معني دارد و من نمي‏فهمم .





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان