بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,164

اخلاق جنسي در اسلام و جهان غرب-قسمت نهم(قسمت پاياني)

  1390/8/3
خلاصه: اخلاق جنسي در اسلام و جهان غرب-قسمت نهم(قسمت پاياني) از آثار استاد شهيد دکتر مرتضي مطهري
اخلاق جنسي ( 7 ) عشق و عفت
ويل دورانت مي‏گويد : در سر تا سر زندگي انسان ، به اتفاق همه " عشق‏ " از هر چيز جالب‏تر است ، و تعجب اينجا است که فقط عده کمي درباره‏ ريشه و گسترش آن بحث کرده‏اند در هر زباني دريائي از کتب و مقالات ، تقريبا از قلم هر نويسنده‏اي درباره عشق پيدا شده است و چه حماسه‏ها و رامها و چه اشعار شورانگيزي که درباره آن به وجود آمده است ، با اين همه‏ چه ناچيز است تحقيقات علمي محض درباره اين امر عجيب ، و اصل طبيعي آن‏ ، و علل تکامل و گسترش شگفت انگيز آن ، از آميزش ساده " پروتوزوئا " تا فداکاري " دانته " و خلسات " پترارک " و وفاداري " هلوئيز ، به‏ ابلارد " ( 1 ) .
ما در صفحات قبل گفتيم آنچه مجموعا از گفته‏هاي علماي قديم و جديد درباره ريشه و هدف عشق و يگانگي يا دو گانگي آن با ميل جنسي استنباط مي‏شود سه نظريه است ، و گفتيم عشق هم در غرب و هم در شرق از شهوت‏ تفکيک شده و امر قابل ستايش و تقديسي شناخته شده است ، ولي اين ستايش‏ و تقديس آنطور که ما استنباط کرده‏ايم از دو جنبه مختلف بوده است که‏ قبلا توضيح داده شد .
مطلب عمده در اينجا رابطه عشق و عفت است ، بايد ببينيم اين استعداد عالي و طبيعي در چه زمينه و شرائطي بهتر شکوفان مي‏گردد ؟ آيا آنجا که يک‏ سلسله مقررات اخلاقي به نام عفت و تقوي بر روح مرد و زن حکومت مي‏کند و زن به عنوان چيزي گرانبها دور از دسترس مرد است اين استعداد بهتر به‏ فعليت مي‏رسد يا آنجا که احساس منعي به نام عفت و تقوي در روح آنها حکومت نمي کند و اساسا چنين مقرراتي وجود ندارد و زن در نهايت ابتذال‏ در اختيار مرد است ؟ اتفاقا مسئله‏اي که غير قابل انکار است اين است که محيط هاي‏
باصطلاح آزاد مانع پيدايش عشقهاي سوزان و عميق است ، در اين گونه محيط ها که زن به حال ابتذال درآمده است ، فقط زمينه براي پيدايش هوسهاي آني‏ و موقتي و هر جائي و هرزه شدن قلبها فراهم است .
اين چنين محيطها ، محيط شهوت و هوس است نه محيط عشق به مفهومي که‏ فيلسوفان و جامعه شناسان آنرا محترم مي‏شناسند ، يعني آن چيزي که با فداکاري و از خود گذشتگي و سوز و گداز توأم است ، هشيار کننده است ، قواي نفساني را در يک نقطه متمرکز مي‏کند ، قوه خيال را پر و بال مي‏دهد و معشوق را آنچنانکه مي‏خواهد در ذهن خود رسم مي‏کند نه آنچنانکه هست ، خلاق‏ و آفريننده نبوغها و هنرها و ابتکارها و افکار عالي است !
بهتر است اينجا مطلب را از زبان خود دانشمنداني که طرفدار اصول نويني‏ در اخلاق جنسي مي‏باشند بشنويم . ويل دورانت مي‏گويد : " يونانيان شعر عاشقانه را گر چه در مورد غير طبيعي آن ( عشق مرد بمرد ) مي‏شناختند ، داستانهاي هزار و يک شب نشان مي دهد که سرودهاي عاشقانه از قرون وسطي جلوتر بوده ، ولي ترغيب عفت و پاکدامني از طرف کليسا که او را به علت دور از دسترس بودن جذابيت‏ بخشيد مايه نضج غزل عاشقانه گرديد ، حتي لارشکوفو نويسنده نيش زن مي‏گويد : " چنين عشقي براي روح مانند جان براي بدن است " . . . اين استحاله‏ ميل جسماني را به عشق معنوي چگونه توجيه کنيم ؟ چه موجب مي‏شود که اين‏ گرسنگي حيواني چنان صفا و لطف بپذيرد که اضطراب جسماني به رقت روحي‏ تبديل شود . . . آيا رشد تمدن است که به علت تأخير انداختن ازدواج‏
موجب مي‏شود تا اميال جسماني برآورده نشود و بدرون نگري و تخيل سوق داده‏ شود و محبوب را در لباس رنگارنگي از تخيلات اميال نابرآورده جلوه‏گر سازد ؟ آنچه بجوئيم و نيابيم عزيز و گرانبها مي‏گردد ، زيبائي به قدرت‏ ميل بستگي دارد و ميل با اقناع و ارضاء ضعيف و با منع و جلوگيري قوي‏ مي‏گردد " ( 2 ) هم او مي‏گويد : " به عقيده ويليام جيمس ، حيا امر غريزي نيست ، اکتسابي است ، زنان دريافتند که دست و دل بازي مايه طعن‏ و تحقير است و اين امر را به دختران خود ياد دادند . . . زنان بي شرم جز در موارد زودگذر ما براي مردان جذاب نيستند . خودداري از انبساط ، و امساک در بذل و بخشش‏ بهترين سلاح براي شکار مردان است ، اگر اعضاي نهاني انسان را در معرض‏ عام تشريح مي‏کردند توجه ما به آن جلب مي‏شد ولي رغبت و قصد به ندرت‏ تحريک مي‏گرديد .
مرد جوان به دنبال چشمان پر از حيا است و بدون آنکه بداند حس مي‏کند که اين خودداري ظريفانه از يک لطف و رقت عالي خبر مي‏دهد ، حيا و در نتيجه عزيز بودن زن و معشوق واقع شدن او براي مرد پاداشهاي خود را پس‏ انداز مي‏کند و در نتيجه نيرو و شجاعت مرد را بالا مي‏برد و او را به‏ اقدامات مهم وا ميدارد و قوائي را که در زير سطح آرام حيات ما ذخيره‏ شده است بيرون مي‏ريزد " .
هم او مي‏گويد : " امروز لباسهاي سنگين فشارآور که مانند موانعي بودند از ميان رفته‏اند ، و دختر امروز خود را با جسارت تمام از دست لباسهاي‏ محترمانه‏اي که مانع حمل بود رهانيده است ، دامنهاي کوتاه بر همه جهانيان‏ به جز خياطان نعمتي است و تنها عيبشان اين است که قدرت تخيل مردان را ضعيف‏تر مي‏کند و شايد اگر مردان قوه تخيل نداشته باشند زنان نيز زيبا نباشند ! " ( 3 ) .
برتراند راسل در کتاب زناشوئي و اخلاق در فصلي که به عنوان " عشق‏ رمانتيک " باز کرده است مي‏گويد : " اصل عشق رمانتيک اين است که‏ معشوق خود را بسيار گرانبها و به دست آوردنش را بسيار دشوار بدانيم . . . . بهاي زيادي که براي زن قائل مي‏شدند نتيجه روانشناسي اشکال تصرف وي‏ بود " ( 4 ) . و نيز مي‏گويد : " از لحاظ هنر مايه تأسف است که به‏ آساني بتوان به زنان دست يافت و خيلي بهتر است که وصال زنان دشوار باشد بدون آنکه غير ممکن گردد ! . . . در جائي که اخلاقيات کاملا آزاد باشد انساني که بالقوه ممکن است عشق شاعرانه داشته باشد عملا بر اثر موفقيتهاي متوالي به واسطه جاذبه شخصي خود ، ندرتا نيازي به توسل به‏
عالي‏ترين تخيلات خود خواهد داشت " ( 5 ) .
و نيز مي‏گويد : " کساني هم که افکار کهنه را پشت سر گذاشته‏اند در معرض خطر ديگري در مورد عشق به مفهوم عميقي که ما براي آن قائليم قرار گرفته‏اند ، اگر مردي هيچ گونه رادع اخلاقي در برابر خود نبيند ، يکباره تسليم تمايلات جنسي شده و عشق را از کليه‏
احساسات جدي و عواطف عميق جدا ساخته و حتي آنرا با کينه همراه مي‏سازد " ( 6 ) .
عجبا ! آقاي راسل در اينجا دم از اخلاقيات مي‏زند ، مقصود او از اخلاقيات چيست ؟ او که عفت و تقوي را محکوم مي‏کند ، حتي ازدواج را مانع‏ عشق بلکه مانع هيچ گونه تمتع از غير همسر شرعي و قانوني نمي داند و معتقد است که زن فقط بايد کاري بکند که از غير همسر قانوني باردار نشود ، او که زنا را جز در صورت عنف و يا در صورتي که صدمه جسمي برطرف وارد شود مجاز مي‏شمارد ! او که اخلاق را جز تطبيق کردن و هماهنگ ساختن منافع خود با اجتماع نمي داند ، او که چنين فکر مي‏کند چه تصور صحيحي از اخلاقي که‏
مانع ورادع تمايلات جنسي و پرورش دهنده احساسات لطيف عشقي باشد دارد ؟ !
به هر حال آنچه مسلم است اين است که محيطهاي اشتراکي جنسي يا شبه‏ اشتراکي که آقاي راسل و امثال او پيشنهاد و آرزو مي کنند کشنده " عشق " به مفهومي است که فيلسوفان از آن دم مي‏زنند و آنرا اوج حيات و حد اعلاي شور زندگي مي‏خوانند ، از او به عنوان معلم و مربي ، الهام بخش و کيميا ياد مي‏کنند ، و کسي را که همه عمر از آن بي‏ نصيب مانده است ، لايق انسانيت نمي شمارد .
يادآوري دو نکته لازم است يکي اينکه تفکيک عشق از شهوت و اينکه عشق ، هم از لحاظ کيفيت ، هم از لحاظ هدف با شهوت حيواني و جنسي مغاير است‏ از آن جمله مسائل روحي است که با اصول ماترياليستي سازگار نيست ، ولي‏ به هر حال مورد قبول کساني است که در مسائل روحي مادي فکر مي‏کنند ، راسل‏ يک جا اعتراف مي‏کند که : مي‏گويد : " عشق چيزي بالاتر از ميل به روابط
جنسي است " ( 7 ) . در جاي ديگر مي‏گويد : " عشق براي خود غايت و اصول‏ و اخلاق خاصي دارد که بدبختانه تعاليم مسيحيت از يک طرف و عناد عليه‏ اصول اخلاق جنسي که قسمتي از نسل جوان امروز طالب آنند ( و خود راسل آتش‏ افروز اين عناد است ! ) از طرف ديگر ، آنها را تحريف و واژگون مي‏سازد " ( 8 ) .
نکته ديگر اينکه به نظر مي‏رسد اين حالت روحي که مغاير با شهوت جنسي لااقل از لحاظ کيفيت و هدف شناخته شده است دو نوع است و به دو صورت‏ مختلف ظهور مي‏کند ، يکي به صورت حالت پر شور و پر سوز و گدازي که در نتيجه دور از دسترس بودن محبوب و هيجان فوق العاده روح و تمرکز قواي‏ فکري در نقطه واحد از يک طرف ، و حکومت عفاف و تقوي به روح عاشق از طرف ديگر ، تحولات شگرفي در روح ايجاد مي‏کند ، احيانا نبوغ ميافريند . و البته هجران و فراق شرط اصلي پيدايش چنين حالتي است و وصال مدفن آن‏
است و لااقل مانع است که به اوج شدت خود برسد و آن تحولات شگرفي که‏ مورد نظر فيلسوفان است به وجود آورد .
اين گونه عشقها بيشتر جنبه دروني دارد ، يعني موضوع خارجي بهانه‏اي است‏ براي اينکه روح از باطن خود بجوشد و براي خود معشوقي آنچنانکه دوست دارد بسازد ، و از ديدگاه خود آنطور که ساخته نه آنطور که هست ببيند ، کم کم‏ کار به جائي مي‏رسد که به خود آن ساخته ذهني خو مي‏گيرد و آن خيال را بر وجود واقعي و خارجي محبوب ترجيح مي‏دهد .
نوع ديگر آن مهر و رقت و صفا و صميميتي است که ميان آتشين‏تر مي‏کند بر خلاف اين نوع از عشق که ما آنرا صفا و صميميت مي‏ناميم‏
و اختصاص به زوجين دارد در اثر وصال و نزديکي کمال مي‏يابد .
نوع اول در حقيقت پرواز و کنش و جذب و انجذاب دو روح متباعد است و نوع دوم وحدت و يگانگي دو روح معاشر ، فرضا کسي در نوع اول ترديد کند ، در نوع دوم نمي‏تواند ترديد داشته باشد .
در آيه قرآن آنجا که پيوند زوجيت را يکي از نشانه‏هاي وجود خداوند حکيم‏ عليم ذکر مي‏کند ، با کلمه مودت و رحمت ياد مي‏کند چنانکه مي‏دانيم ، مودت و رحمت با شهوت و ميل طبيعي فرق دارد ، مي‏فرمايد : " " ومن آياته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا وجعل بينکم موده ورحمه "" . يعني يکي از نشانه‏هاي خداوند اين است که از جنس خود شما براي شما جفت آفريده است ، و ميان شما و آنها مهر و رأفت قرار داده است .
مولوي چه خوب اين نکته را دريافته است آنجا که مي‏گويد :
زين للناس حق آراسته است زآنچه حق آراست کي تانندرست
چون پي يسکن اليهاش آفريد کي تواند آدم از حوا بريد
اين چنين خاصيتي در آدمي است مهر ، حيوانرا کم است ، آن از کمي‏ است
مهر و رقت وصف انساني بود خشم و شهوت وصف حيواني بود
ويل دورانت اين صفا و صميميت را که پس از خاتمه شهوت نيز دوام پيدا مي‏کند اين طور توصيف مي‏کند :
" عشق به کمال خود نمي رسد مگر آنگاه که با حضور گرم و دلنشين خود تنهائي پيري و نزديکي مرگ را ملايم سازد ، کسانيکه عشق را فقط ميل و رغبت مي‏دانند فقط به ريشه و ظاهر آن مي‏نگرند ، روح عشق حتي هنگامي که‏ اثري از جسم بجا نمانده باشد باقي خواهد بود . در اين ايام آخر عمر که دلهاي پير از نو با هم مي‏آميزند ، با شگفتگي‏ معنوي ، جسم گرسنه به کمال خود مي‏رسد " ( 9 ) .
با همه اختلافي که ميان اين دو نوع عشق وجود دارد و يکي مشروط به هجران‏ است و ديگري به وصال ، يکي از نوع ناآرامي و کشش و شور است و ديگري از نوع آرامش و سکون ، در يک جهت مشترکند . هر دو گلهاي با طراوتي مي‏باشند که فقط در اجتماعاتي که بر آنها عفاف و تقوي حکومت مي‏کنند مي‏رويند و مي‏شکفند محيطهاي جنسي يا شبه اشتراکي جنسي‏ نه قادرند عشق باصطلاح شاعرانه و رمانتيک به وجود آورند ، و نه مي توانند در ميان زوجين آنچنان صفا و رقت و صميميت و وحدتي که بدان اشاره شد به‏ وجود آورند .

والسلام

-------------------------------
پاورقي :
( 1 ) لذات فلسفه ، صفحه . 117
( 2 ) لذات فلسفه صفحه 133
( 3 ) لذات فلسفه صفحه 165
( 4 ) زناشوئي و اخلاق صفحه 35
( 5 ) زناشوئي و اخلاق صفحه 39 - 40
( 6 ) زناشوئي و اخلاق صفحه 64
( 7 ) زناشوئي و اخلاق ص 62
( 8 ) زناشوئي و اخلاق ص 65
( 9 ) لذات فلسفه صفحه 224





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان